تبليغاتX
به نام خداوند آسمانها و زمین
                                       

                                       تقد یم به قرآن  پژوهان عزیز

                             فهرست  سوره های قرآن مجید به نظم        

                                                  م.ا.زائر

لعن  بسیــــــــار  به  شیطان  رجیـــــــــــــم

بِسمِ  اَلله وَ  آن ربِّ رَحیــــــــــــــــــــــــــــم

چارده  سوره وصد در قـــــــــــــــــــــرآ ن

شده ازسوی  خداونــــــــــــــــــــد بیــــــان

این کتابی است که بی شک وگمــــــــــــان

باشد آن  راهبـــــــــــــــــــــــر متقیـــــــا ن

 ازتروخشک همه کر ده  بیــــــــــــــــــان

نیست  ناگفتـه وپنهــــــــــــــــــــان درآ ن

سوره ها ذکر کنـــــــــــــــــم  بااشعـــــــار

تاکه خوانــــــــــــی وبگیـــــر ی تو به کار

فاتحه  . البقر ه . در آغــــــــــــــــــــــا ز

آل عمران ونسا . انســـــــــــــــان ســـــاز

پنجمین مائده و شش انعــــــــــــــــــــا م

اهل اعراف  به  امیــــــــــــــــدِ تمــــــا م

گویدانفـــــــــــــــــال زجنگ وپیکــــــــار

که شودچیره همان صد به هـــــــــــــزار

توبه ویونس  واندرپـــــــــــــــــی هـــــود

یوسف ورعد هم  ازآن معبـــــــــــــــو د

بت شکن  دشمن ظلـــــــــــــــــم ابراهیم

نارشد سرد برآن قلب سلیـــــــــــــــــــــم

حجرو نحل است وپس ازآن اســـــــــــــرا

همه آیات دل انگیز خـــــــــــــــــــــــــدا

کهف و پس مریم و بیستم طـــــــــــــــه

انبیـــــــــــــــا بیست و یکم ازبشــــــری

الحج والمومنــــــــــــــون دیگر نـــــور

کرده فرقان . شعرا جان مســـــــــــــرور

نمل وآنگه قصص  است ای جانــــــــان

عنکبوت . روم  بود  پس  لقمـــــــــــان

سجده . احزاب وسبا . هم فاطـــــــــــــر

یاسین و صافات و ص پس زُمـّـــــــــر

غافروفصّلـت است  ازتبیــــــــــــــــــان

شورا وزُخرُف  وهم  الدخــــــّــــــــان

بعد ازآن جاثیه و احقــــــــــــاف است

زخدا سوی بشر الطاف  اســــــــــــت

بی نیازاست محمــّــــد زاوصــــــا ف

فتح و حجرات و سپس ســــــوره ق

ذاریات . طور بود نجــــم وقمـــــــــر

که دهد شرح مکافات سقـــــــــــــــر

پنچ و پنجاه که الرّحمــــــــن اســت

واقعه  خاستن  انســــــــــان اســــت

الحدید . مجادله بعد الحشـــــــــــــــــر

ممتحنه .صف و پس جمعه به نشــــر

شصت وسه منافقون وصف نفاق

پس  تغابن که بود قبـــــل طـــلاق

تحریم والمُلک و القلــــــــم اســـت

که قلم دشمن  ظلم وستم  اســــــت

دیگر الحاقه . معــــارج هفــــــتاد

نوح وجن است  تو بسپــار به یاد

المزمل بود و مدّ ثــــــــــر است

القیامه که جهانی دگــــــــر است

دهر هفتادوشش اســـت ازقر آن

مرسلات است ونبا یوم گـــــران

نازعات است وعبس از پی آن

بعد تکویر ز تغییر جهـــــــــان

انفطار آمده و مطفّفیــــــــــــن

انشقاق است وبروج است ببین

طارق وبعد بود الاعلـــــــــــی

غاشیه . فجروبلَــَـــد شهرخــدا

شمس ولیل آمده والضحـّـــــی

انشراح .تین و قسم برسینـــــا

علق وامر خدا برخوانـــــــــدن

قد رورحمت به زمین افشاندن

بیّنه آمد ه وپس زلـــــــــــزال

عادیات. قارعه وزن اعمـــــال

التکاثر بود العصــــرزمـــــــان

بی عمل غرق زیان است انسان

هُمََزه عیب زن هرزه زبــــــــان

که بود دردل آتش ســــــــوزان

بعد فیل است وقریش واکنـــون

آمده سوره نغــــــــز ماعـــون

کوثراز فاطمه آورده سخـــــــن

کافرون.نصرولهب آن دشمــن

بعدازاخلاص وفلق درپایـــــــان

ناس و هشــــدار زشر شیطان.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 23:56 |

 

 

 

نام

  تعداد برد باخت تساوی تفاضل امتیاز
1 ذوب آهن 3 2 0 1 5 7
2 مقاومت سپاسی 3 2 0 1 4 7
3 استقلال 3 2 0 1 2 7
4 استیل آذین 3 2 1 0 1 6
5 صبا 3 2 1 0 1 6
6 سایپا 3 2 1 0 -1 6
7 پیروزی 3 1 0 2 1 5
8 استقلال اهواز 3 1 0 2 1 5
9 پیکان 3 1 1 1 2 4
10 تراکتورسازی 3 1 1 1 1 4
11 ملوان انزلی 3 1 1 1 -3 4
12 سپاهان 3 1 2 0 0 3
13 راه آهن 3 1 2 0 -1 3
14 ابومسلم 3 0 1 2 -1 2
15 فولاد خوزستان 3 0 2 1 -2 1
16 شاهین بوشهر 3 0 2 1 -3 1
17 پاس همدان 3 0 2 1 -3 1
18 مس کرمان 3 0 2 1 -4 1
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 21:59 |

 

  ماه عترت و قرآن

 
رمضان ، شهر عشق و عرفان است
رمضان ، بحر فيض و احسان است
رمضان ، ماه عترت و قرآن
گاه تجديد عهد و پيمان است
رمضان امتداد جاده نور
در گذرگاه هر مسلمان است
ماه تحكيم اشنائيـــــــها
ماه تعطيل قهر و حرمان است
ماه شب زنده دارى عشاق
ماه بيدار باش وجدان است
ماه اشك و خروش و ناله و اه
ماه برگشت هر پشيمان است
ماه تحصيل دانش و تقوى
ماه تطهير و ماه ايمان است
ماه اكرم عترت و قــــرآن
ماه اطفاء نار نيران است
عيد مسعود زاد روز حسن
روز پرفيض نيمه ان است
شب قدرش ، سلام بر مهدى
مشرق ماهتاب قرآن است
مغرب آفتاب عمر علــــــــــــــــى

 

مشرق ماهتاب قرآن است

در چنين مه كه انس و جان يارب
بر سر سفره تو ميهمان است
نظرى سوى دردمندان كن
اى كه نامت شفا و درمان است

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 21:48 |

                                  

                                ماه رمضان المبارك ماه مناجات و دعا

اى دوست ز رحمت دل اگاهم ده
در ماه دعا سير الى اللهم ده
ماه رمضان و ماه مهمانى توست
در محفل مهمانى خود را هم ده
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 21:41 |
 
سفربه کرمان - ۱

م- ا- زائر

یکشنبه ۲۵مرداد ۸۸ عازم کرمان شدیم هوایپما هم با ۴۵دقیقه تاخیر بالاخره حرکت

کرد و حدود ساعت ۹ونیم  صبح هم   درکرمان بودیم . با عیال  باهم رفتیم .

حاج احمد هم که ازدوستان کرمانی است منتظرما بود ومارابه خانه برد.

عصر به  باغ شاهزاده- شاه نعمت الله ولی  و پارک جنگلی رفتیم  .  باغ شاهزاده را

 به بینید تا آنجا که بتوانم تصویر هم خواهم آورد .  باغ شاهزاده شلوغ وپرازجمعیت 

 بود که ازشهرهای مختلف آمده بودندو کرمانی ها هم حضور داشتند و باخانواده ها

 آمده بودند .

به محض دیدن باغ شاهزاده که برای دومین باربه آن  آمده بودم بیاد باغ فین کاشان

 افتادم لکن باغ شاهزاده فضای بزرگترو بازتری رادارد روی تابلو نگاه کردم که

مساحت آن را۷۵هزارمترمربع نشان می داد. فعلا باغ شاهزاده رابه بینیم تا

جاهای دیگر.

باغ شاهزاده ماهان

باغ شاهزاده ماهان ( ماهان - 1298 هجری قمری )

SHZDH1.jpg


باغ شاهزاده یکی از عالیترین و زیباترین باغهای سنتی ایران محسوب می شود .

این باغ در نیم فرسنگی ماهان در دامنه کوههای تیگران جلوه گری می کند و از

 یادگارهای عبدالحمید میرزا فرمانفرما - حاکم کرمان در اواخر دوره قاجاریه است

. گویند که جون خبر مرگ ناگهانی حاکم را به ماهان بردند بنایی که مشغول تکمیل

 سردر ساختمان بود تغار گچی را که بدست داشت محکم به دیوار کوبید و کار را

 رها کرده و فرار نمود آنطور که جای خالی کاشی ها همچنان بر سردرورودی

خودنمایی می کند .

SHZDH2.jpg

این باغ دارای سردر ورودی بسیار زیبا - عمارت شاه نشین و حمام می باشد .

 از قسمتهای ارزشمند باغ شکه آبرسانی و حوض های آن می باشد که در محور

 مرکزی باغ قرار دارد درجلوی عمارت اصلی حوض بزرگی با 5 فواره مشاهده

 می شود و آب این حوض که سرچشمه آن قنات معروف تیگران است به پاشویه سنگی

 اطراف آن ریخته و از آنجا به طرف ده شرشره آبشارگونه جاری می شود . این شبکه

 آبرسانی از نظر طراحی شاهکار محاسبه و دقت بشمار می رود . بازسازی باغ شاهزاده

 بعد از پیروزی انقلاب درسال 70 همزمان با برگزاری کنگره خواجوی کرمانی

انجام گردید . در حال حاظر قسمت شاه نشین به یک رستوران مبدل گردیده و

 توسط بخش خصوصی اداره می گردد . این باغ دارای درختان میوه بسیاری از

 جمله انگور -آلو- آلوچه (گوجه سبز) - هلو - گردو و ... می باشد که در

 بین درختان زینتی جای گرفته و خودنمایی می کنند . هرساله گردشگران

 بسیاری از سراسر ایران وجهان برای بازدید از این باغ به ماهان می آیند و

 ساعتی را با آرامش و فارغ از دغدغه های زندگی سپری می نمایند .

ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 11:37 |
 
جمعه یعنی یک بغــــل دلواپسی

جمـــعه یعنی گــــریه‌های بی‌کسی

جمعه یعنی روح سبـــز انتـــظار

جمعه یعنی لحــــظه‌های بی‌قــرار

بـی‌قـــــرار بی‌قـــــراری‌های آب

جمــعه یعنی انتــــــــظار آفــــتاب

جمعه یعنی ندبه‌ای در هجر دوست

جمعه خود ندبه‌گر دیــدار اوست!

جمعه یعنی یک کـــــویر بی‌قرار

از عطش سرخ و دلش در انتظار

انتــــظار قطـــــره باران عشــق

تا فروشوید غم هجــران عشــــق

جمعه یعنی بغــض بی‌رنگ غـزل

هـــق هــق بارانی چنــگ غـــزل

زخمه‌ای از جنس غم بر تار دل

تا فرو شویَد غـــــم هجــــران دل

جمعه یعنی روح سبــز انتـــظار

جمعه یعنی لحــظه‌های بـی‌قـــرار

بـــی‌قرار بی‌قـــــــراری‌های آب

جمعه یعنی انتـــــــظار آفــــــتاب.
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 20:10 |

 

"یا مرگ یا کهریزک"

 

آقای کروبی چرا خوراک بدست دشمن می دهید ؟  چرا نامه دروغ تو مملکت پخش می کنید.

 مگه شما مثل خیلی های دیگه که ادعا می کنند با امام زمون ارتباط دارند ، خدارو نمی شناسید.

چرا مملکت  گل و بلبل را به چالش می کشید . این حرفهای زشت و بی تربیتی چه بود که تو

نامه از خودتون نوشتید . و همه مسئولین بی گناه این کشور را ناگهان آزار دادید و شوکه کردید

؟آنها که شب و روزشان  را وقف این ملت کرده اند را چرا عذاب میدهید .

مگر شما نیز مانند آنها خدا را نمی شناسید. ما کم کم می خواهیم این انقلاب را

به کشورهای دیگر صادر کنیم . بعد شما می آیید در نامه تان می گویید که به زندانیان تجاوز

شده.  شما فکر کردید که  در جنگل زندگی می کنید .اینجا حرف اول را قانون می زند.حالا ببینید

که چگونه با خاطیان برخورد می کنند.

ما شاالله هزار ماشاالله چقدر شما فراموش کارید آقای کروبی.

مگر ندیدید مسئولین این کشور با قاتل دکتر سامی چه کردند و او را به سزای اعمالش رساندند.

راستی فراموش کردید که قاتلین زهرا کاظمی و زهرا بنی یعقوب  چه بروزشان آمد.

شما واقعا ناشکرید که نمی توانید ببینید که قاتلین قتلهای زنجیره ای مثل داریوش فروهر ،

 پوینده ، مختاری،سیرجانی ، و هزاران روشنفکر این مرزو بوم که برای اندیشه هایشان به

قتل رسیدند ، در دادگاه علنی  محاکمه و  به سزای اعمالشان رسیدند.

 چرا شما به یاد نمی آورید در دادگاه ، رئیس وقت آموزش دانشگاه همدان که به دختر دانشجو

تعرض کرد ، چگونه جوابگوی اعمالش بود و شر شر اشک می ریخت و ابراز ندامت می کرد.

 واقعا از شما آقای کروبی بعید است که فراموش کنید حکم دادگاه را برای رییس وقت پلیس

تهران که آن فساد اخلاقی را در کرج به وجود آورد .

 حالا چند نفر هم به چهار تا بی تربیت تجاوز جنسی کردند .حالا مگه دنیا به  آخر رسیده

که شما اینگونه آبروریزی کردید . مگر روحانی تویسرکانی نبود که تجاوز به زن شوهردار کرد

و فیلمش در موبایلها پخش شد ، مگر چه اتفاقی افتاد .حالا نمی شد شما هم دندان روی جیگر

می گذاشتید و تجاوز به زندانیان را ندید میگرفتید .

آقای کروبی کمی از بعضی مسئولین یاد بگیرید . ببینید چقدر زیبا چشمشان را روی مسائل می

بندند و آبروی کسی را نمی برند. حالا بیچاره یک جوانی به نام سعید عسکر پیدا شده با یک

اسلحه بی عقلی کرده  و رفته سعید حجاریان را  ترور کرده ، حالا حجاریان نمرده که . ما که

نباید آبروی این جوان آبرومند را ببریم . ایشان باید یک عمر در این کشور زندگی کند.

شیخ مهدی عزیز مگر باید در این کشور همه جوابگوی اعمالشان باشند. پس آبروی مردم را

چه کنیم ؟چند تا هواپیما در این روزهای اخیر سقوط کرد .خوب کرد که کرد .

همه جای دنیا هواپیما سقوط می کنه .

حالا درسته ما بیاییم و آبروی وزیر راه و ترابری را برای چند تا سقوط ببریم.

و وقت گران بهایش را بگیریم و سوال پیچشان کنیم و فکرشان را مشغول کارهای بیهوده کنیم .

 آقای کروبی بروید و از خدا طلب عفو کنید  اگر شما جای بعضی از مسئولین خدوم این زمان

بودید ..فکر کنم هر روز باید آبروی هزاران نفر را می بردید. مگر میلیاردها پول این  ملت از

خزانه گم شد.کسی جوابگو بود و مسئولی آمد آبروی خلق خدا را ببرد.

حالا یک جایی به چند جوان در زندان تجاوز شده .شده که شده .

به نظر شما مسئله زندان کهریزک مهمتره یا آن بسیجی که کتک خورده .نمی خواد به من جواب

دهید.صد درصد مسئله کتک خوردن آن بسیجی مهمتر است و باید در بوق و کرنا کرد و

عواملش را رسوا کرد.

 آقای کروبی مسئولین این مملکت که بیکار نیستند صبح تا شب ببینند، کی به کی تجاوز کرده.

پس کی به مملکت داری برسند؟ واقعا بی انصافی است که نبینیم قوه قضاییه را که چقدر زود

 به دادگاه اغتشاشات اخیر رسیدگی کرد . همه پرونده هایی که سالهای سال است بدانها رسیدگی

نمی شود و محکومینشان علاف هستند را رها کرد و به این موضوع حیاتی پرداخت.

آقای شیخ مهدی کروبی بروید و ازخدا طلب عفو کنید که آبروی این کشور را در جهان بردید.

هیچکس از موضوع تجاوز به جوانها خبر نداشت . راستی حالا که موضوع تجاوز در زندان لو

رفت جناب آقای کروبی  اگر همجنس بازان بریزن تو خیابان و شعار بدهند

"یا مرگ یا کهریزک"

ما چه خاکی به سرمون کنیم ؟

البته زبونم لال ما که تو این کشور بر خلاف همه جای دنیا

خدا را شکر اصلا همجنس باز نداریم . منظورم همجنس بازان آمریکا و انگلیس است

که مشتاق انقلاب مخملی هستند راستی چکار کنیم اگرهمه همجنس بازان دنیا به این کشور حمله

کردند و درخواست کنند که ما را به زندان بیاندازید ما اغتشاشگریم .

آیا به راستی ما برای همه این ها جا داریم.؟

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 22:21 |
 

حماسه است، حماسه، حماسه در وطن من

تهمتن است، تهمتن به عرصه، هموطن من

چه می کنند پلیدان، به خاک پاک من، ایران؟

که دیو راه ندارد به ساحت وطن من...

بگو به تیر زنندم به سر، ز پا فکنندم

که در اسارت دیوان، مباد جان و تن من

از این حماسه اگر چه به لکنت اند قلمها

ببین به الکن شعرم، وطن، وطن، وطن من

چه راه بکر بلندی! چه عزتی است خدایا!

به شوق رفتن راهت، به وجد آمدن من...

چراغ راه دلیران! ز تیغ و دشنه دیوان

چه لاله ها که شکفته به باغ پیرهن من!

حماسه شعری از فاطمه راکعی 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 11:20 |


 

نویسنده: آق میتی

دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت: 0:43
یک پرسش و چند پاسخ پیرامون جنبش سبز
پرسش خبرنگار : تحلیل شما از
جنبش سبزچیست؟

تحلیل بورژوازی ملی
جنبش میخوای ؟ ایناها . آخرشه .بزنیداین اجنبی پرستها رو خلاص بشیم از دستشون ، زدن بازار رو ترکوندن.نه روسیه نه چینی مرگ به جنس چینی

تحلیل بورژوازی کمپرادور(وابسته)
جنبش سبز و آبی نداره .بیا یه جنبش چینی تازه وارد کردیم با برق و باطری روسی کار میکنه هر رنگی هم بخوای در میاد. بچاپید بچاپید ،علی تنها نماند.

تحلیل علمای شیعه
دست چپیهاش
آقا اینا زدن مملکت امام زمان رو ترکوندن . ای داد ای بیداد وامصیبتا وا اسلاما .رای علما رو پس بدین.

دست راستیهاش
آقا اینها میخوان مملکت امام زمانو بترکونن .ای داد ای بیداد وامصیبتا وا اسلاما. رای اونا رو پس ندین.

تحلیل ریاست جمبوری
ای آقا چه جنبشی ، اگه به تکون یه مشت سبزه هست که ما تو ولایت خودمون یونجه زار داریم تکون میخوره بیا به تماشا.

تحلیل نظامی
شلوغ پلوغش نکنید بابا بگذارید ما حواسمون جمع باشه یکدفعه از دستمون در میره بمبه میترکه ها ؟.

تحلیل یالثارات ...
یه دفعه ی دیگه ازین سوالها کنی چهار دست و پا میبرمت صدای خر بدی ها.
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 11:8 |
 
انقلاب جهانی ، خوابهای دوره ی جوانی .
 
نویسنده : آق میتی 
 
از سالها پیش ، زمانی که هنوز نوجوان بودم آرزوی انقلابی بودن و انقلابیگری بد
 
جوری یقه ام را چسبیده بود

و خدا خدا میکردم تا اتفاقی در مملکت ، نشد در استان ، اونم نشد در شهرمون ،
 
 اونم نشد سگخور در دهی که در اون زندگی میکردم بیفته تا ما هم جنم انقلابیمون
 
رو یه جورایی به همه، خصوصا لیلا دختر آتیش پاره ی همسایمون نشون بدیم و اسمی
 
تو اسما در کنیم. اسمهایی مثل مارکس ،مطهری ، انگلس ، عبده ، شریعتی ، مارکوزه ،
 
خصوصا چه گوارا. هر شب بعد از کلی فک زدن با برو بچه ها همچین که سرمون
 
رو روی بالش میگذاشتیم که به ترتیب عینهو بختک مینشستند رو سینه مون و در
 
حالیکه ریش بعضیهاشون رفته بود توی دهنمون با توپ و تشر ازمون بازخواست
 
میکردن که چرا امروز ازشون یادی نکردیم و تا قسم حضرت عباس نمیخوردیم که
 
روز بعد پوزه ی طرف رو بخاک میمالیم ولکن ما نبودند ، بعد میفرمودن شب
 
خوش مومن.

زد و انقلاب شد و ما هم انقلاب کردیم توی شهرمون .چند روز بعد از انقلاب بود
 
 که فهمیدیم اون حرفهایی که اون کچل روسی* زده بود همه اش کشکه و اون
 
خائن مرتد ** حرف های درستتری زده که انقلاب تا مداوم و پی در پی نباشه
 
اصلا انقلاب نیست .یه چیزمهم دیگه ای هم که حالیمون شد این بود که یکهو از دهن
 
امام حسین حرفهای چه گوارا رو میشنیدیم و مات و مبهوت میموندیم ، وقتی هم سوال
 
 میکردیم میگفتند انقلاب انقلابه ، باس فکر توسعه اش بود وگرنه از دس میره.نیتت
 
 رو صاف کن مومن.
 
.خلاصه افتادیم تو کار توسعه و هی نظریات انقلابی رو توسعه میدادیم . تا اینکه
 
اومدن گفتند چه نشستید که اینها همه اش روشنفکر بازیه و اون دنیا به قیمت نیم
 
کیلو پشم هم از ما قبولش نمیکنند ، و اینکه الآن تئوری کیلو چنده و پراتیکو بچسب
 
.گفتیم پس اونها چی میشن ؟گفتند روشنفکرهای کافه نشین رو وللش .
 
درد مستضعفا رو بچش . چشائیتو قوی کن کن مومن .

.باری ، اینجوری شد که مام رفتیم تو کلاس پراتیک و تئوری مئوری رو بوسیدیم
 
 گذاشتیم بغل قرآن رو طاقچه اطاق مهمونخونه. خب اول بسم الله خواستیم انقلابمون
 
 رو به دنیا صادر کنیم . اما بی مروتا ، این جهانخوارها نگذاشتن . هی سوسه
 
اومدن هی زیر پای ما رو خالی کردن .خواستیم با شعار صادر کنیم ، نشد. با تیر
 
و تفنگ ، نشد . با آدمهامون ، نشد . با کتاب ، نشد.با سیمینار ، نشد. بافوتبال ،
 
نشد.
 
 با والیبال ، نشد . با بسکتبال ، نشد. فقط تو وزنه برداری قد یک یا ابالفرض
 
تونستیم جلو بریم. خب اونم بدرد نمیخورد.یعنی اگه قرار بود هر آدم انقلابی
 
اونور آب اندازه ی این چیفتن ما بشه که شما بگید میشد تو اون مملکت
 
انقلاب کرد ؟.
 
رفتیم گفتیم آقا نشد ، فرمودن بشونش مومن.

قید اونور آب رو زدیم و گفتیم حالا که صادرات انقلاب به دنیا نشد، به
 
مملکت خودمون که میشه .
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 22:56 |
 

تک بیت های ناب

کتاب : برگ سبز

تالیف : سیدمحسن خلیق رضوی

شروع ابیات باحرف " ف "

فرداکه جزای هرصفت خواهد بود

قدرتو بقدرمعرفت خواهد بـــــــــــود.      خیام

فخری که ازوسیله  دون همتی رسد

گرفهم وعقل داری ازآن فخر عار دار.    اوحدی

فردا چوغم زیاده ازامروز در رســــــد

امروز خوردن غم فردا چه حاجت است .  صائب

فرمانبرخداو نگهدارخلـــــــــــق باش

وین هردو قرن اگر بگرفتی سکندری .    سعدی

فروغی ده این دیده کم ضیارا

توانا کن این خاطرناتوان را.              پروین اعتصامی

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 22:40 |

 

آغاز ابرها

در ساعت یک است به وقت نجف

کمی پس از دو

باران گرفت در کنار بقیع

درست ساعت سه طوفان شد

در کربلا

حالا به ساعت من

فقط کمی به لحظه موعود مانده است.

علیرضا قزوه

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 19:33 |

 

 

Openly I admit, with much joy and such glee;
Enslaved to your love, from both worlds I am free.
As a bird of Paradise, to parting I did agree
Fell in the trap of life and worldly tragedy.
I was an angel, I resided in the heavens;
Renovation of the world - the mission given to me.
The nymphs of paradise, the cool ponds and the tree
In the hope of union, swiftly left my memory.
On the tablet of my heart, inscribed from a to z
It is all about you, I can’t see other than thee.
No soothsayer foretold of my exit or entry
O Lord, this journey, why did you for me decree?
I am but a slave of the Tavern of Love
Each moment, a new pain becomes my new remedy.
If my bleeding heart pours out of my tearful eyes
It’s just, I deserve; why to others I make my plea?
Wipe away Hafiz’s tears with your hands so he can see
Or else, this flood, brings all of us to our knee.

© Shahriar Shahriari
Los Angeles, Ca
April 12, 1999

فاش می‌گویم و از گفته خود دلـشادم
بـنده عشقـم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهـم شرح فراق
کـه در این دامگه حادثه چون افـتادم
مـن ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لـب حوض
بـه هوای سر کوی تو برفـت از یادم
نیسـت بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چـه کـنـم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکـب بخـت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چـه طالـع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو بـه مـبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
کـه چرا دل به جگرگوشـه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشـک
ور نـه این سیل دمادم بـبرد بـنیادم.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 12:18 |

 

 برمزار

سهراب

 

م -ا-

زائــــــــر

         

9  مرداد ماه 88

 

 دیروز با "والذاریات " به قطعه

257 و مزار ندا رسیدم . امروز

جمعه تصمیم گرفتم که بروم

وکارناقص خود م رابه اتمام

برسانم و آن هم پیداکردن

مزارسهراب بود .عصرجمعه بود و

بهشت زهرا خلوت . تنها کسانی

آمده بودند که عزیزانشان تازه

درگذشته بودند .

 

 بامتروبه بهشت زهرا وازآنجاهم

بامینی بوس تانزدیکی قطعات

256و 257 که مقصد من هم قطعه

257 بود.

 

  خودم رابه مزارندا رساندم و

فاتحه ای دادم . جوانی که حدود

17الی 18سال داشت برسرمزار

ایستاده بود . پرسیدم ازخانواده

هستیید؟ 

گفت : نه . اما من درکنار ندا بودم

که تیرخورد . دیروز هم اینجا دنبال

من افتادند و من مجبور به

فرارشدم .

 

ازاو پرسیدم . قبر  سهراب کجاست ؟

 

گفت :  اینجا یک " مثلث " است .

قبر های ندا . سهراب ویک شهید

دیگرکه شاید منظوراو " اشکانی "

بود که البته من موفق به یافتن

مزاراونشده ام .

 

 این که یک  جوان هم بیاید و

برای فاتحه برمزار کسی وقت

بگذارد و هزینه هم بپردازد

واقعادرخور تحسین است.

 

 او می تواند به کارهائی دیگری

بپردازد . برود تفریح کند ویافوتبال

تماشا کند .    به سمت راست

قبرسهراب رفتم و با یک سئوال از

خانواده یک قبر مجاور

اوراپیداکردم .

گلهائی برسر قبراو بود که خشک

شده بودند وکسی هم برمزار

اونبود.البته باعکس هائی که

درتمام تلویزیونهای دنیا از

ندا نشان داده اند او امروز یک

شهید جهانی شده است . اما

سهراب ودیگران کمترواین به

عهده مااست که آن

عزیزان راهم دریابیم . آنها

راوخانواده هایدردمندشان را.

 

من هم که درتهران کسی راندارم

شاید یکی دونفر ازدوستان ویکی

از باجناق هااموات در اهواز

وشیراز پراکنده اند و فرزند شهیدم

هم در شیراز در گورستان

دارالرحمه است .

 

 واجب تر ازاین عزیزانی که امروز

برای زیارتشان آمده ام کسی رانمی

شناسم نگاهی دیگر به مزار آن

گلگون کفنان کردم وراهی

مترو شدم که به خانه برگردم.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 22:1 |
 

سلام؛

در ابتداي يك زندگي مشترك دانستن مسائلي و انجام دادن كارهايي زندگي را زيباتر مي كند

که اگر همة ما انسانها از ابتدا شروع هر كاري، عوامل سعادت و پويايي آن را شناخته و به

كار ببنديم هرگز در گذر زمان گرفتار ناملايمات و شكستها نخواهيم شد، و به نظر يكي از

بزنگاههاي مهم تربيتي همين شناخت است.

1. بهره مندي از بينشي روشن و بصيرتي آسماني است.

2. با همسرتان با مهرباني و صداقت صحبت كنيد.

3. نقش يك الگو را بازي كنيد و با همسرتان همان طور رفتار كنيد كه دوست داريد

با شما رفتار شود.

4. زوجين بايد در برخورد با رفتار ناشايست همسرشان صرفاً همان عمل را تقبيح نمايند

 نه كل وجود را.

5. در مورد كارهاي خوب همسرتان اظهار نظر كنيد

6. كلامي كه ما در ارتباط با ديگران به زبان مي آوريم، بسيار بيشتر از آنچه تصور مي كنيم

داراي پيام و معنا هستند، حجم و آهنگ صدا، نوع نگاه كردن، وضعيت ايستادن و حتي

نفس كشيدن ها، همگي به شنونده كمك مي كند تا كلمات ما را تفسير كند و پيام آنرا دريابد.

بنابراين اگر چه ممكن است ناخود آگاه مراقب اين موارد در هنگام ارسال پيام خود نباشيم،

اما بايد توجه داشته باشيم كه به هر حال شيوة دريافت و استنباط يك سخن دقيقاً به

شيوة ابراز آن برمي گردد. از اين روست كه بسيار اتفاق مي افتد كه يك پيام به آساني،

 مغاير با منظور ما دريافت مي شود. گفتار فقط«7 الي 24» درصد از كل پيام ما را تشكيل مي

دهد.

7. از وضعيت روحي همسرتان درك درستي داشته باشيد و متناسب با آن رفتار كنيد.

8. در رابطة با برآوردن توقعات، آنچه مهم است چگونگي خواستن است. (نحوة بيان ما،

از لحن آمرانه و دستور به دور باشد و جمله ها، بياني گرم و زباني صميمي داشته باشد.)

9. گوش دادن يكي از دشوارترين رفتارهايي است كه انسان بدان احتياج دارد. مي توان

يكي از لوازم زندگي مشترك شيرين را«هنر گوش دادن» دانست و فراگيري آن ضروري است.

10. از كاه، كوه نسازيد و مسايل را بزرگ نكنيد.

11. به همسرتان اجازه دهيد بعضي مواقع با خودش تنها باشد.

12- ...

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 21:58 |
 

سلام؛
گناه به معناي «خلاف» است. و در اسلام هر گونه كاري كه بر خلاف فرمان خداوند باشد، گناه است، گناه هر چند كوچك باشد، چون نافرماني خداست، بزرگ است.

راه كاهش لذّت بردن از گناه:
معرفت پيدا كردن نسبت به باطن گناه
اين شناخت از چند راه حاصل مي‎گردد:
1. از طريق توجه به كلام خداوند متعال كه علمش به همه چيز احاطه دارد. در قرآن كريم، باطن بسياري از گناهان را بيان فرموده است. مثلاً باطن غيبت را؛ خوردن گوشت برادر مرده مي‎داند.(سوره حجرات، آية 12) در جائي ديگر خوردن مال يتيم را به خوردن آتش توصيف مي‎كند(سوره نساء، آية 10)
2- در روايات منقول از ائمه اطهار و رسول مكرم اسلام ـ عليهم آلاف التحية و السّلام ـ هم، باطن بسياري از گناهان بيان شده است از جمله امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد باطن نظر به اجنبي مي‎فرمايد: «النظرة سهم من سهام ابليس مسموم، من تركها لِلّه عزوجل لا لغيره اعقبه الهه ايماناً يجد طعمه» (نظر به نامحرم تيري زهر آگين از شيطان است، كسي كه آن را تنها بخاطر خدا ترك كند خداوند ايماني در قلب او جايگزين مي‎كند كه لذت آن را بچشد.)
بنابراين كسي كه به خداوند متعال و صدق كلام او ايمان دارد و مي‎داند كه نواهي الهي به خاطر مفاسدي است كه در آن عمل وجود دارد و قول صادق مصدق را بپذيرد و به حقانيت آن ايمان آورد، كم‎كم از گناه پرهيز مي‎كند و واقعاً وقتي كه مرتكب گناهي مي‎شود مي‎ترسد و از آن بيزار مي‎شود.
3. ديدن باطن گناه از راه تقوي بعنوان.
مثال: حضرت علي ـ عليه السّلام ـ باطن رشوه را مانند غذائي مي‎داند كه يك افعي، آن را بلعيده باشد، با زهر درون او مخلوط گشته باشد و سپس آن را برگرداننده باشد و اكنون فردي بخواهد، اين استفراغ افعي را تناول كند. باطن استفادة ناصواب از بيت المال را چون آهني گداخته در آتش مي‎داند. (نگاه کنید به خطبه 224/ و در بعضي نسخ 215)
بنابراين براي پائين آمدن لذت گناه يا از راه ايمان به غيب و تصديق كلام خدا و معصومين ـ عليهم السّلام ـ كه صادقان تصديق شده‎اند بايد تعبداً بپذيريم كه باطن گناه، آلودگي و آتش است و از آن بپرهيزيم يا بايد بر اثر مخالفت هواي نفس و طي طريق تقوي به جايي برسيم كه خود باطن گناه را ببينيم كه اين هم بدون طي طريق اوّل امكان پذير نيست.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 23:3 |
 
دهان شکسته...


رقص شعله بر لب

و داغ گلوله بر پیشانی

جوانان، سبز و سرودخوان

از دهلیز تاریکی و تیزاب گذشتند...

*

مادران با نگاه حیران نگریستند

با سرانگشت لرزان، کاکل خونین جوانان را شانه زدند

 

بوسه ای بر دهان شکسته

*
از هر گوشه ندایی خاموش شد

در هر کنار سهرابی بر خاک افتاد

*
جنگلی از زمین جوشید

دریایی بر بام خانه ها

امواج : خدا بزرگترست...

از هر گوشه ندایی رویید

و در هر کنار سهرابی بر پا خاست...

*
تبسم گرم مادران

شوق لرزنده در چشمان.

 
 
سیدعطاءالله مهاجرانی
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 14:23 |

 

عاقبت ما به خیر...

 

    م - ا- زائر 

 

   ازپنجشنبه اول مرداد حال خوبی نداشتم . شنیده بودم جوانی بنام رامین قهرمانی

 

درکوچه روبروی پارک شهر آرا از شهدای حوادث اخیراست و برای او حجله ای

 

زده اندو درخانه  آنها هم دیدا ر باخانواده و قرائت فاتحه بر پااست .

 

 عصرخودم را به محل رساندم و هیچ اثری از خانه و حجله نیافتم از مردم محل پرسیدم و

 

آنها گفتندکه درب خانه بسته  و همه آثارهم برداشته شده است . کسل تر وخسته تر به

 

خانه  آمدم تافرداکه روز جمعه است وبرمزار شهدابروم .

 

 جمعه دوم مرداد حدود ساعت 10 صبح ازخانه خارج شدم  و راهی بهشت زهرا شدم .

 

طبق معمول روزهای جمعه جمعیت زیادی حضور داشتند که برای زیارت عزیزان خود آمده

 

بودند و جنبه سیاسی هم مطرح نبودولی بسیاری همه بدنبال قطعه 275 بودند ومعلوم بود

 

د نبال چه می گردند .

 

من هم به قطعه 257 رسیدم و مشغول خواندن  نام اسیران خاک برای یافتن ندا وسهراب

 

شدم .

 

سروصدای عجیب وکرکنند  ه بلند گوها آرامش گورستان را برهم زده بود و کمترمی شد

 

باکسی صحبت کرد ازاین که برای یافتن این عزیزان آمده بودم احساس راحتی و ازاین که 

 

آنهاراهم پیدانکردم ناراحت بودم وبهرحال برگشتم وکاررا به وقت دیگری موکول کردم .

 

حدودیک ساعت پیاده روی خسته ام کرده بود . به خانه برگشتم

 

درحالی که دردی که درپای راست داشتم به کشکک زانوی من منتقل شده بود و احساس

 

کردم براحتی نمی توانم قدم بردارم . حدود ساعت 3 بعد ازظهر بود که استراحت کردم 

 

واین استراحت هم تا حدود 3 روزادامه داشت که توانستم مقداری از درد پا بکاهم و به

 

انتظار روز دیگری بنشینم که بازهم بروم واین دفعه مقبره آن عزیزان را پیداکنم .

 

روز پنجشنبه 8 مرداد ساعت 4 بعدازظهر هم برای این برنامه اعلام عمومی شده بود

 

وقراربود که آقایان میرحسین موسوی و آـیت الله کروبی هم دراین برنامه حضور داشته

 

باشند . حدود ساعت ونیم بعدازظهرباصرفنظر ازخواب بعد ازظهر که نیاز شدیدی هم به 

 

ن داشتم راهی بهشت زهرا شدم . انبوه جمعیت به طرف بهشت زهرا سرازیر بود . به 

 

آخرین ایستگاه یعنی حرم مطهرامام خمینی (ره ) رسیدیم . اتوبوسهاومینی بوسها طبق

 

روزهای معمولی آماده سرویس دهی نبودند و فضای امنیتی هم از همان مترو

 

مشهودبود . بدنبال مردمی که به طرف قطعه 257روان یودند راه افتادم و گروهی هم 

 

بازمی گشتند وبه طرف مصلای تهران می رفتند که شعارهائی هم داده می شد.

 

  تا حدود نیمه های راه رفته بودیم که یورش موتورسواران به مردم آغاز شد و مردم به 

 

طرف قبرهافرارکردند و به  آن مردگان پناه بردند وگاهی هم شعارالله اکبر شنیده می شد.

 

 

ایستادم تا موتورسواران یورش خودرابه اتمام برسانند و دوباره به راه بیفتم  و باخودم

 

فکر می کردم که این کارها برای چیست  ؟  مردمی آمده بودند که برای عزیزان خودفاتحه

 

ای بدهند و برای  آنهاکه عزیز می دانند و چند شعار الله اکبر و زندانی سیاسی آزاد باید

 

گرد د هم هیچ لطمه ای به  هیچ کس نمی زند وحتی شعارهای دیگرکه فوق آن مرگ بر

 

دیکتاتور بود که این شعار هم  شعار ضد نظام وضدحکومت نیست .

 

مردمی که نه سلاحی داشتند . نه قصد اغتشاش وخرابکاری .. چرا باید اینگونه مورد

 

هجوم وحمله قرارگیرند .

 

  آهسته آهسته راه افتادیم و بهرحال رسیدم به  آن زیارتگاهی که دنبال آن بودم وآن هم

 

قبر نداآقاسلطان بود که حتی بقول بعضی ازخود آقایان هم بی  گناه بوده است و ادعا شده

 

بودکه خبرنگار بی بی سی به یک نفرپول داده بود که اورا بکشد وخبرنگار هم ازاو فیلم

 

تهیه کند  که جالب باشد  !! و شاید به قصد تخریب  جمهوری وحرفهای دیگر ... که حالا

 

خارج از بحث مااست .

 

سر قبر ندا مردم زیادی حضور داشتند و کمی دورتر هم طرفداران موج سبز تظاهراتی را

 

راه انداخته شعارهائی سر داده بودند .

 

 

درآنجا ایستادم  دستگاه  (ام – پی – تری ) راهم درگوش داشتم که نیت کرده بودم  سوره

 

ای که گوش می دهم برای آمرزش همه اسیران خاک باشد.

 

 

مقبره ندا ازگل پوشیده شده بود و به گلها اضافه می شد واین گل پرپر باگلهای دیگر

 

 

امیخته بود۰ بطوری که خواندن  پلاک سیاهی که بالای سراو بود بزحمت دیده می شد .

 

به پلاک نگاه کردم  ونام زیبای ندا را برروی آن دیدم. دستی بر آن پلاک سیاه کشیدم .

 

عینک را ازچشم بر داشتم و آن  را برچشم خودکشیدم. خستگی ها جای خودرا به 

 

آرامش داد. 

 

جوانی هم برسر قبر ایستاده بودبااوصحبت کردم که از خانواده شهید بود واوهم ازاین که

 

مادر ندا نتوانست حضور داشته باشد عذرخواهی کرد.  عده زیادی بر سرقبر فاتحه می

 

دادندو حاضربه ترک محل نبودند که مرتبا ازطرف خانواده ندادرخواست می شد که بروند

 

تا زوار دیگرهم بتوانند زیارت کنند وفا تحه  بدهند .

 

  دوباره راهی متروی حرم امام خمینی شدم درراه یادم آمد که بسیاری از افرادی هستندکه

 

دوست داشته اند امروز را دربهشت زهرا باشند ولی موفق نشده اند . نایب الزیاره همه 

 

آنها شدم .ازدور سلامی هم به  آن عزیز فرستادم و دردل هم چند درددلی بااو که انقلا ب

 

عظیم او امروز به چنین روزی افتاده است و عذرخواهی ازاین که برای

 

اولین بار به این محل بیایم ونتوانم به زیارت او و یاران  مجاوراو بروم .

 

  به خانه برگشتم . خسته نبودم وپایم هم درد نمی کرد و درد پاهم بکلی

برطرف شده بود .

 

عده ای هم راهی مصلی شده اند که چنانجه بتوانند درآن محل به عزاداری بپردازند

 

و گویا آنجا هم به مردم حمله شده و مجلس عزا به تظاهرات خیابانی ودرگیری

 

تبدیل شده است .

 

درمتروی امام خمینی بنده خدائی کنارمن نشسته بود گفت :  خدا آخر وعاقبت مارابه

 

خیرکند .

 

گفتم  حتما خیراست و جز خیر چیز دیگری نیست .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:37 |

 

در انتظار نشستم خدا کند که بیاید

 زتار و پود گسستم خدا کند که بیاید

عبور ثانیه‏ها را که قطره قطره شمردم

 و دانه دانه شکستم خدا کند که بیاید

میان این همه عاشق چنین صبور و شکسته

به انتظار که هستم؟ خدا کند که بیاید

به شوق اینکه ببینم، سوارْ آمدنش را

کنار جاده نشستم خدا کند که بیاید

نیامده ست و به یادش شکسته قفل دلی را

به پشت پنجره بستم، خدا کند که بیاید.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 10:9 |
 

اَلسّخاءُالغنی.

                                             بخشندگی بی نیازی است .

 

Generosity is like wealth.

 

 

 احسان وکرم وسیله سازی باشــــــد

همدردی ولطف ودلنوازی باشـــــــــد

بخشش همه باب  سرفرازی باشــــد.

زیراکه نشان بی نیازی باشــــــــــــد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 23:34 |

 

باید تکلیف را روشن کرد.

یا رومی  روم ، یا زنگی زنگ.

ثابت قدم :  این مطلب را دروبلاگ فرید

صلواتی بخوانید.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 23:15 |

 

شب قدر و هجران و امید

اندیشه  - سیدعلیرضا بهشتی

در کتاب‌ المراقبات عالم عامل و عارف کامل، مرحوم آیت‌الله حاج میرزا جواد ملکی تبریزی در

روایتی به نقل از کمیل ابن زیاد آمده است که امام علی (ع) در پاسخ پرسش عده‌ای از یارانش

از معنی آیه شریفه «فیها یفرق کل امر حکیم» فرمود که منظور، شب نیمه شعبان است که در

آن هر چیزی به حکمت مشخص و معین می‌شود. و آنچه در هر شب قدر بدان توصیه شده

است، اندیشه در راهی است که آدمی پیموده و ارزیابی آنچه کرده، تا از خطاهایش درس گیرد و

آینده را آن‌گونه راه پیماید که شایسته مقام مکرم انسانی او باشد.

و من دیشب در سیری به سال‌ها پیش، به یاد نیمه شعبان سال 1357 افتادم. روزهای پر

 التهاب و فراز و نشیب انقلاب بود و زمان بزرگداشت یاد شهدایی که هر یک در چهلمین

 روز بزرگداشت شهدای قبل از خود، به دست سفاکان ظالم به خاک و خون کشیده شده

بودند.

در نیمه شعبان آن سال، از سوی رهبر نهضت اسلامی ایران اعلام شد که به رغم بزرگی آن

روز و شادمانی ناشی از یادبود ولادت منجی عالم بشریت، همگان در ماتم شهدای گرانقدر

سوگوار خواهند بود.

به یاد می‌آورم در مخالفت با این تصمیم امام خمینی که به دل هر ایرانی آزاده‌ای نیز

نشسته بود، عده‌ای از متحجرین و متعصبین که ولایت و دوستی اهل بیت و انتظار فرج صاحب

عصر را در گلیم خود از آب بیرون کشیدن، پرهیز از ورود به عرصه مبارزه، اعتراض سکوت

آمیز نسبت به خودکامگان، برپایی مجالس مذهبی و مراقبت از ایمان خود و فرزندانشان ترجمه

می‌کردند،

لجوجانه نیمه شعبان را جشن گرفتند و صف خود را از امواج خروشان مردم انقلابی

جدا کردند.

روزها از پی هم آمدند، طومار ظالمان با ایستادگی مردم و رهبران نهضت در هم

پیچیده شد و رنج ستم هزاران ساله در پرتو وعده برپایی جامعه‌ای که در آن تحقق عدالت،

آزادی، استقلال و پیشرفت پی گرفته شود، به‌فراموشی سپرده شد: انتظار موعود

 بشریت معنایی دیگر یافت و خمودی و گوشه‌گیری زاهدانه، جای خود را به عرفان در میدان

کوشش و تلاش هدفمندانه داد.

در آن سال و سال‌های پس از آن، تنها چیزی که گمانش نمی‌رفت این بود که

 نشئه‌ای از آن دیدگاه متحجرانه نسبت به دین و دینداری، آن تفسیر کج‌اندیشانه از مهدی و

مهدویت، و آن خوانش افراط گرایانه از منش و روش اهل بیت و ولایت، روزی از کنج عزلت و

 کمین‌گاه فرصت بیرون خزد، پرچمدار اسلام خواهی گردد، منتقدان دیروز و امروزش را به کفر

و نفاق متهم سازد، فریب کارانه داعیه محروم نوازی سر دهد ، شهیدان و شهادت را

مصادره کند، به‌کارگیری هر زبان و هر وسیله را برای رسیدن به اهدافش مشروع بشمارد، در

استحاله نظام و ارزش‌های برآمده از انقلاب از هیچ کوششی فروگذار نکند، در سرکوبی

مخالفانش تا سرحد ضرب و شتم و کشتار پیش رود، و این همه را به نام عهد با مهدی (عج) و

به کام خویش و خویشان خویش انجام دهد.

بی‌تردید در این مرور و ارزیابی مجدد کارنامه خود، آنچه بیش از دریغ از گذشته و

افسوس به حال لازم می‌نماید، شناخت گام‌های غلطی که برداشتیم، آگاهی نسبت به مسیرهایی

 که به خطا پیمودیم، درک غفلت‌هایی که ورزیدیم و یافتن راه‌هایی برای بازگشت به

شاهراه اصلی که در آن گام می‌زدیم است. چه شد که شکل‌گیری خوارج جدید را ندیدیم

یا دستکم گرفتیم؟ و صدها پرسش دیگر که باید در هر شب قدری از خود بپرسیم.

با این همه، و در اوج تلخ‌کامی‌های ناشی از حوادث اخیر، خطایی که می‌تواند از همه

خطاهای گذشته مان بزرگ‌تر باشد، درافتادن به دام نومیدی و دست شستن از پایداری

در راه سبزی است که در پرتو الطاف قدسی به‌رویمان گشوده شده است. در مکتب وحی

زانوی تلمذ می‌زنیم و از سیره درخشان پیشوایان دین درس‌ها می‌آموزیم و راه را

می‌یابیم و می‌پیماییم؛ دانشگاهی که آموزگاران بزرگش، از خاتم پیامبران تا قائم آل محمد (عج)،

راهنمایی آدمیان را بر عهده داشته و دارند. فراموش نمی‌کنیم که محمد (ص) در

سال‌های دشوار دعوت به ما آموخت که پاسداری از چراغ فروزان حق خواهی نیازمند صبر و

 بردباری در مقابل از دست دادن عزیزان، تدبیر و تحمل در مقابل ناسزاگویی و هجمه‌های

تبلیغاتی، شکیبایی در مقابل جراحت‌ها و بی‌حرمتی‌ها و از دست رفتن عزیزانمان است.

محمد (ص) در سال‌های هجرت به ما آموخت که همزیستی با دیگرانی که به‌گونه‌ای متفاوت

به زندگی می‌نگرند نیازمند تکیه بر شیوه‌های عقلایی است، که حکومت‌ها از مردمند و

برای مردم، که ایمان درجاتی دارد و هرکسی را باید با درجه ایمانش پذیرفت. محمد (ص) در

 فتح مکه به ما آموخت که خونخواهی‌های برآمده از کینه‌های دیرین را فروگذاریم و سایه رحمت

را آنقدر بگسترانیم که خانه دشمن دیروز را مأمن آنانی قرار دهیم که هنوز دل هایشان پذیرای

 پیام حق خواهی ما نیست .

و به این سلسله درس‌ها می‌توان آموزه‌های دیگر آموزگاران سترگ مکتب وحی را

افزود، چه کلام و کردار هر یک، برای ما که نیازمند فهم و درک زمانه و یافتن راه روشنایی

 در شب‌های تیره و تار هستیم، گنجینه‌ای است بی‌بدیل. این همه با الهام از راه موعود عدالت

 و با نیرو گرفتن از فلسفه انتظار راستین امکان‌پذیر است؛ چه امید به پیروزی نهایی حق بر

 باطل، شعله‌ای است جاودانه در دل همه مبارزان راه حق، عدالت و آزادی. و شاید در این

 روز شایسته‌تر از هر چیز این باشد که برای تعجیل در ظهورش دعا کنیم تا ما را از

سیطره فرقه‌ای که با داعیه دروغین پیروی از او میدان دار قدرت شده برهاند و چنان که

 وعده داده شده، زمین را سراسر عدل و داد سازد.

سایت انتخاب

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 22:40 |

 

وظايف ما در زمان انتظار در قالب چند حدیث:


1- «يمان تمّار» مي گويد : نزد امام صادق « عليه السلام » نشسته بوديم كه به

ما فرمود ،صاحب الامرغيبتي خواهد داشت كه اگر كسي بخواهد در آن دوره ديندار

بماند سخت در مشقت و در معرض مشكلات است و سپس فرمود : صاحب الامر

غيبتي دارد و بنده خدا براي حفظ دينش بايد تقوي الهي را پيشه كند و دو دستي به

 دين بچسبد.

2- «عبد الله سنان» از امام صادق نقل مي كند كه ، امام صادق «عليه السلام »

فرمود : شبهه اي دامنتان را خواهد گرفت و به حيرتي دچار خواهيد شد .نشانه

هدايت و امام وراهبرتان ديده نخواهد شد و در آن هنگام بر كسي كه مانند غريق

 نا اميد از همه جا، دست دعا به درگاه پروردگار بردارد كسي ديگري نجات نخواهد

 يافت عرض كردم دعا غريق چگونه است ؟ فرمود؛ غريق مي گويد ؛

{ يا الله يا رحمن يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك}

3- « يونس بن عبد الرحمن» مي گويد : حضرت موسي بن جعفر«عليه السلام »

فرمود؛ خوشا بحال آن عده از شيعيان ما كه در دوره غيبت قائم ما، به محبت ما

چنگ انداخته و بر ولايت ما و بيزاري از دشمنانمان استوارند , آنها از ما هستند

و ما از آنها هستيم آنها به امامت ما خشنودند و ما از شيعه بودن آنها خشنوديم

خوشا به حال آنها و بهشت گوارايشان باد ،به خدا قسم اينان در روز قيامت هم

درجه ما هستند.

4- « عبد العظيم حسني» مي گويد : امام جواد«عليه السلام » فرمود؛ قائم ما همان

مهدي«عج» است كه بايد در دوره غيبت انتظارش را كشيد و پس از ظهور از او

اطاعت كرد و سپس فرمود ؛ برترين اعمال شيعه ما انتظار فرج است .

ايمان و عمل صالح ملاك منتظر واقعي است و هر كس به چيز ي اميد دارد،بايد

طبق آن عمل كند.

{ يا ايها الذين آمنوا اصبروا وصابرو و رابطوو اتقوا الله لعلكم تفلحون}

«اي اهل ايمان در كار دين صبور باشيد و همديگر را به صبر و مقاومت سفارش كنيد

و مهيا و مراقب كار دشمن بوده و خدا تر س باشيد تا رستگار شويد»

( آل عمران ،آيه 200 ) .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 19:40 |
 

بايد منتظر باشيد.

انتظار با جوش و خروش همراه است و با خمودگي سازگار نیست.
خود را آراسته كنيد به صفاتي كه حضرت دوست دارد:
شيعه باشيد و مثل شيعه زندگي كنيد؛
حسن خلق داشته باشيد؛
بر امور مردم رسيدگي كنيد؛

تواضع داشته باشيد و نسبت به كفار متكبر باشيد؛
جهاد در راه خدا داشته باشيد (با اموال و انفس)؛
از خدا بترسيد؛

سرزنش هيچ كس شما را از راهتان باز ندارد؛
شريعت اصيل اسلام را بياموزيد و مسلمان واقعي باشيد؛
بگذاريد اعمال شما آيينه تمام نماي اسلام اصيل باشد؛
سعي كنيد طوري زندگی كنيد كه حتما مطمئن باشيد مرضي آقا امام زمان (عج) است؛
ساده زيست باشيد؛
عميق و زيركانه فكر كنيد.

اگر شما در طول زندگي خودتان به وظايفي كه بر عهده شما است درست عمل كنيد آنگونه كه ائمه (علیهم السلام) خواسته اند بدانيد كه مورد رضايت ايشان واقع شده ايد و خود حضرت (عج) به ديدن شما خواهند آمد. نيازي نيست كه رياضت هاي خاصي بكشيد يا اعمال خارق العاده انجام دهيد تا بتوانيد حضرت را ببينيد. بلكه به وظيفه خودتان كه در سه بخش خلاصه مي شود احكام، اخلاق، عقايد عمل كنيد، مطمئن باشيد كه حضرت خودشان به ديدن شما خواهند آمد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 6:15 |

 

پرده پس زن که دگر بارصفايي بکنيم

اين دل غمزده را بازدوايي بکنيم

بي تو بزم دل ما را نبود نور و ضيا

رخ تو بنماي که دل غرق ضيايي بکنيم


مهديا چون توبيابي غم ازاين دل برود

رخت شاهي به تن خسته گدايي بکنيم

سالياني است که چون منتظر وصل توايم

شکوه هرروز زهجرت به خدايي بکنيم


ما دعاي فرجت شام وسحر مي خوانيم

گفته بودي چوشب هجر دعايي بکنيم

تکيه برگوشه ديوار درانديشه يار

اشک مي لغزد واين گونه وفايي بکنيم

زان همه بذر صبوري که دراين دل کشتيم

گل ياسي است شکفته که جفايي بکنيم

عمر بگذشت نديديم وصالت مهدي

زودتر آي مباداکه خطايي بکينم!


مانه ايم اهل جفا گرچه که نوميدشديم


مابه لطف ازلي فکر رجايي بکنيم

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 6:10 |
 

عزيز دلها يوسف زهــــــــــرا

ايـــــــن جمعه هم سپري شد نيامـــــــــــدي


.......اللهم عجل لولیک الفرج

می اید از دور ,مردی ســــواره

برمــرکب عشق, چون ماهپــــــاره

والشمس رویش, واللیـل مویش

گلها همه مســــــت, از رنگ و بویش

عمامه بر سر, مثل پیمبـــــر (ص)

دربازوانــش نیروی حیــــــــــــــــدر(ع)

ازپای تاسر در شور و شین است

برق نگاهش مثل حســــین(ع) است

می اید از دور خوشــــبو تر از یاس

در چشــــم وابرو مانند عبــــــاس (ع)

القصه این مرد امید دلهاســـــــــت

خوشبو تر از یاس فرزند زهراست(س)

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 6:3 |
 

 

نام

 

تعداد برد باخت تساوی تفاضل امتیاز
1 ذوب آهن 1 1 0 0 3 3
2 مقاومت سپاسی 1 1 0 0 2 3
3 استیل آذین 1 1 0 0 2 3
4 راه آهن 1 1 0 0 1 3
5 صبا 1 1 0 0 1 3
6 استقلال 1 1 0 0 1 3
7 پیروزی 1 0 0 1 0 1
8 مس کرمان 1 0 0 1 0 1
9 شاهین بوشهر 1 0 0 1 0 1
10 ملوان انزلی 1 0 0 1 0 1
11 استقلال اهواز 1 0 0 1 0 1
12 ابومسلم 1 0 0 1 0 1
13 تراکتورسازی 1 0 1 0 -1 0
14 فولاد خوزستان 1 0 1 0 -1 0
15 سپاهان 1 0 1 0 -1 0
16 پاس همدان 1 0 1 0 -2 0
17 پیکان 1 0 1 0 -2 0
18 سایپا 1 0 1 0 -3 0
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 23:23 |

 

سلام؛

میلاد با سعادت حضرت حجة بن الحسن العسکری (عجل الله تعالی

فرجه الشریف) را به شما تبریک عرض می کنیم.

زراره از امام صادق« عليه السلام » نقل مي كند:

«گفتم فدايت شوم اگر من آن دوره غيبت را درك كردم چه بكنم؟

فرمود: اي زراره اگر آن دوره را درك كردي هميشه اين دعا و در

خواست را داشته باش:

خدايا خودت را به من بشناسان اگر خودت را به من نشناساني

پيامبرت را نخواهم شناخت؛

خدايا رسولت را به من بشناسان كه اگر او را به من نشناساني حجت

و وليت را نخواهم شناخت؛

خدايا حجتت را به من بشناسان اگر حجتت را به من نشناساني در دينم

به گمراهي خواهم افتاد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 1:0 |

 

پانزدهم شعبان

 ولادت منجى عالم بشريت حضرت

حجه ابن الحسن العسكرى

 عجل الله تعالى فرجه الشريف

گو به هر غرقه درياى بلا، فلك نجات
آمده تا كه ببخشد به شما باز حيات
نيست اى عاشق دلخسته دگر وقت سكوت

     به گل روى جگر گوشه زهرا صلوات

 
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 23:9 |

 

 انتظار بیشتری هم از شما نیست.

به به جناب آقای  شریفی نیا .

پارسال دوست .امسال دشمن

کم پیدا هستید . تو آسمانها دنبالتان می گشتم ، ولی تو جاهایی می بینیمتون که

به قیف تون نمی خوره.

وللش .چه خبر ؟

 راستی رفتن شما به تنفیذ احمدی نژاد هم جزءبازی بود یا راست راسکی بود؟

می دونی چرا این سوال رو میکنم ؟

چون تمام نقش شما تو فیلمهایی که بازی کردید .

یه جورایی نقش آدمهای دورو و هیزه .یه هو ناخودآگاه فکرم رفت یه سمت دیگه.

بگذریم ،یادته اولین بار که باهم تو یه فیلم همکار بودیم .

فیلمی به نام" افسانه شهر لاجوردی"

نقش شاه سلطان حسین را بازی می کردی .بهم گفتی .باید هرکس  برای بازی

آنچنان در نقش فرو برود که حتی خودش هم باورش نشه که  داره فیلم بازی می کنه.

حالا می خوام بدونم ، وقتی برای تنفیذ رفتی چه حسی داشتی ؟

راستی وقتی مجری برنامه های دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد بودی

چه حس و حالی داشتی؟

سوالی برایم پیش آمده : آن کتابهای که در اوائل انقلاب در انتشارات سبز

منتشر کردی و بوی فکر و اندیشه می داد .در این زمان جایگاهش کجاست؟

اگر دروغ بود و امروزه اعتقادی به آنها نداری .

کلا باید به شما شک کرد چون آدم روراست و منطقی نیستی.

باید هم امثال آقای احمدی نژاد و ایادیشان از شما در این مراسم دعوت کنند.

محمد رضا شریفی نیای عزیز.

بودن و معروف شدن به هر قیمتی می ارزد؟

واقعا خدا را شکر می کنم که در جایگاه تو نیستم

که برای موقعیت کاذب خودم دست به هر کاری بزنم

کاش اقلا به اندازه احمدی نژاد بر روی اعتقاداتت

می ایستادید.

و در آخر حکایتی را برای  خالی نبودن عریضه بگویم که :

روزی معاویه زن امام حسن به نام جعده را خواستش

و گفت اگر حسن را بکشی ، تو را برای پسرم یزید خواهم گرفت .

و جعده نیز امام را مسموم کرد وبعد از چند روز رفت پیش معاویه

و گفت ماموریتم را انجام دادم تو نیز به قولت وفا کن.

و معاویه او را به بیرون انداخت و گفت زنیکه تو کسی

که یک عمری با او زندگی کردی را به راحتی کشتی

من چطور می توانم به تو اطمینان کنم و یک آدمکش را برای پسرم بگیرم.

 

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 10:35 |

 

درس‌هايي از تاريخ؛

سياه ‌كاري‌هاي بني‌اميه را

در این وبلاگ بخوانید.


http://www.fazlollahsalavati.blogfa.com

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 19:10 |

 

الله اکبر، شعر

ر. ن

-


کوچه را دزدانه می‌پایم  سپس، الله اکبر

می‌رسد از آسمان  فریادرس، الله اکبر

روز ما آزردگان چون می‌شود نزدیکی شب

می‌خروشد در زمین هر خار و خس، الله اکبر

گرچه این نامردمان بر گریه‌ی ما گوش بستند

ما خدایی در جهان داریم  پس، الله اکبر

ظالمان را خسته خواهد کرد ایمانی که با ماست

بر کش از حلقوم خود با هر نفس، الله اکبر

تا قیامت ما برآییم و ز جورت داد جوییم

دست‌ها بر گوش خود آری که بس، الله اکبر

می‌رسد روزی که آزادانه پروازی کنیم

روز خود را می‌شمارم در قفس، الله اکبر

خانه‌هامان را به هم پیوسته این امید سبز

نیست کس بیگانه دیگر، هیچ‌کس، الله اکبر

بانگ شادی‌بخش ما بر بام ایران می‌نشیند

از خلیج فارس تا رود ارس، الله اکبر

ما دماوندیم و در هر صخره زخم دیو داریم

ما نمی‌ترسیم از این وحشی فرس، الله اکبر
 

ما کجاییم و خیال پست اهریمن کجاست؟

با عقابان می‌ستیزد این مگس، الله اکبر
 

داس خشم خلق ما شد تیزتر با سنگ قهرت

این علف‌ها هرزه و وقت هرس، الله اکبر
 

تیغ چون بیرون کشیدی، عاقبت در دور باطل

شحنه‌ها را می‌زند گردن، عسس، الله اکبر

گرچه ره تاریک و منزل دور و دشمن در کمین است

می‌رسد از بام‌ها بانگ جرس، الله اکبر


می‌نشاند صبح فردا، خنده را بر روی میهن

ای  شمیم  شا د  آزا دی  برس، الله‌اکبر

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 23:47 |

 

سلام؛

ضمن تبریک نیمه ی شعبان بیاییم با هم برای فرج آقا دعا کنیم.

اما دوست عزیز به این نکته هم توجه کنیم که كسي كه در انتظار ظهور حضرت

ولي عصر( عجل الله تعالي فرج الشريف) به سر ميبرد بالاترين آرزويش در زندگي

فرج و گشايش آن امام منتظر است و بيشترين چيزي كه او را ناراحت مي كند

سختيهاي و ناراحتيهايي است كه درزمان غيبت به امام زمانش مي رسد.

بنابراين وظيفه خود مي داند كه براي رفع غم و قصه ها و سختيها و بلاياي آن

حضرت تلاش نمايد و براي اين منظور هر كاري كه از دستش بر مي آيد نسبت

 به انجام آن كوتاهي نمي كند.
پس ما در دعاي خود براي تعجيل فرج نبايد فقط راحتي و گشايش خود را مد

نظر داشته باشيم و در واقع براي خود دعا كنيم بلكه قصد ما بايد خواستن

فرج خود امام زمان (عليه السلام ) كه البته با فرج او براي همه مؤمنان

نيز گشايش حاصل خواهد شد. اما مهمترين فايده دعا در تعجيل براي دعا كننده

اين است كه اگر از روي اعتقاد كه به امامت ايشان باشد او را از تباهي دينش

 در زمان غيبت حفظ مي كند.

اينكه «دو ركن» اعتقاد به امامت و دعا براي تعجيل مرهون توفيق الهي است و

 اين نشان مي دهد كه اگر خداوند بخواهد كسي را در زمان غيبت ازخطر بي ديني

حفظ كند او را موفق به دعا براي تعجيل فرج امام عصر مي كند و كساني كه

 مشمول اين لطف و عنايت الهي قرار نگيرند مي لغزند و از

صراط مستقيم دور مي افتند.

پس بايد از خداوند طلب هدايت و توفيق كرد و نبايد بر خود اعتماد نمود زيرا

 اگر خدا انسان را به حال خودش رها كند همين تنها وسيله نجات را هم

از دست مي دهد.

با دوري معاصي و كسب فضائل اخلاقي و ترك صفات رذيله

(واجبات را خوب انجام دادن) انشاء الله خداوند توفيق دعای با اخلاص را

 نصيبمان مي كند و اينكه هر كاري از دستمان بر مي آيد كوتاهي نكنيم، نسبت

 به مفاسد سكوت نكنيم هر وقت از لحاظ روحي آرامش بيشتري داريم و حال

 معنوي به ما دست داد دعا كنيم و اينكه تكرار در دعا كنيم. خداوند ياري كننده

خود را ياري مي كند در قرآن كريم مي خوانيم «اگر خدا را ياري كنيد او شما

 را ياري مي كند و شما را ثابت قدم مي دارد و خدا قطعا ياري كننده

خود را ياري مي كند .»

دعا در حقيقت وسيله تقرب بندگان است و امام واسطه فيض بين

 بندگان و خدا هستند.

در دعا به این نکته هم توجه داشته باشید که از دعاهاي وارده

مثل دعاي عهد و ... كتاب مفاتيح استفاده شود .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 12:29 |
 
 

 

سیف الله داد...

چند روز پیش برای سیف الله ایمیلی فرستادم. شعله ای از نگرانی در ذهنم تابیده بود. برایش نوشتم:" سیف الله عزیز، آخرین بار که تو را دیدم ، در فیلم سبز سینماگران حرف می زدی ،

 صدایت گرفته و اندوهگین بود. خوبی؟"
نمی دانستم همان روزان و شبان سیف الله در بیمارستان است. ایمیلم بی جواب مانده بود..

.برای همیشه بی جواب ماند.
سیف الله دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه شیراز بود. کتاب فرهنگ سکوت پائولو فرره

 را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. کتاب توسط انتشارات خوارزمی منتشر شد. بعدا از

حیدری پرسیدم، چرا نام احمد بیرشک را هم به عنوان مترجم روی جلد نوشته بودید؟ گفت:

 چه کسی باور می کرد که مترجم یک جوان بیست و دوساله است. کتاب را خواندم.

سیف الله گفت: نظرت چی بود؟"
ساعت ها با هم حرف زدیم. در باره فرهنگ سکوت ؛ نه در آمریکای لاتین که در

شرق. برایش خواندم:

من که از آتش غم چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم خاموشم...
برایش گفتم: چگونه ضیغم الدوله حاکم یزد دهان فرخی یزدی را دستور داد بدوزند تا

 خاموش بماند. فرهنگ سکوت...فرخی سرود:
شرح اين قصه شنو از دولب دوخته ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام
- واقعا لب هاش را دوختند؟
- بله واقعا دوختند...
ذهن سیال و آفرینشگر سیف الله انگار داشت تصویر سازی می کرد. سکوت کرد..

.سکوتمان ادامه پیدا کرد. گفتم سیف الله بیا برویم این غذاخوری نزدیک خوابگاه ما،

 اسمش مهارانی است!
سکوت سیف الله...نمی شود چیزی خورد...آرام گفت:

 لب های دوخته.
گفتم: باید فرهنگ سکوت سرزمین خودمان را بنویسیم...آن روز

 نمی دانستم که سی سال بعد خانواده روح الامینی جسد جوانشان را با

 دهان خرد شده تحویل می گیرند...
سال 1357 سیف الله ستاره تظاهرات دانشجویی بود. بلندگوی دستی را بر

 شانه اش می انداخت. پیراهن سیاهش تمییز و اتو خورده بود. با صدایی بم

و پر طنین می خواند:
ما عاشق شهادتیم، هیهات مناالذله...هیهات منا الذله...
عاشورا بود. سیف الله می خواند و موج عظیم جمعیت که خیابان زند را پر کرده بود

 پاسخ می داد. هیهات مناالذله... به فلکه شهرداری رسیده بودیم.

 صدای سیف الله گرفته بود...
انقلاب پیروز شد. صدای خنده سیف الله. درخشش دندان ها و بازتاب برق

 چشمانش در شیشه ی عینک...
برای رادیو شیراز " جهاد برتر" را می نوشت. روان مثل آب و گرم مثل نان تازه.

 از همان زمستان 57 تا تابستان 88 بر سر پیمانش با قلم و سینما باقی ماند...
مدیر عامل خانه سینما بود. گفتم سیف الله بیا در باره معاونت سینمایی وزارت فرهنگ با

 تو صحبت کنم. گفتم این بهترین فرصت است که فرد مورد پذیرش جامعه سینمایی ایران

که مدیر عامل خانه سینماست، معاونت سینمایی وزارت فرهنگ شود. پذیرفت. بسیار کوشید

 تا سینما از بعد قوانین و آیین نامه ها وتحکیم نهادهای مردمی و غیر دولتی استقرار پیدا کند.

البته قدرش چنان که بایست دانسته نشد و زود هنگام از وزارت ارشاد رفت.
سیف الله هم نویسنده توانایی بود و هم سینماگری ممتاز. بارها دوستان فلسطینی ام گفته اند، همچنان " بازمانده" بهترین فیلم فلسطینی است.
سیف الله گفت: می خواستم آخرین سکانس فیلم پیام روشنی داشته باشد. وقتی صفیه با

کودک می خواهد خودش رااز قطار پرتاب کند. چه باید بگوید. آن شب رفتم زینبیه. در ذهنم

درخشید: صفیه آیه الکرسی را می خواند. خداوندی که حی و قیوم است...
صفیه با کودک خودش را پرتاب می کند. صفیه شهید می شود و کودک که پدر و مادر و

 پدر بزرگ و مادر بزرگش همه شهید شده اند . خانه شان را مصادره کرده اند. زنده می ماند.

 

 فیلم با صدای گریه کودک، انگار گریه تولد ادامه پیدا می کند...
صدای اندوهگین و پر طنین سیف الله با بازمانده برای همیشه در تاریخ هنر و اندیشه

 می ماند...
در مسجد کوچکی در خیابان دولت مراسم درگذشت پدر سیف الله بود. پس از آزادی

خرمشهر پدرش به خرمشهر می رود. شهر را می بیند. خانه شان را پیدا می کند، قلبش

 می ایستد.
گفتم: سیف الله همین سوژه را یک فیلم کن. پدرت سال ها با خاطره خرمشهر و نخل هایش

و کارون زندگی می کند. به خرمشهر می رود. نخل های بی سر و سوخته و قلبی که تاب نمی آورد و می ایستد. اشک در چشمانش حلقه زد. سکوت...به تعبیر هارولد پینتر مکث...
سیف الله انسان بود...ساده و با صفا و صمیمی...بی خدشه...
در فیلم سبز سینماگران، صدایش گرفته و نگاهش اندوهگین بود. شاید هم سنگینی این

ایام را تاب نیاورد؛ مثل پدرش که نتوانست نخل های سوخته خرمشهر را تاب بیاورد. رفت و ماند.

 تا بازمانده می ماند، سیف الله خواهد ماند...
" ببین! آیه الکرسی شد امضای بازمانده..."
لبخندش و درخشش برق چشمانش...
اتاق 111 بیمارستان جام جم بود.
" یک دفعه انگار چیزی در درونم شکست. شکستن استخوان در درونم را حس کردم...ا

فتادم..."
با رفتن سیف الله، آن صدای گرفته، آن برق چشمان و بازتابش در شیشه عینکش،

 آن خنده مدامش...سکوتش...چیزی در درون همه ما شکست...

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 18:57 |

 

پیام تسلیت میرحسین موسوی به مناسبت ضایعه درگذشت سیف الله داد

پیام تسلیت میرحسین موسوی به مناسبت ضایعه درگذشت سیف الله داد

قلم - میرحسین موسوی، رییس فرهنگستان هنر، با صدور پیامی ضایعه درگذشت سیف‌الله داد را تسلیت
 
گفت.

به گزارش قلم‌نیوز، متن پیام تسلیت میرحسین موسوی به این شرح است:

"و ان الی ربک المنتهی "

گذر از معبر دنیا و نیل به جوار رحمت و کرمش، سنتی است الهی و تغییرناپذیر، و ما شاهدان حسرت‌زده

عبور عزیزانمان از این گذرگاه، جز تأسف بر این داغ‌ها و دعای خیر چه می‌توانیم کرد.

سیف‌الله داد، یاری ثابت قدم از یاران انقلاب اسلامی در پیش و پس از پیروزی، هنرمندی متعهد و خلاق،

مدیری دلسوز و کارشناسی صاحب‌نظر از خانواده فرهنگستان هنر به‌سوی معبود و خالق خویش پر کشید.

این ضایعه را به خانواده محترم و معززشان و به همه اصحاب فرهنگ و هنر تسلیت می‌گویم.

میرحسین موسوی

رییس فرهنگستان هنر "

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 13:19 |

 

مه

بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند
***
بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند
***
بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 13:8 |
 
صحيفه سجاديه از گنجينه هاي ارزشمند دعاهاي امامان(ع) است كه در بردارنده برخي از دعاهاي حضرت سجاد(ع) است. صحيفه سجاديه كانوني از معارف بلند الهي در ابواب مختلف است و در يك ارزيابي واقع بينانه مي توان آن را ابزار رساي فرهنگي براي مقابله با هجوم فرهنگي دانست كه خلفاي ناشايست باب آن را گشوده بودند. بي ترديد اگر اين حركت ارزشمند فرهنگي در كنار گستره فرهنگي ديگر امامان نبود اين مهاجمان فرهنگي اثري از اسلام ناب محمدي(ص) باقي نمي گذارند.

اهل دانش اذعان دارند كه كتاب صحيفه سجاديه از نظر جايگاه ارزشي، سومين كتابي است كه در صدر اسلام پس از قرآن كريم و نهج البلاغه پديد آمده و مانند نسيم صبا در اطراف و اكناف عالم منتشر شده از اين رو مردم آن را مورد اهتمام و توجه قرار داده اند. سراسر اين كتاب پر از حقايقي است كه خداوند سبحان هنگام خلوت آن را بر زبان آن حضرت(ع) روان ساخته است و هر كتاب ديگري كه در اين فن تنظيم يافته از اين كتاب بهره و نصيبي برده است به طوري كه ديگر دانشمندان كتب ادعيه خود را بر مبناي دعاهاي اين صحيفه به رشته تحرير درآورده اند.

دعاهاي صحيفه علاوه بر حسن بلاغت و كمال فصاحت بر عالي ترين مضامين، عبارات و علوم الهي مشتمل است. زيبايي، شكوه و قدرت روحي كه در تعبيرات روح پرور آن به كار رفته و طرق مختلفي كه در اوقات گوناگون در مقام فروتني و توسل در پيشگاه الهي و درود و ثنا بر خداوند انتخاب شده، خود بالاترين شاهد و دليل است بر اين كه صدور آن از مقام امام معصوم(ع) قطعي است و احدي دست رد و انكار بر آن ننهاده و نام آن شهره آفاق است و فروغش بر اكناف جهان گسترده تا آنجا كه هرگز شك و ترديد در آن راه ندارد و گوهري است از معدن علوم امام سجاد(ع) بنابراين به خاطر جايگاه والايش بزرگان علم و ادب سه نام بر آن گذارده اند كه گوياي جايگاه رفيع اين كتاب عظيم الشأن است اخت القرآن، انجيل اهل بيت(ع)، زبور آل محمد(ص).

صحيفه سجاديه هر چند سراسر دعا و نيايش است و تمام مطالب آن به عنوان راز و نياز انسان با پروردگار خويش ارایه شده ولي تأمل و تحقيق در گستره مفاهيم و معارف آن به وضوح نشان مي دهد كه دعاهاي آن فراتر از مناجات هاي فردي و راز و نيازهايي است كه يك انسان در خلوت تنهايي خود و در بحران مشكلات زندگي با خداي خويش دارد.
 
مناجات هاي صحيفه در حقيقت نجواي علم، اخلاق، عقيده و سياست است با روح موحداني كه در محراب عبادت و ميدان جهاد و صحنه مبارزه با شيطان هاي دروني و بروني حضور دارند. امام سجاد(ع) از محراب نيايش مكتبي سرشار از آموزش و پرورش پديد آورد و با پست ترين خصلت ها و ارزنده ترين انديشه ها را با لطافت و عطر مناجات در هم آميخته و شيفتگان جمال حق را تا جايگاه شناخت حقايق اوج داده است.

صحيفه مدرسه اي است كه معلم آن امام چهارم (ع) است و اين معلم است كه با اين كتاب جهانيان را در تمام اعصار درس مي دهد و هر كس را در حد توان و قدرتش و به اندازه تكليف و استعدادش به مقامي كه بايد برسد مي رساند. صحيفه درياي پر خروش فيض الهي است كه لؤلؤ و مرجانش از شمار بيرون و اشياي پر قيمتش ازحد شمارش خارج است.

صحيفه آفتاب پر حرارت الهي است كه از مشرق وجود حضرت زين العابدين (ع) براي تربيت وجود انسان ها طلوع كرده و تا ابد از فروغ بخشي باز نمي ماند
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 19:29 |

 

 

شعرفرزدق دروصف حضرت سجاد (ع)

 

هذا الذى تعرف البطحاء وطاءته      والبيت يعرفه والحل والحرم

او که تو نمی شناسی همان کسی است که سرزمین بطحا جای

 گامهایش را می شناسند. و کعبه و حل و حرم در

 شناسائیش همدم و هم قدمند.

هذا ابن خير عباد الله كلهم      هذا التقى النقى الطاهر العلم

او فرزند بهترین تمامی بندگان خداست، او همان شخصیت منزه

 از هر آلودگی و رذیلت و پیراسته از هر عیب و علت، و مبرا از

 هر تهمت و منقصت و کوه بلند علم و فضیلت و

 نور افکن عظیم هدایت است.

هذا ابن فاطمة ان كنت جاهله           بجده اءنبياء الله قد ختموا

او فرزند فاطمه است. اگر تو نسبت به نسب او جهل داری

 بدان همان کسی است که باجدّ او سلسله شریفه انبیاء

ختم گردیده است.

وليس قولك من هذا بضائره       العرب تعرف من اءنكرت والعجم

این که گفتی: این کیست؟ رونق و عظمت و جلوه

جلال و شکوه شخصیت او را فرو نمی کاهد،

 زیرا آن کسی که تو او را نمی شناسی عرب و عجم هر

دو او را به خوبی می شناسند.

كلتايديه غياث عم نفعهما           تستو كفان و لا يعروهما عدم

هر دو دستش ابری فیاض و رحمت گستر است، که

 رگبار فیض را فرو می بارد و جود و

 عطایش هیچگاه کاستی نمی پذیرد.

سهل الخليقة لاتخشى بوادره    يزينه اثنان حسن الخلق والشيم

خوئی نرم و سازگار دارد و مردمان از خشمش در امانند

و همیشه دو خصلت حلم و کرم،

 شخصیت او را همی آرایند.

حمال انفال اءقوام اذا افتدحوا           حلو الشمائل تحلو عنده نعم

او به دوش کشنده بار مشکلات اقوامی است که زیر

سنگینی آن بار، به زانو در آمده اند،

چنانکه خوئی ستوده و روئی گشوده دارد و اعلام پذیرش

 حوائج مستمندان در مذاق جانش شیرین و

 خوشآیند است.

ما قال لاقط الا فى تشهده              لولا التشهد كانت لاءه نعم

او نیاز نیازمندان و خواهش سائلان را همیشه با

 چهره گشوده و منطق مثبت استقبال کرده است

 و هیچگاه جز به هنگام تشهد کلمه «لا » بر زبان نرانده است و

 اگر ذکر تشهد نمی بود «لای »

او نیز «نعم » همی بود.

عم البرية بالاحسان فانقشعت   عنها الغياهب والاملاق والعدم

خورشید فروزان احسان او گرمی و روشنی بر همگان افشانده

 و از این رو در برابر اشعه نیرومندش، تاریکی از فضای

 اندیشه و دل گمراهان و ظلمت فقر از محیط

 زندگی مستمندان و ستم از آفاق حیات ستمزدگان

 رخت بر بسته است.

اذا راءته قريش قال قائلها               الى مكارم هذا ينتهى الكرم

هر زمان که قبایل قریش به سوی او بنگرند، شعرا و

 خطبای ایشان به مدح و ثنایش زبان

 همی گشایند و بی اختیار اذعان و اقرار کنند که هر گونه

جود و احسان به او همی پیوندد و

کاروان کرم در منزلگاه مکارم او رخت همی کشاند.

يغضى حياء و يغضى من مهابته             فمايكلم الا حين يبتسم

او از فرط آزرم، دیدگان خود را فرو می نشاند و حاضران

حضرتش تحت تاثیر هیبت و

 عظمتش دیدگان فرو می پوشند و جز به هنگامیکه که

 لب به تبسم بگشاید، سخنی در حضور او بر

 زبان نمی آید.

بكفه خيزران ريحه عبق         من كف اءروع فى عرنينه شمم

در دستش عصای خیزرانی که عطر می پراکند، و

بویش دل انگیز است. او بیننده را از

 زیبائی و تناسبی که در چهره دارد، به شگفت آورد.

يكاد يمسكه عرفان راحتة          ركن الحطيم اذا ماجاء يستلم

جود و عطای کف بخشاینده او چنان است که چون به

آهنگ دست سودن بر رکن حطیم

 (حجر الاسود) گام فرا نهد، گوئی که رکن می خواهد تا او

 را نزد خود نگاه دارد و از جود و عطایش برخوردار گردد.

الله شرفه قدما و عظمه             جرى بذاك له فى لوحه القلم

خدای او را شرافت بخشیده است و برتری داده و قلم قضا

 درتحقیق این مشیت بر لوح قدر روان گشته است.

اى الخلائق ليست فى رقابهم                لاولية هذا اءوله نعم

کدامین گروه از خلایق الهی است که نیاکان این شخصیت

 عظیم یا از خود این شخص کریم،

منتی و نعمتی بر ذ مّه خود نداشته باشد.

من يشكرالله يشكر اءولية ذا        فالدين من بيت هذا ناله الامم

هر کس خدا را شکر بگذارد، نیاکان این امام را

همی شکر بگذارد به حکم ضرورت زیرا

 مردم جهان، دین خدا را از خانه او بدست آورده و در پرتو

 هدایت این خاندان از کفر

 و شرک رسته اند.

يتمى الى ذروة الدين التى فصرت   عنها الاكف و عن ادركها القدم

او به اوج عزتی قدم نهاده که عرب و عجم در اسلام

 به آن قله پر افتخار عظمت و جلال نرسیده اند.

من جده دان فضل الانبياء له            وفضل اءمته دانت له الامم

او فرزند کسی است که فضل پیامبران، دون فضل او

 و فضل امتهاشان دون فضل امت اوست.

مشتقه من رسول الله نبعته       طابت مغارسه و الخيم والشيم

شاخه نیرومند شخصیت او از پیکره شخصیت پیامبر

 صلی الله علیه و آله وسلم

بر دمیده است.

از این رو عناصر وجودش و اخلاق و سجایایش پاک و پاکیزه است.

ينشق ثوب الدجى عن نور غرته   كالشمس تنجاب عن اشراقها الظلم

نور پیشانیش پرده ظلمت را می درد، چنانکه

خورشید با اشراق او ظلمتها را نابود می گرداند.

من معضر حبهم دين و بعضعهم            كفر و قربهم منجى و معتصم

او از گروهی است که دوستیشان دین و دشمنیشان

 کفر است و قرب جوارشان ساحل نجات و

 پناهگاه امن و امان است.

مقدم بعد ذكرالله ذكرهم               فى كل بدء و مختوم به الكلم

پس از نام خدا، نام ایشان بر همگان مقدم است و هر

 کلام بنام ایشان زیبا فرجام است و

حسن ختام همی پذ یرد.

ان عد اءهل التقى كانوا اءئمتهم        اءوقيل من خير اءهل الارض قيل هم

اگر اهل تقوی شمرده شوند، ایشان پیشوایان ایشانند، و

 اگر از بهترین اهل زمین باز پرسند،

 نام ایشان به میان همی آید.

لا يستطيع جواد بعد جودهم              ولا يدانيهم قوم و ان كرموا

هیچ بخشایشگر به قله کرم و منتهی جود ایشان

 نمی رسد و هیچ قوم به هر پایه از

 کرم که باشد، قدرت همسری و همسنگی ایشان را ندارد.

هم الغيوث اذاما اءزمة اءزمت          والاسد اءسد الشرى والباءس محتدم

بزرگان این خاندان به روزگار سختی و قحط سالی، باران

 رحمتند و به هنگام جنگ، شیران بیشه شجاعتند.

لاينقص العسر بسطا من اء كفهم                سيان ذلك ان اثرواءوان عد موا

در عصر معیشت و سختی زندگی، دستهای بخشایشگر آنها را

از جود و عطا نمی بندد و

 این گشوده دستی در هر دو حالت توانگری و درویشی،

برای ایشان یکسان است.

يستدفع الشرو البلوى بحبهم                    ويسترب به الاحسان والنعم

ناگواریها و گرفتاریها به یمن محبتشان دفع می شود و

 احسان نعمتها به برکت آن محبت فزونی همی گیرد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 23:56 |

 

شعبان  شد و پیک عشق از راه آمد

عطـــــــــــــــــــــر نفس بقية الله آمد

بـــا جلوه سجاد، ابوالفضل و حسين

يك ماه و سه خورشيد در اين ماه آمد

...................................................

تا بال و پر عشق به جــانم دادند

در وادی عاشقان مکانــــم دادند

گفتم که کجاست کعبه‏ی اهل ولا

در گاه حسیــــــن  را نشانم دادند
........................

آمده از عــرش حق بر ما ســـــــــــروش

آمده مـي‏خـــــــــــوار و ساقي ، مي‏فروش

آمده سجاد  و عباس  و حســـــــــــــــــين

زين سبب بر پاست در عالـــــم خروش

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 15:0 |

 

بیاییم دنیا را به لجن بکشیم تا منجی بیاید.

 

 

امروز می خواهم روی موضوعی دست بگذارم که به راستی یکی از مشکلات اصلی این کشور است

که متاسفانه مردم عامی هیچ گاه نخواستند بفهمند که چیست و سر منشاءش  از کجاست.

آیا هیچگاه نام انجمن حجتیه به گوشتان خورده است؟

انجمنی که در اوائل پیروزی انقلاب ، امام خمینی خطرش را برای این کشور احساس کرد

و آن را به کل رد و مردود دانست .ولی براستی  این گروه از بین رفت؟

به خاطر شرایط اجتمایی پدرم  سالهای سال است که با این فرقه آشنایی دارم .

و با آنها و ایادیش آشنایی کامل دارم .البته نمی خواهم به دوستان با اخلاصی که

در این گروه همت می کردند و به فکر کارهای خیر بودند بی احترامی کنم.

 در این پست قرار نیست که تاریخچه این گروهک را بگویم ، بلکه می خواهم برداشت خودم

را در این دورانی که با این اشخاص تا حدودی آشنا بوده ام را بازگو کنم .

تفکراتشان چیست؟

هدف این است که شرایطی به وجود آوریم که هر چه زودتر آقا امام زمان ظهور کنند.

این دوستان اعتقاد دارند که در شرایط خوب ومساعد که ما احتیاج به ظهور نداریم .

و کسی در شرایط عادی که احتیاج به منجی ندارد ، پس بیاییم شرایطی را بوجود آوریم

که ظهور آن حضرت معنا پیدا کند، و بدین معناست که

بیاییم آنچنان دنیا را به فساد و تباهی و لجن بکشیم  که حضرت رغبت کنند که بیایند.

تا به یاد دارم این اندیشه در انجمن حجتیه حاکم بوده و هست. اگر به جلسات این دوستان رفته باشید

 می بینید که ازاندیشه هایشان  تعصبات خاص و من درآوردی نشات می گیرد.

در زندگیشان از علی (ع )و رنجهایش صحبت می کنند و شما را به این مراسمات دعوت می کنند

ولی وقتی می روی  می بینی که چگونه است که طرف زندگیش همچون عبدالرحمان عوف است

و دم از علی (ع)  می زند.  با چند تا از دوستان که در مدارسی تحصیل می کردند که  مسئولینش

با تفکرات انجمن حجتیه  اداره می شد صحبت می کردم .شنیدم که این دانش آموزان در آن شرایط

 تحصیل به قدری باید تعصب می داشتند که بنده خداها وقتی از آن مدارس فارغ التحصیل می شدند

از آن طرف پشت بام  می افتادند و به یکباره از هر چه دین و مذهب بود گریزان می شدند.

یکی از دوستانی که خدا رحمتش کند و جایز نیست نامش را ببرم و یکی از سینه چاکان این فرقه بود .

وقتی نام ائمه و مخصوصا حضرت ولی عصر میامد چشمانش پر از اشک می شد

و چه سخنرانی ها ی آتشینی جهت تبلیغات  تفکرات  انجمن حجتیه می کرد .

و هر وقت که با هم بودیم  ایشان چندین مورد به من گفتند که:

با فسادی که در جامعه می بینم کم کم شرایط برای ظهور امام زمان مهیاست.

ایشان همیشه دوست داشت که جامعه هر چه بیشتر به فساد کشیده شود .

البته ناگفته نماند که هیچگاه ایشان تبلیغ فساد نکرد و حتی جلسات قرآن و نهج البلاغه ایشان

ترک نشد . ولی چه می شود کرد که متاسفانه دو سه تا از بچه های ایشان

قربانی همین فسادی که ایشان به دنبالش بود شدند و دو پسر ایشان قربانی اعتیاد به مواد مخدر

و دختر ایشان نیز به بیماری افسردگی دچار شد.

و دیگر مورد که چند وقت پیش برخورد داشتم این بود که :

یکی از فرزندان این آقایون متعصب که پدرش عمر خود را بر روی مبارزه با بهاییت  گذارده

و فکر میکند خیلی بر روی افکار فرزندش کار کرده تا شخصی مذهبی شود .

در ارتباط با این موضوع صحبت می کرد که  با دختری آشنا شدم که دینش بهاییست و واقعا به حد مرگ

هم او را دوست دارم به نظرت چگونه با خانواده ام مطرح کنم؟ واقعا هیچ جوابی برایش نداشتم.

اگر این پدر آنقدر که وقت خود را برای  چیزی که حتی نتوانسته تاثیر بر روی فرزند خوش بگذارد

برای دوستی ها و نداشتن کینه و نفرت  در جامعه می گذاشت

شاید اوضاع و احوال خود و خانواده اش بهتر از این بود.

به راستی چرا نباید شرایط خوب را برای ظهور مهیا کنیم . این چه اندیشه ایست که هر چه این جامعه

 کثافت تر باشد بهتر است. راستی چه کسانی از ترویج خرافات در این کشور سود می برند.

راستی چرا در زمان امام خمینی جمکران  آنقدر در اوج نبود  .

و ناگهان این مکان آنقدر مقدس شده است که حتی مرقد حضرت معصومه را تحت الشعاع قرار داده است.

تا خطر بیش از این کشورمان رانابود نکرده است .به فکر باشیم

تفکرات خرافی در جامعه مان به شدت در حال رخنه کردن است.

 این اندیشه ها حتی به قدری پیش رفته است که جای دین ومذهب را گرفته .

و حتی برای خودش یک دین شده است

اندیشه های  انجمن حجتیه در حال رخنه کردن در جامعه هستند به هوش باشید.

دوستی و محبت در این اندیشه جایی ندارد .بلکه حرف اول را کینه و نفرت می زند.

باید با همه بد باشی. به همه لعنت و نفرین کنی .

 این تفکر می خواهد به تو ثابت کند که حکومت اسلامی بهتر از جمهوریت است .چون در این

شرایط است که می شود آنقدر تعصبات خشک وبی اساس به راه انداخت که همه را از دین زده کرد.

و در آن موقع است که شرایط برای منجی مهیاست .

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 11:16 |

 

چراغ هدايت

نازم به شهر يثرب و اب و هوايش
به به به خاك مشك بيز و جانفزايش
شهرى كه نامش شهره افاق گشته
خاكى كه دلها مى زند پر در هوايش
شهرى كه با آغوش باز و سرفرازى
شد بوسه گاه پاى ختم الانبيايش
در اينچنين شهرى كه خاك پاك انرا
روح الامين بر ديده كرده تو تيايش
آمد بدنيا آنكه تا روز قيامت
قد قامت ما هست باقى از بقايش
آمد بدنيا آنكه حق در عالم زر
خشنود شد از گفتن قالوا بلايش
آمد بدنيا آنكه با مادر سخن گفت
قبل از ولادت از قيام كربلايش
آمد بدنيا آنكه ختم الانبيا گفت
او از من است و من از او جانم فدايش
آمد بدنيا سينه چاك سنگر عشق
خون خدائى كه خدا شد خون بهايش
ادم به جنت مى زند از عشق او دم
سيلاب خون از ديده مى ريزد برايش
سعى صفا و مروه مى گردد فراموش
از لذت جان پرور سعى صفايش
گفته است ختم المرسلين فلك نجاتش
بهر هدايت خوانده مصباح الهدايش
هيهات من الذله اش سر خط عزت
پيغام حق الدوله اش شرط ولايش
در خط تسليم و رضا بود و نبودش
مرضى ذات حق بود جلب رضايش
ارزد به كل ماسوا يك تار مويش
خوانم سواى ما سوا در ماسوايش
گردد قيامت قائم از شور قيامش
بهر شفاعت كردن روز جزايش
از خون او شد مزرع دين ابيارى
باشد به جا خوانى اگر خون خدايش
از نهضت او كاخ ذلت زيرو رو شد
وز همت او يافت قرآن محتوايش
افلاكيان دردى كشان چشم مستش
لاهوتيان جان بر كف جام بلايش
ناسوتيان سوداگر بازار گرمش
عاشوريان روزى خور خوان عطايش
آمد حسينى كز شكوه انقلابش
هستى بود پاينده در زير لوايش
آمد حسينى تا به ناى بينوايان
برگ و نوا بخشد نواى نينوايش
آمد حسينى تا زند ژوليده از دل
صبح و مسا پر در هواى كربلايش

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 12:40 |
 

سوم شعبان ولادت حضرت امام حسين عليه السلام

 

بر خيز كه نور ازلى مى آيد
بر عالم ايجاد ولى مى آيد
مجموعه حُسن و عشق وایثاروکرم
يعنى كه حسين ابن على مى آيد
 
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 23:34 |

 

آفة العامة العالم الفاجر ، آفة العدل السلطان الجائر

آفت جان مردم ، دانائی است که فسق و فجور کند و دشمن عدل و داد ، سلطانی

است که ظلم و جور ورزد .

AN IMMORAL SAVANT IS A MENACE TO PEOPLE A CRUEL KING IS A

 MENACE TO JUSTICE



آن دانائی ، که اهل فسق است و فساد

وان سلطانی که اهل جور است وعناد

زین هردو تباهکار ظالم ، فریـــــــــاد

کان دشمن مردم است و این دشمن داد

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 23:21 |
 

امام صادق (ع) فرمود: مَن قَالَ بَعد صَلوةِ الفَجرِ وَ بَعدَ صَلوةِ الظُهر اللهم صَلَّ عَلی

مُحمدٍ وَ آل مُحمدٍ وَ عَجل فَرَجَهُم‏ لَم یَمُت‏ حتى یُدرکَ القائمَ .

هر کس بعد از نماز صبح و نماز ظهر بگوید: «خداوندا! بر محمد و خاندان او

درود فرست و در فرج ایشان تعجیل فرما» نمیرد تا قائم علیه السلام را دریابد .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 23:11 |
 
                                                               احمد شاملو

shamlou.jpg


احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.
شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما پس از چندی در بعضی از اشعار منتشر شده در هوای تازه - و سپس در اکثر شعرهایش - وزن را یکسره رها کرد و به‌صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.
شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه شده‌است. منبع :  ویکی پدیا


گزیده ای از کتاب های احمد شاملو
از قبیل:
باغ آینه،لحظه‌ها و هميشه،آیدا در آینه،ققنوس در باران،مرثیه های خاک،شکفتن در مه،ابراهیم در آتش،دشنه در دیس،ترانه های کوچک غربت،مدایح بی صله،در آستانه،حدیث بی قراری ماهان

از کتاب باغ آینه
باغِ آينه

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي ِ خسته‌گي
از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است![

شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست
من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.


مرثيه
نيم‌روز...
نيم‌روز...
بي‌آن‌که آفتاب را در نصف‌النهار ِ خوف‌انگيزش بازببينيم،
در پس ِ ابرهاي ِ کج، نقاب‌هاي ِ گول و پرده‌هاي ِ هزاران‌ريشه‌گي‌ي ِ
باران آيا
زمان از نيم‌روز ِ موعود گذشته است
و شب ِ جاودانه ديگر، چندان دور نيست؟
و ستاره‌گان، در انتظار ِ فرمان ِ آخرين به سردي مي‌گرايند
تا شب ِ جاودانه را غروري به کمال بخشايند؟

نيش‌خندها لبان ِ تازه‌تري مي‌جويند
و چندان‌که از جُست‌وجوي ِ بي‌حاصل بازمي‌مانند
به لبان ِ ما بازمي‌آيند.

از راه‌هاي ِ پُرغبار، مسافران ِ خسته فرامي‌رسند...
«ــ شست‌وشوي ِ پاهاي ِ آبله‌گون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم
کرده‌ايم
اي مردان ِ خسته
به خانه‌هاي ِ ما فرودآئيد!»
«ــ در بستري حقير، اميدي به جهان آمده است.
اي باکره‌گان ِ اورشليم! راه ِ بيت‌اللحم کجاست؟»
و زائران ِ خسته، سرودگويان از دروازه‌ي ِ بيت‌اللحم مي‌گذرند و در
جُل‌جُتاي ِ چشم‌به‌راه، جوانه‌ي ِ کاج، در انتظار ِ آن‌که به هياءت ِ
صليبي درآيد، در خاموشي‌ي ِ شتاب آلوده‌ي ِ خويش، به جانب ِ
آسمان ِ تهي قد مي‌کشد.

نيم‌روز...
نيم‌روز...
«ــ در پس ِ ابر و نقاب و پرده، آيا
زمان از نيم‌روز گذشته است؟
و شب ِ جاودانه آيا
ديگر چندان دور نيست؟»
و زميني که به سردي مي‌گرايد، ديگر سخني ندارد.
آن‌جا که جنگ‌آوران ِ کهن گريستند
گريه پاسخي به خاموشي‌ي ِ ابدي بود.

عيسا بر صليبي بي‌هوده مرده است.
حنجره‌هاي ِ تهي، سرودي ديگرگونه مي‌خوانند، گوئي خداوند ِ بيمار
درگذشته است.
هان! عزاي ِ جاودانه آيا از چه هنگام آغاز گشته است؟

رگ‌بارهاي ِ اشک، شوره‌زار ِ ابدي را باور نمي‌کند.
رگ‌بار ِ اشک، شوره‌زار ِ ابدي را بارور نمي‌کند
رگ‌بارهاي ِ اشک، بي‌حاصل است
و کاج ِ سرفراز ِ صليب چنان پُربار است
که مريم ِ سوگ‌وار
عيساي ِ مصلوب‌اش را بازنمي‌شناسد.
در انتهاي ِ آسمان ِ خالي، ديواري عظيم فروريخته است
و فرياد ِ سرگردان ِ تو
ديگر به سوي ِ تو بازنخواهد گشت...
نبوغ
براي ِ ميهن ِ بي‌آب و خاک
خلق ِ پروس
به خون کشيده شدند
ز خشم ناپلئون،
و ماند بر سر ِ هر راه‌کوره‌ي ِ غم‌ناک
گوري چند
بر خاک
بي‌سنگ و بي‌کتيبه و بي‌نام و بي‌نشان
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
بر معبر ِ پروس...
آن‌گه فره‌دريک ِ وطن‌دوست
آراست چون عروس
در جامه‌ي ِ زفاف
زن‌اش را،
تا بازپس ستاند از اين ره‌گذر
مگر
وطن‌اش را
]
وين زوجه
راست خواهي
در روزگار ِ خويش
زيباترين ِ محصنه‌گان بود
در
اروپ![

هنگام ِ شب ــ که رقص ِ غم آغاز مي‌نهاد
مهتاب
در سکوت‌اش
بر لاشه‌هاي ِ بي‌کفن ِ مردم ِ پروس ــ
خاموش شد به حجله‌ي ِ سلطان فره‌دريک
شمعي و شهوتي.
و آن دَم که آفتاب درخشيد
بر گورهاي ِ گم‌شده‌ي ِ راه و نيم‌راه
]يعني به گورها که نشاني به جاي ماند
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
در رزم ِ ماگده‌بورگ[ ــ
خاک ِ پروس را
شَهِ فاتح ِ
گشاده‌دست
بخشيد هم‌چو پيرهني کهنه‌مرده‌ريگ
به سلطان فره‌دريک،
زيرا که مام ِ ميهن ِ خلق ِ پروس
بود
سر خيل ِ خوشگلان ِ اروپاي ِ عصر ِ خويش!

بله...
آن‌وقت
شاه ِ فاتح ِ بخشنده بازگشت
از کشور ِ پروس،
که سيراب کرده بود
خاک ِ آن را
از خون ِ شور ِ زُبده‌سواران‌اش،
کام ِ خود را
از طعم ِ دبش ِ بوسه‌ي ِ بانوي ِ او، لوئيز.
و از کنار ِ آن همه برخاک‌مانده‌گان
بگذشت شاد و مست
بگذشت سرفراز
بوناپارت.
مي‌رفت و يک ستاره‌ي ِ تابنده‌ي ِ بزرگ
بر هياءت ِ رسالت و با کُنيه‌ي ِ نبوغ
مي‌تافت بر سرش
پُرشعله، پُرفروغ.


از کتاب لحظه‌ها و هميشه

شبانه
به گوهر ِ مراد
کوچه‌ها باريکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها تاريکن
تاقا
شيکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده مي‌برن
کوچه به
کوچه.

نگا کن!
مُرده‌ها
به مُرده
نمي‌رن،
حتا به
شمع ِ جون‌سپرده
نمي‌رن،
شکل ِ
فانوسي‌ين
که اگه خاموشه
واسه نَف‌نيس
هَنو
يه عالم نف توشه.

جماعت!
من ديگه
حوصله
ندارم
به «خوب»
اميد و
از «بد» گله
ندارم.
گرچه از
ديگرون
فاصله
ندارم،
کاري با
کار ِ اين
قافله
ندارم!

کوچه‌ها
باريکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها
تاريکن
تاقا
شيکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و
کمونچه
مُرده
مي‌برن
کوچه به
کوچه...


وصل
۱
در برابر ِ بي‌کراني‌ي ِ ساکن
جنبش ِ کوچک ِ گُل‌برگ
به پروانه‌ئي ماننده بود.
زمان، با گام ِ شتاب‌ناک برخاست
و در سرگرداني
يله شد.
در باغستان ِ خشک
معجزه‌ي ِ وصل
بهاري کرد.
سراب ِ عطشان
برکه‌ئي صافي شد،
و گنجشکان ِ دست‌آموز ِ بوسه
شادي را
در خشک‌سار ِ باغ
به رقص آوردند.
۲
اينک! چشمي بي‌دريغ
که فانوس ِ اشک‌اش
شوربختي‌ي ِ مردي را که تنها بودم و تاريک
لب‌خند مي‌زند.
آنک من‌ام که سرگرداني‌هاي‌ام را همه
تا بدين قُلّه‌ي ِ جُل‌جُتا
پيموده‌ام
آنک من‌ام
ميخ ِ صليب از کف ِ دستان به دندان برکنده.
آنک من‌ام
پا بر صليب ِ باژگون نهاده
با قامتي به بلندي‌ي ِ فرياد.
۳
در سرزمين ِ حسرت معجزه‌ئي فرود آمد
]و اين خود ديگرگونه معجزه‌ئي بود[.
فرياد کردم:
«ــ اي مسافر!
با من از آن زنجيريان ِ بخت که چنان سهم‌ناک دوست مي‌داشتم
اين‌مايه ستيزه چرا رفت؟
با ايشان چه مي‌بايدم کرد؟»
«ــ بر ايشان مگير!»
چنين گفت و چنين کردم.
لايه‌ي ِ تيره فرونشست
آب‌گير ِ کدر
صافي شد
و سنگ‌ريزه‌هاي ِ زمزمه
در ژرفاي ِ زلال
درخشيد
دندانهاي ِ خشم
به لب‌خندي
زيبا شد
رنج ِ ديرينه
همه کينه‌هاي‌اش را
خنديد
پاي‌آبله
در چمن‌زاران ِ آفتاب
فرود آمدم
بي‌آن‌که از شب ِ ناآشتي
داغ ِ سياهي بر جگر نهاده باشم.
۴
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهاي ِ دهليزش
به اميد ِ دريچه‌ئي
دل بسته بودم.
۵
شکوهی در جان‌ام تنوره می‌کشد
گويی از پاک‌ترين هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشيده‌ام.
در فرصتِ ميانِ ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
رقصی می‌کنم -
ديوانه
به تماشای من بيا!
دی ۱۳۴۰


يادداشت
چيزی بگو
اسم:
من مرگ را ...
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که در من مي‌گذرد.
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من
مي‌گذرد.
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ
در من مي‌گذرد.

در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من،
فواره و رويا در تو بود
تالاب و سياهي در من.
در گذرگاه‌ات سرودي ديگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودي کردم
سر سبزتر ز بيشه
من موج را سرودي کردم
پُرنبض‌تر ز انسان
من عشق را سرودي کردم
پُرطبل‌تر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي کردم
پُرتپش‌تر از دل ِ دريا
من موج را سرودي کردم
پُرطبل‌تر از حيات
من مرگ را
سرودي کردم.

سرودِ پنجم
۱
سرود ِ پنجم سرود ِ آشنائي‌هاي ِ ژرف‌تر است.
سرود ِ اندُه‌گزاري‌هاي ِ من است و
اندوه‌گساري‌ي ِ او.
نيز
اين
سرود ِ سپاسي ديگر است
سرود ِ ستايشي ديگر:
ستايش ِ دستي که مضراب‌اش نوازشي‌ست
و هر تار ِ جان ِ مرا به سرودي تازه مي‌نوازد ]و اين سخن چه
قديمي‌ست![.
دستي که هم‌چون کودکي
گرم است
و رقص ِ شکوه‌مندي‌ها را
در کشيده‌گي‌ي ِ سرْانگشتان ِ خويش
ترجمه مي‌کند.
آن لبان
از آن پيش‌تر که بگويد
شنيدني‌ست.
آن دست‌ها
بيش از آن‌که گيرنده باشد
مي‌بخشد.
آن چشم‌ها
پيش از آن‌که نگاهي باشد
تماشائي‌ست.
و اين
پاس‌داشت ِ آن سرود ِ بزرگ است
که ويرانه را
به نبرد ِ با ويراني به پاي مي‌دارد.
لبي
دستي و چشمي
قلبي که زيبائي را
در اين گورستان ِ خدايان
به سان ِ مذهبي
تعليم مي‌کند.
اميدي
پاکي و ايماني
زني
که نان و رخت‌اش را
در اين قربان‌گاه ِ بي‌عدالت
برخي‌ي ِ محکومي مي‌کند که من‌ام.
۲
جُستن‌اش را پا نفرسودم:
به هنگامي که رشته‌ي ِ دار ِ من ازهم‌گسست
چنان‌چون فرمان ِ بخششي فرود آمد. ــ
هم در آن هنگام
که زمين را ديگر
به رهائي‌ي ِ من اميدي نبود
و مرا به جز اين
امکان ِ انتقامي
که بدانديشانه بي‌گناه بمانم!
جُستن‌اش را پا نفرسودم.
نه عشق ِ نخستين
نه اميد ِ آخرين بود
نيز
پيام ِ ما لب‌خندي نبود
نه اشکي.
هم‌چنان که، با يک‌ديگر چون به سخن در آمديم
گفتني‌ها را همه گفته يافتيم
چندان که ديگر هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود.
۳
خاک را بدرودي کردم و شهر را
چرا که او، نه در زمين و شهر و نه در دياران بود.
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
چرا که او، نه عطر ِ ستاره نه آواز ِ آسمان بود.
نه از جمع ِ آدميان نه از خيل ِ فرشته‌گان بود،
که اينان هيمه‌ي ِ دوزخ‌اند
و آن يکان
در کاري بي‌اراده
به زمزمه‌ئي خواب‌آلوده
خداي را
تسبيح مي‌گويند.
سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم:
«ــ اي شعرهاي ِ من، سروده و ناسروده!
سلطنت ِ شما را ترديدي نيست
اگر او به تنهائي
خواننده‌ي ِ شما باد!
چرا که او بي‌نيازي‌ي ِ من است از بازارگان و از همه‌ي ِ خلق
نيز از آن کسان که شعر ِ مرا مي‌خوانند
تنها بدين انگيزه که مرا به کُندفهمي‌ي ِ خويش سرزنشي کنند! ــ
چنين است و من اين همه را، هم در نخستين نظر بازدانسته‌ام.»
۴
اکنون من و او دو پاره‌ي ِ يک واقعيت‌ايم
در روشنائي زيبا
در تاريکي زيباست.
در روشنائي دوسترش مي‌دارم.
و در تاريکي دوسترش مي‌دارم.
من به خلوت ِ خويش از براي‌اش شعرها مي‌خوانم که از سر ِ احتياط
هرگزا بر کاغذي نبشته نمي‌شود. چرا که چون نوشته آيد و بادي
به بيرون‌اش افکند از غضب پوست بر اندام ِ خواننده بخواهد
دريد.
گرچه از قافيه‌هاي ِ لعنتي در اين شعرها نشاني نيست; ]از آن‌گونه
قافيه‌ها بر گذرگاه ِ هر مصراع، که پنداري حاکمي خُل
ناقوس‌باناني بر سر ِ پيچ ِ هر کوچه برگماشته است تا چون
ره‌گذري پا به پاي ِ انديشه‌هاي ِ فرتوت ِ پيزُري چُرت‌زنان
مي‌گذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرت‌اش را چون چلواري
آهارخورده بردرند تا از ياد نبرد که حاکم ِ شهر کيست[ ــ اما
خشم ِ خواننده‌ي ِ آن شعرها، از نبود ِ ناقوس‌بانان ِ خرگردني از
آن‌گونه نيست. نيز نه ازآن‌روي که زنگوله‌ي ِ وزني چرا به گردنِ
اين استر آونگ نيست تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند. نيز نه
بدان سبب که في‌المثل شعري از اين‌گونه را غزل چرا ناميده‌ام:
۵
غزل ِ درود و بدرود
با درودي به خانه مي‌آئي و
با بدرودي
خانه را ترک مي‌گوئي.
اي سازنده!
لحظه‌ي ِ عمر ِ من
به جز فاصله‌ي ِ ميان ِ اين درود و بدرود نيست:
اين آن لحظه‌ي ِ واقعي‌ست
که لحظه‌ي ِ ديگر را انتظار مي‌کشد.
نوساني در لنگر ِ ساعت است
که لنگر را با نوساني ديگر به کار مي‌کشد.
گامي‌ست پيش از گامي ديگر
که جاده را بيدار مي‌کند.
تداومي‌ست که زمان ِ مرا مي‌سازد
لحظه‌هائي‌ست که عمر ِ مرا سرشار مي‌کند.
۶
باري، خشم خواننده ازآن‌روست که ما حقيقت و زيبائي را با معيار ِ او
نمي‌سنجيم و بدين‌گونه آن کوتاه‌انديش از خواندن ِ هر شعر سخت
تهي دست بازمي‌گردد.
روزي في‌المثل، قطعه‌ئي ساز کرده بر پاره‌ي ِ کاغذي نوشتم که قضا را،
باد، آن پاره‌کاغذ به کوچه درافکند، پيش ِ پاي ِ سياه‌پوش مردي که از
گورستان بازمي‌آمد به شب ِ آدينه، با چشماني سُرخ و برآماسيده ــ چرا
که بر تربت ِ والد ِ خويش بسيار گريسته بود. ــ
و اين است آن قطعه که باد ِ سخن‌چين با آن به‌گور ِ پدرگريسته در ميان
نهاد:
۷
به يک جمجمه
پدرت چون گربه‌ي ِ بالغي
مي‌ناليد
و مادرت در انديشه‌ي ِ درد ِ لذت‌ناک ِ پايان بود
که از ره‌گذر ِ خويش
قنداقه‌ي ِ خالي‌ي ِ تو را
مي‌بايست
تا از دلقکي حقير
بينبارد،
و اي بسا به روياي ِ مادرانه‌ي ِ منگوله‌ئي
که بر قبه‌ي ِ شب‌کلاه تو مي‌خواست دوخت.
باري ــ
و حرکت ِ گاه‌واره
از اندام ِ نالان ِ پدرت
آغاز شد.

گورستان ِ پير
گرسنه بود،
و درختان ِ جوان
کودي مي‌جُستند! ــ
ماجرا همه اين است
آري
ورنه
نوسان ِ مردان و گاه‌واره‌ها
به جز بهانه‌ئي
نيست.

اکنون جمجمه‌ات
عُريان
بر همه آن تلاش و تکاپوي ِ بي‌حاصل
فيلسوفانه
لب‌خندي مي‌زند.
به حماقتي خنده مي‌زند که تو
از وحشت ِ مرگ
بدان تن دردادي:
به زيستن
با غُلي بر پاي و
غلاده‌ئي بر گردن.

زمين
مرا و تو را و اجداد ِ ما را به بازي گرفته است.
و اکنون
به انتظار ِ آن‌که جاز ِ شلخته‌ي ِ اسرافيل آغاز شود
هيچ به از نيش‌خند زدن نيست.
اما من آن‌گاه نيز بنخواهم جنبيد
حتا به گونه‌ي ِ حلاجان،
چرا که ميان ِ تمامي‌ي ِ سازها
سُرنا را بسي ناخوش مي‌دارم.
۸
من محکوم ِ شکنجه‌ئي مضاعف‌ام:
اين‌چنين زيستن،
و اين‌چنين
در ميان ِ شما زيستن
با شما زيستن
که ديري دوستار ِتان بوده‌ام.

من از آتش و آب
سر درآوردم.
از توفان و از پرنده.
من از شادي و درد
سر درآوردم،
گُل ِ خورشيد را اما
هرگز ندانستم
که ظلمت‌گردان ِ شب
چه‌گونه تواند شد!

ديدم آنان را بي‌شماران
که دل از همه سودائي عُريان کرده بودند
تا انسانيت را از آن
عَلَمي کنند ــ
و در پس ِ آن
به هر آن‌چه انساني‌ست
تُف مي‌کردند!
ديدم آنان را بي‌شماران،
و انگيزه‌هاي ِ عداوت ِشان چندان ابلهانه بود
که مُرده‌گان ِ عرصه‌ي ِ جنگ را
از خنده
بي‌تاب مي‌کرد;
و رسم و راه ِ کينه‌جوئي ِشان چندان دور از مردي و مردمي بود
که لعنت ِ ابليس را
بر مي‌انگيخت...

اي کلاديوس‌ها!
من برادر ِ اوفلياي ِ بي‌دست‌وپاي‌ام;
و امواج ِ پهنابي که او را به ابديت مي‌بُرد
مرا به سرزمين ِ شما افکنده است.
۹
دربه‌درتر از باد زيستم
در سرزميني که گياهي در آن نمي‌رويد.
اي تيزخرامان!
لنگي‌ي ِ پاي ِ من
از ناهمواري‌ي ِ راه ِ شما بود.
۱۰
برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
دست ِ مرا بگير!
سخن ِ من نه از درد ِ ايشان بود،
خود از دردي بود
که ايشان‌اند!
اينان دردند و بود ِ خود را
نيازمند ِ جراحات به‌چرک‌اندرنشسته‌اند.
و چنين است
که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کين‌ات استوارتر مي‌بندند.
برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
برويم و، دريغا! به هم‌پائي‌ي ِ اين نوميدي ِ خوف‌انگيز
به هم‌پائي‌ي ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر مي‌شويم
حقيقت ِ ايشان را آشکاره‌تر
در مي‌يابيم!

با چه عشق و چه به‌شور
فواره‌هاي ِ رنگين‌کمان نشا کردم
به ويرانه‌رباط ِ نفرتي
که شاخ‌ساران ِ هر درخت‌اش
انگشتي‌ست که از قعر ِ جهنم
به خاطره‌ئي اهريمن‌شاد
اشارت مي‌کند.
و دريغا ــ اي آشناي ِ خون ِ من اي هم‌سفر ِ گريز! ــ
آن‌ها که دانستند چه بي‌گناه در اين دوزخ ِ بي‌عدالت سوخته‌ام
در شماره
از گناهان ِ تو کم‌ترند!
۱۱
اکنون رَخت به سراچه‌ي ِ آسماني ديگر خواهم کشيد.
آسمان ِ آخرين
که ستاره‌ي ِ تنهاي ِ آن
توئي.
آسمان ِ روشن
سرپوش ِ بلورين ِ باغي
که تو تنها گُل ِ آن، تنها زنبور ِ آني.
باغي که تو
تنها درخت ِ آني
و بر آن درخت
گلي‌ست يگانه
که توئي.
اي آسمان و درخت و باغ ِ من، گُل و زنبور و کندوي ِ من!
با زمزمه‌ي ِ تو
اکنون رخت به گستره‌ي ِ خوابي خواهم کشيد
که تنها روياي ِ آن
توئي.
۱۲
اين است عطر ِ خاکستري‌ي ِ هوا که از نزديکي‌ي ِ صبح سخن
مي‌گويد.
زمين آبستن ِ روزي ديگر است.
اين است زمزمه‌ي ِ سپيده
اين است آفتاب که بر مي‌آيد.
تک‌تک، ستاره‌ها آب مي‌شوند
و شب
بريده‌بريده
به سايه‌هاي ِ خُرد تجزيه مي‌شود
و در پس ِ هر چيز
پناهي مي‌جويد.
و نسيم ِ خنک ِ بامدادي
چونان نوازشي‌ست.

عشق ِ ما دهکده‌ئي‌ست که هرگز به خواب نمي‌رود
نه به شبان و
نه به روز،
و جنبش و شور ِ حيات
يک دَم در آن فرونمي‌نشيند.
هنگام ِ آن است که دندان‌هاي ِ تو را
در بوسه‌ئي طولاني
چون شيري گرم
بنوشم.

تا دست ِ تو را به دست آرم
از کدامين کوه مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامين صحرا
از کدامين دريا مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم.
روزي که اين‌چنين به زيبائي آغاز مي‌شود
]به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غم‌نامه‌ي ِ گذشته را با شبي که
در گذر است به فراموشي‌ي ِ باد ِ شبانه سپرده‌ام[،
از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوه‌ئي، اي همه‌ي ِ فصول ِ من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانه‌گي را آغاز کنم.


 از کتاب ققنوس در باران

چشم اندازی ديگری
با کليدی اگر مي‌آيي
تا به دست ِ خود
از آهن ِ تفته
قفلي بسازم.
گر باز مي‌گذاری در را،
تا به همت ِ خويش
از سنگ‌پاره‌سنگ
ديواری برآرم. ــ
باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.

قاطع و بُرّنده
تو آن شکوهپاره پاسخي،
به هنگامي که
اينان همه
نيستند
جز سوآلي
خالي
به بلاهت.

هم بدان‌گونه که باد
در حرکت ِ شاخساران و برگ‌ها، ــ
از رنگ‌های تو
سايه‌يي‌شان بايد
گر بر آن سرند
که حقيقتي يابند.
هم به گونه‌ی باد
ــ که تنها
از جنبش ِ شاخساران و برگ‌ها ــ
و عشق
ــ کز هر کُناک ِ تو ــ

باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.
خرداد ِ ۱۳۴۵


 از کتاب مرثیه های خاک

در آستانه
نگر
تا به چشم ِ زرد ِ خورشيد اندر
نظر
نکني
که‌ت افسون
نکند.
بر چشم‌های خود
از دست ِ خويش
سايباني کن
نظاره‌ی آسمان را
تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
که بلند
از چارراه ِ فصول
در معبر ِ بادها
رو در جنوب
همواره
در سفرند.

ديده‌گان را به دست
نقابي کن
تا آفتاب ِ نارنجي
به نگاهيت
افسون
نکند،
تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
بال‌دربال
که از درياها همي گذرند. ــ
از درياها و
به کوه
که خوش به‌غرور ايستاده است;
و به توده‌ی نم‌ناک ِ کاه
بر سفره‌ی بي‌رونق ِ مزرعه;
و به قيل و قال ِ کلاغان
در خرمن جای متروک;
و به رسم‌ها و
بر آيين‌ها،
بر سرزمين‌ها.
و بر بام ِ خاموش ِ تو
بر سرت;
و بر جان ِ اندُه‌گين ِ تو
که غمين نشسته‌ای
هم از آن‌گونه
به زندان ِ سال‌های خويش.
و چندان که بازپسين شعله‌ی شه‌پرهاشان
در آتش ِ آفتاب ِ مغربي
خاکستر شود،
اندوه را ببيني
با سايه‌ی درازش
که پاهم‌پای غروب
لغزان
لغزان
به خانه درآيد
و کنار ِ تو
در پس ِ پنجره بنشيند.
او به دست ِ سپيد ِ بيمارگونه
دست ِ پير ِ تو را...
و غروب
بال ِ سياه‌اش را...
۱۳۴۸


 
از کتاب شکفتن در مه

سرود براي ِ مرد ِ روشن که به سايه رفت
قناعت‌وار
تکيده بود
باريک و بلند
چون پيامي دشوار
که در لغتي
با چشماني
از سوآل و
عسل
و رُخساری برتافته
از حقيقت و
باد.
مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
که خلاصه‌ی خود بود.
خرخاکي‌ها در جنازه‌ات به سوءظن مي‌نگرند.

پيش از آن که خشم ِ صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گُرده‌ی گاو ِ توفان کشيده بود.
آزمون ِ ايمان‌های کهن را
بر قفل ِ معجرهای عتيق
دندان فرسوده بود.
بر پرت‌افتاده‌ترين ِ راه‌ها
پوزار کشيده بود
ره‌گذری نامنتظر
که هر بيشه و هر پُل آوازش را مي‌شناخت.

جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بيدار مي‌مانند
که روز را پيشباز مي‌رفتي،
هرچند
سپيده
تو را
از آن پيش‌تر دميد
که خروسان
بانگ ِ سحر کنند.

مرغي در بال‌هايش شکفت
زني در پستان‌هايش
باغي در درخت‌اش.
ما در عتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در شتاب‌ات
ما در کتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در دفاع از لبخند ِ تو
که يقين است و باور است.
دريا به جُرعه‌يي که تو از چاه خورده‌ای حسادت مي‌کند.
۱۳۴۹


فصل ديگر
بي‌آن‌که ديده بيند،
در باغ
احساس مي‌توان کرد
در طرح ِ پيچ‌پيچ ِ مخالف‌سرای باد
ياءس ِ موقرانه‌ی برگي که
بي‌شتاب
بر خاک مي‌نشيند.

بر شيشه‌های پنجره
آشوب ِ شب‌نم است.
ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيي و در خويش بنگری.
با آفتاب و آتش
ديگر
گرمي و نور نيست،
تا هيمه‌خاک ِ سرد بکاوی
در
رويای اخگری.

اين
فصل ِ ديگری‌ست
که سرمايش
از درون
درک ِ صريح ِ زيبايي را
پيچيده مي‌کند.
يادش به خير پاييز
با آن
توفان ِ رنگ و رنگ
که برپا
در ديده مي‌کند!

هم برقرار ِ منقل ِ اَرزيز ِ آفتاب،
خاموش نيست کوره
چو دی‌سال:
خاموش
خود
من‌ام!
مطلب از اين قرار است:
چيزی فسرده است و نمي‌سوزد
امسال
در سينه
در تن‌ام!


 از کتاب ابراهیم در آتش

ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد
قتل ِ احمد زِيبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد
۱
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي‌گستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش
از عشق
خداست
و پيش ِ عصيان‌اش
بالای جهنم
پست است.
آن‌کو به يکي «آری» مي‌ميرد
نه به زخم ِ صد خنجر،
و مرگ‌اش در نمي‌رسد
مگر آن که از تب ِ وهن
دق کند.
قلعه‌يي عظيم
که طلسم ِ دروازه‌اش
کلام ِ کوچک ِ دوستي‌ست.
۲
انکار ِ عشق را
چنين که به سرسختي پا سفت کرده‌ای
دشنه‌يي مگر
به آستين‌اندر
نهان کرده باشي. ــ
که عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
که وجودش همه
بانگي شد.
۳
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه ِ نجابت به خاک مي‌شکند
رخساره‌يي که توفان‌اش
مسخ نيارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک مي‌افتد
آن که در کمرگاه ِ دريا
دست حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگ‌وارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگ‌اش ميلاد ِ پُرهياهای هزار شه‌زاده بود.
نگاه کن!
۱۳۵۲


اشاراتی
به ايران درودی
پيش از تو
صورت‌گران
بسيار
از آميزه‌ی برگ‌ها
آهوان برآوردند;
يا در خطوط ِ کوه‌پايه‌يي
رمه‌يي
که شبان‌اش در کج و کوج ِ ابر و ستيغ ِ کوه
نهان است;
يا به سيری و ساده‌گي
در جنگل ِ پُرنگار ِ مه‌آلود
گوزني را گرسنه
که ماغ مي‌کشد.
تو خطوط ِ شباهت را تصوير کن:
آه و آهن و آهک ِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشي
تقوای ما نيست.

سکوت ِ آب
مي‌تواند خشکي باشد و فرياد ِ عطش;
سکوت ِ گندم
مي‌تواند گرسنه‌گي باشد و غريو ِ پيروزمند ِ قحط;
هم‌چنان که سکوت ِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوت ِ آدمي فقدان ِ جهان و خداست:
غريو را
تصوير کن!
عصر ِ مرا
در منحني‌ تازيانه به نيش‌خط ِ رنج;
هم‌سايه‌ی مرا
بيگانه با اميد و خدا;
و حرمت ِ ما را
که به دينار و درم برکشيده‌اند و فروخته.

تمامي‌ِ الفاظ ِ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
که به کار آيد
چرا که تنها يک سخن
يک سخن در ميانه نبود:
ــ آزادی!
ما نگفتيم
تو تصويرش کن!
۱۴ اسفند ِ ۱۳۵۱


از کتاب دشنه در دیس

ترانه‌ی بزرگ ترين آرزو
آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرنده‌يي،
هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمي‌ماند.
ساليان ِ بسيار نمي‌بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني‌ست
که حضور ِ انسان
آباداني‌ست.

همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره‌يي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک
کوچک‌تر حتا
از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵


رم
شبانه
زيباترين تماشاست
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو مي‌آيند،
و از شکوه‌مندی ياءس‌انگيزش
پرواز ِ شام‌گاهي‌ دُرناها را
پنداری
يک‌سر به‌سوی ماه است.

زنگار خورده باشد و بي‌حاصل
هرچند
از ديرباز
آن چنگ ِ تيزْپاسخ ِ احساس
در قعر ِ جان ِ تو، ــ
پرواز ِ شام‌گاهي دُرناها
و بازگشت ِ بادها
در گور ِ خاطر ِ تو
غباری
از سنگي مي‌روبد،
چيز ِ نهفته‌يي‌ت مي‌آموزد:
چيزی که ای‌بسا مي‌دانسته‌ای،
چيزی که
بي‌گمان
به زمان‌های دوردست
مي‌دانسته‌ای.
دی ِ ۱۳۵۵
رم


 از کتاب ترانه های کوچک غربت

عاشقانه
بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت ِ خويش
گريه ساز کني.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!
۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹


خطابه‌ی آسان ، در اميد
به رامين شهروند
وطن کجاست که آواز ِ آشنای تو چنين دور مي‌نمايد؟
اميد کجاست
تا خود
جهان
به قرار
بازآيد؟
هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادی مقدر نيست!

معشوق در ذره‌ذره‌ی جان ِ توست
که باور داشته‌ای،
و رستاخيز
در چشم‌انداز ِ هميشه‌ی تو
به کار است.
در زيج ِ جُست‌وجو
ايستاده‌ی ابدی باش
تا سفر ِ بي‌انجام ِ ستاره‌گان بر تو گذر کند،
که زمين
از اين‌گونه حقارت بار نمي‌مانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديده‌ی حيرت مي‌گشود.

زيستن
و ولايت ِ والای انسان بر خاک را
نماز بردن;
زيستن
و معجزه کردن;
ورنه
ميلاد ِ تو جز خاطره‌ی دردی بيهوده چيست
هم از آن دست که مرگ‌ات،
هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقيم ِ اَستران ِ تو
از فاصله‌ی کويری ميلاد و مرگ‌ات؟
مُعجزه کن مُعجزه کن
که مُعجزه
تنها
دست‌کار ِ توست
اگر دادگر باشي;
که در اين گُستره
گُرگان‌اند
مشتاق ِ بردريدن ِ بي‌دادگرانه‌ی آن
که دريدن نمي‌تواند. ــ
و دادگری
معجزه‌ی نهايي‌ست.
و کاش در اين جهان
مرده‌گان را
روزی ويژه بود،
تا چون از برابر ِ اين همه اجساد گذر مي‌کنيم
تنها دستمالي برابر ِ بيني نگيريم:
اين پُرآزار
گند ِ جهان نيست
تعفن ِ بي‌داد است.

و حضور ِ گران‌بهای ما
هر يک
چهره در چهره‌ی جهان
(اين آيينه‌يي که از بود ِ خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ
تو
يا من،
آدمي‌يي
انساني
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دست‌کار ِ عظيم ِ نگاه ِ خويش ــ
تا جهان
از اين دست
بي‌رنگ و غم‌انگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرت‌خيز نماند.

يکي
از دريچه‌ی ممنوع ِ خانه
بر آن تلِّ خشک ِ خاک نظر کن:
آه، اگر اميد مي‌داشتي
آن خُشک‌سار
کنون اين‌گونه
از باغ و بهار
بي‌برگ نبود
و آن‌جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغي مي‌خوانْد.

نه
نوميدْمردم را
معادی مقدّر نيست.
چاووشي‌ اميدانگيز ِ توست
بي‌گمان
که اين قافله را به وطن مي‌رساند.
۲۳ تير ِ ۱۳۵۹
 



از کتاب مدایح بی صله

پاييز ِ سن‌هوزه
برای منيژه قوامي
آيدا با حيرت گفت: ــ درخت ِ ليموتُرش را
ببين که اين وقت ِ سال غرق ِ شکوفه شده!
مگر پاييز نيست؟
گرما و سرما در تعادل ِ محض است و
همه چيزی در خاموشي‌ مطلق
تا هيچ چيز پارسنگ ِ هم‌سنگي کفه‌ها نشود
و شاهينَک ِ ميزان
به وسواس ِ تمام
لحظات ِ شباروزی کامل را
دادگرانه
ميان ِ روز و شبي که يکي درگذر است و يکي درراه
تقسيم کند
و اکنون
زمين ِ مادر
در مدارش
سَبُک‌پای
از دروازه‌ی پاييز
مي‌گذرد.

پگاه
چون چشم مي‌گشايم
عطر ِ شکوفه‌های چتر ِ بي‌ادعای ليموی تُرش
يورت ِ هم‌سايه‌گان را
به‌ناز
با هم پيوسته است.
آن‌گاه در مي‌يابم
به يقين
که ماه نيز
شب ِ دوش
مي‌بايد
بَدر ِ تمام
بوده باشد!

کنار ِ جهان ِ مهربان
به مورمور ِ اغواگر ِ برکه مي‌نگرم،
چشم بر هم مي‌نهم
و برانگيخته از بلوغي رخوتناک
به دعوت ِ مقاومت‌ناپذير ِ آب
محتاطانه
به سايه‌ی سوزان ِ اندام‌اش
انگشت
فرومي‌برم.
احساس ِ عميق ِ مشارکت.
۱۰ شهريور ِ ۱۳۶۹
سن‌هوزه


توازی‌ ردِّ ممتدّ ِ ...
توازی ردّ ِ ممتّد ِ دو چرخ ِ يکي گردونه
در علف‌زار...

جز بازگشت به چه مي‌انجامد
راهي که پيموده‌ام؟
به کجا؟
سامان‌اش کدام رُباط ِ بي‌ساماني‌ست
با نهال ِ خُشکي کَج‌مَج
کنار ِ آبداني تشنه، انباشته به آخال
درازگوشي سوده‌پُشت در ابری از مگس
و کجاوه‌يي درهم‌شکسته؟ ــ:
کجاست بارانداز ِ اين تلاش ِ به‌جان‌خريده به نقد ِ تمامت ِ عمر؟
کدام است دست‌آورد ِ اين همه راه؟ ــ:
کَرگوشان را
به چاووشي
ترانه‌يي خواندن
و کوران را
به ره‌آورد
عروسکاني رنگين از کول‌بار ِ وصله‌بروصله برآوردن؟
۲۸ آبان ِ ۱۳۶۸

از کتاب در آستانه
قصه مردی که لب نداشت
يه مردی بود حسين‌قلي
چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
خنده‌ی بي‌لب کي ديده؟
مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نيس
پَر نباشه پرنده نيس.

شبای دراز ِ بي‌سحر
حسين‌قلي نِشِس پکر
تو رختخوابش دمرو
تا بوق ِ سگ اوهواوهو.
تموم ِ دنيا جَم شدن
هِي راس شدن هِي خم شدن
فرمايشا طبق طبق
همه‌گي به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشونده‌ی ملاپيناس
دَم‌اش دادن جوون و پير
نصيحتای بي‌نظير:
«ــ حسين‌قلي غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمي‌شه
عيش ِ دومادی نمي‌شه.
خنده‌ی لب پِشک ِ خَره
خنده‌ی دل تاج ِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلي به دِله...»
حيف که وقتي خوابه دل
وز هوسي خرابه دل،
وقتي که هوای دل پَسه
اسير ِ چنگ ِ هوسه،
دل‌سوزی از قصه جداس
هرچي بگي باد ِ هواس!

حسين‌قلي با اشک و آه
رف دَم ِ باغچه لب ِ چاه
گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم
مرده‌ی خُلق ِ پاکتم!
حسرت ِ جونم رُ ديدی
لبتو امونت نمي‌دی؟
لبتو بِدِه خنده کنم
يه عيش ِ پاينده کنم.»
ننه‌چاهه گُف: «ــ حسين‌قلي
ياوه نگو، مگه تو خُلي؟
اگه لَبمو بِدَم به تو
صبح، چه امونَت چه گرو،
واسه‌يي که لب تَر بکنن
چي‌چي تو سماور بکنن؟
«ضو» بگيرن «رَت» بگيرن
وضو بي‌طاهارت بگيرن؟
ظهر که مي‌باس آب بکشن
بالای باهارخواب بکشن،
يا شب ميان آب ببرن
سبو رُ به سرداب ببرن،
سطلو که بالا کشيدن
لب ِ چاهو اين‌جا نديدن
کجا بذارن که جا باشه
لايق ِ سطل ِ ما باشه؟»
ديد که نه وال‌ّلا، حق مي‌گه
گرچه يه خورده لَق مي‌گه.

حسين‌قلي با اشک و آ
رَف لب ِ حوض ِ ماهيا
گُف: «ــ باباحوض ِ تَرتَری
به آرزوم راه مي‌بری؟
مي‌دی که امانت ببرم
راهي به حاجت ببرم
لب‌تو روُ مَرد و مردونه
با خودم يه ساعت ببرم؟»
حوض‌ْبابا غصه‌دار شد
غم به دلش هَوار شد
گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چي
اگر نَخوام که همچي
نشکنه قلب ِ ناز ِت
غم نکنه دراز ِت:
حوض که لبش نباشه
اوضاش به هم مي‌پاشه
آبش مي‌ره تو پِي‌گا
به‌کُل مي‌رُمبه از جا.»
ديد که نه وال‌ّلا، حَقّه
فوقش يه خورده لَقّه.

حسين‌قلي اوهون‌اوهون
رَف تو حياط، به پُشت ِ بون
گُف: «ــ بيا و ثواب بکن
يه خير ِ بي‌حساب بکن:
آباد شِه خونِمونت
سالم بمونه جونت!
با خُلق ِ بي‌بائونه‌ت
لب ِتو بده اَمونت
باش يه شيکم بخندم
غصه رُ بار ببندم
نشاط ِ يامُف بکنم
کفش ِ غمو چَن ساعتي
جلو ِ پاهاش جُف بکنم.»
بون به صدا دراومد
به اشک و آ دراومد:
«ــ حسين‌قلي، فدات شَم،
وصله‌ی کفش ِ پات شَم
مي‌بيني چي کردی با ما
که خجلتيم سراپا؟
اگه لب ِ من نباشه
جانُوْدوني‌م کجا شِه؟
بارون که شُرشُرو شِه
تو مُخ ِ ديفار فرو شِه
ديفار که نَم کشينِه
يِه‌هُوْ از پا نِشينه،
هر بابايي مي‌دونه
خونه که رو پاش نمونه
کار ِ بون‌اشم خرابه
پُلش اون ور ِ آبه.
ديگه چه بوني چه کَشکي؟
آب که نبود چه مَشکي؟»
ديد که نه والّ‌لا، حق مي‌گه
فوقش يه خورده لَق مي‌گه.

حسين‌قلي، زار و زبون
وِيْلِه‌زَنون گريه‌کنون
لبش نبود خنده مي‌خواس
شادی پاينده مي‌خواس.
پاشد و به بازارچه دويد
سفره و دستارچه خريد
مُچ‌پيچ و کول‌بار و سبد
سبوچه و لولِنگ و نمد
دويد اين سر ِ بازار
دويد اون سر ِ بازار
اول خدا رُ ياد کرد
سه تا سِکّه جدا کرد
آجيل ِ کارگشا گرفت
از هم ديگه سَوا گرفت
که حاجتش روا بِشه
گِرَه‌ش ايشال‌ّلا وابشه
بعد سر ِ کيسه واکرد
سکه‌ها رو جدا کرد
عرض به حضور ِ سرورم
چي بخرم چي‌چي نخرم:
خريد انواع ِ چيزا
کيشميشا و مَويزا،
تا نخوری نداني
حلوای تَن‌تَناني،
لواشک و مشغولاتي
آجيلای قاتي‌پاتي
اَرده و پادرازی
پنير ِ لقمه‌ْقاضي،
خانُمايي که شومايين
آقايوني که شومايين:
با هَف عصای شيش‌مني
با هف‌تا کفش ِ آهني
تو دشت ِ نه آب نه علف
راه ِشو کشيد و رفت و رَف
هر جا نگاش کشيده شد
هيچ‌چي جز اين ديده نشد:
خشکه‌کلوخ و خار و خس
تپه و کوه ِ لُخت و بس:
قطار ِ کوهای کبود
مث ِ شترای تشنه بود
پستون ِ خشک ِ تپه‌ها
مث ِ پيره‌زن وخت ِ دعا.
«ــ حسين‌قلي غصه‌خورک
خنده نداشتي به درک!
خوشي بيخ ِ دندونت نبود
راه ِ بيابونت چي بود؟
راه ِ دراز ِ بي‌حيا
روز راه بيا شب راه بيا
هف روز و شب بکوب‌بکوب
نه صُب خوابيدی نه غروب
سفره‌ی بي‌نونو ببين
دشت و بيابونو ببين:
کوزه‌ی خشکت سر ِ راه
چشم ِ سيات حلقه‌ی چاه
خوبه که اميدت به خداس
وگرنه لاشخور تو هواس!»

حسين‌قلي، تِلُوخورون
گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون
خَسّه خَسّه پا مي‌کشيد
تا به لب ِ دريا رسيد.
از همه چي وامونده بود
فقط‌اَم يه دريا مونده بود.
«ــ ببين، دريای لَم‌لَم
فدای هيکلت شَم
نمي‌شه عِزتت کم
از اون لب ِ درازوت
درازتر از دو بازوت
يه چيزی خِير ِ ما کُن
حسرت ِ ما دوا کُن:
لبي بِده اَمونت
دعا کنيم به جونت.»
«ــ دلت خوشِه حسين‌قلي
سر ِ پا نشسته چوتولي.
فدای موی بور ِت!
کو عقلت کو شعور ِت؟
ضررای کارو جَم بزن
بساط ِ ما رو هم نزن!
مَچِّده و مناره‌ش
يه درياس و کناره‌ش.
لب ِشو بدم، کو ساحلش؟
کو جيگَرَکي‌ش کو جاهلش؟
کو سايبونش کو مشتريش؟
کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟
کو نازفروش و نازخر ِش؟
کو عشوه‌يي‌ش کو چِش‌چَر ِش؟»

حسين‌قلي، حسرت به دل
يه پاش رو خاک يه پاش تو گِل
دَساش از پاهاش درازتَرَک
برگشت خونه‌ش به حال ِ سگ.
ديد سر ِ کوچه راه‌به‌راه
باغچه و حوض و بوم و چاه
هِرتِه‌زَنون ريسه مي‌رن
مي‌خونن و بشکن مي‌زنن:
«ــ آی خنده خنده خنده
رسيدی به عرض ِ بنده؟
دشت و هامونو ديدی؟
زمين و زَمونو ديدی؟
انار ِ گُل‌گون مي‌خنديد؟
پِسّه‌ی خندون مي‌خنديد؟
خنده زدن لب نمي‌خواد
داريه و دُمبَک نمي‌خواد:
يه دل مي‌خواد که شاد باشه
از بند ِ غم آزاد باشه
يه بُر عروس ِ غصه رُ
به تَئنايي دوماد باشه!
حسين‌قلي!
حسين‌قلي!
حسين‌قلي حسين‌قلي حسين‌قلي!»
تابستان ِ ۱۳۳۸
ميلاد
ناگهان
عشق
آفتاب‌وار
نقاب برافکند
و بام و در
به صوت ِ تجلي
درآکند،
شعشعه‌ی آذرخش‌وار
فروکاست
و انسان
برخاست.
۵ ارديبهشت ِ ۱۳۷۶

 
از کتاب حدیث بی قراری ماهان

نخستين که در جهان ديدم...
به دکتر جهانگير رافت
نخستين که در جهان ديدم
از شادي غريو بر کشيدم:
«من‌ام، آه
آن معجزت ِ نهايي
بر سياره‌ی کوچک ِ آب و گياه!»
آن‌گاه که در جهان زيستم
از شگفتي بر خود تپيدم:
ميراث‌خوار ِ آن سفاهت ِ ناباور بودن
که به چشم و به گوش مي‌ديدم و مي‌شنيدم!
چندان که در پيرامن ِ خويشتن ديدم
به ناباوری گريه در گلو شکسته بودم:
بنگر چه درشتناک تيغ بر سر ِ من آخته
آن که باور ِ بي‌دريغ در او بسته بودم.
اکنون که سراچه‌ی اعجاز پس ِ پُشت مي‌گذارم
به‌جز آه ِ حسرتي با من نيست:
تَبَری غرقه‌ی خون
بر سکوی باور ِ بي‌يقين و
باريکه‌ی خوني که از بلندای يقين جاری‌ست.
۱۲ اسفند ِ ۱۳۷۷

نخستين از غلظه‌ی ِ پنيرک...
نخستين
از غلظه‌ی پنيرک و مامازی سر برآورد.
(نخستين خورشيد...
بي‌خبر...)
و دومين
از جيفه‌زار ِ مداهنت سر برکرد.
(ديگر روز...
از جيفه‌زار ِ مداهنت...
خورشيد ِ روز ِ ديگر...)
سومين
اندوه ِ انتظار را بود از اندوه ِ انتظار بي‌خبر.
و چارمين
حيرت ِ بي‌حاصلي را بود
از حيرت ِ بي‌حاصلي
بهره سوته‌تر.
پنجمين
آه ِ سياهي را مانستي
يکي آه ِ سياه را.
آن‌گاه
خورشيد ِ ششم
ملال ِ مکرر شد:
آونگ ِ يکي ماه ِ ناتمام
به بدلچيني کاسه‌ی آسماني شکسته درآويخته.
و آن‌گاه
خورشيد ِ هفتمين در اشکي بي‌قرار غوطه خورد:
اشکي بي‌قرار،
بدري سياقلم
جويده‌ جويده ريخته‌واريخته.

و بيهوده
ما
هنوز
انتظاری بي‌تاب مي‌برديم:
ما
هنوز
هشتمين خورشيد را چشم همي‌داشتيم:
( شايد را و

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 19:43 |

 

«الهي هب لي كمال الانقطاع اليك و انرابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتي تخرق ابصار القلوب حجب النور،

فتصل الي معدن العظمة و تصير ارواحنا معلقه يعز قدسه. الهي و اجعلي ممّن ناديتهُ ناجابك و لاحظته فصعق

لجلالك فناجيتهُ سِرّا و عمل لك جهراً»

«خداوندا، كمال دلبستگي به خودت را به من ببخش و ديدگان دل ما را با پرتو نظر به خودت نور بخش تا ديدة

دل ها حجاب هاي نور را بدرد و به معدن بزرگي برسد و روح هاي ما به درگاه عز قدس تو آويخته گردد.

خدايا، مرا از كساني قرار بده كه صدايشان زدي پس اجابت كردند و به ايشان نظر كردي، پس در برابر جلال

تو مدهوش شدند، پس در سرّ با آنان سخن گفتي و آنان آشكارا براي تو عمل كردند.»

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 18:54 |
 
امدادهای غیبی
نویسنده :  شاهین
جناب آقای محمود .ا.ن. مستدام ریاساته
وجیزه ی شما در مورد استمداد از حضرت مولانا اسحق ابن پشمک به دفتر این بنیاد فخیمه واصل و آن حضرت جهت رفع بلایا از سرکار و دولت معظم دشمن شکن قوی صولت شیر شکال قوی چنگال بنده نواز و رعیت پرداز،
و ایضا دفع چشم نحس برخی منحوسین ، ادعیه و اوراد مورد تقاضا جهت دفع و رفع مشتی خس و خاشاک را شخصا به خط مبارک مرقوم فرموده که عینا در ذیل گراور میگردد. انشاء الله که پس از استفاده و مفید واقع گردیدن، کماکان دست مودت و حمایت مستدام خویش را ازین بنیاد که تنها در جهت رفع مظالم و کمک به مظلومین فعالیت نموده کوتاه نفرمایید.

1- در باب ایجاد کدورت و نقار بین دشمنان که نام برده اید :
این شکل (شکل یک خروس و یک قیچی منقوش است) را کشیده و این نوشته را با اسم آن نفرات نوشته ، در گورستان کهنه و یا در رهگذار دفن کرده و یا بطریق اولی بشکلی در آب حل کرده به ایشان بخورانید که در طرفه العین جدایی افتد.
اللهم واقع گردان عداوت و کور فرما توسط خروس عین منحوس بحقک و بحق خلیفتک فی الارض ، ســرنا المکتوم و شیخنا المحتوم اسحق ابن الپشمک المظلوم.
*نکته ی مهم : جهت اثر فوری این دعا میبایست نوک خروس و فکین قیچی در حالت باز رسم گردد وگرنه مردود است.

2- در باب ایجاد الفت و عشق : اگر خواهی شخص یا اشخاص (در اینجا ملت ) با تو الفت پیدا کند . این تعویذ را نوشته با گلاب بشوئید و آب آن را به خلایق دهید بخورد ، در آن مطیع گردد.
" ا ا یا ع ع م م و د داد لر قــر الحبل ععع
درا حیــا وادع وام دا م ا و ل ع  له روا درد العجل"
*نکته ی مهم : چون عده اعدای شما بسیار کثیر بوده و تنگ و لیوان جهت این امر افاقه نمیکند ، پیشنهاد
 
میگردد بر سر کوی و برزن ایستگاه صلواتی دایر کنید.
 
3- زبان بند جهت بستن زبان دشمنان بر شما :
اشکال فوق را بر کاغذ یا پوست آهو یا چلوار نوشته فتیله کنید و در چراغدان که سه روز است روشن است بسوزانید و یا بر مس منقوش کرده در آتش دفع نمایید.
این تعویذ بسیار نافذ بوده و زبان سعایت کنندگان ( جمیع خلق ) روی زمین از زن و مرد و سپید و سیاه ، از هر طبقه و نژاد بطور اتو ماتیک بر روی تو
بسته گردد و بر خلاف گفته ی تو عمل نکنن و یا حرفی نزنند و سخنی نگویند.اگر خواهی به اسم جمع باشد باید در محل اسم (یعنی جای نقطه چین ) نوشته یا کنده شود " بستم زبان تمام خلق را " البته باید در ساعت سعد باشد تا موثر افتد.
ال با غنتف لیسن بل بل بلینا ، شنتل شلینا ، سکسی تپلی ریم بمبو ......... یا مقلب القلوب و افعال

*نکته ی مهم : ای محمود بدان و آگاه باش که این زبان بند از حکمای جابلقا به ما میراث رسیده و از میان یکصد و بیست کتاب و رساله بدست آمده و سری از اسرار در آن است.حرمت گذارده بدست نا اهل نیفتد که گناه عظیم دارد و تکان دادن تعویذ سه بار قبل از استعمال استحباب دارد انشاءالله.

4- در باب حاضر گردانیدن اجنه و غیبیات جهت کمک و مرافقت :
اگر خواهی که حاضر گردانی جمعی از اجنه و جنود غیب جهت استمداد سه بار این بر نمک بخوان و بر آتش بینداز که اسم مطلوب در حال حاضر گردد:
بحق سلیمان ابن داودد و آصف برخبا و ماکسیمیلیانا من اصحاب الکهف وپطرس الهلیا و نبوکد بن نصر رفیقنا هی العجل الساعه .

* نکته ی مهم : البته حسب الامر، جناب شیخ ، خویش این تعویذ را بجهت شما ایراد فرموده و حضرت مدودف و اعوانه که در رکاب شمایند از جمله حاضر شدگان این دعایند.

انشاءالله که جمله ی ادعیه و تعویذات موثر واقع گردیده و رفع اضطراب حضرتعالی گردد .زیاده عرضی نیست
از طرف : شیخ اسحق ابن پشمک (امضا)
بنیاد متافیزیک و علوم عقلی و نقلی.
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 15:5 |
 

بقره : هَلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ أَن يَأْتِيَهُمُ اللّهُ فِي ظُلَلٍ مِّنَ الْغَمَامِ وَالْمَلآئِكَةُ وَقُضِيَ الأَمْرُ وَإِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الامُورُ    ﴿ 210 ﴾     جزء 2  

 

مگر انتظار آنان غیر از این است که خدا و فرشتگان ، در[ زیر ]سایبانهایى از ابر سپید به سوى آنان بیایند و کار[ داورى ]یکسره شود؟ و کارها به سوى خدا بازگردانده مى شود.

 

 

 

 

 

 

Wait they for naught else than that Allah should come unto them in the shadows of the clouds with the angels? Then the case would be already judged. All cases go back to Allah (for judgment).

دراین آرزویند ناباوران

که آید فروکردگارجهان ؟

خداباتمام ملکهای خویــش

فرا روی آنها بیایدبـــه پیش؟

پس پرده ابر آیـــــــــــــد فرود

به پایان رسد حکم دینی که بود

سرانجام هرچیز چون درگذشت

به سوی خدا می کند بازگــــشت .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 13:26 |
 

 

تک بیت های ناب

کتاب : برگ سبز

تالیف: سیدمحسن خلیق رضوی

شروع ابیات باحرف" غ "

 

غافل مشو زحق به امید قول خــــلق

یوسف به سیم قلب فروشد کسی چرا؟           صائب

غافل ومرده هردو یکسان است

خفته بیدارکردن آسان اســــــت .                 سنائی

غنیمت شمر  جز حقیقت مجـــــوی

که باری است فرصت دگر بارنیست .        پروین اعتصامی

غم زیر دستان بخور زینهار

بترس از زبر دستی روزگار.                    سعدی

غیبت مردم بمعنی خون مردم خوردن است

پیشه گرگی زکف بگذاروخونخواری مکن.     همای شیرازی .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 13:11 |