باغ من



مهدی اخوان ثالث




آسمانش را گرفته تنگ درآغوش



ابر با آن پوستین سرد نمناکـــش



باغ بی برگی ، روزوشب تنهاست



باسکوت پاک غمناکش



سازاوباران، سرودش بــــــــــا د



جامه اش شولای عریانی است



ورجز اینش جامه ای با یــــــــد.



بافته بس شعله زرتاروپودش



گو برویدیانروید، هرچه درهرجاکه خواهد



یا نمی خواهد



باغبان ورهگذاری نیست



باغ نومیــــــــــــــــــــدا ن



چشم درراه بهاری نیست



گرزچشمش پرتو گرمی نمی تابد



وربه رویش برگ لبخندی نمی روید



باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟



داستان ازمیوه های سر به گردون سای اینک



خفته درتابوت پست خاک می گوید



با غ بی برگی



خنده اش خونی است اشک آمیز



جاودان براسب بال افشان زردش می چمد درآن



پا دشاه فصل ها



پا ئیــــــــــــــــــــــــز

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 22:34 |

 

زیارت سبز

م- ا- زائر

چهار شنبه ۲۵شهریور ۸۸ برابر با

 ۲۶رمضان ۱۴۳۰

 

بیش ازیک ماه بودکه به زیارت حضرت عبدالعطیم (س) و اما مزادگان مجاور نائل نشده

بودم .

خداخیرشان بدهد یکی ازسایتها بنام "روشن نیوز " پیبشنهاد جالبی ارائه داده بود که

چهارشنبه بعدازظهرها دوستان جنبش سبز درصحن حضرت عبدالعظیم حضور پیداکنند و

بدون تجمع وبطورفرادی دعای توسل بخوانند وبرای موفقیت مظلومان و شکست 

 ظالمان دعا کنند.

پیشنهادخوبی بود و چنین قسمت بود که زیارت  دویست وبیست وششم   من با

این پیشنهادانجام بشود بعدازظهر بود ومقداری هم خسته بودم  خوابیدم و حدود

ساعت ۵ونیم بعدازظهر عازم شهرری شدم و

حدود ساعت   ۶و ۴۵دقیقه هم درحرم مطهر بودم که نزدیک افطاربود و حرم خلوت بود

 ومردم برای نمازو افطارآماده می شدند . 

بهرحال طبق معمول همیشگی شروع به خواندن نمازوزیارت نامه هاکردم ازحرم امامزاده

طاهروبعدهم امامزاده حمزه . درحرم امامزاده حمزه یک زائر باصدای بلند دعا می کرد

و می گفت خدایا همه راکمک کن . جوانها راکمک کن . به شوخی به اوگفتم  :  حاج آقا

 پیرمردها هم یادت نره !

گفت : من که گفتم همه . اما خوب جوانها بیشتر احتیاج به  دعادارند.

بعد عازم حرم حضرت عبدالعظیم شدم و زیارت کردم وبرگشتم که آماده نماز مغرب وعشا شوم

بازهمان دوست ما کنارمن نشسته بود احوال اورا پرسیدم والتماس دعا .

گفت : حاج آقا من عاشق ابوالفضل( س ) هستم  وبازهم باصدای بلند دعا کرد برای

مریض ها.

گفتم :  یاکاشف الکرب عن وجه الحسین    اکشف کربی بحق اخیک الحسین

اذان گفتند و آقائی آمد و یک لقمه نان وپنیرکه سبزی وخرماهم درآن بود به زائران داد

و من هم استفاده کردم و بعد نماز های مغرب وعشاراهم خواندم و بعد دعای توسل و دعاها

ونفرین ها.

درهمین موقع هم یکی از شاگردان قدیمی از شیراز زنگ زد واستخاره ای خواست

 که خوب بودآیه ۳۳ سوره فرقان آمد.

از صحن خارج شدم و وارد حیا ط مصلی شدم . همیشه سری هم به مزار مرحوم

طیب می زدم خانواده های زیادی برای افطارآمده بود ند ومنظره زیبائی بود مزار

 طیب هم اشغال شده بود .

فاتحه ای از دور برای او فرستادم و به مترو آمدم که به خانه برگردم وساعت

۹ونیم شب هم تهران بودم که رفت وبرگشت وزیارت حدود ۴ ساعت طول کشید.

درمتروهم یک جوان جای خود ش رابه من داد . جوان خوبی بود وتیپ اوهم جالب بود .

 یک تسبیح سبز رنگ به اودادم که حاضر نبود قبول کند گفتم یادبود است وازشهرری

آورده ام وبعد هم یک تسبیح دیگر ازجیبم درآوردم ودردست گرفتم که بااین ترتیب خیال او

 راحت شد.

درخانه هم دنبال نوشتن وخواندن وتعقیب اخبار ... تا زیارتی  دیگر .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 0:21 |

 

تیم

بازی

برد

مساوی

باخت

گل ز

گل خ

تفاضل

امتیاز

1

پيكان 

7

5

1

1

11

3

8

16

2

استقلال 

7

4

3

0

7

2

5

15

3

ذوب‌آهن 

7

4

2

1

16

10

6

14

4

مقاومت 

7

3

4

0

13

5

8

13

5

صباي‌قم 

7

4

0

3

11

11

0

12

6

سپاهان 

7

3

2

2

11

6

5

11

7

پرسپوليس 

7

2

5

0

12

10

2

11

8

مس 

7

3

1

3

15

16

1-

10

9

استيل‌آذين 

7

3

1

3

10

11

1-

10

10

تراکتور‌سازی 

7

2

3

2

10

9

1

9

11

ملوان 

7

2

3

2

4

10

6-

9

12

سایپا 

7

2

2

3

5

9

4-

8

13

شاهین 

7

1

3

3

11

12

1-

6

14

راه‌آهن 

7

1

3

3

8

10

2-

6

15

استقلال‌اهواز 

7

1

2

4

7

14

7-

5

16

فولاد 

7

0

4

3

4

7

3-

4

17

ابومسلم 

7

0

4

3

5

9

4-

4

18

پاس 

7

1

1

5

7

13

6-

4

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 21:16 |
 

اول شوال عيد سعيد فطر

عيد صيام آمد و ماه صيام رفت
لطف تمام آمد و فيض تمام رفت
شد عيد فطر و لطف خدا باز تازه شد
گرد غم گناه ز جان عوام رفت

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 22:24 |

 

لطف دژخیم

 از کتاب "نوای آزادی"

دکترفضل الله صلواتی

دیروز

وقت ظهر

یکدفعه باز شد در سلول تنگ و تار

دژخیم بر خلاف همیشه  ، با لطف و مرحمت ، پرسید حال من

آرام گفت:

زندانی عزیز ، در بندیِ خموش و فداکار و خوب من

دانی که دوست می دارمت؟

من معدن سخاوت و لطف و محبتم !!!!!!!!

من کان مهر و دوستی و صفا و کرامتم!!!!!!!!!!

از صبح تا کنون ، همه جا را قدم زدم ، در گوشه و کنار

در شهر و روستا، این تازیانه را برایت خریده ام

زیباست ، نه ؟

جالب و سر سخت و محکم است.

آرام و بی صداست. پیوسته من به فکر توام ، دوست دارمت.

امید هست که عاقل و با فهم بینمت

دستور داده ام که نگهبان و پاسدار

هر روز جامـه خود را عوض کنند

کفش تمیز جمله به پاهای خود کنند.

فرموده ام که بیشتر از روزهای پیش

تحویلشان دهند خشاب و گلوله را

گفتم تفنگها و مسلسلها را ، روغن زنند و صیقلی و

 پاکشان کنند

از بهر آنکه فکر تو آسوده تر شود.

دستور داده ام که همه سطح بام را، با سیم خاردار بپوشانند

گفتم که دستبند تو را صیقلی دهند.

گفتم پیاز هم بدهندت کنار نان، گفتم که عکس  هم بگذارند

در اطاق

بر تو نشان دهند ز دور آفتاب را، باید سپاس این همه لطف

 ما کنی !!!

زندانی عزیز.

گرسایه محبت ما برسرت نبود،شاید که ضمن راه پای تو

می شکست

شاید که زیر چرخ ترن خورد می شدی، زیر اتومبیل و یا زیر

 پای فیل

مرگ تو می رسید.

یا آنکه می گرفت سگ هار پای تو، از پشت بام ، و یا از فراز

 کوه،

گشتی تو واژگون، یا آنکه در میان یکی  چاه، سرنگون

یا در خروش و جوشش امواج پر خطر، دریای بیکران، تو

غرق گشته

و یا سوء قصدها ، می شد ز ناحیه ناشناسها.

زندانی عزیز

از لطف ماست که دائم کشی نفس ،

 از مهر ماست که تو آب می خوری!!!

این از گذشت ماست که نان بر تو می دهند

ما مظهر عدالت و انصاف و قدرتیم!!!!!!!!!!

ما معدن سخاوت و مهر و مروتیم!!!!!!!!!!!

بخشش ز ما بخواه، تقاضای عفو کن

دیگر مکن لجاجت و یکدندگی بس است

مردانگی ، فتوت و بخشندگی ز ماست

خوش باش ، ای عزیز

که امروز عید ماست.

 

زندان پادگاه اصفهان

آذر ماه سال هزارو سیصدو پنجاه و دو

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 21:57 |

 

وداع اى استان عصمت الله

وداع اى ماه عشق و جوشش و شور
وداع ای ماه حق و تابش نور
وداع اى شافع مقبول درگاه
وداع اى استان عصمت الله
چه دلهاى فسرده شاد كردى
چه جانهاى گران ازاد كردى
چه دولتها به ارزانى كه دادى
چه درهايى به رحمت برگشادى
چه افرادى ز تو سامان گرفتند
برات از آتش و شيطان گرفتند
شياطين را همه در بند كردى
ولى الله را خرسند كردى
لقاى حق كه بس ميبود دشوار
رهش را يمن تو گرديد هموار
تو خود نور خداى مهربانى
جمال حضرت ان دلستانى
در اين مدت كه مهمان تو بوديم
به دامان امان بخشت غنوديم
تقلايى اگر كرديم گه گاه
رضايت را به جان جستيم اى ماه
چو بر چينى به صد اعزاز دامان
شمار اور سراج از اهل ايمان
 
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 4:51 |

 

 

 He, who always keeps his trust in the One

The One keeps all evils from him apart and gone.
I will not tell the tale of a friend, save to a friend
For it is a friend who keeps a friend’s word anon.
O heart make your living so that if you slip
The Angels will hold your upraised hands to the sun.
And if you want the Beloved not to break His oath
Keep your oath such that the chain won’t come undone.
And if one day upon that lock you see my heart,
Ask for His mercy, to keep my place, give to none.
When I asked him to keep my heart, replied
Ask the Father in Heaven, I am a helpless son.
My health and wealth, heart and soul, I give for Thee
May god keep compassion in my heart, always won.
Where is the dust of thy path, so Hafiz keep
In memory of the morning breeze’s gentle run.

© Shahriar Shahriari
Los Angeles, Ca
April 2, 1999

هر آن کـه جانب اهل خدا نـگـه دارد
خداش در همـه حال از بلا نـگـه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
کـه آشـنا سخـن آشـنا نگـه دارد
دلا مـعاش چنان کن که گر بلـغزد پای
فرشتـه‌ات بـه دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسـلد پیمان
نـگاه دار سر رشـتـه تا نـگـه دارد
صـبا بر آن سر زلـف ار دل مرا بینی
ز روی لطـف بگویش که جا نـگـه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفـت
ز دسـت بنده چه خیزد خدا نگـه دارد
سر و زر و دل و جانـم فدای آن یاری
کـه حـق صحبـت مهر و وفا نگه دارد
غـبار راه راهگذارت کجاست تا حافـظ
بـه یادگار نـسیم صـبا نـگـه دارد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 5:5 |
 
 

 

  روز قدس، يك روز جهانى است، روزى نيست كه فقط اختصاص به

قدس داشته باشد، روز مقابله مستضعفين با مستكبرين است، روز

مقابله ملت‏هائى است كه در زير فشار ظلم آمريكا و غيرآمريكا بودند،

در مقابل ابرقدرتهاست، روزى است كه بايد مستضعفين مجهز بشوند

در مقابل مستكبرين و دماغ مستكبرين را به خاك بمالند.

حضرت امام خمينى قدس سره الشريف
صحيفه امام - جلد 9 - صفحه 276

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 12:28 |
 

 

نام

 

تعداد برد باخت تساوی تفاضل امتیاز
1 پیکان 6 4 1 1 6 13
2 مقاومت سپاسی 6 3 0 3 8 12
3 استقلال 6 3 0 3 3 12
4 ذوب آهن 6 3 1 2 3 11
5 سپاهان 6 3 2 1 5 10
6 مس کرمان 6 3 2 1 2 10
7 استیل آذین 6 3 2 1 1 10
8 پیروزی 5 2 0 3 2 9
9 صبا 6 3 3 0 -1 9
10 تراکتورسازی 6 2 2 2 1 8
11 ملوان انزلی 6 2 2 2 -6 8
12 سایپا 6 2 3 1 -4 7
13 راه آهن 6 1 3 2 -2 5
14 استقلال اهواز 6 1 3 2 -3 5
15 ابومسلم 6 0 2 4 -2 4
16 پاس همدان 6 1 4 1 -5 4
17 فولاد خوزستان 6 0 3 3 -3 3
18 شاهین بوشهر 5 0 3 2 -4 2
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 23:35 |
 

                        پابلو نرودا(1973- 1904)

 

Pablo Neruda                                                                        

 

    نرودا شاعرکبیرشعرامروز آمریکای لاتین است.

 

 اودرژوئیه 1904 درپازال – شیلی متولدشد.از13سالگی

 

کارمطبوعاتی  راآغازکرد.

 

 تحصیلات خودرادررشته ی ادبیات فرانسه به پایان رساند.

 

حاصل عمر او انبوهی  ازاشعاروترجمه های بی شماری

 

درزمینه ادبیات وسیاست است .

 

به هنگام آغازجنگ های داخلی اسپاینا د رمادرید بود وپس ازقتل دوستش

 

( فدریکو گارسیالورکا) ازآن کشوراخراج شد.درسال 1969 به نامزدی

 

ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد ولی به نفع سالوادر آلنده ازاین

 

مقام کناره گیری کرد.

 

  درسال 1971جایزه نوبل درادبیات به او تعلق گرفت.

 

  نرودادر23 سپتامبر1973 یعنی 12 روز پس از کودتای نظامیان

 

درشیلی  وسرنگونی حکومت آلنده درگذشت .

 

                          د یکتاتــــــــــــــــورها

 

برمزارعِ نیشکر

 

بویِ مرداروخون

                  

                 وغثیانِ از برگهای عفن                                                                                                       

 

                                                  یله شــــد.

 

د رخلوتی نفس گیــــر

 

استخوان ها

 

درگورها، میانِ د رختانِ نارگیل پوسیدند .

 

خود ستائی و کبـــــــــــــــر

 

 

باجام هاو یقه ها ویراق ها

 

                             به هم آمیخت

 

زهرخنده هایِ نهان درمیان دستکش ها

 

تالارهای قصرراکه مثل ساعتِ آفتاب، رخشان بود

 

نَوَرد یــــد

 

ود می

 

برآوازهایِ کشته ود هان هایِ کبودِ 

 

 دفن شده

  

نظرافکنـد

 

پنهان زدید ه ها

 

سوگواری جاویـــد

 

                  نازل شــــــد.

 

چون گرده گیــــــــــــــــاه،

 

دررویش خاموشوار برگ هایِ ُزمخت کور

 

با ضربه های پیاپـــــــــــــی

 

برآب هـــــــــــــــــای هول

 

درلایه لایه هایِ مانداب

 

پوزه آکنده از سکوت ولجن گذ شت

 

وکینه حا د ث شـــــــــــد.

 

==========

 

1- غثیان = د ل بهم خورد گی

 

کتاب : ارمغان جلیل خرمن ها

 

ترجمه : فواد نظیـــــــــــــری

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 21:16 |

 

9:27 صبح یک‌شنبه

 

 22 شهریور 1388

 

صلای سبز قدس 

 

  شعر

 

رضا راد

 


صلای آشنایی باز

         از گلدسته برمی خاست...

طنین میشد به گوش شهر

     برای بت پرستان زهر میشد ، زهر !

 اذان میشد ،

برای مادران داغدار آرام جان میشد

     برای گشنگان یک لقمه نان میشد

برای بت پرستان لیک ، کابوس شبان میشد

و با آوای گیرایش

نوازش های  شور انگیز بر سیمای دف میکرد

سلحشوران میهن را به صف میکرد

چنین آورد پیغام رهایی را:

سلحشوران !

در این آوار نکبت بار

جوانان وطن را مار دوشان تن به تن بردند

ماران سر به سر خوردند

شما را دیگر اکنون فرض باشد با صلای آشنا خواندن

امان از درد بی درمان انسان بودن و ماندن

سلحشوران چنین گفتند:

میخوانیم ، میخوانیم...

به پای عهد و پیمان سراسر سبز میمانیم

صلای آشنا، ای بانگ آزادی

ز نو شوری به ما دادی

دمت گرم و وجودت پایدار اکنون

سلحشوران شدند آماده ی این کارزار اکنون

تن و جانشان برای خاک میهن شد نثار اکنون

صلای آشنا برخاست دیگر بار:

سلحشوران !

شوید آماده ی پیکار

گذشته کار این اهریمنان از کار

گرفته روحشان زنگار

به پا خیزید مردانه

بر اندازید بت ها را ز بت خانه

زنید آوای مستانه

صلای آشنا حقا که خوش خواندی

ستم لرزان و ویران است

سلحشوران میهن را تو فهماندی

که فردا قدس ، ایران است

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 4:41 |

 

لیلةالقدر درنگاه

علامه طباطبایى (رحمةالله) 


 

                                           

مهم‏ترین مناسبت ماه مبارك رمضان، شب قدر است كه همواره مورد توجه مؤمنین بوده و خواهد بود. آنچه در پیش روى دارید بحثى پیرامون شب قدر بر اساس نظرات مرحوم علامه طباطبایى رحمةالله در تفسیر شریف المیزان است كه در دو سوره « قدر» و «دخان‏» مطرح گردیده است.


شب قدر یعنى چه؟

مراد از قدر، تقدیر و اندازه‏گیرى است و شب قدر شب اندازه‏گیرى است و خداوند متعال دراین شب حوادث یك سال را تقدیر مى‏كند و زندگى، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت انسانها و امورى ازاین قبیل را دراین شب مقدر مى‏گرداند.


شب قدر كدام شب است؟

در قرآن كریم آیه‏اى كه به صراحت ‏بیان كند شب قدر چه شبى است دیده نمى‏شود. ولى از جمع‏بندى چند آیه از قرآن كریم مى‏توان فهمید كه شب قدر یكى از شب‏هاى ماه مبارك رمضان است. قرآن كریم از یك سو مى‏فرماید: « انا انزلناه فى لیلة مباركة‏.»(دخان / 3) این آیه گویاى این مطلب است كه قرآن یكپارچه در یك شب مبارك نازل شده است و از سوى دیگر مى‏فرماید: « شهررمضان الذى انزل فیه القرآن‏.»(بقره / 185)و گویاى این است كه تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده است. و در سوره قدر مى‏فرماید: «انا انزلناه فى لیلة القدر.»(قدر/1)از مجموع این آیات استفاده مى‏شود كه قرآن كریم در یك شب مبارك در ماه رمضان كه همان شب قدر است نازل شده است. پس شب قدر در ماه رمضان است. اما این كه كدام یك از شب‏هاى ماه رمضان شب قدر است، در قرآن كریم چیزى برآن دلالت ندارد. و تنها از راه اخبار مى‏توان آن شب را معین كرد.

در بعضى از روایات منقول از ائمه اطهار علیهم السلام شب قدر مردد بین نوزدهم و بیست و یكم و بیست و سوم ماه رمضان است و در برخى دیگر از آنها مردد بین شب بیست و یكم و بیست و سوم و در روایات دیگرى متعین در شب بیست و سوم است. (1)وعدم تعین یك شب به جهت تعظیم امر شب قدر بوده تا بندگان خدا با گناهان خود به آن اهانت نكنند.

پس از دیدگاه روایات ائمه اهل بیت علیهم السلام شب قدر از شب‏هاى ماه رمضان و یكى از سه شب نوزدهم و بیست و یكم و بیست و سوم است. اما روایات منقول از طرق اهل سنت‏ به طورعجیبى با هم اختلاف داشته و قابل جمع نیستند ولى معروف بین اهل سنت این است كه شب بیست و هفتم ماه رمضان شب قدر است (2)و در آن شب قرآن نازل شده است.


تكرار شب قدر درهر سال

شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و سالى كه قرآن درآن نازل شد نیست ‏بلكه با تكرار سالها، آن شب نیز تكرار مى‏شود. یعنى درهر ماه رمضان شب قدرى است كه درآن شب امور سال آینده تقدیر مى‏شود. دلیل براین امر این است كه:

اولا: نزول قرآن بهطور یكپارچه در یكى از شب‏هاى قدر چهارده قرن گذشته ممكن است ولى تعیین حوادث تمامى قرون گذشته و آینده درآن شب بى‏ معنى است.

ثانیا: كلمه «یفرق‏» در آیه شریفه «فیها یفرق كل امر حكیم‏.»(دخان / 6) در سوره دخان به خاطر مضارع بودنش، استمرار را مى‏رساند و نیز كلمه «تنزل‏» درآیه كریمه «تنزل الملئكة والروح فیها باذن ربهم من كل امر»(قدر / 4) به دلیل مضارع بودنش دلالت ‏بر استمرار دارد.

ثالثا: از ظاهر جمله « شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن‏.»(بقره / 185)چنین برمى‏آید كه مادامى كه ماه رمضان تكرار مى‏شود آن شب نیز تكرار مى‏شود. پس شب قدر منحصر در یك شب نیست ‏بلكه درهر سال در ماه رمضان تكرار مى‏شود.

در این خصوص در تفسیر برهان از شیخ طوسى از ابوذر روایت‏ شده كه گفت: به رسول خدا (ص) عرض كردم یا رسول الله آیا شب قدر شبى است كه درعهد انبیاء بوده و امر به آنان نازل مى‏شده و چون از دنیا مى‏رفتند نزول امر درآن شب تعطیل مى‏شده است؟ فرمود: « نه بلكه شب قدر تا قیامت هست.‏»(3)


عظمت‏ شب قدر

در سوره قدر مى‏خوانیم: «انا انزلناه فى لیلة القدر وما ادریك ما لیلة القدر لیلة القدر خیر من الف شهر.» خداوند متعال براى بیان عظمت ‏شب قدر با این كه ممكن بود بفرماید: «وما ادریك ما هى هى خیر من الف شهر» یعنى با این كه مى‏توانست در آیه دوم و سوم به جاى كلمه «لیلة القدر» ضمیر بیاورد، خود كلمه را آورد تا بر عظمت این شب دلالت كند. و با آیه « لیلة القدر خیر من الف شهر» عظمت این شب را بیان كرد به این كه این شب از هزار ماه بهتر است. منظور از بهتر بودن این شب از هزار ماه، بهتر بودن از حیث فضیلت عبادت است. چه این كه مناسب با غرض قرآن نیز چنین است. چون همه عنایت قرآن دراین است كه مردم را به خدا نزدیك و به وسیله عبادت زنده كند. و احیاء یا عبادت آن شب از عبادت هزار ماه بهتر است.

از امام صادق علیه السلام سؤال شد: چگونه شب قدر از هزار ماه بهتر است؟ ( با این كه در آن هزار ماه درهر دوازده ماهش یك شب قدر است) .

حضرت فرمود: « عبادت در شب قدر بهتر است از عبادت درهزار ماهى كه در آن شب قدر نباشد.»(4)

وقایع شب قدرالف- نزول قرآن.

ظاهر آیه شریفه « انا انزلناه فى لیلة القدر» این است كه همه قرآن در شب قدر نازل شده است و چون تعبیر به انزال كرده كه ظهور در یكپارچگى و دفعى بودن دارد نه تنزیل، كه ظاهر در نزول تدریجى است.

قرآن كریم به دو گونه نازل شده است:

1- نزول یكباره در یك شب معین.

2- نزول تدریجى در طول بیست و سه سال نبوت پیامبر اكرم (ص) .

آیاتى چون «قرانا فرقناه لتقراه على الناس على مكث ونزلناه تنزیلا.»(اسراء / 106) نزول تدریجى قرآن را بیان مى‏كند.

در نزول دفعى (و یكپارچه)، قرآن كریم كه مركب از سوره‏ها و آیات است ‏یك دفعه نازل نشده است ‏بلكه به صورت اجمال همه قرآن نازل شده است چون آیاتى كه درباره وقایع شخصى و حوادث جزیى نازل شده ارتباط كامل با زمان و مكان و اشخاص و احوال خاصه‏اى دارد كه درباره آن اشخاص و آن احوال و درآن زمان و مكان نازل شده و معلوم است كه چنین آیاتى درست در نمى‏آید مگر این كه زمان و مكانش و واقعه‏اى كه درباره‏اش نازل شده رخ دهد به طورى كه اگر از آن زمان‏ها و مكان‏ها و وقایع خاصه صرف نظر شود و فرض شود كه قرآن یك باره نازل شده، قهرا موارد آن آیات حذف مى‏شود و دیگر بر آنها تطبیق نمى‏كنند، پس قرآن به همین هیئت كه هست دوبار نازل نشده بلكه بین دو نزول قرآن فرق است و فرق آن در اجمال و تفصیل است. همان اجمال و تفصیلى كه درآیه شریفه «كتاب احكمت ایاته ثم فصلت من لدن حكیم خبیر.»(هود / 1)به آن اشاره شده است. و در شب قدر قرآن كریم به صورت اجمال و یكپارچه بر پیامبر اكرم (ص) نازل شد و در طول بیست و سه سال به تفصیل و به تدریج و آیه به آیه نازل گردید.

ب- تقدیر امور.

خداوند متعال در شب قدر حوادث یك سال آینده را از قبیل مرگ و زندگى، وسعت ‏یا تنگى روزى، سعادت و شقاوت، خیر و شر، طاعت و معصیت و... تقدیر مى‏كند.

در آیه شریفه «انا انزلناه فى لیلة القدر»(قدر / 1) كلمه «قدر» دلالت‏ بر تقدیر و اندازه‏گیرى دارد و آیه شریفه «فیها یفرق كل امر حكیم.‏»(دخان / 6)كه در وصف شب قدر نازل شده است‏ بر تقدیر دلالت مى‏كند. چون كلمه «فرق‏» به معناى جدا سازى و مشخص كردن دو چیز از یكدیگر است. و فرق هر امر حكیم جز این معنا ندارد كه آن امر و آن واقعه‏اى كه باید رخ دهد را با تقدیر و اندازه‏گیرى مشخص سازند. امور به حسب قضاى الهى داراى دو مرحله‏اند، یكى اجمال و ابهام و دیگرى تفصیل. و شب قدر به طورى كه از آیه «فیها یفرق كل امر حكیم.‏» برمى‏آید شبى است كه امور از مرحله اجمال و ابهام به مرحله فرق و تفصیل بیرون مى‏آیند.

ج- نزول ملائكة و روح.

بر اساس آیه شریفه « تنزل الملئكة والروح فیها باذن ربهم من كل امر.»(قدر / 4) ملائكه و روح در این شب به اذن پروردگارشان نازل مى‏شوند. مراد از روح، آن روحى است كه از عالم امر است و خداى متعال درباره‏اش فرموده است « قل الروح من امر ربى‏.»(اسراء / 85) دراین كه مراد از امر چیست؟ بحث‏هاى مفصلى در تفسیر شریف المیزان آمده است كه به جهت اختصار مبحث ‏به دو روایت در مورد نزول ملائكه و این كه روح چیست ‏بسنده مى‏شود.

1- پیامبر اكرم (ص) فرمود: وقتى شب قدر مى‏شود ملائكه‏اى كه ساكن در «سدرة المنتهى‏» هستند و جبرئیل یكى از ایشان است نازل مى‏شوند در حالى كه جبرئیل به اتفاق سایرین پرچم‏هایى را به همراه دارند.

یك پرچم بالاى قبر من، و یكى بر بالاى بیت المقدس و پرچمى در مسجد الحرام و پرچمى بر طورسینا نصب مى‏كنند و هیچ مؤمن و مؤمنه‏اى دراین نقاط نمى‏ماند مگر آن كه جبرئیل به او سلام مى‏كند، مگر كسى كه دائم الخمر و یا معتاد به خوردنگوشت ‏خوك و یا زعفران مالیدن به بدن خود باشد.(5)

2- از امام صادق علیه السلام در مورد روح سؤال شد. حضرت فرمودند: روح از جبرئیل بزرگتر است و جبرئیل از سنخ ملائكه است و روح ازآن سنخ نیست. مگر نمى‏بینى خداى تعالى فرموده: «تنزل الملئكة والروح‏» پس معلوم مى‏شود روح غیر از ملائكه است. (6)

د- سلام و امنیت.

قرآن كریم در بیان این ویژگى شب قدر مى‏فرماید: «سلام هى حتى مطلع الفجر.»(قدر / 5) كلمه سلام و سلامت ‏به معناى عارى بودن از آفات ظاهرى و باطنى است. و جمله «سلام هى‏» اشاره به این مطلب دارد كه عنایت الهى تعلق گرفته است‏ به این كه رحمتش شامل همه آن بندگان بشود كه به سوى او روى مى‏آورند و نیز به این كه در خصوص شب قدر باب عذابش بسته باشد. به این معنا كه عذابى جدید نفرستد. و لازمه این معنا این است كه دراین شب كید شیطان‏ها هم مؤثر واقع نشود چنانكه در بعضى از روایات نیز به این معنا اشاره شده است.

البته بعضى از مفسرین گفته‏اند: مراد از كلمه «سلام‏» این است كه در شب قدر ملائكه از هر مؤمن مشغول به عبادت بگذرند، سلام مى‏دهند.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 0:43 |

 

 بر زنجیر ها صبر نکنم

 

     ازکتاب :  حکایت هائی اززندگی دکترعلی شریعتی

 

                         ش  -  لامعی

 

مردی آرام جوی،ازآنهاکه د رهمه حال وباهمه کس همزیستی

 

 مسالمت آمیزمی طلبند ازسپاه معاویه بیرو ن آمد وبانــــــــگ

 

بر داشت که:

 

" علی کجاســـت تا بااوسخنی بگویم.؟"

 

علی د ربرابرش ایستاد. مرد گفت :" یا ابوالحسن ، تــــــــورا

 

فضیلت های بی شمار است توبه زمین عراق بـــــــــــــــازگرد،

 

 و مابه زمین شام با زگردیم ، و آنچه حکم خـــــــــــــــدا  باشد،

 

(حکومت کند)"

 

علی به نرمی پاسخ گفتش :"ان مقالتک  هذا شفقه علی الناس،

 

 ولکن الله یابی ان یعصی فی ارضه ، واولیاوه مســـــــــــکوت"

 

بی شک این گفتارتو ازسردلسوزی ومهربانی باخلق خــــداست ،

 

اما خدا ابامی کند که  برروی زمینش، اوراسرکشی کنـــــــــــند و

 

د وستان خداخاموش باشند،

 

و سپس افزود:

 

"وانی اصبرعلی السیوف ، ولا اصبر علی الاغلا ل"

 

من بر شمشیر ها صبورم، وبرزنجیر ها صبر نکنم.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 11:16 |

 

هیچ پروانه‌ای آزاد نباید باشد.

                          شعر

این شعر را یکی از شاعران انجمن ادبی سبز ایران

به موج سبز آزادی تقدیم کرده است:



هيچ پروانه‌اي آزاد نبـــــــــــــــــايد باشد

دل هيچ آينه‌اي شاد نبـــــــــــــــايد باشد

مصلحت نيست بجز آ‬نچه كه من مي‌گويم

گفته‌هاي دگران ياد نبـــــــــــــــــايد باشد

بهر تحسين و دعاگــــــــــويي من آزاديد

به جز اين گفتــــــــــه‌اي آزاد نبايد باشد

مي‌توانيد سخن‌هاي مرا داد زنـــــــــــــيد

بعد از آن رخصت فرياد نبــــــــايد باشد

مي‌توانيد چو من جملگي انديشـــه كنيد

ديگر انديشه‌اي آزاد نبايد بـــــــــــــاشد

مي توانيد مرا دوست بداريـــــــــد ولي

ميل شيرين و به فرهاد نبــــايد بـــاشد

زرد باشيد چو پاييز در اين دولت "مهر"

سبز چون دولت "خرداد" نبـــــايد باشد

زود بر هر چه كه زيباست بپوشيد نقاب

ذره‌اي حسن خداداد نبــــــــــــــايد باشد

هر دلي را كه تپنده است در آريد زجــا

عشق در سينه افراد نبــــــــــــايد باشد

پاي بر خاك مكوبيد به گــــــــــاه مردن

گرد بر چهره جلاد نبـــــــــــــايد باشد

خانه ظلم و ستم وه كه چه آبــاد شده

به جز آن خانه‌اي آباد نبايد بـــــــاشد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 23:14 |

 

 ساعت  ۸ ونیم صبح پنج‌شنبه، 19 شهریور 1388
نامه شدیداللحن دکتر سروش به

 آیت‌الله خامنه‌ای:

به یاری خدا، دین و آزادی می‌مانند و استبداد می‌رود

دکتر عبدالکریم سروش در نامه‌ای شدیداللحن به آیت‌الله خامنه‌ای، ضمن انتقاد از عملکرد وی در جایگاه رهبری، تاکید کرد که: ما آزادی و دیانت را ارج خواهیم نهاد، و وعده داد که این نسل، زوال استبداد دینی را جشن خواهد گرفت و به جامعه‌ای اخلاقی و حکومتی فرادینی دست خواهد یافت. متن کامل نامه دکتر سروش را بخوانید:


عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.

صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.

قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند

وجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.

چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.

شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.

 

آقای خامنه ای،

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت." نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.

شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانها ی دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند.

"پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنید. خطا کرده اید، خطایی سخت. تدبیر این خطا را من دوازده سال پیش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگیرید. از حق بودن و فضیلت بودنش بگذرید. آن را برای رسیدن به حکومتی کامیاب به کار گیرید. این را که می خواهید؟. چرا شیپور را از سر گشاد می زنید؟ چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را ... آزاد بگذارید ، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبیر ملک وتنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم تهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا وافسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید.

خیانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنایت بردید، خیانت و جنایت بس نبود تجاوز به زندانیان را بر آن افزودید، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کردید. درویشان و روحانیان و نویسندگان و دانشجویان را هم امان ندادید و از دم تیغ گذراندید. عاقبت هم به جانیان و بانیان جایزه دادید و به ریش همه خندیدید و ریش سرباز بی نوایی را گرفتید که چرا ماشین ریش تراشی را به سرقت برده است!

از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

لطف حق با تو مداراها کند
چون که از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گریند و به زبان حال و قال با خدا می گویند:

ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا ( خداوندا ما را از این محیط پرستم نجات بخش وبرای ما یاوری بفرست.)

می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولایت جایر را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که "خدایا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سیاهکاران را نمی بینی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رویان را نمی نگری که شیرینی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنیت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانیان و شوکت شریرانه ستمگران را می بینی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه یعنی آن کلمات سه گانه را شنیدم: "هتک حرمت نظام" ،که چون حدیث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گویی کلمات آن خطیب نبود. کلمات تو بود خدایا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومایگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرین ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت دیگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای،

می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است ، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است. آن دلیری ها که در کنج خلوت و در پرده تزویر می کردید فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گریبان شما را سوخته است. خائفم که بگویم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است. ایران سبز از این پس دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. سبزی وسپیدی این جنبش به عنایت و اجابت الهی بر سیاهی جور شما پیشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر علیه شما بشورند.

سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند، در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چیزی کم نیاورد.

این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویر های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمایش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه ای،

بارها حافظان ، حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند

نشنیدند و عاقبتشان را شنیدی.

جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء - سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید.

این نه آن شیر است کز وی جان بری
یا ز پنجه قهر او ایمان بری

فرو ریختن رعب رعیت و زوال مشروعیت ولایت بزرگترین دستاورد شورش غیرت بر غارت بود و شیر خفته شجاعت و مقاومت را بیدار کرد. نه تطاول نظامیان نه تجاوز حرامیان،نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن درآستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور ،هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دینی رسوای کفر و دین شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسیده است. ما این را به دعا از خدا خواسته ایم وخدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شیرین تر از این ندارد که عیدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اینک می گریاند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستید به پابوس شما بیاید، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خیابانی، اجتماعات آئینی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زیان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستیم.ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه "پایگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.

ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک.

*************

با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته وتشنه در سراب مانده وخیمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائیش از بام افتاده است؟ و آنگاه به یاد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکیم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون (آنان پرسیدند چرا کسانی را موعظه می کنید که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگیرد، شاید هم پند ما در آنان درگیرد - سوره اعراف 164)

بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت این نامردمان به در آر

. باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند.

آب و دریا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن یا ربنا آب طهور
تا شود این نار عالم جمله نور

 

رمضان مبارک 1430 قمری
شهریور 1388 شمسی

عبدالکریم سروش

 
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 1:1 |

 

بيست و يكم رمضان

شهادت مولى الموحدين ، يعسوب الدين

حضرت على ابن ابى طالب عليه الصلوه و السلام

 
از على  بانك اذان امشب بگوش ما نيامد
مسجد كوفه پر از جمعيت و مولا نيامد
نخلهاى كوفه مى گريند و مى گويند با هم
آنكه شد با اشك چشمش ابيار ما نيامد
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 22:28 |

 

در سوگ على

 

ديشب اجل ساقى بزم هل اتى بود

در دست او پيمانه قالوا بلى بود

ديشب شفق اشعار جنگ بدر مى خواند

در گوش هستى ايه هاى قدر مى خواند

ديشب سحر با مرغ شب هم ناله مى شد

هم ناله از داغ نخستين لاله مى شد

ديشب على سوز دلش را ساز مى كرد

گه ديده را مى بست و گاهى باز مى كرد

ديشب تمام اهل خانه جمع بودند

پروانه گرد بستر يك شمع بودند

ديشب رخ خونين مولا زرد مى شد

بازار گرم داورى ها سرد مى شد

ديشب حسن پيراهنش را چاك مى كرد

خونابه فرق پدر را پاك مى كرد

ديشب حسينش مهد غم را تاب مى داد

وقت عطش در دست بابا اب مى داد

ديشب چو نى كلثوم زارش زار مى زد

آتش به جان با ياد ان افطار مى زد

ديشب على بر زينب خود نوش مى داد

زينب سخنهاى پدر را گوش مى داد

مى گفت با زينب كه اى ارام جانم

فردا سلامت را به مادر مى رسانم

از ناله ات قلب پدر را ريش دارى

كم گريه كن چون گريه ها در پيش دارى

بايد بينى طشت پر لخت جگر را

بايد ببندى بعد او بار سفر را

بايد به دشت كربلا منزل گزينى

تا آنكه داغ شش برادر را ببينى

بايد ببينى جسم اكبر پاره پاره

گلبوسه تير و گلوى شير خواره

بايد چو لاله داغ روى داغ بينى

هفتاد و دو داغ و خزان باغ بينى

بايد ببينى هيجده سر در مقابل

بر روى نيزه كو به كو، منزل به منزل

بايد كه خصم فرقه نامرد گردى

با مادر خود فاطمه همدردى گردى

بايد كه ان پهلو ز ضرب در شكسته

بيند تو را مانند بابا سر شكسته

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 13:47 |

 

 

چهارشنبه 18

شهریور1388

ساعت: 13:34

 

 

توسط:سید :

 شب های قدر

کاش در این شب‌های قدر و شهادت نیم نگاهی به نامه های

فراوان امام علی (ع) که در پاسداری از حقوق مردم، حتی

مخالفین خود به استاندارانش نوشته بیندازند و از یاد نبرند به

چه جایگاه خطیری تکیه زده و چه مسئولیت عظیمی در برابر

خدا و خلقش دارند


وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ

عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِوَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِي

الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيِهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ

الفَسَادَ

وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ

وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ (بقره ۲۰۴تا ۲۰۶)




بعضی از مردم گفتارش در زندگی دنیا تو را به شگفت

می‌آورد و دائماً خدا را بر حسن نیت خویش گواه می‌گیرد. در

حالی که لجبازترین دشمنان است. و چون به ولایت رسد

تلاشش درزمین منجر به هلاکت حرث (تولیدات) و(نابودی)

نسل می‌گردد، در حالی که خدا تبهکاری را دوست ندارد. و

چون به او تذکر داده شود که از خدا پروا داشته باش! غرور

و تکبر او را به گناه وا دارد. پس آتش دوزخ شایسته اوست،

که بد قرارگاهی است

حلاصه ایی از نوشتار عبدالعلی بازرگان

 17 شهریور 88

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 21:34 |
 

در این زمانه

 

چقدر نبودنش حس می شود

 

کاش که بودی .

 

۱۹شهریور سالگرد عروج بزرگمردیست از تبار مهر، شعور ، انسانیت ، و بزرگمنشی

کسی که گذشته اش را خوب می شناخت ، زمان حالش را درک می کرد،

و آینده را خوب می فهمید .

میدانید که چه کسی را می گویم ، زیرا در این زمان  همچون او کمند .

و به راحتی می شود فهمید که خوبان چه کسانی بودند . او کسی نیست جز

 

سید محمود طالقانی

 

کسی که هیچگاه اندیشه و فکرش را بازیچه خر مقدس های دروغین نکرد.

و کاری انجام نداد تا ملت وقتی به او می نگرند از دین و مذهبشان متنفر شوند .

به همه اندیشه و تفکرات احترام می گذاشت ، و همه را پدر گونه می دید

برای همین هم به او پدر طالقانی می گفتند .

برای همه در ایران پدر بود .برای بی دینها ، مسلمانان ، مسیحیان ، یهودیان

مجاهدین خلق آن دوران ، کمونیست ها ، توده ایها؛ و............

و وقتی از پیشمان کوچ کرد ، خون بود که از چشم ها سرازیر می شد.

با اینکه یک روحانی بود  هیچگاه در جایگاه خداوند  ننشست ،

و خود را هیچ وقت بزرگتر و بهتر از دیگران ندانست

برای مصلحت خود و خانواده اش  و از ترس دیگران

خود را مجبور  نکرد که بله های اجباری بگوید.

زیرا او بر روی زمین زندگی نمی کرد ، چون اندیشه و تفکراتش

خداگونه بود همیشه جلوی زورمداران طاغوت و قلدران مذهبی به راحتی

می ایستاد و هیچگاه دنیایش را به آخرت نفروخت.

برای همین هم ، همیشه و هم وقت و در همه تاریخ ها ،

ابوذر زمان لقب گرفت .

طالقانی به مانند کسانی به گوشه مساجد ها نخزید تا برای

مسلمانان ، تحقیقات علمی کند و بگوید :

این نظر در باره فلان آیه قرآن به نظر من محل تردید است

و یا به نظر من پیقمبر وقتی در جایی وارد می شده است اینگونه می خندید و

یا اینگونه لباس می پوشید. و یا فلان آیه حرف مخرجش از ته حلق  است.

او قرار بود که با تعصباتی که ملت را از دین بیزار کرده است مبارزه کند .

ابوذر  به جای تحقیقات علمی  ، مودبانه و بیطرفانه ، استخوان شتری را از کوچه پیدا می کند

و یکراست به کاخ معاویه میرود و با کوبیدن آن به سر روحانی دروغین چون

کعب الاحبار  ، اینگونه مبارزه با ریاکاران دین و مذهب را آغاز می کند.

و بر خلاف بینش و اخلاق مذهبی ما ملت

حضرت علی  (ع) ابوذر را  که بر سر شخصیت ها محترم آن دوران استخوان

شتر میزند و رسوایی به راه می اندازد و رعایت علما و اشخاص

بزرگ را نمی کند با چنین تعبیری می ستاید که :

شرم و پاکی ابوذر، همچون مسیح ابن مریم است.

مرحوم طالقانی از این جنس مردان بود و  مبارزه خود را اینگونه آغاز کرد و به پایان برد.

چقدر در این زمانه جایش خالی است .

اگر ما مردم در اوایل انقلاب به اندازه یک نخود اندیشه هایش را درک

می کردیم فکر کنم جایگاهمان اینگونه که حالا هستیم نبود .

اولین حرفی که بعد از انقلاب زد این بود.

"برای اینکه دیکتاتوری به وجود نیاید بیاییم شوراها را به راه اندازیم."

و متاسفانه آنقدر انقلابیون ما سرشان گرم تقسیم قدرت بود که هیچگاه نگرفتند این

بزرگ مرد چه می گوید .

در این زمانه چقدر نبودنش حس می شود.

کاش بودی و تسکین می دادی بلبشوی فکریمان را

روحش شاد و با اولیاء خداوند محشور باد.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 21:25 |
                        

                        بسم الله الرحمن الرحیم

 

               انا انزلناه فی لیله الــــقد ر(1)

 

              وما ا د ریک  ما لیله الـقد ر(2)

 

              لیله القد ر خیر من الف شهر (3)

 

             تنزل الملئکه و الــروح فیها  باذن

 

             ربهم من کل  امــــــــــــــــــــر(4)

 

             سلا م هی حتی مطلع الفجــــر(5)

 

In the name of ALLAH,  the Beneficent , the Merciful.

 

۱-Surely , we revealed it on the grand night.

 

۲-And  what will make you comprehend  what the  grand  nigh is .

۳-The grand night is better than a thousand month

 

۴-The Angle and Gibreel descend in it by the permission of theirLord for every affair.

 

۵-Peace it is pill the break of the morning.

 

 

    ترجمه شعری -  قرآن نامه مجد

        

                    سرآغازگفتارنام خداســــــــــــــت                                            

 

 که رحمتگرو مهربان خلق راست

 

     هما نا که نازل نمودیم مـــــــــــا

 

    کتابی شب قدر برمصطفــــــــی(1)

 

     چه آگاه سازد ترا زان مقـــــــام

 

     که اند رشب قدر باشد تمــــــــام (2 )

 

     شب قد ر در نزد پروردگــــــــــــــار

 

     مقامش فراتر زماهی هــــــــزار(3)

 

     ملا یک وجبــــریل برامـــــــر رب

 

     به پیغمبروبر امامان بـــــــــه شب

 

     نمایند ازهر اموری بیــــــــــــــان

 

     که تقدیر خلق است درآن نهان(4)

 

     بــــود تاسحر ذ کر حق وسجود

 

    که این شب شب رحمت است ودرود(5)

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 0:1 |

 

نوزدهم رمضان ضربت خوردن

 حضرت على ابن ابيطالب عليه السلام

 

 

ناله كن اى دل به عزاى على

 

گريه كن اى ديده براى على

پيش حسين و حسن و زيبنين

خون چکدازفرق همــــــــــــــــــای علی

            

  ================== 

 

نوزدهم رمضان

رمضان بود و شب نوزدهم
ام كلثوم كنار پدرش
سفره گسترده به افطار على
شير و نان و نمك آورد برش
ميهمان ، مظهر عدل و تقوى
ميزبان ، دختر نيكو سيرش
على ان مرد مناجات و نماز
چونكه افتاد به آنها نظرش
چشمه هاى غم او جوشان شد
ريخت زان منظره اشك از بصرش
گفت : در سفره من كى ديدى
دو خورش ، يا كه از ان بيشترين
نمك و شير، يكى را برگير
بنه از بهر پدر، ان دگرش
شير حق ، عاقبت از شير گذشت
كه بشد نان و نمك ، ماحضرش
حيدر از شوق شهادت ، بيدار
در نظر وعده پيغامبرش
كه شب نوزدهم ، از رمضان
رسد از باغ شهادت ، ثمرش
بى قرار و نگران بود على
چون مسافر كه به آخر سفرش
گاه از خانه برون ميامد
تا كى از راه رسد منتظرش
گه به صد شوق ، نظر ميفرمود
به سما و به نجوم و قمرش
گاه در جذبه معراج نماز
بيخود از خويش و جهان زير پرش
چه خبر داشت خدايا آنشب
كه على در هيجان از خبرش
ام كلثوم غمين و نگرآن
كاين شب تار چه دارد سحرش ؟
گشت آماده رفتن حيدر
مضطرب دختر خونين جگرش
چون كه از خانه برون ميامد
چفت در، بند گشود از كمرش
كه مرو يا على از خانه برون
تا سحر بگذرد و اين خطرش
على ان روح مناجات و نماز
شرح قرآن سخن چون شكرش
گفت با خود كه كمر محكم كن
بهر مردن كه عيان شد اثرش
تا كه نزديك بشد صبح وصال
مسجد كوفه بشد باز درش
على ان بنده تسليم خدا
صاحب الامر قضا و قدرش
كعبه زادى كه خدا دعوت كرد
بار ديگر به سراى دگرش
چون كه جا در بر محراب گرفت
من چه گويم كه چه آمد بسرش
كوفه لرزيد ز تكبير على
ناله برخاست ز سنگ و شجرش
فلك افشاند به سر، خاك عزا
چرخ ، واماند ز سير و گذرش
اه از ان دم كه على غرقه به خون
بود بر دوش شبير و شبرش
اه از ان دم كه حسانا زينب
چشمش افتاد به فرق پدرش
 
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 21:51 |

 

 

سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت: 13:18

 

توسط:مریم.

خودکار قرمز

 

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

---------------------------------------

گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلا نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرا نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 13:37 |

 

با عرض تسليت در ليالي قدر اين حقير را ازدعاي خيرخويش فراموش نکنيد.

التماس دعا

ربّنا لا تُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اِذ هَدَيتَنا و هَب لَنا مِن لَدُنکَ

 رَحمَة اِنَّکَ انتَ الوهّاب.

اي خداي آسمانيِ دلِ خاکي‌ام "رُدَّ کُلَّ غَريب"،

 مرا به کلبه‌ات بازگردان.

مني که دَم عاشقي‌ات، گِل وجودم را بيدار ساخت، با نسيم نوازشت

دوباره بيدارم ساز؛

اي کسي که "عَلي کُلِّ شَيءٍ قَدير"ي .

بار الها، ببخشا که من ِخاکي، آلوده‌ي دنيا گشته‌ام.

اي خداي شَهر ِرمضان که "اَنزَلتَ فيه" کتاب جاويدان را،

 "اِغفرلي تِلکَ الُذنوب العِظام" راکه کسي جز معبود

دلم نمي‌بخشايد "يا علّام" .

فرشتگان بارگاهت در اين قدر آسماني، زمين را به قدر آورده‌اند تا قدر

 دلتنگي‌ام را به مهدي‌ات بگويند و مهدي بداند که من، من ِمنتظِر، از

انتظار خسته نمي‌شوم تا بيايد ... العَجَل العَجَل العَجَلَ !

و من ضجّه مي‌زنم "يا مُفيَّ العَهد" به عهدت وفا کن

بگو بيايد "يا مُعافي".

من ِباراني با آمدنش عافيت مي‌يابم، بگو بيايد.

"اِنّا اَنزَلناه ُفي لَيلَة القدر" قرآن در حضور ستارگان آسماني مي‌درخشد و من،

دلم براي حضور مهدي مي‌تپد.

"و ما اَدراک ما لَيلَةُ القدر" و کسي انتظارم را درک نمي‌کند......

"لَيلَةُ القدرِ خيرٌ مِن اَلفِ شَهر" هزار ماه کم است بگو هزار سال

"تَنَزَّلُ الملئِکةُ و الرّوح"، تا درد انتظارِ مرا، به سويت آورند؟

من منتظرم! بگو بيايد.

"سلامٌ هيَ حتّي مَطلَع الفَجر" تا وقتي تو بيايي همه شب، شب ِقدر من است و

 من تا صبح مي‌گريم، تا صبح ناله مي‌کنم، تا صبح مي‌خوانم سرود ِزندگي بخش را:

 اللّهم کُن لِوَليّک َالحجَّةِ ابنِ الحَسَن".

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 13:29 |
 

 

نام

 

تعداد برد باخت تساوی تفاضل امتیاز
1 مقاومت سپاسی 5 3 0 2 8 11
2 ذوب آهن 5 3 0 2 6 11
3 استقلال 5 3 0 2 3 11
4 پیکان 5 3 1 1 5 10
5 استیل آذین 5 3 1 1 2 10
6 پیروزی 5 2 0 3 2 9
7 سپاهان 5 2 2 1 3 7
8 تراکتورسازی 5 2 2 1 1 7
9 مس کرمان 5 2 2 1 -1 7
10 صبا 5 2 3 0 -2 6
11 سایپا 5 2 3 0 -4 6
12 استقلال اهواز 5 1 2 2 -2 5
13 ملوان انزلی 5 1 2 2 -7 5
14 راه آهن 5 1 3 1 -2 4
15 پاس همدان 5 1 3 1 -3 4
16 ابومسلم 5 0 2 3 -2 3
17 فولاد خوزستان 5 0 2 3 -2 3
18 شاهین بوشهر 5 0 3 2 -4 2
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 2:8 |

 

 

اعتراف...

 

نشستن پاي قليان كار من بود

تفكرهاي عصيان كار من بود


اگر جمعيتي با رنگ مخصوص

ولو شد در خيابان كار من بود!


هواپيما اگر افتاده پايين

هدايت كردن آن كار من بود


بلا شك او بدلكاري زبل بود

وليكن مرگ پيمان كار من بود


ببينم زلزله...بم يادتان هست

پس از آن سيل گرگان كار من بود


اگر ميدان آزادي كسي رفت

به غير از انگلستان كار من بود


بهائيت،تصوف،بت پرستي

بلي...تخريب عرفان كار من بود


اگر او مدرك ديپلم ندارد

عزيزان نصب كردان كار من بود


اگر بحران مالي در جهان است

خدا داند به قرآن كار من بود!


اگر ايران كمي شبها شلوغ است

فقط يك سهم تهران كار من بود


نزن...باشد...بگويم آنچه گفتي!

برادر كل ايران كار من بود


خبرچيني،رذالت،فكراصلاح

وگاهي جعل عنوان كار من بود


تحول در درونم گشته ايجاد

و الا كنج زندان كار من بود!


اگر چيزي به ذهنت آمد اي دوست

نگو...اما بدان آن كار من بود!


فقط يك نكته اي را هم بگويم

بگويم قبل پايان...كار من بود!

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:44 |

 

  When sweethearts with such charm lovers cajole

In believers’ faith they will poke a hole.
Wherever a flower begins to bloom,
Eyeballs inside the head begin to roll.
O handsome and young man of tall stature
Play the ball before you are a bat or pole.
The lovers choose and act without control,
You the playwright, and lovers play their role.
Beside the bloody tears that eyes shed
Pales even the thundercloud’s heavy toll.
When my love begins to sing, that song and sound
Angels in the heavens clap and extol.
Heartbroken, tearful eyes, I long for thee,
Why such cruelty must endure the soul?
Leave sorrows behind, listen to your heart,
Then separation becomes a mere droll.
In the darkness of the night, Hafiz, stroll,
Let the bright light of the morn become your goal.

© Shahriar Shahriari
Los Angeles, Ca
April 13, 1999

شاهدان گر دلبری زین سان کنـند
زاهدان را رخنه در ایمان کـنـند
هر کـجا آن شاخ نرگس بشکـفد
گـلرخانـش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی بـبر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنـند
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چـه فرمان تو باشد آن کنـند
پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای
این حـکایت‌ها که از طوفان کنـند
یار ما چون گیرد آغاز سـماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم به خون آغشتـه شد
در کـجا این ظلم بر انسان کنـند
خوش برآ با غصه‌ای دل کاهـل راز
عیش خوش در بوته هجران کنـند
سر مکـش حافظ ز آه نیم شـب
تا چو صبحت آینه رخشان کـنـند .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:29 |

 

شعری از سیمین بهبهانی برای جنبش سبز،

 با عنوان «سجاده، فرش عنف و تجاوز»

سیمین بهبهانی می‌گوید وظیفه شاعران و نویسندگان است که وقایع کنونی

ایران را در تاریخ ثبت کنند. وی سرودن آخرین شعر خودش با نام

«سجاده، فرش عنف و تجاوز»

 را تلاشی در جهت ثبت بخشی از این رویدادها می‌داند:


سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!

بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟

الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب

آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست

بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند

شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان ‌که نبودند

کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند

آنان‌ که عین فاجعه دیدند، فخر عمام. ارج عبا را

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست

گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 15:40 |

 

موعود ما

شعری از فاطمه راکعی

برای برادران در بندم، محسن میردامادی و مصطفی تاج زاده، با احترام به پیر در بند، بهزاد

نبوی، و دیگر یاران در بندمان


ای از تبار سرکش شیران در بند
آمیزه خشم و سکون، همچون دماوند

بر دست و پایت جای زنجیر است هرچند
حال زبانت حال شمشیر است در بند

می دانم آری زخمهایت را برادر
فریادهای بی‌صدایت را برادر

پس پیش از آنکه اصل حالت را بپرسم
بگذار تا احوال بالت (1) را بپرسم

زندان و جان عاشقان؟ هیهات! هیهات!
بند و روان عاشقان؟ هیهات! هیهات!

آوازتان در اوج، با دلهای خسته
پروازتان پروازتر با بال بسته

آه ای سلحشوران مهرآیین ایران
پروردگان دامن گُردآفرینان

عهد اخوت بستگان با سربداران
دلدادگان مکتب عشق جماران

قرآن، هویت‌نامه‌تان، الله اکبر!
اسلام، آئین‌نامه تان الله اکبر!

آه ای محمد حال عمارت چگونه است؟!
آن اعترافات از چون او یارت، چگونه است؟!

مرد عدالت؛ یا علی! دریاب ما را!
کان مروت؛ یا علی! دریاب ما را!

بی حرمتی ها بود و فرزندان زهرا
بی هیچ قید و قاعده، قانون و پروا

آه این سبکباران زندان با چه جرمی
زندان و این فجرآفرینان با چه جرمی؟!

اما عزیزان سمت آگاهی حماسه است
در عرصه از همراه و همراهی حماسه است

این راه، راه نوح و ابراهیم و موسی است
این راه، راه پیروان خوب عیسی است

راه محمد، راه فرزندان پاکش
راه خمینی، عاشقان سینه چاکش

آری مگر نه دست حق است و جماعه
لبیک حق گفتیم ما: سمعاً و طاعه

موعود ما آئینه دار مهرورزی است
با عالم و آدم به کار مهرورزی است

با پرچم صلح و صفا می آید آری
طوفنده بر جور و جفا می آید آری

هرجا رود صد باغ گل جا می گذارد
او بر پلیدی ها مگر پا می گذارد؟

تاریخ را تغییر خواهد داد آن ماه
با شوق آن آدینه در راهیم، در راه


فاطمه راکعی

13 شهریور 1388


(1) اشاره به سخنی از زنده‌یاد قیصر امین‌پور با این مضمون: همه از حالم می‌پرسند، کسی از

بالم نمی‌پرسد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 15:18 |
 
زبان آتش و آهن،تصنیف جدید استاد شجریان.
 
 "اگر جان را خدا داده است.
چرا باید توبستانی؟
 
استاد آواز ایران به تازگی اثری تحت عنوان زبان آتش و آهن با شعری از زنده یاد فریدون مشیری در دستگاه شور ضبط نموده اند. این اثر با آهنگسازی استاد شجریان و تنظیم مجید درخشانی با همکاری ارکستر سمفونیک و در دستگاه شور اجرا شده است. گويا در ابتدا قرار بر این بود که این اثر در دستگاه ماهور اجرا شود ولی بدنبال وقایع رخ داده در کشورمان دستگاه اجرایی این اثر طبق تشخیص استاد از دستگاه ماهور به شور تغییر داده شد....

شعر این تصنیف:

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

منبع: گویا دات کام




  

 

 
    #3
 

 


 
متن انگلیسی

Lay Down Your Arms!



Lay down your arms!

I cringe at seeing this ugly, ruinous
tool.

The gun in your hand speaks the
language of fire and lead.

Faced with this demonic, destructive weapon,

I have nothing, but a heart filled with
love for you

You! Who art the enemy of friendship.



The language of fire and lead

Is the language of anger and
bloodshed,

It is the language of the tyrant's wrath,

Come, sit, talk, listen,

The light of humanity may penetrate
your heart.



Brother! If you are addressing me,
sit down like a brother,

Lay down your arms.

Lay down your rifle

So that the life-destroying demon
may leave your soul.



What do you know of the ways of humanity?

If life has been given by God

Why should you take it away?

Why, as the result of one moment of hatred,

Should you mire your brother in dust
and blood?



Let us imagine that at every moment,
 you tell and seek the truth.

Let us imagine that right is on your
side.

But, my dear brother, you should not express truth

Through the tongue of this dumb
killing tool.



If your sleepy conscience has
wakened at last,

Lay down your arms
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 5:37 |

 

بازهم با داغ گــــــــرم گر یه هـــا

التماست می کنم در لحظه هـــــــا

تا نــــگاهم غر ق چشمـــانت شود

ای همه دریـــــای اشکت ژاله هــا

بی تو چشمانم به در ها مانده است

بی تو ایّــــــا مم همه آد ینه هــــــا

ذهن مغشوشم فقــــط یـــــاد آورد

روز وصل یــار آن هم جمعه هـــا

از نــــگاه خسته ام دانی غـــــــمم

ای تــو جاری در همه اندیشه هـــا

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 4:36 |

 

.......????!!!!!!!

چند سال پیش برای کاری ، سفری به لبنان داشتم .

چند روزی که آنجا بودم با بسیاری از آدمهای خاص برخورد داشتم.

 البته قرار نیست در این پست .از سفرنامه ام به این کشور صحبتی کنم .

بلکه می خواهم از برخورد با یکی از همین آدمها خاص برایتان بگویم

 که  از آن سال تا کنون عجیب فکرم را مشغول به خود کرده است.

شبی در لبنان در یک رستوران مهمان بودیم .

جمعی از دوستان آنجا بودند و شخصی بلند شد و همه را به هم معرفی کرد.

به من هم که رسید گفت . آقای فرید صلواتی و گذشت.

شام را که خوردیم  با مهمانها مشغول بحث و گفتگو شدیم .

درهمین حین یکی از گارسونها آمد و دست بر روی شانه من زد و گفت :

می توانم چند دقیقه وقتتان را بگیرم .

گفتم : با کمال میل ، بفرمایید.

و با هم شروع به قدم زدن  وسط حیاط  کردیم .

 این آقای محترم ناگهان ایستاد و رو به من کرد و گفت:

داشتم از مهمانها پذیرایی می کردم یک وقت شنیدم که

شما رابا نام فرید صلواتی معرفی کردند ، ببخشید فضولی میکنم همینطوره ؟

با تعجب گفتم : بله چطور؟  مگه شما ایرانی هستید

ایشان گفت: جسارت نباشه  می توانم سوال کنم که :

 آیا شما شخصی به نام دکتر فضل الله صلواتی را  در اصفهان می شناسید؟

راستش کمی جا خوردم .البته خیلی ها در ارتباط با پدرم از من سوال می کنند .

ولی این آقایی که  این سوال را از من کرد کمی برایم تعجب برانگیز بود .

 گارسونی در یک کشور غریب . ضمنا فضای فکری این آقا به آشنایی با پدر من نمی خورد .

به ایشان گفتم : چطور مگه  .

گفت : به من بگویید ایشان را می شناسید یا نه ؟

گفتم  : بله  ، ایشان پدر من هستند .

ناگهان رنگش عوض شد و چند ثانیه ایی ایشان به من خیره شد

و سپس سرش را پایین انداخت و با خود گفت  :

  چقدر این دنیا کوچک است  من باید کجا پسر دکتر صلواتی را ببینم .

  حرف این آقا عجیب فکرم را مشغول کرد. به ایشان گفتم مگر شما پدر مرا می شناسید؟

 رویش را به من کرد ، دیدم بغضی  گلویش را گرفت و گفت :

پسرم ، من ۴۵ سال پیش شکنجه گر پدرت درکمیته مشترک تهران بودم

و اگر هم نام ایشان را به یاد دارم برای اینه که  آنقدر ایشان را شکجه کردم دریغ از اینکه

نام یک نفر را لو بدهد .

ببین حالا روزگار با من چکارکرده است که باید با پسر او برخورد کنم و خاطرات وحشتناک آن

  دوران برایم تداعی شود . به راستی من باید تاوان اشتباه کاریهای چه کسی را پس دهم.

دیدم بنده خدا شروع کرد به گریه و دائم از من و پدرم حلالیت می طلبید.

 می گفت .من باید تاوان امثال پدر تو را که شکنجه کردم پس دهد . ولی به چه جرمی؟

در دلم گفتم : به جرم مزدوری.

خیلی تحت تاثیر این فضا قرار گرفته بودم . حتی دوستانی که با من بودند نیز برایشان

 تعجب برانگیز بود. سپس از من خداحافظی کرد و به کارش مشغول شد .

 به اتفاق دوستان ، رستوران راترک کردیم  در بین راه یکی از دوستان از من سوال کرد که :

 فرید فلانی با تو چکار داشت؟

 من هم قضیه را برای برایش شرح دادم و گفتم مگه شما این آقا را می شناسید ؟

دوستم گفت .آره بابا طرف سالهاست که اینجا کار میکنه و در ضمن زندگی دردناکی هم داره .

همه خانوادش متلاشی شدن

 بعد از انقلاب با زن و دختر و پسرش از ایران فرار کردن سوریه و از آنجا به اسراییل رفتن

و در به در به دنبال کار می گشته  تا در یک فاحشه خانه مشغول کار میشه

  سالها آنجا بوده  ودر آنجا عاشق یک فاحشه میشه

و زنش  قضیه را می فهمه و طلاق می گیره.

و مجبور میشه دختر و پسرش رو خودش بزرگ کنه . 

به مرور بچه هاش  بزرگ میشن و متاسفانه دخترش در همان فاحشه خانه

  مشغول کار میشه و یک روزهم پی می بره که پسرش جذب کلوپ های

همجنس گرایان شده است و این مرد تا این مسائل را می بیند

وضعیت روحیش به هم می ریزه  و از  اسرائیل خارج می شه

 و به لبنان کوچ می کنه  ، حالا هم در همین رستوران گارسونی می کنه .

به دوستم گفتم تنها زندگی می کنه ؟

دوستم گفت : نه با دو تا بچه های دخترش که از راه نامشروع به دنیا آمدند زندگی می کنه.

براستی که در این چند سال عجیب این مرد فکرم را مشغول کرده است تا حال

براستی که خدا چگونه در زندگی انسانها عبرتهایی را می گذارد که

شاید دیر یا زود داشته باشد . ولی سوخت و سوز نخواهد داشت .

فکر می کنید چرا این خاطره را برایتان تعریف کردم  .

برای این بود که وقتی این دادگاهای نمایشی را دیدم و شکنجه ها و تجاوزاتی که

بر سر جوانان این کشوررفته است را شنیدم . نمی خواهم سالهای بعد کسی دیگر پیدا شود

وآخر وعاقبت زندگیش همچون گارسون لبنانی باشد و در به در به دنبال حلالیت باشد .

در هر صورت کسانی که  مزدور و بازیچه و ملعبه ظالمین قرار می گیرند .

 بدانند و هشیار باشند که :

خدا جای حق نشسته است . و دیر یا زود سزای اعمالشان راپس خواهند داد .

آنموقع است که به جایی می رسند که کسی نیست جوابگوی اشتباهات و اعمالشان باشند .

و خود باید جوابگوی اعمال و رفتار خود باشند.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 5:2 |

 

پنجشنبه 12 شهریور1388

ساعت: 20:35

توسط:مریم

دكتر شریعتی انسان ها را به 4 دسته تقسیم میكند:

1-آنهایی كه وقتی هستند هستند و وقتی هم نیستند نیستند(عمده ی آدم ها ،حضورشان مبتنی بر فیزیك است،تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست كه قابل فهم میشوند بنابر این اینها فقط هویت جسمانی دارند) .

2-آنهایی كه وقتی هستند نیستند و وقتی هم نیستند نیستند(مردگانی متحرك در جهان،خود فروختگانی كه هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند،بی شخصیت هستند و بی اعتبار،هرگز به چشم نمی آیند، مرده و زنده بودنشان یكی است) .


3-آنهایی كه وقتی كه هستند هستند و وقتی هم كه نیستند هستند(آدمهای معتبر و با شخصیت،كسانی كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند،كسانی كه همواره به خاطر ما می مانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قایل هستیم)

4-انهایی كه وقتی هستند نیستند، و وقتی هم نیستند هستند (شگفت انگیز ترین آدمها، در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند،كه ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی كه از پیش ما میروند نرم نرم و آهسته آهسته درك میكنیم،بازمیشناسیم،میفهمیم كه آنان چه بودند،چه میگفتند و چه میخواستند،ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم، هزار حرف داریم داریم برایشان اما وقتی در برابرشان می ایستیم قفل به زبانمان میزنند، اختیار از ما سلب میشود سكوت میكنیم و غرقه در حضورشان مست میشویم و درست در زمانی كه میروند یادمان می آید چه حرفها داشتیم و نگفتیم، شاید تعداد این افراد در زندگی هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد) .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 21:44 |

                                      

                                        پانزدهم رمضان ولادت پرچمدار صلح

             حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام

 

مژده اى دل نور چشم مرتضى آمد، خوش آمد

روز ميلاد امام مجتبى آمد، خوش آمد

غم مخور اى دل در ماه دعا و استجابت

                     بهر تاثیردعا روح دعا  آمد خوش آمد.

                                                        ==========


 

از حريم فاطمه در نيمه ماه صيام
چهره ماه حسن  تابيد با وجه حسن
ميوه بستان زهرا، نور چشم مصطفى
پاره قلب على ابن ابيطالب حسن

 

                                                     ===============

 

فخر جوانان بهشت

 
رمضان آمد و دارم خبرى بهتر از اين
مژده اى ديگر و لطف دگرى بهتر از اين
گر چه باشد سپر آتش دوزخ ، صومم
ليك با اينهمه دارم سپرى بهتر از اين
شب قدر رمضان ، گر چه بسى پر قدر است
دارد اين مه ، شب قدر و سحرى بهتر از اين
مولد لولو پاك مرج البحرين است
نيست در رشته خلقت گهرى بهتر از اين
مادرش فاطمه  و باب گرامیش على
چه كسى داشته است ا و پدرى بهتر از اين
رست ، پيغمبر ( ص ) از ان تهمت ابتر بودن
نيست بر شاخه طوبى ثمرى بهتر از اين
اسوه خلق زمين ، فخر جوانان بهشت
مادر دهر نزايد پسرى بهتر از اين
گفت خالق فتبارك بخود از خلقت او
كلك ايجاد ندارد اثرى بهتر از اين
بگذر اهسته تر اى ماه حسن ، اى رمضان
عمر ما را نبود چون گذرى بهتر از اين
اثر صلح حسن نهضت عاشورا بود
امتى را نبود راهبرى بهتر از اين
زنده شد باز ازاين صلح موقت اسلام
نيست در حسن سياست هنرى بهتر از اين
لطف كن اذن زيارت كه خدا ميداند
بهر عشاق نباشد سفرى بهتر از اين
گر چه مشمول عنايات تو بوده است " حسان "
يا حسن ، كن به محبان نظرى بهتر از اين
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 21:37 |
                                                       
                                                              دردواره
 

خوش درخشيد ولي...

فضل‌الله صلواتي

با حضور مهندس ميرحسين موسوي درانتخابات رياست‌جمهوري دوره دهم،شوروشوق فوق‌العاده‌اي در مردم ايران پديد آمد. اكثريت مردم احساس كردند كه تحّولي در قواي اجرايي كشور ايجاد مي‌شود. خشونت‌ها و بداخلاقي‌ها و برخي انحصارگرايي‌ها به وحدت و مودت و همكاري همه جناح‌ها تبديل مي‌شود. اوضاع اجرايي كشور از مسير نظامي‌گري و خشونت به صلح وصفا روي مي‌آورد و سروسامان پيدا مي‌كند. ستادهاي اجرايي و مردمي انتخابات مهندس موسوي با تلاش بسيار، سخنراني‌ها، نشست‌ها، رايزني‌ها، مردم ناراضي از تورم و گراني و خشونت را راضي كردند كه به صحنه بيايند و نويد آينده بهتري دادند. چه بسيار مصاحبه‌ها و جلساتي كه با جوانان دراقشار مختلف داشتند. در ستاد مردمي اصفهان هر روز گروهي از جوان‌ها را دعوت و با پاسخ مستدل به سؤال‌هاي آنها، آنان را آماده مي‌كردند كه محور باشند و ديگران را به صحنه انتخابات بكشانند. راستي جوان‌ها در همه شهرها چه شوري آفريدند و چه نشاطي در رابطه با انتخابات دوره دهم رياست‌‌جمهوري پديد آوردند.براي امثال من تعجب‌آور بود كه با آمدن آقاي مهندس موسوي به اصفهان جوان‌هاي بسياري در فرودگاه به استقبال ايشان آمده و با نشانه‌ها و نوارهاي سبز مقدم ايشان را گرامي مي‌داشتند،‌سكوت بيست‌‌ساله ايشان باعث نشده بود كه جوان‌ها به ايشان گرايش نداشته و خدمات فوق‌العاده ايشان را به ملت و به جبهه‌ها و به رزمندگان اسلام، فراموش كرده باشند. در مراكزي كه حضور پيدا مي‌كردند مثل گلزار شهداي شهر، منزل علماي اسلام و در مسجد بزرگ سيد اصفهان، بيش از همه، جوان‌هاي شهر را مي‌ديديم كه با ايمان و اميد به صحنه آمده بودند و فرياد شادي برمي‌آوردندوازآينده بهتر كشور دم می‌زدند. جوان‌ها خوب مي‌فهميدند و پيشاپيش رهبران فكري جامعه حركت مي‌كردند. آنها نياز آينده جامعه را بهتر تشخيص مي‌دادند.در هفته تبليغات، شهرها پر از شور و نشاط بود، تا ساعت‌ها پس از نيمه‌شب صداي آزاديخواهي و دموكراسی ‌طلبی و عدالت‌جويي از همه‌جا شنيده مي‌شد و امثال ما كه جواني و عمر و مال و زندگي و فرزندان را روي انقلاب گذاشته‌ بوديم و در مراحل پاياني عمر قرار داريم،‌ جاي شعف و آرامش داشت كه نتيجه تلاش‌هاي پنجاه و شصت ساله خود را در شعارهاي آگاهي‌بخش مردم مي‌ديديم، احساس مي‌كرديم كه درخت انقلاب دارد به ثمر مي‌نشيند و آگاهي همگاني مي‌شود، اگر برخي پيروزي سال ۵۷ را زودهنگام مي‌دانستند امروز نتيجه همان موفقيت بهمن سال ۵۷ شكوفان مي‌شد و خلق ايران يكپارچه شعار عدالت و آزادي سر مي‌دادند و اين زمان با اين‌كه امام خميني(ره) در بين مردم حضور نداشتند،

مردم خود خميني‌گونه عمل مي‌كردند و هركسي براي خود يك خميني كوچك شده بود كه مي‌خواست اعتبار و اقتدار پيشين ايران تجديد شودوملت ايران سربلند و سرافراز در بين ملت‌هاي جهان استوار بماند. باشد كه فقر، بيكاري، افسردگي، اعتياد، فساد و گراني از ايران رخت بربندد و كشور رو به آباداني گذارد.مديران لايق و بااخلاص و باايمان بر سر كار آينده و با تخصص و آگاهي به مسائل داخلي و جهاني، مشكلات مملكت را برطرف كنند،‌ مردم كار و شغل مي‌خواهند، صدقه و وام موقت و هدايايي بر در خانه‌ها به چه دردي مي‌خورد و كدام مشكل را حل مي‌كند؟مسائل مملكت زيربنايي است، مردهاي كارديده و توانمند و ايران‌دوست و رئيس‌‌جمهور مقتدری و با ايمان مي‌خواهد،‌ نه بازوي اجرايي و مدير دست چندم. ايران كسي را مي‌خواهد كه چرخ‌هاي فرسوده مملكت را همگام با دنياي روز به حركت درآورد. ما كه دم از برابري و همراهي با ژاپن و آلمان مي‌زديم، امروز حتي از تركيه و كره‌جنوبي هم عقب افتاده‌ايم و در رديف عراق و افغانستان اشغال‌شده قرار گرفته‌ايم و ما آن تحول را مي‌خواستيم و مگر نبايد كشور انقلابي در اقتصاد و سياست و فناوري و تلاش هم سرآمد باشد؟چرا بايد جوانان دنبال هجرت از وطن خودشان باشند؟ چرا بيكاري؟ چرا اعتياد؟ چرا فساد؟ چرا طلاق؟ چرا زندگي زير خط فقر؟ چرا نهادينه‌شدن صدقات؟ چرا بي‌تفاوتي و بي‌هويتي؟ چرا بي‌ايماني؟ چرا عدم اعتماد به حكومت؟ چرا گراني كمرشكن؟ چرا بالارفتن آمار قتل و غارت و هتك ناموس؟ چرا پرشدن زندان‌ها؟ چرا بسته‌شدن كارخانه‌ها؟ چرا متوقف‌شدن برخي از كارهاي عمراني؟ چرا پليسي‌شدن جامعه؟ چرا برخوردهاي خشن با مردم؟ چرا جلوگيري از اجتماعات؟ چرا شكسته‌شدن حرمت‌ها؟ چرا گرفتن؟ ‌چرا بستن؟ چرا زندان؟ چرا كشتن و زدن؟ و هزار چراي ديگر.

 عشقبازان، يار اگر اغيار شد تكليف چيست؟

                                         گر طبيب ملتي بيمار شد، تكليف چيست؟

 مردم مي‌خواستند به پيشوايانشان، ‌به علمايشان، به رياست‌جمهورشان اعتماد كامل داشته باشند و شخص دوم مملكت و با اختيارات كامل براساس قانون‌اساسي باشد و مردم را از خود بدانند و خود را از آنها، جدايي احساس نكنند، اصلاً‌ فكر نكنند كه در رأي‌ها خللي ايجاد شده، چطور شد كه جمعي كثير از مردم اعتمادشان را از حاكميت از دست داده‌اند؟ در اين صورت ديگر سنگ روي سنگ بند نمي‌شود، بالاخره همه نامزدهاي شوراها و رياست‌ها موافق و مخالف دارند. خواهي نخواهي طرفداران شكست‌خورده‌ها عصباني مي‌شوند. در فوتبال بايد به داورها اعتماد داشته باشند. در قرعه‌كشي بانك‌ها، فروشگاه‌ها و سربازي‌ها، همه بايد مجريان را قبول داشته باشند. اعتماد را كه نمي‌شود با چوب و چماق القاء كرد، با اجبار كه نمي‌شود به مردمي گفت كه  ما را قبول داشته باشيد. هر چه ما مي‌گوييم وحي منزل است و چون و چرا ندارد و به قول ناصرالدين‌شاه ،رعيت، هم مجبور است آن را قبول كند و اگر اعتراضي كرد با يد با چماق بر سر او كوبيد.

وقتي اعتمادسازي نشده باشد، هر دو طرف تا آخرين لحظه ناظر بر شمارش آرا نباشند، وقتي مجريان فقط از يك جناح باشند، وقتي شوراي‌نگهبان يك‌ طرفه صلاحيت‌ها را تأييد و يا رد ‌كند، وقتي بعضي از اعضاي شوراي‌نگهبان موضع‌گيري مي‌كنند، وقتي رسانه‌هاي دولتي روي يك كانديدا بزرگنمايي مي‌كنند و جلوه‌گري دارند. وقتي جمعي جوان ساده‌انديش و بي‌اطلاع را با القائاتي كه فلان‌كس بد است و فاسق است و مي‌خواهد بي‌حجابي را ترويج كند و جلوي دخترها و زن‌های بدحجاب  را باز بگذارد و دروغ‌ها و دغل‌هاي ديگر را اشاعه ‌دهند و پوسترها و عكس‌هاي رقيبان را پاره كنند، آن وقت چه كسي انتظار دارد كه مردم به انتخابات و به مجريان آن اعتماد داشته باشند؟

اگر نظارت بين‌المللي هم بر شمارش آرا مي‌شد چه مي‌شد؟ مگر وقتي داوران بين‌المللي و خارجي فوتبال و يا واليبال ما را داوري مي‌كنند، اهانت به ماست؟ وقتي با قضاوت آنها برنده مي‌شويم، خوشحاليم، افتخار هم مي‌كنيم. پس وقتي مردم در روزنامه‌ها و يا احزاب در اطلاعيه‌هايشان مي‌آورند كه ما نظارت يك جناح خاص را و يا تأييد صلاحيت‌ها را و يا نظارت استصوابي را قبول نداريم با چماق كه نمي‌شود به آنها قبولاند.

 

بگذار سازمان ملل و افكار جهاني هم به صحّت عمل ما پي ببرند و همه دنيا بفهمند كه در حاكميت ايران دروغ، تقلّب، تخلّف، تبعيض و بي‌عدالتي وجود ندارد و آيا اين ، در جهان امروزافتخاري براي جمهوري اسلامي ايران نيست؟ ايرانيان دوست مي‌دارند كه رئيس‌جمهوري مقتدر با رأي شفاف و بدون مسئله و ايراد، داشته باشند، همه ما آرزو داشتيم كه در ايران و جهان مشروعيّت نظام ما زير سؤال نرود و بر اعتبارمان افزوده گردد. مردم مي‌خواستند رئيس‌جمهورشان با رأي بالا اعتبار و توانمندي و سربلندي در جهان مطرح باشد و با 85درصد رأي سرمان را در ميان مردم دنيا بالا نگاه داريم، نه آن‌كه نتيجه برعكس باشد.

انتخابات در روز جمعه ۲۲/۳/۸۸ برگزار شد و چه بسيار كه در برخي حوزه‌ها تعرفه كم آمد و چه بسيار كه تبليغاتي مي‌شد و چه بسيار كه مردم پشت درها ماندند. اينها خيلي اهميّت نداشت، چون ممكن بود زيانش براي همه نامزدها باشد.

طرفداران آقاي مهندس موسوي براساس نظرسنجي‌هايي كه انجام شده بود و تبليغاتي كه مي‌كردند خود را برنده انتخابات به حساب مي‌آوردند. پس از آن‌كه نتيجه آرا اعلام شد و فاصله اول و دومي زياد بود و دو نفر ديگر در حد غيرانتظاري رأي پاييني داشتند،‌ آنها که رأيشان به قول خودشان خوانده نشده بود، سخت اعتراض داشتند. نمي‌توانستند صحت ‌آرا و صحّت انتخابات را بپذيرند.آنهابراساس ظواهر و احصائيه‌‌هاي سرانگشتي نمي‌توانستند اين نتيجه را باور داشته باشند. در دوره نهم هم شخصيت‌ سياسي و مورد اعتمادي مثل آيت‌الله هاشمي رفسنجاني اين اعلام رأي‌ها را نپذيرفته و اخلال‌كنندگان در آن را به خدا واگذار كردند و حجت‌الاسلام كروبي هم آن نتايج را غيرواقعي اعلام كردند، وقتي سردمداران سياسي كشور نظرشان مثبت نباشد، مردم كوچه و بازار چه تكليفي دارند؟ بالاخره عده‌اي كه به نظر خودشان و جوّ زمان، خود را پيروز انتخابات مي‌دانستند ناراضي بودند. به صورتي‌ بايد كشور را مديريت كرد و مانع ايجاد بحران شد. بايد ظواهر را طوري نشان داد كه كارها درست بوده است. نمايندگان كانديداها بايد امضايشان پاي صورت جلسات باشد و نسخه‌اي از شمارش آراي هر صندوق را كه تأييد كرده بودند به آنها داده مي‌شد تا به ستادهايشان ببرند تا جلوي هرگونه اعتراضي گرفته شود.

در شرايط فعلي كشور، مردم به بسياري از مجريان و عملكردها و به صداوسيما و به آدم‌هاي حكومتي اعتماد و اطمينان ندارند. مراجع، روشنفكران، دانشگاهيان غيروابسته و بسيجي بايد برايشان ثابت شود كه در رأي‌گيري‌ها مشكلي وجود نداشته است، بالاخره موجب ايجاد اعتراض و بحران مي‌شود و بايد طبق قانون اجازه داده مي‌شد اعتراض كنند، راهپيمايي كنند، حرفشان را به گوش مسئولين برسانند، تهديد و اجازه حركت ندادن و كتك‌زدن موجب عكس‌العمل بدتر مي‌شود. خشونت، خشونت را به دنبال مي‌آورد. امروز اگر نبود، دو روز ديگر شود، با چوب و چماق و زنجير و بي‌سيم كه نمي‌شود جلوي بحران را گرفت، اينها مردم را عصباني‌تر مي‌كند، آتش‌ها به زير خاكستر مي‌رود، صداها را به چيزهايي ديگر تبديل مي‌كند!

كشورهاي خارج و رسانه‌ها‌يشان هميشه و براي همه كشورها خط و نشان مي‌كشند و شعار مي‌دهند. در زمان شاه كه انقلابيون و مجاهدان از خارج الهام نگرفتند، عملكرد عمّال شاه باعث پيدايش گروه‌هاي منسجم و تندرو شد و بالاخره جامعه به حركت درآمد، معاندين و مخالفين پيوسته ملامت و مسخره مي‌كنند كه خوب براي رأي‌دادن رفتيد و دستمزدتان را گرفتيد، پاداشتان باتوم بود و توسري و زندان و در سالن كنفرانس نشستن و سخنراني نماينده دادستان، مطالب احتمالاً محكمه‌پسند! نشاندندتان و با لباس زنداني و عكستان را در همه جا نشان دادند ،كه اي مردم روي زمين، اينها كساني هستند كه معتقد به نظام حاكمشان بودند. در رأي‌گيري منتخبين شوراي‌نگهبانشان شركت كردند، از مقررات وضع شده تمكين كردند و چون اعتراض كردند، گرفتيم و  زديم و كشتيم و شكنجه‌ها كرديم و اكنون هم به تماشايشان گذاشته‌ايم و وابسته به راديوها و ماهواره‌هايشان كرديم و جرمشان اين بوده كه با تلفن همراهشان عكس مي‌انداخته‌اند... .

ما به وزير و وكيل و فعّال سياسي و سردمداران احزاب موافق هم رحم نمي‌كنيم. همه را به زندان كهريزك مي‌اندازيم تا هر بلايي را به نام اسلام و مسلماني و حكومت عدالت علي(ع) بر سر آنها بياورند! و بعد سر بلند در سالن نمايش بنشانيمشان!

آقايان ابطحي و عطريان‌فر را هم بياوريم كه بگويند نظام خوب بوده و ارادت به رهبري داريم و تقلّب نشده و مقامات سياسي مورد تأييد و پشتوانه‌هاي انقلاب و امام(ره) مثل هاشمي رفسنجاني، ناطق نوري، ميرحسين موسوي، مهدي كروبي و... خوب نبوده‌اند و چنين و چنان كرده‌اند و اگر يك چوب بار ديگر به بارشيشه زده شود، ديگر چيزي باقي نمي‌ماند!

اين آقايان كه با شهامت تغيير موضع داده‌اند، چه حرفي براي گفتن داشتند؟ مگر تمام چهل ميليوني كه رأي دادند غير از اين معتقد بوده‌اند؟ و یا بر خلاف نظام ايران به آ‌قاي اوباما رأي داده‌اند؟ به سه نفر از محبوب‌ترين ياران امام خميني(ره) ميرحسين موسوي، مهدي كروبي و محسن رضايي كه شوراي‌‌نگهبان از ميان هزاران نفر، آنها را تأييد صلاحيت كرده، رأي داده‌اند، چرا مخالقان به اينها بد مي‌گويند و اهانت مي‌كنند و مورد نفرت قرارشان مي‌‌دهند؟ آيا كسي اينها را تابع نظام و ولايت ‌فقيه نمي‌داند؟ در هر رده و در هر نهادي كه باشند، من هر چه انديشيدم متوجه نشدم كه در چند روز زندان امثال اين بزرگواران چگونه همه صندوق‌ها را شمارش كردند و شناسنامه‌ها را با برگ آرا، تطبيق دادند كه متوجه شدند الحمدلله تقلبي وجود نداشته است، ما هم كه در زندان نبودیم،‌ بزرگاني توجيهمان نكرده بودند، بر همين روش بوديم، ديگر زندان نمي‌خواست كه باشجاعت بيرون بياييم و بگوييم هاشمي و يا خاتمي و يا كروبي و يا موسوي بد هستند. ماهواره‌هاي بيگانه هم كه ا ين حرف‌ها را داشتند. پس كجاي اين كار شهامت و شجاعت و اعمال قدرت بود؟ از دوران‌هاي زندان‌هاي شاه شنيده بودم كه در زندان خروس هم تخم مي‌گذارد، ولي نشنيده بودم كه آمار هم اصلاح مي‌شود و عددهاي صحيح هم پهلوي هم قر ار مي‌گيرند، جل‌الخالق.

آن آقاي محترم ديگر، كارمند ساده و بومي سفارت، چگونه توانسته در پست حروفچيني يا تحويل تقاضانامه‌ها متوجه شده كه سياست سفير انگليس چه بوده و در خيابان چه مي‌‌كرده و عكس‌ را براي آنجا مي‌خواسته؟ من روي علم غيب براي غير خدا، مسئله داشتم، ولي با اين اعترافات متوجه شدم كه وقتي كارمند ساده‌اي علم غيب دارد، چگونه بالاتری‌ها و از ما بهترون ندارند؟

من شهامت اين آقايان بزرگوار و دوستان خود را مي‌ستايم كه در تحوّل زندان تازه به برنامه چهل ميليون رأي‌دهنده دوره دهم رياست‌‌جمهوري رسيده‌اند.

براي من كه از همه‌جا بي‌خبرم و به خاطر بيماري دوماهي مي‌شود كه نه روزنامه‌اي را با دقت خوانده‌ام و نه به تلويزيون با دقت توجه كرده‌ام، ماهواره هم كه ندارم، ولي جسته و گريخته از نگاه سطحي به اخبار تازه، متوجه شده‌ام نه‌تنها در انرژي هسته‌اي و موشك‌هاي آن‌چناني، چيزي از  غربي‌ها كم نداريم، بلكه در داشتن زندان‌هاي گوانتامو و ابوغريب هم چيزي از آن پدرسوخته‌ها كم نداريم، با سربلندي و افتخار بايد بگوييم  ما هم زندان كهريزك را داشته‌ايم و معلوم نيست كجاهاي ديگر را. كه هنوز گندش درنيامده و پيش از آن‌كه رهبري دستور بستن آن را بدهند و بخواهند مسئولانش را محاكمه كنند،‌ همچنان به كار خود ادامه مي‌دهند.

جناب وزير كشور و وزير امور قضايي و فرماندهان پليس هم هنوز سفت و محكم سر جاي خود نشسته‌اند و در اثر قصور خود محاكمه نشده‌اند. متأسفانه هنوز سر كار هستند!

حضرت آيت‌الله هاشمي شاهرودي، ويرانه‌اي را به گفته خودشان به‌عنوان قوه‌قضائيه تحويل گرفتند، ولي با كارنامه زندان كهريزك و شايد زندان حصارك و شايد زندان اوين... و حمله به مردم و دانشجويان و مناطق مسكوني و محاكمه بي‌حساب و كتاب افراد سياسي و روزنامه‌نگاران ، دوره ده‌ساله خود را با موفقيت تمام كردند! و انشا‌الله كه در خط مرجعيّت قرار مي‌گيرند!

آقاي هاشمي شاهرودي، آقاي محسني اژه‌اي، آقاي محسن رضايي،‌ آقاي رحيم صفوي و فرماندهان محترم نيروهاي انتظامي هنوز براي مردم معلوم نكرده‌اند كه اين پديده لباس شخصي‌ها و ضرب و جرح مردم و حمله به خوابگاه‌ دانشگاه و فلج‌كردن و كشتن مردم و... چيست؟‌ اينها چه موجوداتي هستند؟ از كجا آمده‌اند؟ چرا دشمن قسم‌خورده مردمند؟ چرا با رأي‌ داده‌ها و تمكين‌كنندگان از نظام برخورد خشن مي‌كنند و تا اين حد با آنها بد هستند و از آنان متنفرند؟ در صورتي‌كه مخالفان نظام و همان دوستداران و مريدان ماهواره‌ها آزاد و سرخوش بوده و به ريش امثال من مي‌خندند و در پيام تلفني بدون شماره اعلام مي‌كنند كه: چشمتان كور...!

آيا حكومت ،عرضه جمع‌كردن اين عناصر را از سطح جامعه ندارد و مي‌خواهد كه آنها باشند؟ در صورتي‌كه نظام مي‌توانست با مديريت صحيح و دوستي و صميميت چهل ميليون رأي‌دهنده نظام را براي خود نگاه دارد و با سربلندي حكومت كند. در صورتي‌كه همه مردم را رها كرد و لباس‌شخصي‌هاي باتوم به دست را براي خود نگاه داشت، من كه از پشت پرده خبر ندارم، شايد اينها براي حكومت مفيدتر از توده مردمند و چهل ميليون‌ رأي‌دهنده.

شايد اگر روح‌‌الاميني در اين بحران و اين اوضاع بلبشو شهيد نمي‌شد، مردم به وجود زندان كهريزك هم پي نمي‌بردند، من كه تا اين زمان اسم آن را نشنيده بودم و از حكومت  هم انتظار نداشتم و متأسفم كه براي مردم خوب شهرك كهريزك چه سابقه تاريخي باقي ماند؟ كاش دانشگاه، پژوهشگاه، مركز فناوري و تكنولوژي، حوزه علميّه، كارخانه بزرگ توليد رايانه و... به‌نام كهريزك بر سر زبان‌ها مي‌افتاد.
آقاياني كه فرصت‌ها را به دست آورده‌اند از انقلابي مخملي مي‌گويند و اين بهانه‌اي شده براي فشار بر اقشار آگاه جامعه، خدا نكند كه شما با يك خارجي سلام و عليكي كرده باشيد و يا آنتن ماهواره داشته باشيد و يا با تلفني با خارج صحبت كرده باشيد كه شما هم جزو باند مخملي‌ها خواهيد بود.

اينها در داخل مخالفي و دشمني نتوانستند جور كنند، نام مخملي را انتخاب كردند كه شايد بتوانند بقيه مخالفانشان را بگيرند وگرنه كدام مخمل و كدام كرباس و كدام متقال؟

اوايل انقلاب كه رئيس‌ جايي بودم، گاردي داشتم كه وقتي مي‌آمد، زير و روي صندلي‌ها و ميزها و كاغذها را بازديد مي‌كرد، به او مي‌گفتم دنبال چه مي‌گردي؟ مي‌گفت: دنبال تروريست‌ها. مي‌گفتم: من گشته‌ام چيزي و کسی نبوده است؟ مي‌گفت:‌ اگر نبوده و يا نباشد فلسفه وجودي من در اينجا براي چيست؟ بالاخره من هم بايد كاري داشته باشم و حقوقي بگيرم.

وقتي بهزاد نبوي و محسن ميردامادي و مصطفي تاج‌زاده و... انقلاب مخملي باشند. آقايان  هاشمي رفسنجاني و مهدي كروبي و سيدمحمد خاتمي و ميرحسين موسوي و ناطق نوري با آن همه سوابق انقلابي و دوستي با امام، خودي نباشند، ديگر چه كسي را داريم؟ وقتي دزدي را تعقيب مي‌كنند خود دزد هم فرياد مي‌زند كه آي دزد و ديگر قضايا... .

گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد

                                                                  واي اگر از پس امروز بود فردايي

وقتي مراجع تقليد، انقلابيّون بزرگ و دلسوزان واقعي انقلاب كنار گذاشته شوند، جا براي تهمت‌زن‌ها، چماقدارها، لباس‌شخصي‌هاي بي‌هويت، افراد بي‌اعتماد به خدا و پيامبر و قيامت باز مي‌شود و هر كاري كه خواستند انجام مي‌دهند، ديگران هم به قول خودشان براي حفظ نظام يا ساكت هستند و يا مجبورند تأييدشان كنند و بگويند زدن‌ها، كشتن‌ها و زندان‌‌ها هم براي حفظ نظام بوده است!

          گوئيا باور نمي‌دارند روز داوري           كاين همه قلب و دغل در كار داور مي‌كنند

قرار بود ما با حكومتمان همه دنيا را اداره كنيم، عدل را تعميم دهيم، انقلاب را صادر كنيم، دنيايي را از عدل و داد پر سازيم، افسوس كه در انجام يك انتخابات ساده مانده‌‌ايم و نمي‌توانيم مردم خودمان را هم قانع كنيم و بچه‌هاي خودمان را مي‌زنيم و زندان مي‌كنيم و گناهش را به گردن خارجي‌ها مي‌اندازيم و همه مردم جهان را دشمن جاني خود مي‌دانيم و مثل داستان آن مردي كه گوساله‌اش خرابكاري مي‌كرد، گاوي را كه در خانه بسته بود به باد كتك مي‌گرفت كه علت وجودي آن گوساله تو بوده‌اي!

با اين برخوردها، با اين اهانت‌ها، با اين تحقيرها، با اين زندان‌ها، خويشتن را به بحران مي‌كشانيم. شما فكر مي‌كنيد راهمان درست است؟ مگر شاه هم همين‌طور نمي‌انديشيد؟ عقب‌مانده‌هاي از كاروان قدرت و ثروت هم براي بودن و يا تأمين آينده‌شان شعار مي‌دهند كه ‌آقا  بگيريد و ببنديد، با مخالفان شديداً برخورد كنيد، معترضان به انتخابات مجرمند، گناهكارند، بايد محاكمه شوند و... ثم ماذا.

بوي گندي كايد از مرداب، از مردارها    

                                                     گر برون ازطبله عطارشد، تكليف چيست؟

 دلسوزان انقلاب، پيروان امام(ع) پايه‌گذاران انقلاب، سيلي‌‌خوردگان زمان شاه، دلشان براي ايران و انقلاب مي‌سوزد. از جان گذشته،‌ نامه‌ها مي‌نويسند، تذكراتي مي‌دهند، انقلاب را از دست صاحبان اصليش بيرون كشيده‌اند و به جواناني نوخاسته داده‌اند كه از گذشته‌ها خبر ندارند، مفهوم انقلاب را متوجه نشده‌اند، براي مقابله با مردم و ضرب و جرح آنها تربيت شده‌اند، كروبي و نوري ، دلشان مي‌سوزد كه فريادشان را با صميميّت در نامه‌هايي منعكس مي‌كنند، براي فرصت‌طلبان انقلاب و ميوه‌چين‌ها چه فرقي مي‌كند كه درزندان چه بر سر جوان‌ها بياورند؟ امثال كرّوبي هستند كه آتش مي‌گيرند. آتش بگير تا كه بداني چه مي‌كشم، تازه به دوران رسيده‌ها به كرّوبي ايراد مي‌گيرند كه چرا به گفتن درد پرداخته‌اي و خوراك به راديوها داده‌اي و نگذاشته‌اي تا كشور يك‌باره نابود شود. هاشمي رفسنجاني، كروبي، موسوي، خاتمي، عبدالله نوري و... اينها در حكم مادرند و دلسوز فرزندشان مي‌باشند، نه آنها كه همراه بادند و با سيل حركت مي‌كنند.

خوراك راديوهاي خارجي را كتك‌زدن مردم و رهاشدن لباس‌شخصي‌هاي وابسته در جامعه، باتوم به دست‌ها، هفت‌ تيربندها و برخی دادگاه‌ها و دستگيري فرزندان مردم ،تأمين مي‌كند، آنهايي كه بر سر مردم مي‌كوبند و آنها كه از درد ناله مي‌كنند آنها عامل انتقاد هر انساني هستند.

امثال آقاي كروبي، نوري و ديگران نگران اسلام، انقلاب، روحانيت و عقايد مردم هستند نمي‌توانند تحمّل كنند كه گروهي بي‌هويت و بي‌ريشه به جان مردم بيفتند و همه‌چيز را بكوبند و غارت كنند، با باتوم و سرنيزه كه نمي‌شود صحت رأي‌ها را ثابت كرد، حكومت بايد مردم را قانع كند كه رأي‌ها درست شمرده شده و موافق و مخالف، آن را تأييد كرده‌اند. در هر كشوري وجود زنداني سياسي، مشروعيت هر نظامي را زير سؤال مي‌برد و آن را ديكتاتوري و استبدادي معرفي مي‌كند.

امروز مثل زمان ناصرالدين‌شاه كه نمي‌شود مردم را از همه‌چيز و همه‌جا بي‌خبر نگاه داشت و درِ كشور را بست. همه مردم از جوان و پير، همه‌چيز را مي‌دانند. اختناق دوران  ناصري ،مشروطيت را به‌وجود ‌آورد، حكومت  اگر مانع ارسال پيام شود، راديوها، ماهواره‌ها، اينترنت‌ها و سايت‌ها را چه مي‌كند؟ دولت چقدر فرصت دارد كه نشريه‌هاي پنهاني و شب‌نامه‌ها را جمع كند؟ آنها را كه ديگر مثل رسانه‌هاي رسمي نمي‌شود سانسور كرد. كاش نام ا سلام و مسلماني را از روي اعمال خود برمي‌داشتيم و با واژه‌هاي ديگري مردم را مي‌كوبيديم و به زندان مي‌برديم.

عجيب است كه از مردم توقع دارند كه كوتاه بيايند و بروند دنبال زندگيشان. ولي اربابان قدرت قصد كوتاه‌آمدن و عقب‌نشيني و قبول اشتباهات احتمالی خود را ندارند. همه خطاهاي خود را توجيه مي‌كنند و وقتي راه به جايي نمي‌برند، پاي خارجي‌ها را به ميان مي‌كشند، مسير اختناق و ديكتاتوري را هموار مي‌كنند.

تاكنون حاضر نشده‌اند يكي از ادعاهاي انتخاباتي را كه آ‌يا تخلّفي، اشتباهي انجام شده يا نه بپذيرند. فكر مي‌كنند چون رهبر ولي‌فقيه است، هر تفنگ به دست و هر ميزنشيني، سخنش فوق همه سخن‌هاست و حرفش حرف آخرست. آيا اين تفكر و اين راه به همان ديكتاتوري حكومتي ختم نمي‌شود؟ فكر ديكتاتوري هم به ديكتاتوري و استبداد ختم مي‌شود.

از يكي از همين آقايان پرسيدم: چرا مراكز تجمّع دراويش را خراب مي‌كنيد و آنها را پراكنده‌ مي‌سازيد؟ تا آنجا كه من خبر دارم و به برخي مجالسشان سر زده‌ام جز نمازجماعت و شعر مولوي و بيان شرح حال ائمه و مقداري گفتن: ياهو، يا حق و يا علي چيز ديگري نداشته‌اند. اصلاً در سياست هم دخالتي نكرده‌اند، مثل بعضي مسئولان يا برخی مقاله نویسها هر تهمتي كه به هركس خواسته‌اند نزده‌اند. آن شخص جواب داد: بعضي بزرگان آنها با خارجي‌ها تماس داشته‌اند و ما احساس خطر كرديم!

من تعجب مي‌كنم چرا مسئولان ما از خارجي‌ها اين‌قدر مي‌‌ترسند؟ هموطنان خود را به خاطر خارجي‌ها خانه خراب مي‌كنند و به زندان مي‌اندازند؟ مگر ما انسجام نداريم، زير پايمان سست است كه اين‌قدر وحشت داريم؟

اگر توطئه‌اي باشد فقط از طرف اسراييل ممكن است باشد و اگر خطري پيش آيد از جانب اوست. پس چرا ما همواره دشمن‌تراشي مي‌كنيم و امثال امريكا وا نگليس و فرانسه را تحريك مي‌كنيم كه عليه ما متحد شوند و نبردي بي‌امان راه بيندازند و باز هم به جنگ ناخواسته‌اي واردمان كنند؟ مثل آن‌كه مأموريت داريم با همه جهانيان غير از چند كشور در جنوب امريكاي لاتين، از دروازه جنگ وارد شويم. روزهاي آخر جنگ هشت‌ساله عراق را بايد به ياد بياوريم كه چگونه امام قدرتمندمان ، مجبور شد جام شوكران را بنوشد و جان عزيزش را بر سر اين ماجرا بگذارد. حتماً‌ قصد داريم كه با تعدادي موشك با همه دنيا بجنگيم، كه اين‌قدر بر طبل جنگ مي‌كوبيم و همه بدي‌ها و زشتي‌هاي ایران و جهان را به خارجي‌ها منتسب مي‌كنيم و همه خوبي‌ها را به خود نسبت مي‌دهيم!

من از رو در رويي‌هاي فيزيكي مردم خودمان و ايرانيان عزيزمان بيشتر نگرانم، آينده خوشي را براي اين اعمال خشونت‌ها نمي‌بينم. بالاخره رقبا هم به نظر دست‌اندركاران انتخابات رأيي داشته‌اند. آيا ديگر رأي‌دهندگان داري احترامي نيستند؟ بگذاريد لااقل مثل دوره‌هاي قبل، مردم پاي صندوق‌ها حاضر شوند و به آنها كه از پيش معلوم شده‌اند رأي بدهند، تا آنجا كه امكان دارد نبايد مردم را از دولت و نظام دور كرد.

اگر پايداران و پيشوايان انقلاب و چهره‌هاي سياسي را كه در زندان هستند كنار بگذاريم، ديگر براي ما كه مي‌ماند و چه مي‌ماند؟

بهتر نيست كه يكي پيدا شود كه اندكي فكر كند و راه‌حلي بجويد كه مردم از دولت فاصله نگیرند و نااميد نشوند و به قول خود ‌آقايان به خارجي‌ها روي نياورند.

بهزاد نبوي، محسن ميردامادي، عبدالله رمضان‌زاده، سيدمصطفي تاج‌زاده، سعيد حجاريان، محسن صفايي فراهاني، محسن امين‌زاده، علي تاجرنيا، سعيد شيركوند، شهاب‌الدين طباطبايي، محمدعلي دادخواه، علي‌اصغر خداياري، غلامرضا ظريفيان و... .

ببخش اي دوست ما را گر برون رفتيم از مسجد     

                                                           زمسجد آنچه مي‌جستيم در ميخانه پيدا شد

 آيا كسي از وزيركشور پرسيده كه چرا به معترضان اجازه راهپيمايي و تجمّع داده نشد كه منجر به درگيري گرديد؟ و چرا لباس‌شخصي‌ها و نيروي انتظامي را به جان مردم انداختند؟ چرا حمله‌كنندگان به كوي دانشگاه و مجتمع‌هاي مسكوني به دادگاه معرفي نشدند؟ چرا در شمارش و صورتجلسه صندوق‌ها اجازه حضور نمايندگان كانديداها را ندادند؟ چرا فعالان اصلاح‌طلب را كه در بالا نام برديم دستگير و زنداني كردند؟ ولي برنده‌ها به نظر آنها در ميدان وليعصر تهران جمع شدند و هر چه خواستند گفتند و معلوم نيست چرا شال سبز هم به گردن انداختند و هزاران چراي ديگر.

آيا كسي از آقاي دكتر لاريجاني سؤال كرد كه آيا ايشان با همه زندانيان كهريزك ملاقات كردند و معاينات پزشكي آنها را ديدند كه نامه و ادعاهاي حجت‌الاسلام كروبي را تكذيب كردند؟ و سؤالي كه از همه مسئولان و دست‌اندركاران كشور بايد كرد آن‌‌كه آيا خدا و قيامتي هم وجود دارد؟ و آيا روز حسابي و كتابي هم هست كه به همه كارهاي آنها رسيدگي شود؟ پس: واي اگر از پس امروز بود فردايي!

قساوت‌ها و سنگدلي‌ها و قانون‌شكني‌ها بود كه حكومت شاه را سرنگون كرد و تباهش نمود. درحالي‌كه ما دم از قانون مي‌زنيم و دائم قانون، قانون مي‌كنيم. فرمانده نيروهاي انتظامي رسماً و با كمال شهامت از پشت تلويزيون مي‌گويد: اجازه راهپيمايي و اعتراض را به كسي نمي‌دهيم. برخلاف اصول 26 و 27 قانون‌اساسي حضرت آقا اظهار وجود مي‌فرمايند. خويشتن را فوق قانون و تعيين‌كننده بر سرنوشت مردم مي‌دانند  و تهديد مي‌كنند كه چه مي‌كنيم و چه نمي‌كنيم. درحالي‌كه جوانان ما در خيابان‌ها و زندان‌ها كشته مي‌شوند، به كشته‌شدن يك دختر مصري در آلمان اعتراض مي‌كنيم كه به دست فردي شخصي از آحاد مردم كشته شده است!

 الله‌اكبر، اين همه آبروريزي و رسوايي را به كجا ببريم؟ وكيلان، روزنامه‌نگاران و خبرنگاران به زندان مي‌روند و در سالن اجتماعات نشانشان مي‌دهيم و با سربلندي مي‌خواهيم بگوييم: اي اهل عالم، ماييم كه افراد خودمان را گرفته‌ايم و اجازه اعتراض به آنها نداده‌ايم و كتكشان زده‌ايم و آنها را واداشته‌ايم كه بيايند و پشت تلويزيون از ما تمجيد كنند كه براي كشتن آقا سلطان، روح‌الاميني و.. دستمان درد نكند و بدين‌سان آبروي اسلام و انقلاب را نگه‌داشته‌ايم و برخي خطيبان دولتي هم احسنتمان كرده‌اند.

وقتي آقاي مهدي حميدي پيرمرد فرهنگي اصفهاني كه در آخر كوچه بن‌بستي درِ خانه‌اش باز بوده، عده‌اي از جوانان كه از چماق‌ها و لاي چينگ‌ها گریخته بودند به خانه او مي‌روند، مهاجمان سلم و تور، مثل آن‌كه بخواهند فلسطيني‌ها را بزنند بر سر او مي‌ريزند و مي‌زنند. به‌طوري‌كه مدت‌ها بستري مي‌شود و بعد از دو ماه هنوز يكي از انگشت‌هايش فلج است كه چرا در خانه‌ات باز بوده و عده‌اي به آن پناه برده‌اند؟

اين دوره به خاطر وجود امثال آقاي ميرحسين موسوي، پنجاه درصد مردم بيشتر شركت كردند وگرنه اتفاق ديگري نيفتاده بود و خبري نشده بود. به‌جاي تشكر از او و دوستانش و ستادهايش، همه را متهم مي‌كنند كه شما مردم را براي شورش تحريك كرده ايد.

هيچ‌وقت فكر نمي‌كرديم كه حكومتيان آن هم به نام اسلام مسلماني در برابر مردم بايستند، چه اعمال ضداخلاقي، ضداسلامي، ضدانساني انجام شود! پس از انقلاب به ياد ندارم كه به مخالفان  دولت اجازه اعتراض با راهپيمايي داده شده باشد، راهپيماياني اجازه راه رفتن دارند كه فقط در جهت سياست‌هاي حكومت و خواست‌ها و تأييد و موضع‌گيري‌هاي رؤسا باشند، مردم هيچگاه محلي از اعراب نداشته‌اند. در راهپيمايي‌هاي حكومتي مريدان و موافقان و همگامانشان شركت مي‌كنند، هرچه مي‌خواهند مي‌گويند و به نفع خواسته‌هاي دولت شعار مي‌دهند كه زنده باد كي و مرده باد كي.

و در اين بحران ديديم كه ضابطين قانون و پليس چگونه در خدمت مردم بودند و زندانبانان زندان‌ها چه بر سر فرزندان ملت آوردند و در دانشگاه‌ها چه كردند و در كوچه‌ها و خيابان‌ها چه رسوايي‌ها به بار آوردند؟ و قوه‌قضائيه هم در تأييد آنان جلسه كنفرانس و همايش ترتيب داد و روزنامه‌هاي وابسته هم و رسانه‌ها هم و گويندگان وابسته هم هرچه خواستند نوشتند و گفتند و هر كه را خواستند متهم  كردند و خارجيان را عامل اختلال و اختلاف دانستند، پنجاه‌درصد مردم كه قبلاً‌ به كسي رأيي نداده‌ بودند، اين مرتبه كه وارد گود شده بودند مايل بودند كه بدانند رأيشان چگونه شمارش شده است؟

و به راستي التزام به اسلام و رعايت كرامت انساني را چه خوب پاسداري كرديم. خبرنگاران را گرفتيم و انجمن صنفي روزنامه‌نگاران و مطبوعات را هم تعطيل كرديم، باشد كه نفسي از سينه‌اي برنيايد و قلمي برخلاف جهت دولت عليّه نچرخد. آيا بهتر نيست دست از تحقير مردممان، آن هم حاميان نظاممان برداريم، آنها را با اتهامات واهي به دادگاه‌ها نكشانيم، همه را آزاد كينم و اجازه اعتراض به مخالفان در چارچوبه نظام و قانون‌اساسي بدهيم. از آسيب‌ديدگان پس از انتخابات عذرخواهي كنيم، بيهوده پاي خارجي‌ها را به ميان نكشيم و همه ملت را جاسوس معرفي نكنيم كه:

گر حكم شود كه مست گيرند             در شهر هر آنچه هست گيرند

و با اعمال خشونت، به مردم اعلام جنگ نكنيم و بدين‌وسيله آنها را وادار نكنيم كه مقدسات را هتك كنند و همه را زير سؤال ببرند و بر در و ديوار به  هركس خواستند اهانت كنند و بايد كه اطلاعات، نيروهاي انتظامي، وابسته‌هاي به سپاهيان دست از خشونت‌گرايي بردارند و راه آشتي با مردم را بازگذارند. شايد كه ترميم اين همه توهين و تحقير و بد عمل‌ كردن را بنمايند.

ملتي كز جان به مرجع مي‌گذارد احترام       گر به هتك حرمتي ناچار شد تكليف چيست؟

به اميد دوستي‌ها و محبت‌ها و جبران خسارت‌هاي جسمي و روحي مردم و مردم‌سا لاري و آشتي با انسان‌ها.

اصفهان ـ‌ مرداد 88

ثابت قدم : دکترفضل الله صلواتی نماینده سابق مجلس شورای اسلامی هم اینک

دربیمارستان بستری است . برای ایشان دعا می کنیم . برای اطلاعات بیشتر  از

زندگی وتالیفات ایشان به وبلاگ او که در پیوندها ی ما آمده است مراجعه شود.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 15:21 |

 

سه شنبه 10 شهریور1388

ساعت: 19:36

 

توسط : مریم

مشاعره زیبا

 بین فروغ و مصدق

 

" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 22:47 |
 
 
شفیعی کدکنی

 

shafiei.jpg


محمدرضا شَفیعی کَدکَنی، زاده ی ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند، و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی کرد.


وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با سرودن در کوچه باغ های نیشابور به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.


شفیعی کدکنی را باید در زمره ی شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد. منبع زندگینامه: ویکی پدیا


از کتاب از کوچه باغ های نشابور


سفر به خیر


 به کجا چنین شتابان ؟
 گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
 همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم
 به کجا چنین شتابان ؟
 به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را!



صدای بال ققنوسان


 پس از چندین فراموشی و خاموشی
 صبور پیرم
ای خنیاگر پارین و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
 چه وحشتناک خواهد بود
 آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
 که در تعبید تاریخ اند
دوباره باز هم آوای غمگین شان
 طنین شوق خواهد داشت ؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
 که بال افشان مرگی دیگر
 اندر آرزوی زادنی دیگر
 حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
 نه چندان دور
 همین نزدیک
 بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب
 پس از آنجا کجا
 یارب ؟
درآنجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را
 پس از آنجا
کجا ققنوس بال افشان کند
 در آتشی دیگر ؟
خوشا مرگی دگر!
 با آرزوی زایشی دیگر!
 


 از بودن و سرودن


صبح آمده ست برخیز
 بانگ خروس گوید
وینخواب و خستگی را
 در شط شب رها کن
 مستان نیم شب را
 رندان تشنه لب را
 بار دگر به فریاد
 در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
 با نعره سنگ بشکن
بار دگر به شادی
 دروازه های شب را
 رو بر سپیده
 وا کن
 بانگ خروس گوید:
 فریاد شوق بفکن!
زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن!
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن!
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
 در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
 بر شاخه ی اقاقی
آیینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
 بر شانه های دیوار
 خواب بنفشگان را
 با نغمه ای در آمیز
 و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
از بودن و سرودن
 تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
 با من بخوان به فریاد
 ور مرد خواب و خفتی
 رو سر بنه به بالین!
 تنها مرا رها کن



کبریت های صاعقه در شب


1
کبریت های صاعقه
 پی در پی
 خاموش می شود
 شب همچنان شب است
با این که یک بهار و دو پاییز
 زنجیره ی زمان را
با سبز و زردشان
 از آب رودخانه گذر دادند
 دیدیم
در آب رودخانه همه سال
 خون بود و خاک گرم
 که می رفت
در شط
 شطی که دست مردی
 در موج های نرمش
آیینه ی خدا را
 یک روز شست و شو داد
2
 کبریت های صاعقه
 پی در پی
 خاموش می شد
شب همچنان شب است
خون است و خاک گرم
نظارگان مات شب و روز
بسیار روزها و چه بسیار
3
کبریت های صاعقه
پی در پی
شب را
 کمرنگ می کند
من دیدم و صبور گذشتن
 خون از رگان فقر و شهامت
 جاری بود
 در خاک های اردن سینا
4
 کبریت های صاعقه شب را
بی رنگ می کند
 چندان که در ولایت مشرق
از شهر بند کهنه ی نیشابور
سرکرده ی قبیله ی تاتار
 فریاد هم صدایی خود را
فانوس دود خورده ی تاریک
از روشنای صبح می آویزد
 کبریت های صاعقه
شب را
نابود می کند


زان سوی خواب مرداب


ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
آرامش گلوله ی سربی را
 درخون خویشتن
این گونه عاشقانه پذیرفتند
 این گونه مهربان
زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم
 بی جزر و مد قلب شما
آه
دریا چگونه می تپد امروز ؟
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
دیدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
زان یار باستانی همرازتان بلند
 
 
 
از کتاب  از بودن و سرودن


پرسش


 گیرم که این درخت تناور
 در قله ی بلوغ
 آبستن از نسیم گناهی ست
اما
 ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
 کاین سان کبود مانده و خاموش ؟
گیرم خدا نخواست که این شاخه
 بیند ز ابر و باد نوازش
 اما
 این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
 با گونه ی کبود
آیا چه کرده بود ؟


 


باغ برهنه


زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش
پیراهن حریر شفق را برید و رفت
من در حضور باغ برهنه
در لحظه ی عبور شبانگاه
پلک جوانه ها را
 آهسته می گشایم و می گویم:
آیا
 اینان
 رویای رندگی را
 در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می کنند ؟
در دوردست باغ برهنه چکاوکی
بر شاخه می سراید
این چند برگ پیر
وقتی گسست از شاخ
آندم جوانه های جوان
باز می شود
 بیداری بهار
آغاز می شود


 


آشیان متروک


همه ایوان و صحن خانه خاموش
همه دیوارها درهم شکسته
 به هر طاقش تنیده عنکبوتی
به روی سقف گرد غم نشسته


چنین ویرانه افتاده ست و بی کس
خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟
درین تنهایی بی آشیانش
مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟


غریب افتاده در آن پای دیوار
ملول و زار و عریان داربستی
بر آورده ست سوی آسمان ها
 به نفرین سپهر پیر دستی


در اصطبلش ستور شیهه زن کو ؟
تنورش مانده بی آتش زمانی ست
نمانده کس درین تنهایی تلخ
که خود افسرده از خواب گرانی ست


به شب اینجا چراغی نیست روشن
به روز اینجا نمانده های و هویی
دریغا مانده از آن روزگاران
شکسته بر کنار رف سبویی


در اینجا زادم از مادر زمانی
مرا این خانه مهد و آشیان است
نخستین آسمانی را که دیدم
خدا داند که خود این آسمان است


چه شب ها مادرم افسانه می گفت
از آن گنجشک آشی ماشی و من
به رویاهای شیرین غرقه بودم
نشسته محو گفتارش به دامن


چه شبهایی که رویا زورقم را
کنار زورق مهتاب می راند
د گوشم بر ترانه ی دلنشینی
که تنها دختر همسایه می خواند


چه روزانی که با طفلان همسال
 به کوچه اسب چوبی می دواندم
به زیر آفتاب بامدادان
به روی بام کفتر می پراندم


تهی افتاده اینک آشیانشان
به سان پیکری بی زندگانی
کبوترها همه پرواز کردند
به رنگ آرزو های جوانی


 


 از کتاب  شبگیر


کاروان


پیش رویم گرد راه کاروانی رفته تا بس دور
سوی آفاقی دگر سرشار از شادابی و شادی
پشت سر گسترده دشت روزگاران تهی
سرشار خاموشی
دشت انبوه فراموشی
وای من کز بستر آن لحظه های سبز
دیر ‚ چشم از خواب نوشینم گشودم ‚ دیر
برده بود افسون شیرین لای لای نغز تاریخم
سوی شهر ساحل رویا
 من در آن بشکوه و طرفه شارسان دور
شهسوار رخش رویین غرور خویشتن بودم
باختر سو تاختگاهم : دشتهای روم
مرز خاور سوی فرمانم : دیار چین
شعله می زد در نگاهم آتش زردشت
تازیانه می زد مغرور بر دریا
با شکوه شوکت دیرین
پیش آهنگ سپاهم
صد هزاران گرد رویین تن
با درفش کاویان جاودان پیروز
تیغ هاشان بر گذشته از حریر ابر
سر به سر روی زمین زیر نگین من
من به رویای نجیب و مهربان خویش
شادمان بودم
همچو موج برکه ای
با خلوت مهتاب در نجوا
در شبستان خیال خویش بیرون از زمین و آسمان بودم
بانگ زنگ کاروان روزگاران
خواب نوشین مرا آشفت
تا گشودم چشم
رفته بود آن کاروان و مانده بود از او
گرد انبوهی پریشان
چون تنوره ی دیو
در صحرا
که نیارم دید از بس تیرگی دیگر
جای پای کاروان رفته را یا پیش پایم را
کاروان رهروان باختر دیری ست
کرده شبگیر و گذشته از کنار من
رفته تا شهر هزاران آرزوی دور
شهر آذین بسته از رنگین کمانهای بهار
فکر انسان ها
شهر افسونگر کبوترهای پیغام بشر
زی کشور خورشید
شهر زرین غرفه های نور
وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان
با گروهی حسرت و هیهات
دیگرم هرگز
نه توان راه پیمودن
به سوی کاروان رفته تا بس دور
که گذشته روزگارانی ست زین صحرا
نه دگر باور بدان افسانه ولالایی شیرین
مانده از این سو
رانده از آنجا
نک چه سود از این شتاب دیر
از پس آن خامشی و آن درنگ
زود
دیر شد هنگام بیداری
ای خوش آن دنیای خاموشی
و سکوت پرنیان پوش فراموشی


 
باغ خودرو


خروس خانه ی همسایه می خواند
و باران سحرگاهان اسفند
فرو می ریخت از ابری شتابان
گریزان ابرها بر آبی صبح
چنان چون قاصدک بر کاسنی زار
روان بودند زی کوه وبیابان
و من در اوج آن لحظه ی خدایی
در آن اندیشه و آن بیشه بودم
که در آن سوی باغ پر گل ابر
دران ژرف کبود آیا کسی هست؟
که این باغ شفق گلخانه ی اوست
و فانوس بلورین ستاره
بر این نیلی رواق جاودان دور
چراغ روشن کاشانه ی اوست
و یا این باغ
خودرویست و خودروست؟


 زادگاه من


ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز
ای از گزند شهر پلیدان پناه من
ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه
هان! ای بهشت خاطره ای زادگاه من!


باز آمدم به سوی تو زان دور دورها
زانجا که صبح می شکفد خسته و ملول
زانجا که ماه در افق زرد گونه اش
در کام ابر می خزد آهسته و ملول


باز آمدم که قصه ی اندوه خویش را
با صخره های دامن تو بازگو کنم
وندر پناه سایه ی انبوه باغ هات
گلبرگ های خاطره را جست و جو کنم


هر گوشه ای ز خلوت افسانه رنگ تو
یاد آفرین لذت بر باد رفته ای ست
وان جویبار غم زده ات با سرود خویش
افسانه ساز لحظه ی از یاد رفته ای ست


ای بس شبان روشن افسانه گون که من
در دامن تو قصه به مهتاب گفته ام
وز ساحل سکوت تو با زورق خیال
تا خلوت خدایی افلاک رفته ام


ای بس طلیعه های گل افشان بامداد
کز جام لاله های تو سرمست بوده ام
و ای بس ترانه ها که به آهنگ جویبار
آن روزها به خلوت پاکت سروده ام


آن روزهای روشن و رویان زندگی
دوران کودکی که بر آن لحظه ها درود
در دامن سکوت تو آرام می گذشت
خاطر اسیر خاطره ای کودکانه بود


آری هنوز مانده به یاد آنچه نقش بست
آن روزها به خاطر اندوه بار من
وان نام من که بر تنه ی آن چنار پیر
زان روزگار مانده به جا یادگار من


با لکه های ابر سپیدت که شامگاه
آیند بر کرانه ی دشت افق فرود
چون سوسنی سپید که پر پر شود ز باد
بر موج های ساحل دریاچه ای کبود


با آن چکادهای پر از برف بهمنت
با آن غروب های شفق خیز روشنت
وان آسمان روشن همرنگ آرزو
وان سوسوی شبانه فانوس خرمنت


همواره شادمانه و شاداب و پر شکوه
چون نوشخند روشنی بامداد باش
هان! ای بهشت خاطره !ای زادگاه من!
سرسبز و جاودانه و بشکوه و شاد باش!


 


 از  کتاب شبخوانی



نمازی در تنگنا


زان سوی بهار و زان سوی باران
زان سوی درخت و زان سوی جوبار
در دورترین فواصل هستی
نزدیک ترین مخاطب من باش


نه بانگ خروس هست و نه مهتاب
نه دمدمه ی سپیده دم اما
تو آینه دار روشنای صبح
 در خلوت خالی شب من باش
 



 سوره روشنایی


روح ستاره ای مگر امشب
 در من حلول کرده که این سان
 از تنگنای حس و جهت
پاک رسته ام
بیداری است و روشنی و بال و اوج و موج
باز آن بلند جاری
باز آن حضور بیدار
مثل شراع کشتی یاران
می آید از کرانه ی دیدار
دیدار او اگر چه بسی دیر
دیدار او اگر چه بسی دور
پر می کند تغافل شب را
از آفتاب صبح نشابور
آن جرعه جرعه جام تبسم
وان گونه گونه باغ تکلم
در سایه ی بلند آلاچیق شب
باز آن هزار خرمن آتش
باز آن نثار زمزمه و نور
روح ستاره ای است که گویی
چندی افول کرده ست
وینک دوباره ناگاه
تابیده از کران ها
در من حلول کرده ست


 


سرود


از آن سوی مرز باور و تردید
می آیم
خسته بسته
 می آیم
هم رنگ درخت
در هجوم دی
می پایم
تا بهار می پایم
خاموشم و انتظار
سر تا پا
تا سبزترین ترانه را فردا
در چهچهه بوسه ی تو بسرایم
 



این کیمیای هستی


با واژه های تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظه ای که از شش سو می آمد
آه این چه بود این نفس تازه باز
در ریه ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی ؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس می کنم
که واژه های شعرم را
از روی سبزه های سحرگاهی
برداشته ام


 



خنیای خاک


سپیده دم در کویر
بلاغت رنگ هاست
طلوع نور و نماز
به خار و خارا و خاک
فراز فرسنگ هاست
سپیده دم در کویر
طنین آهنگ رنگ
و رنگ آهنگهاست


 



در اقلیم پاییز


آن بلوط کهن آنجا بنگر
نیم پاییزی و نیمیش بهار
مثل این است که جادوی خزان
تا کمرگاهش
با زحمت
رفته ست و از آنجا دیگر
نتوانسته بالا برود


 



 از  کتاب مثل درخت در شب باران



منطق الطیر


به هیچ خنجر
این ریسمان نمی گسلد
صدا می آید
یک ریز
روز و شب از باغ
چیو چیو
 چ چ
 چه چه
 چیو چیو
 چه چه
زلال زمزمه
جاری است زان سوی دیوار
جلال می پرسد:
این مرغ را گلو هرگز
ز کار خواندن و خواندن نمی شود خسته
که با نوایش در هرم روز و سایه ی شب
نگاه می دارد این باغ و بیشه را بیدار ؟
ببین که
می گویم
این سحر عاشق است و سحر
یکی نرفته هنوز
آن دگر کند آغاز
صدا یکی ست
ولیکن پرندگان بسیار



 در بادهای امشب و  هر شب


این بادهای هر شب و امشب
این باد آسیایی این باد مشرقی
وا می کنند پنجره ها را به روی تو
و فصل را دوباره ورق می زنند
در بادهای هر شب و امشب
از بهر این هیولا
این لاشه ی بزک شده در باران
گوری به عمق چند هزاران سال
در یک دقیقه حفر خواهد شد
این بادهای هر شب و امشب
با کیمیای عشق و با سیمیای مستی
نسجی ز آب و آتش ترکیب می کنند
و تا زباله دان
اوراق روزنامه های محلی را
تعقیب می کنند


 


آیینه ای برای صداها


آیینه ای شدم
 آیینه ای برای صدا ها
فریاد آذرخش و گل سرخ
و شیهه ی شهابی تندر
 در من
 به رنگ همهمه جاری است
آیینه ای شدم
آیینه ای برای صدا ها
آنجا نگاه کن
فریاد کودکان گرسنه
در عطر اودکلن
آری شنیدنی ست ببینید
فریاد کودکان
آن سو به سوگ ساکت گلبرگ ها
وزان
خنیای نای حنجره ی خونی خزان
آیینه ای شدم
آیینه ای برای صداها



کیمیای عشق سبز


هیچ کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می کند
کیمیا و سحر صبح را نگاه کن
جای بذر مرگ و برگ خوانی خزان
کیمیای عشق و صبح
و سبزه آفریده است
خنده های کودکان و باغ مدرسه
کیمیای عشق سرخ را ببین!
هیچ کس گمان نداشت این


 


در برابر درخت


صبح زود بود
باغ پر صنوبر و
سرود بود
سینه سرخ ها در اوج ها و اوج ها
پر گشوده فوج ها و فوج ها
می زد از کران شرق
در نگاه شان
شعاع شیری سحر
موج ها و موج ها و موج ها
هر گیاه و برگچه در آستانه ی سحر
آن صدای سبز را
زان سوی جدار حرف و صوت
می چشید
آن صدا که موسی از درخت می شنید
گر چه خویش را ز خویشتن
تکانده بودم و رها شده
باز هم در آن میان غریبه بودم و کسی
از حضور من خبر نداشت
هرچه واژه داشتم نثار کردم و درخت
لحظه ای مرا به کنه خویش ره نداد


 


بار امانت


آن صداها به کجا رفت
صداهای بلند
 گریه ها قهقهه ها
آن امانت ها را
آسمان آیا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت؟
آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج
بر سر چوبه ی دار
 به کجا رفت کجا ؟
به کجا می رود آه
چهچهه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا
این امانت ها را
باز پس خواهد داد ؟


 



از کتاب بوی جوی مولیان


زمزمه ها


1
ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند رنگ رنگ خواب ها
ای صفای جاودان هر چه هست
باغ ها گل ها سحر ها آب ها


ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها خورشید ها مهتاب ها
ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشن محراب ها


ناز نوشین تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها
2
خنده ات آیینه ی خورشید هاست
در نگاهت صد هزار آهو رهاست
میوه ای شیرین تر از تو کی دهد؟
 باغ سبز عشق کو بی منتهاست
برگی از باغ سخن هات ار بود
هستی صد باغ و بارانش بهاست
پیش اشراق تو در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه ی شمسی سهاست
در سکوتم اژدهایی خفته است
که دهانش دوزخ این لحظه هاست
کن خموش این دوزخ از گفتار سبز
کان زمرد دافع این اژدهاست
3
در نگاه من بهارانی هنوز
پاک تر از چشمه سارانی هنوز
روشنایی بخش چشم آرزو
خنده ی صبح بهارانی هنوز
در مشام جان به دشت یاد ها
یاد صبح و بوی بارانی هنوز
در تموز تشنه کامی های من
برف پاک کوه سارانی هنوز
در طلوع روشن صبح بهار
عطر پاک جوکنارانی هنوز
کشتزار آرزوهای مرا
برق سوزانی و بارانی هنوز
4
نای عشقم تشنه ی لبهای تو
خامشم دور از تو و آوای تو
همچو باران از نشیب دره ها
می گریزم خسته در صحرای تو
موجکی خردم به امیدی بزرگ
می روم تا ساحل دریای تو
هو کشان همچون گوزن کوه سار
می دوم هر سوی ره پیمای تو
مست همچون بره ها و گله ها
می چرم با نغمه ی هی های تو
مستم از یک لحظه دیدارت هنوز
وه چه مستی هاست در صهبای تو
زندگانی چیست ؟ لفظ مهملی
گر بماند خالی از معنای تو
5
عمر از کف رایگانی می رود
کودکی رفت و جوانی می رود
این فروغ نازنین بامداد
در شبانی جاودانی می رود
این سحرگاه بلورین بهار
روی در شامی خزانی می رود
چون زلال چشمه سار کوه ها
از بر چشمت نهانی می رود
ما درون هودج شامیم و صبح
کاروان زندگانی می رود
6
در شب من خنده ی خورشید باش
‌آفتاب ظلمت تردید باش
ای همای پرفشان در اوج ها
سایه ی عشق منی جاوید باش
ای صبوحی بخش می خواران عشق
در شبان غم صباح عید باش
با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغر امید باش


 


آه شبانه


دست به دست مدعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیب من جانب خانه می روی
بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی
من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو
بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی
در نگه نیاز من موج امید ها تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی
گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی
حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟


 


در آستان عشق


آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست
 با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست
 امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است
 چون دست او به گردن و دست رقیب نیست
اشکم همین صفای تو دارد ولی چه سود؟
 آینه ی تمام نمای حبیب نیست
 فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار
صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست
سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند
 در آستان عشق فراز و نشیب نیست
 آن برق را که می گذرد سرخوش از افق
پروای آشیانه ی این عندلیب نیست


 


 سبوی شکسته


شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم
همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم
 چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند
کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم؟
لاله ی صبح بهارم که درین دامن صحرا
 آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم
کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی
سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم
جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم
 با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم
 


 شهادتگاه شوق


 صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای
تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای
 پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک
 در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای
 در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر
 روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای
در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار
پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای
 می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق
تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای
زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر
جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای
 نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل
 کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای


 


بیابان طلب


 ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم
 وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم
جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون
هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم
 شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر
خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم
ساحل آسایشی نبود که من مانند موج
 رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم
در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها
تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم
روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار
وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم
چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع
 در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم
 


 


بوسه باران


غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم
 چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟
 این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم
به هواداریت ای پاک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
 موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم
خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
 که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
 غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
 شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
 که من سوخته سامان چه به پایان دارم


 


 


  از  کتاب زمزمه ها


گل های زندان


گیرم که ابر بامدادان بهشت اینجا
 بارید و خوش بارید
 وان روشنی آسمانی را
 نثار این حصار بی طراوت کرد
از ساحل دریاچه ی اسفند
با بی کران آیینه اش تابید و خوش تابید
اما
 مرغان صحرا خوب می دانند
گلهای زندان را صفایی نیست
 اینجا قناری ها ی محبوس قفس پیوند
 این بستگان آهن و خو کرده با دیوار
بر چوب بست حس معصوم سعادت های مصنوعی
 با دانه ای فنجان آبی چهچهی آوازشان خرسند
هرگز نمی دانند
کاین تنگناشان پرده ی شور و نوایی نیست


 


 سفرنامه ی باران


آخرین برگ سفرنامه ی باران
 این است
که زمین چرکین است



شب درکدام سوی سیه تر


شب های اندلس
شب های قرطبه
شبهای شاعران اسارت
شبهای نیل چهر
 شبهای تیره ای که نمی دانم
 پستانک کدام ستاره
 تاریکی شما را
این گونه شیر می دهد از مهر
 ای راویان وحشت و ظلمت
در مادرید زیبا
در مادرید روشن
 آیا
 آفاق آسمان شمایان
 امروز ‚ تنگ تر
یا آسمان من ؟
در بسته پای خسته، سحرگاه بی کلید
در توس در نشابور
در ری
 شب تیره تر نماید
 یا در فضای قرطبه
در خواب مادرید ؟


 
برای باران


 باران !‌ سرود دیگری سر کن
من نیز می دانم که در این سوگ
یاران را
یارای خاموشی گزیدن نیست
 اما تو می دانی که در این شب
 دیوارهای خسته را
 تاب شنیدن نیست
 من نیز می دانم که یاران شقایق را
 دستی به نفرین
 از ستاک صبح پرپر کرد
من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را
در گوش بیداران مکرر کرد
اما نمی گویم
دیگر نخواهد رست در این باغ
خونبرگ آتشبوته ای
چون قامت یاد شهیدانش
یا گل نخواهد داد
پیوند دست نا امیدانش
باران !‌ سرود دیگری سر کن!
شعر تو با این واژگان شسته
 غمگین است
ترجیع محزون تو
 امشب نیز
 چون ترجیع دوشین است
شعری به هنجاری دگر بسرای
 آوای خود را پرده دیگر کن
باران ! سرود دیگری سر کن!


 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 14:29 |

 

تک بیت های ناب

 

کتاب :  برگ سبز

 

تالیف : سید محسن خلیق رضوی

 

شروع ابیات باحرف " ق"

 

قصر رفیع معرفت وکاخ مردمـــــــی

 

درخاکدان پست جهان برترین بناست .              پروین اعتصامی

 

قدرت طبع ونیروی فکر اســــــــــت

 

سخنی را اگر اثر افتـــــــــــــــــــــد.                   جلال  همائی

 

قیمت عمر اگر بداند مـــــــــــــــرد

 

پس بگرید برآنچه ضــــــــــایع کرد.                     سعدی

 

قالب تو رومی ودل  زنگی اســــت

 

روکه نه این شیوه یکرنگی اســت .                    مولوی

 

قدرمردم ســــــــــــــــــفر پدید آرد

 

خانه   خویش مـــــــرد رابند است .                    سنائی

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 12:27 |

 

                                   دهم رمضان وفات حضرت خدیجه کبری (س)

                                           نخستین بانوی  مسلمان

  يا خديجه الكبرى

سلام ما به تو باداى خديجه كبرى
نخست همسر خوش طينت رسول خدا
هزار رحمت حق بر روان پاك تو باد
درود ما به تو بادا، به جنت الماوى
توئى كه ثروت خود بى دريغ بخشيدى
به همسرى كه مقامش به حق بود والا
چو گشت معتكف كوه نور، همسر تو
توئى كه بوده اى چشم انتظار راه حرا
توئى نخست مسلمان كه گفته اى از صدق
كلام طيبه را با نواى امنا
توئى كه كرده اى تعظيم از سر اخلاص
به پيشگاه خداوند ربى الا على
چو ديد ذات خداوند، حسن نيت تو
بداد از كرم خويشتن تو را زهرا
مقام فاطمه بالاترين مقامات است
خوشا به حال تو و دخترى كه داده تو را
ببال" پيروى" بر خويشتن كه در مكه
شدى تو زائر قبر خديجه الكبرى
 
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 21:59 |

 

 

 

به یاد هشتم شهریور سالروز عروج عارفانه و عاشقانه 

اسطوره  موسیقی پاپ ایران

( فرهاد مهراد).

 

یادش در دلهای آزادیخواهان باشرف گرامی باد.

 

(مرده میبرند کوچه به کوچه)

 

کوچه ها باریکند، دکانها بستست

خونه ها تاریکند، تاقها شکستست

از صدا افتاده تار و کمونچه

مرده میبرند کوچه به کوچه

نگاه کن مرده ها به مرده نمیرن

حتی به شمع جون سپرده نمیرن

شکل فانوسین که اگه خاموشه

واسه نفت نیست هنوز یه عالم نفت توشه

جماعت من دیگه حوصله ندارم

به خوب و امید و از بد گله ندارم

گرچه از دیگرون فاصله ندارم

کاری با کار این قافله ندارم

کوچه ها باریکند، دکانها بستست

خونه ها تاریکند، تاقها شکستست

از صدا افتاده تار و کمونچه

مرده میبرند کوچه به کوچه

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 15:18 |

 

سلام دوست عزیز

آیا می دانید رمز موفقيت در زندگي چيست؟
1ـ اراده و خواست انسان
2- ذوق و استعدادهاي طبيعي
از اديسون پرسيدند: چرا اغلب جوانان موفق نيستند؟ گفت: براي اين كه راه خود را نمي شناسند و در جاده ديگري گام بر مي دارند.
3ـ ايمان به هدف و اعتماد به نفس
4ـ كار و تلاش
نابرده رنج گنج ميسّر نمي شود ***مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
قرآن كريم مي‌فرمايد: "ليس للاءنسان إلاّ ما سعي؛[ نجم (53) آيه 39] براي انسان بهره و نصيبي جز سعي و كوشش او نيست".
پيامبر اكرم(ص) فرمود: "آرميدن در آغوش تنبلي و گذران عمر به بطالت، دوري جستن از خوشبختي و سعادت است".
بزرگمهر مي‌گويد: بايد لب فرو بست، بازو گشود و كار كرد و دم نزد و يقين نمود كه كليد طلايي كاميابي، كار و كوشش است.
5ـ ثبات قدم، صبوري و اميدواري
علي (ع) مي‌فرمايد: "صبر و شكيبايي، كليد كاميابي و موفقيت است".
علي (ع) مي فرمايد: لا يعدم الصبور الظفر، و ان طال به الزمان؛بيروزي و موفقيت از انسان صبور و شکيبا جدا نشدني است، اگر چه زمان زيادي بر او بگذرد، (نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، کلمات قصار ش 145)
رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود ***رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود
6ـ آگاهي و شناخت
7ـ برنامه ريزي يا داشتن نظم و انظباط
اميرالمؤمنين(ع): اوصيکما بتقوي الله و نظم امرکم.[نهج البلاغه، وصيت حضرت به امام حسن (ع) و امام حسين (ع) نامه شماره 47]
8 - همت بلند نقشه بزرگ و قدمهاي کوچک
همت بلند دار كه مردان روزگار***از همت بلند به جايي رسيده اند
9ـ توجه به نبوغ هاي زود رس و ديررس:
10ـ نهراسيدن از شكست ها
قرآن مي‌فرمايد: "إنّ مع العسر يسراً"؛[انشراح (94) آيه 5 و 6] اين آيه دوبار پشت سر هم تكرار شده است. دقت كنيد: نفرمود: بعد از دوران عسر و سختي،‌ روزگار رفاه و آسايش مي آيد، بلكه فرمود: اصلاً موفقيت، رفاه و آسايش، درون سختي ها و مشكلات قرار دارد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 13:58 |
 

 

نام

 

تعداد برد باخت تساوی تفاضل امتیاز
۱  ذوب آهن 4 3 0 1 6 10
2 استیل آذین 4 3 1 0 2 9
3 مقاومت سپاسی 4 2 0 2 4 8
4 پیروزی 4 2 0 2 2 8
5 استقلال 4 2 0 2 2 8
6 پیکان 4 2 1 1 4 7
7 تراکتورسازی 4 2 1 1 2 7
8 سپاهان 4 2 2 0 3 6
9 صبا 4 2 2 0 0 6
10 سایپا 4 2 2 0 -3 6
11 استقلال اهواز 4 1 1 2 -2 5
12 ملوان انزلی 4 1 1 2 -3 5
13 مس کرمان 4 1 2 1 -3 4
14 راه آهن 4 1 3 0 -2 3
15 فولاد خوزستان 4 0 2 2 -2 2
16 ابومسلم 4 0 2 2 -2 2
17 شاهین بوشهر 4 0 3 1 -4 1
18 پاس همدان 4 0 3 1 -4 1
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 0:41 |
 
 
 
سفربه کرمان
 
قسمت دوازدهم
 
قسمت پایانی 
 
۲۹ مرداد۸۸
 
م - ا- زائر
 
دیشب  را با حاج احمد به دیداریکی ازدوستان ایشان که روحانی بود رفتیم و ازمحضر
 
اواستفاده کردیم ومن هم عجله داشتم  که به خانه برگردیم که بتوانیم استراحت کنیم وبرای
 
فرداصبح آماده شویم . اما گویا قسمت نبود که شب رااستراحت کنیم زیرا درنزد یکی منزل
 
دوست ما یک سالن بود که گویاعروسی درآن برگزارشده بود ولی تعجب این که شاید تا
 
حدود ساعت ۴ صبح سروصدای فوق العاده ای راه انداخته بودند ومن تعجب کردم که چطور
 
خود آنهادرمجاورت این سر وصدا راحت هستندو به راحتی دیگران هم کاری ندارند.
 
 البته ازحق نگذریم که من دربرخوردها آنچه بیشتر دیدم خونگرمی ومهربانی وفهم ودرک
 
خوب مردم کرمان بود .
 
صبح روز پنجشنبه هم عازم فرودگاه شدیم که عازم تهران شویم و هواپیما هم بموقع پرید
 
وحدود ساعت  ۱۰ هم تهران بودیم . 
 
 
درپایان اشعاری ازیکی ازشعرای کرمان را همراه با معرفی شاعربرای حسن ختام می  آورم .
 
حسين سبزه صادقي

 سبزه صادقي از شاعران جوان كرمان است كه شور شاعرانگي و دغدغه مسايل اجتماعي را با هم در غزلهايش نمايش مي‫دهد. وي متولد شهرستان جيرفت (سبزه واران) در سال 1355 است و به ديار خود عشق مي ورزد. سبزه صادقي هم اكنون ساكن كرمان و سردبير هفته نامه «رودبار زمين» است.

از سبزه صادقي اخيراً مجموعه شعري با نام «اشتباه قشنگ بين دو بي نهايت» به سرمايه شاعر و روزنامه رودبار زمين منتشر شده است. اين مجموعه در دو بخش تنظيم شده و بخش نخست آن در بردارنده 40 غزل است كه عمدتاً پنج بيتي است. غزلهاي او قدرت عاطفي خوبي دارند و از نوگرايي متعادلي نيز برخوردار هستند. اما زبان او، در بعضي غزلها، هنوز آن يكدستي و پاكيزگي و رسانندگي لازم را پيدا نكرده است. تعدادي از غزلهاي او در حافظه علاقه مندان شعر كرمان باقي است.

..

من هيزمي آماده‫ام، كبريت لطفاً

از چشم كوه افتاده‫ام، كبريت لطفاً

آتش كه نه، چيزي شبيه چشمهايت

تا دل به آنها داده‫ام كبريت لطفاً

سرما، صنوبر، صاعقه، يك برف سنگين

تنهايي اين جاده‫ام، كبريت لطفاً

ما را براي شعله بودن آفريدند

گفتم كه جنگل زاده‫ام، كبريت لطفاً

ارّه مرا ميز سياست كرده سايه

من هم كه خيلي ساده‫ام، كبريت لطفاً

...

اگر مشتاق ديداري بيا ميدان آزادي

كه مشتاقي نخواهي ديد تا ميدان آزادي

خيابان زخمي و خون از گلوي شهر مي‫جوشد

چه كردي خشم تيغ آلوده با ميدان آزادي؟

زمان مست و زمين مست و كبوتر مست و ميداني

پر از فواره‫هاي بيصدا ميدان آزادي

ملاقات من و عشق و طناب و چوبه مي‫آيي

و از چوبه نمي‫پرسي چرا ميدان آزادي؟

رها در وسعت شعري كه از حالم رها مي‫شد

به حال خود رها كردي مرا ميدان آزادي.

...

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 20:0 |

 

سفربه کرمان

قسمت یازدهم

۲۸مرداد ۸۸

م - ا- زائر

 

امروز کارخاصی نداشتیم . فکرکردم که سری به شهربزنیم و بطورپراکنده از

شهردیدن کنیم .

حاج احمد یک کاراداری داشت و مجاور پارک ریاضی که همان یخدان مویدی است دنبال

کارخودرفت ومن هم به کافی نت داخل پارک رفتم و وبلاگ را به روز کردم و پیامهای

دوستان راجواب دادم و بعد هم  سری درشهر ومقداری  خرید وبرگشت

به خانه . ...

  یخدان مؤیدی

 

يخدان مؤيدی از آثار تاریخی شهر کرمان است.

عناصر تشکيل دهندة يخدانها عبارت‌اند از: مخزن , حصار , استخر و چالة يخ. پلان مخزن دايره شکل است که گنبدی از نوع "بَستو" بر روی آن احداث کرده اند. حصار آن نسبتاً بلند و 12 متر ارتفاع دارد. مصالح بنا خشت خام و ملات گل است. کاربری يخدان در گذشته نگهداری يخ برای ايام تابستان مردم شهر بوده است. اين بنا در اواخر دوره صفويه بنا شده و نام «مؤيدی» از آن نظر است که قنات مشهور به قنات مؤيدی آب آن را تأمين می نموده است.

ادامه دارد.....

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 19:4 |

   سفربه کرمان

قسمت دهم

   م - ا - زائر

زیارت شاه نعمت الله و بحث درموردزندگی واشعاراورا به اتمام

می رسانیم و به خانه می رویم که در پشت بام  بنشینیم و آسمان

زیباو ستارگان را در آن هوای صاف ودل انگیز کرمان به ببینیم

تا فردا وبرنامه ای دیگر....

البته بحث درمور د اشعار شاه نعمت الله ولی و خصوصا

اشعاری که مربوط به پیش گوئی های اواست بسیاراست

و باروایات مختلفی گفته شده  است . وما فقط برای

آشنائی عزیزان یک نمونه شعر اورا آوردیم .

این شعردردوران قبل ازانقلاب وخصوصا قبل ازبهمن ۵۷

درسطح وسیعی درایران پخش شد . باتوجه به اشعار

دیگری هم که ازشاه نعمت الله ولی درمورد تاریخ گفته

شده است بنظرمی  رسد که اشعاراوبااستفاده از روایات

درمورد حوادث قبل ازظهور باشد.

 پیش گویی های شاه نعمت الله ولی (رحمة الله علیه)

قبل از انقلاب اسلامی ایران در قالب اشعاری بیان داشته است که این

اشعار در چاپ بمبئی (چاپ سنگی) سال 1261 هجری صفحه 172

وجود دارد. و در مجله سپید و سیاه شماره 1102 جمعه فروردین

1358 منتشر شده است.

ب) متن اشعار

قدرت کردگار می بینم

حالت روزگار می بینم

از نجوم این سخن نمی گویم

 بلکه از کردگار می بینم

روز شنبه ز شهر ذوالقعده

تن او بر مزار می بینم

شه چو بیرون رود ز جایگهش

 شه دیگر بکار می بینم

هست فصل حجاب در عهدش

 فصل را بی تبار می بینم

چون دو ده سال پادشاهی کرد

شهیش را کنار می بینم

پسرش چون به تخت بنشیند

بوالعجب روزگار می بینم

غارت و قتل مردم ایران

 دست خارج بکار می بینم

احتساب  و حساب در عهدش

 سخت بی اختیار می بینم

ظلمت ظلم ظالمان دیار

 بی حد و بی شمار می بینم

ظلم پنهان خیانت و تزویر

 بر اعاظم شعار می بینم

جنگ و آشوب و فتنه بسیار

 در کمین بی شمار می بینم

بر سر هر کوی و برزن

نام او زشت و خوار می بینم

کم ز چل چونکه پادشاهی کرد

 سلطه اش تارومار می بینم

سیدی را ز نسل آل رسول

 نام او برقرار می بینم

نائب مهدی آشکار شده

قامتش استوار می بینم

پیشوای تمام دانایی

 رهبری باوقار می بینم

رهنما و امام هفت اقلیم

حالت روزگار می یبینم

عدل و دادی که می شود پیدا

دولتش پایدار می بینم

هرکجا رو نهد به فضل اله

 دشمنش خاکسار می بینم

بعد از این شاهی از میان برود

عالمی چون نگار می بینم

غم مخور زآنکه من در این تشویش

خرمی وصل یار می بینم

بعد از او خود امام خواهد آمد

که جهان را مدار می بینم

دولت مهدی آشکار شود

بلکه من آشکار می بینم

گرگ با میش و شیر با آهو

 در چرا هم کنار می بینم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 11:21 |

 

سفربه کرمان

قسمت نهم

م - ا- زائر

 زندگی و شرح احوال شاه نعمت الله ولی

سید نور الدین نعمت الله بن عبدالله بن محمد معروف به شاه نعمت الله ولی

 موسس فرقه نعمت اللهیه از سادات حسینی بوده نسبش با نوزده واسطه

به پیامبر عظیم الشان (ص)می رسید.و از جانب مادر به كردهای شبانكاره

منسوب بود .پدرش میر عبدالله از علما ودانشمندان شهر حلب به شمار

میرفت .سید نعمت الله ولی در دوشنبه چهاردهم ربیع الاول سال 731

هجری قمری در شهر حلب متولد شد.

بسیاری از تذكره نویسان به غلط تولد او را در شهر كوهبنان كرمان در 22

رجب 730 یا 731 ه ق می دانند .پدر وی در اوان كودكی شاه ولی از

شهر حلب به ناحیه كچ مكران مهاجرت میكند وسید نعمت الله كودكی

و جوانی خود را در ایران میگذارند .وی در دوران جوانی به فراگیری علوم

 متداول زمان پرداخت .در مكتب استادانی همچون شیخ زكن الدین شیرازی

و شیخ شمس الدین مكی و قاضی عضدالدین ایجی علم كلام و بلاغت

و فقه را اموخت .

سپس سالها به ریاضت وتصفیه و تزكیه باطن مشغول گردید و به سیر

آفاق و انفس پرداخت در سن 24 سالگی در مكه معظمه از دست شیخ

عبدالله یافعی خرقه پوشید و از جمله مریدان او گردید .شاه نعمت الله

پس از آن دست به مسافرتهای گوناگونی میزند از طریق مصر به شام

وآذربایجان به ماوراءالنهر میرود و پس از مدتی اقامت در سمرقند عاقبت

در كرمان رحل اقامت می افكند و در ماهان خانقاه و باغ و حمام می سازد

و پنج سال باقیمانده عمر خود را در ماهان می گذراند و سر انجام در روز

پنج شنبه بیست و دوم رجب سال 834 ه ق پس از عمری مجاهده و

ارشاد و تعلیم در سن 104 سالگی دار فانی را وداع گفت .اورا در

همان باغ خود در ماهان به خاك می سپارند.

بعدها به دستور سلطان احمد شاه دكنی پادشاه دكن بنایی با شكوه

وبقعه ایی بر آرامگاه او بنا میكنند كه تا امروز یكی از بزرگترین مراكز

تعلیم و تربیت و زیارتگاه عارفان و صوفیان دریا دل است .

  افكار و آثار شاه نعمت الله ولی  

قرن هشتم ونهم سیطره افكار وآراء محی الدین ابن عربی در تصوف

و عرفان است .تقریبا تمامی فرقه های مختلف تصوف نظیر نقش بندیه

نور بخشیه و مولویه مروج آراء ابن عربی هستند .شاه نعمت الله نیز

از این قائده مستثنی نیست و از جمله شارحان مهم نظریه های ابن عربی

بشمار میرود .شاه ولی به محی الدین ابن عربی به دیده تكریم و احترام

مینگریست وكتاب فصوص الحكم او را از حفظ بود و حتی یكی از

مفصلترین رساله های خود را به شرح ابیات فصوص الحكم اختصاص داده است.

به طور كلی میتوان گفت آثار شاه نعمت الله ولی اعم از منظوم و منثور

آیینه تمام نمای آراء ابن عربی نظیر وحدت وجود و انسان كامل و مسئله

قطب و ولایت و علم اسرار حروف و نقطه است.آثار شاه نعمت الله به

دو دسته منظوم و منثور تقسیم میشوند :

  آثار منظوم

مهمترین اثر منظوم شاه ولی دیوان اشعار اوست كه شامل قصاید غزلیات

قطعات مثنوی ها و رباعیات است كه بالغ بر دوازده هزار بیت میباشد.بعضی

 از اشعار و ابیات این دیوان منسوب به اوست . همه انها از نوع اشعار عرفانی

و حاوی اشارات و توضیحات درباره عقاید و افكار متصوفه می باشد .

  آثار منثور

تمامی عمر این عارف گرانقدر در تعلیم و ارشاد مریدان خود گذشت .به

همین جهت وی یكی از فعالترین عارفان از نظر نوشتن رسالات تعلیمی

است.تعداد رسالات منثور او را تا پانصد ذر كرده اند و البته تا كنون انتساب

114 رساله به او مسلم شده است . نثر این رساله ها اغلب مشكل و

پیچیده است و اكثرا از ویژگیهای نثر قرن هشتم و نهم برخوردار است .

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 11:1 |
 
سفرنامه کرمان
قسمت هشتم
۲۷مرداد ۸۸
م - ا- زائر
 
امروز خیلی پرکاربودیم مسافرت به بم وبازگشت ازبم . زیارت
امامزاده حسین درجوپارو حالاهم درخدمت شاه نعمت الله ولی .
 
مسافران زیادی در مجموعه شاه نعمت الله ولی حضور داشتند وعده
زیادی هم از کرمانی ها .
 
بعداززیارت . به غرفه ها رفتیم . موزه هم درشب بسته بود. غرفه ها
اجناس مختلف را عرضه می کردند که معمولا گران بود. درقسمت
کتابفروشی یک کتاب که شامل اشعارپیشگوئی  شاه
 
نعمت الله بود خریدم که فقط حدود ۲۱ صفحه داشت و به قیمت 
هزارتومان فروخته می شد .
 
البته بعدا هم آن را دقیقا نگاه کردم و همین ۲۱صفحه هم ۲۴ غلط
چاپی وشعری داشت و ویرایش نشده بود. تلفنا با انتشارات آن کتاب 
تماس  گرفتم و گفتم کسانی که به دیدار شاه نعمت الله
 
ولی  می آیند معمولا افراد باسواد ومطلع هستند وخوب است دقت
 
شود که قرارشد آن کتاب رابه انتشارات آن بفرستم .
 
درمورد شاه نعمت الله ولی بازهم سخن خواهیم گفت . شرح زندگی او
و قسمتی هم ازاشعارش.
 
واین هم  مطلبی تکمیلی که از یک سایت مربوط به گردشگری  گرفته شده است .
 
دراویش نعمت اللهی که پیروان این عارف  هستند در خانقاه این بقعه معتکف بوده اند و به انجام مراسم می پرداخته اند. بناي اصلي آستانه ماهان متعلق به نيمه اول قرن نهم هجري قمري (840 هجري قمري) است که بعدا ساختمان هايي به بناي اوليه اضافه شده است. اين الحاقات بيشتر متعلق به دوران شاه عباس اول صفوي و محمد شاه و ناصرالدين شاه قاجار مي باشد؛ که به عرفا و بزرگان شیعه ابراز ارادت می کرده اند.


 کشکولی بزرگ درآرامگاه شاه نعمت الله ولی؛ ماهان


قديمي ترين قسمت آستانه، گنبدي است که بر مزار شاه قرار دارد، اين گنبد در سال 840 هجري قمري به هزينه و دستور احمد شاه بهمني دکني که از ارادتمندان شاه نعمت الله بود، ساخته شده است. آستانه شاهکاري است از هنر معماري شش قرن اخير با تلفيقي از فضاي معماري مقبول و باغسازي بسيار فرح انگيز و صفايي عارفانه. بارگاه شاه نعمت الله از ورودي شمالي شامل صحن اتابکي، صحن وکيل الملکي، رواق شاه عباسي، چله خانه، صحن ميرداماد (حسينيه) و سردر محمد شاهي مي باشد.

 
فضای درونی آرامگاه شاه نعمت الله ولی؛ ماهان


گنبد زيرين مزار شاه نعمت، داراي کاربندي بسيار زيباست و گنبد روئين با کاشيکاري فيروزه اي مزين شده و بر گريو گنبد عبارت "يا مقلب القلوب و الابصار و سبحان الله و الحمدالله و لااله الا الله و الله اکبر" با خط بنايي از کاشي به چشم مي خورد. سه طرف مرقد را رواق وکيل الملکي احاطه نموده و در طرف جنوب گنبد رواق شاه عباسي قرار دارد. درهاي زيباي مقبره ساخته "عليشاه نجار" مي باشد. بر بدنه شمالي سردر ورودي به حرم، داخل رواق شاه عباسي، سنگ زيبايي مزين به نام دوازده امام (ع) نصب است که شخصي به نام قطب الدين، نذر شاه نموده است. در زاويه جنوب شرقي حرم، دري خاتم کاري است که به چله خانه باز مي شده و اکنون چله خانه جزو رواق شده است.


یکی از تابلوهای درون آرامگاه تابلو ورودی


چله خانه احتمالا قبل از عصر صفويه ساخته شده که در زمان احداث رواق آن را حفظ نموده اند. تزئينات داخل آن بنا به تنوع رنگها مربوط به دوران بعد از تيموريان است. چله خان نيز مانند گنبد از قديمي ترين آثار ساختماني مجموعه است. در شرقي، رواق شرقي، به صحن دلگشايي باز مي شود که سي و دو متر عرض و چهل و چهار متر ارتفاع دارد. باني اين صحن، محمد اسماعيل خان وکيل الملک مي باشد.
از ملحقات آستانه کاروانسرائي است از دوره قاجاريه که کنار ضلع غربي آستانه قرار گرفته است. اين کاروانسرا که ورودي آن در جهت شمال واقع شده از شاه نشين و صحن و حجره هائي در اطراف تشکيل مي شده است. اين کاروانسرا به مرور به صورت نيمه مخروبه در آمده و عملا استفاده اي از آن نمي شد تا اينکه برنامه تعميرات و احياي کامل کاروانسرا انجام گرديد. قبر "امير نظام گروسي" در جنوب ايوان وکيل الملکي قرار دارد.
در این آستانه موزه اي نیز ایجاد شده است که در آن اشياي نفيسي به خصوص اشیایی مربوط به عرفا و متصوفه مانند کشکول و تبرزین و شمعدان و... وجود دارد. دراين موزه دو صفحه از قرآني باقي مانده که به خط کوفي است و سبک نگارش آن، تاريخ کتاب را مطمئنا از هشتصد سال پيشتر مي برد.
 

              این هم تابلویی که سرگذشت شاه نعمت الله ولی را به زبان ونگارشی خاص مطرح می کند و در زیارتگاه نصب شده است.
ادامه دار د.....
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 10:25 |
 

سلام؛

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، ماه خودسازی و مبارزه با نفس بر شما مبارک باشد.

 يكي از بهترين روشهاي در اختيار گرفتن،‌ عنان نفس، روش محاسبه نفس است،

 بدين صورت كه انسان اعمال و رفتار خود را در هر شبانه روز مورد ارزيابي قرار دهد.

 و مشاهده كند كه در شبانه روز چند درصد وقتش صرف امور غريزي گرديد و چند در

صدصرف امور اخروي (بايد توجه داشت كه صرف پرداختن به امور غريزي نمي تواند

مذموم باشد. بلكه اگر قبل از ارضاء غرائز فكر مي كنيم و سپس تصميم مي گيرم و تأثير

 اين رفتار در روح و سرنوشت خويش و رابطه با خدايمان مورد توجه قرار داديم،

 چنين تصميمي، پيروي از نفس نيست،‌ ولي اگر هدف از ارضاء غريزه صرفاً لذت آني

باشد و هيچ تفكري در آن نباشد مي شود پيروي از هوي)

در روايات زيادي نيز انسان توصيه به محاسبه نفس شده است. امام صادق ـ

عليه السّلام ـ در اين زمينه مي فرمايد: «بر هر مسلماني كه ما را مي شناسد

لازم است كه هر شبانه روز اعمال خود را به نفس خود عرضه كند و آنرا محاسبه كند

اگر حسنه بود آنرا زياد كند و اگر گناهي بود استغفار كند. تا روز قيامت رسوا

 نگردد.»

مراحل محاسبه نفس:

1. مشارطه: از اوّل صبح با خود شرط كند كه آن روز وظايفش را به خوبي انجام دهد.

2. مراقبه: مراقب اعمال خود باشد.

3. محاسبه: در آخر شب به حساب كارهاي خود برسد كه تا چه اندازه به وظائف خود عمل

كرده است .

4. معاتبه:‌ اگر دچار لغزش و اشتباه بود. به نحوي آن را جبران كند. با صدقه دادن، روزه

گرفتن.

نكاتي مهمي كه در محاسبه نفس بايد به آنها توجه داشت:

1. اجتناب از جميع گناهان.

2. توجه به كميت گناهان. (چقدر از وقت ما صرف گناه شد)

3. توجه به كيفيت گناهان. (برخي از گناهان به قدر هفتاد سال ارتكاب نوع ديگر گناه عظمت

دارد)

4. انجام همه واجبات.

5. توجه به شروط صحت اعمال.



+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 9:14 |

 

سفربه کرمان - قسمت هفتم

م - ا- زائر

دربازگشت ازبم اولین قسمتی که رفتیم بخش جوپاربود وزیارت امامزاده حسین

وبعد اززیارت این امامزاده به محل دیگری رفتیم که بنام  چاه امام زمان بود

و مردم عریضه می نوشتندو درچاهی که درمسجد همین محل بود می انداختند

و چیز خاصی درآنجانبود. روی دیوار عکسهائی از امام خمینی ورهبرانقلاب

دیده می شد . اما یک نکته هم جالب بود که عکس آقای احمدی نژاد راهم

روی دیوارمسجدزده بودند که من وعیال اعتراض کردیم . البته  نه بخاطر این

که عکس آقای احمدی نژاد بود بلکه عکس هر شخص دیگری هم بود

اعتراض می کردیم . خادم مسجد برای این که دفاع کند گفت عکس رهبر

است . گفتم درمورد عکس رهبر که حرفی نداریم . ولی البته آن هم

برای ما مشخص نیست که باید این عکسها باشد ویانباشد زیرا دررساله ها

این موضوع توضیح داده شده است فعلا بحث عکس آقای احمدی نژاد است

که چرا باید دردیوارمسجدکه محل عبادت مردم است نصب  شود.

گفتند اداره اوقاف این عکسها راداده است . بهرحال آنجا را به سلامت

ترک کردیم وعازم مقبره شاه نعمت الله ولی شدیم .

مطلبی که درزیرآمده است ازسایت گردشگری است .

امامزاده حسين

جوپار ييلاقي در 30 كيلومتري جنوب شهر كرمان مي باشد. اين شهر با برخورداري از مناظر زيبا و دلپذير و به يادماندني هويتي سنتي را در فضايي طبيعي در برابر ديدگان هر بازديد كننده تصوير مي كند.

قنات هاي پر آب، دهستان هاي آباد و گله هاي انبوهي كه در دامنه هاي سرسبز مشرف به شهر در حال چرا هستند پرده هايي پرنقش و نگار را ترسيم مي كند.

كوهساران افراشته جوپار با سفيدي برفي كه در همه فصول بر نوك آن به چشم مي خورد از عجايب طبيعت كوير تفتيده پيرامون كرمان است.

شغل مردم جوپار كشاورزي ، دامداري  و قاليبافي است. جمع آوري گياهان خودرو در كوهستان هاي اطراف جوپار نيز از مشغوليات مردم اين منطقه است . 

زيره از معروف ترين گياهان دارويي خودروي كرمان است كه به وفور در كوه هاي

جوپار يافت مي شود.

از ويژگي هاي جوپار ، وجود آرامگاه شاهزاده حسين ، فرزند حضرت امام موسي

 بن جعفر و برادر حضرت رضا(ع) در اين شهر است كه ميعادگاه عاشقان خداجوست.

آرامگاه شاهزاده حسين مربوط به دوره صفويه كه در دوره قاجاريه  تعمير و

تكميل گرديده است. مقبره شاهزاده حسين از صحن ، حرم ، گنبد ، رواق و دو زائرسرا

 تشكيل شده است.  زائر سراي قديمي در دو طبقه بنا شده و 12 اتاق دارد. زائرسراي

دوم حدود 20 سال پيش ساخته شده و 40 اتاق دارد. در جوار زائر سرا بازارچه اي

وجود دارد كه جزو موقوفات حرم مي باشد. رواق اطراف حرم با كاربندي هاي زيبا

داراي جالب ترين تزئينات بناهاي تاريخي منطقه است. كاشي كاري سفيد و فيروزه اي

 مقبره كه در دوران صفوي ساخته شده ، زيبايي خاصي به اين بنا بخشيده است.

ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 0:53 |

 

سفربه کرمان  - قسمت ششم

بم

۲۷مرداد ماه ۸۸

م - ا - زائر

روزسه شنبه صبح عازم بم شدیم و قبل ازهرچیز دوست

داشتم ارگ بم رابه بینم . لکن قبل از ارگ قدیم به ارگ جدید

رفتیم که یک مجموعه تفریحی ورزشی است . هواگرم بود

وحدود ظهربود. ارگ جدید مارابه یاد بریم وبوارده درآبادان

می انداخت وزیبا بود . میوه خرما هم ازدرخت های نخل

آویزان شده بود. کمی درپارک توقف کردیم وعازم بم شدیم

ابتدا به بروات رسیدیم وبعدهم بم . بازسازی انجام شده بود

لکن تاچه اندازه وچند درصد این کارمانیست وحتما اهل فن

درک بیشتری دارند. ظاهرامر این بود که شهر بازسازی

شده وخیابانهاوساختمانهامشکلی ندارند . بطرف خانه معلم

به راه افتادیم اما قبل ازرسیدن به خانه معلم بطورتصادفی به

ارگ بم رسیدیم که درحال بازسازی بود و کارگران درآن هوای

گرم مشغول کاربودندو آن هم کاری باچنین سختی که باید

ارگ را به سبک اول خود بسازندومن درهمانجافکرکردم که

شایداین کارحدود ۴۰ الی ۵۰ سال طول بکشد . کاری سخت

اما باارزش. به خانه معلم رفتیم که آماده نبود ومارابه یک

دبیرستان راهنمائی کرد . بنابراین ما بعد از خواندن نماز و

صرف ناهار به طرف کرمان حرکت کردیم . اینک برای

اطلاعات بیشتر بینندگان مطلبی را ازوبلاگ شرقیان در

اینجا می آورم .

 

تاریخچه ارگ بم


ارگ نخستین نقطه تلاقی معماری و شهرنشینی ایران است. برنامه هایی برای بازسازی ارگ ترتیب داده شده است تا بدون تأثیر بر شكل و ساختار منحصر به فرد آن ارگ را از ویرانی نجات دهد. در سالهای گذشته، تنها مسجد , مجموعه میرزانعیم , خانه مشهور به خانه احمدی یا زابلی و خانه حاكم و چند اثر دیگر تعمیر شده بود. تعمیر حاكم نشین قلعه درحدود سالهای ۱۳۳۷ هجری شمسی به بعد توسط اداره باستان شناسی و آموزش و پرورش بم صورت گرفت. تعمیرات اساسی ارگ از سال ۱۳۵۲ هجری شمسی شروع شد و هر سال به طور متوسط شش ماه در ارگ كار شد.

قلعه ها در فاصله ۳۰ تا ۴۰ متری از یكدیگر قرار دارند. پست های دیده بانی به امنیت قلعه می افزایند و محل استراحت نگهبانان اند. كنگره ها و برجها نقشی اساسی در امنیت قلعه دارند. خندقی قلعه را احاطه كرده است و ارگ از سمت جنوب دارای راهی است كه به كاخ حاكم ختم می شود و چند ردیف مغازه در دو سوی شرق و غرب قلعه واقع شده است.

۶۰ متر از مسیر منتهی به بازار مسقّف و سنگ فرش است. مسجد جامع ،‌ آب انبار ، ‌میدان ، مكتب ،‌ حمام ،‌ زورخانه و چندین خانه قسمت های تشكیل دهنده ارگ محسوب می شوند. برخی از خانه های عام نشین از اهمیت خاصی برخوردارند , زیرا این خانه ها شامل بیرونی و اندرونی , بادگیر , ایوان , اتاقهای زمستانی و تابستانی و محلی جهت نگهداری اسب و احشام بوده و داخل حیاط هر خانه چاه آبی در نظر گرفته شده است. تقریبا" بیشتر خانه های عمومی متصل به هم ساخته شده غالب آنها به یکدیگر راه دارند.

در بعضی خانه ها حمام اختصاصی به چشم می خورد و در کنار تعدادی از آنها اصطبل را جدا از محل زندگی ساخته اند. تعدادی از خانه های ارگ بدون در نظر گرفتن مقاومت و باربری ستونها دو طبقه ساخته شده اند که این امر نشانگر روند ازدیاد جمعیت در یکی از دوره های گذشته است. در میان خانه های عمومی تضادهایی از نظر وسعت حجم و استقامت مشاهده می شود.

ساكنان با كشاورزی و قالی بافی امرار معاش می كردند. از دروازه دوم می توان بخش حاكم نشین ارگ را دید كه بر فراز كوهی قرار دارد. در كنار اصطبل حیوانات مخزن آب و چاهی در بخش جنوب شرقی قرار دارد. در دروازه سوم خانه های فرماندهان نظامی قرار گرفته است. آسیابی بادی در عصر قاجار در ارگ بم ساخته شد كه در قسمت جنوب غربی قلعه واقع است. بخش حاكم نشین ،‌خود از دو بنای چهار فصل و خانه حاكم ،‌ برج مراقبت مركزی ،‌حمام ،‌ حوض و چاه آب تشكیل شده است.


تا ۸۰ سال قبل از بخش حاكم نشین قلعه جهت اهداف نظامی استفاده می شد. نوشته های دوران اسلامی و مطالعات معماری و باستان شناسی بر این مطلب دلالت دارند كه این ارگ به دوره قبل از ساسانیان و احتمالا دوره اشكانیان تعلق دارد. ارگ بم در طی تاریخ مورد توجه بسیار بوده است. لطفعلی خان زند در همین قلعه بوسیله محمدعلی خان زابلی حاكم قلعه بم دستگیر شد. آخرین محاربه در اصطبل همین قلعه روی داده بود. ارگ بم تا سال ۱۲۵۴ هـجری قمری و غائله آقاخان محلاتی مسكونی بود.

دو بنای تاریخی دیگر نیز در بم و نزدیك بم وجود دارند كه اهمیت بسیار زیاد تاریخی آنها تا كنون كمتر شناخته شده و یكی از آنها كاملا" ناشناخته مانده است. این دو بنا یكی قلعه در شمال ارگ بم در شمال رود پشترود در قریه پشترود و موسوم به قلعه دختر است. در قلعه دختر كه در فاصله قریب یك كیلومتری شمال ارگ بم واقع شده است سه مدخل در طرفهای شمال غربی، شمال شرقی و جنوب غربی قابل تشخیص اند.

این ارگ نخستین نقطه تلاقی معماری و شهرنشینی ایران است. برنامه هایی برای بازسازی ارگ ترتیب داده شده است تا بدون تأثیر بر شكل و ساختار منحصر به فرد آن ارگ را از ویرانی نجات دهد. در سالهای گذشته، تنها مسجد , مجموعه میرزانعیم , خانه مشهور به خانه احمدی یا زابلی و خانه حاكم و چند اثر دیگر تعمیر شده بود.
تعمیر حاكم نشین قلعه درحدود سالهای ۱۳۳۷ هجری شمسی به بعد توسط اداره باستان شناسی و آموزش و پرورش بم صورت گرفت. تعمیرات اساسی ارگ از سال ۱۳۵۲ هجری شمسی شروع شد و هر سال به طور متوسط شش ماه در ارگ كار شد.

و حالا دیگر ارگ بمی وجود ندارد تا كسانی تصمیم بگیرند كه آنرا مرمت كنند. ارگ بم نیز به تاریخ و تمدن ویران شده ایرانیان پیوست .... و این بنا كه باعث افتخار ایران در مقابل جهانیان بود در دی ماه ۱۳۸۲ ؛ همزمان با زلزله مهیب بم به تلی از خاك مبدل شد.

ادامه د ارد....

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 15:40 |

 

سفربه کرمان - قسمت پنجم

۲۶مردادماه ۸۸

م - ا- زائر

بعدازظهر روز دوشنبه عازم موزه دفاع مقدس شدیم که ازاین

موز ه دیدن کنیم که کمی دیررسیدیم و موزه ساعت ۷عصر

تعطیل شده بود . درحیاط گشتی زدیم که مزین به عکسهای

شهدا بود و برگشتیم لکن برای اطلاع بینندگان عزیزمطلبی

را ازخانم لیلا پرتوی دراینجامی آورم که ازاین موزه هم

حداقل بهره ای برده باشیم .

 

هفت شهر عشق در موزه دفاع مقدس كرمان


نويسنده: ليلي پرتوي


    
    زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان و ايثارگران، ترسيم ابعاد توطئه دشمن، مشاركت و همدلي همه جانبه مردمي و انعكاس پيام شهدا در قالب وصيت نامه ها، گوشه اي از اهداف ساخت موزه دفاع مقدس كرمان را تشكيل مي دهد.
    بهانه اجراي اين طرح فرهنگي، برگزاري كنگره سرداران و ۸ هزار شهيد استان هاي كرمان و سيستان و بلوچستان بود كه به همت و تدبير سرتيپ پاسدار قاسم سليماني فرمانده پيشين لشكر ۴۱ ثارالله و با هدف انتقال فرهنگ ايثار، جهاد، شهادت و همچنين اثبات حقانيت ملت مسلمان ايران در جنگ ۸ ساله ايران و عراق در سال ۱۳۷۷ با ۱۱ ماه كار مداوم و مصادف با سالروز فتح خرمشهر (روز مقاومت ملي) به بهره برداري رسيد.
    اين موزه را يكي از استادان دانشگاه علم و صنعت تهران طراحي كرده و در زميني به مساحت ۲۳ هزار مترمربع و با صرف هزينه اي بالغ بر ۱۱ ميليارد ريال ساخته شد. ساخت اين موزه در مركز شهر و جنب مصلاي بزرگ كرمان، موقعيت مناسبي به اين مركز فرهنگي بخشيده است.
    * مرقد مطهر ۸ شهيد گمنام دفاع مقدس
    درآغاز ورود به موزه دفاع مقدس، پارك شهدا به چشم مي خورد. در دو سمت اين پارك ۸ شهيد گمنام مدفون هستند. در وسط پارك آب نما و در دو طرف آن تنديس هاي ۱۷ سردار شهيد استان، روي سنگ حكاكي شده كه در نگاه نخست تصويري از گل لاله در چشم بيننده مجسم مي كنند. برفراز سر در محوطه نمايشگاه دو نماد عاشورا و كوثر وجود دارد كه سردر عاشورا از جنس پوكه و نمادي از شبكه هاي ضريح مطهر امام حسين عليه السلام است و قدري جلوتر پرچم «يا ثارالله» ديده مي شود كه بر فراز آن پنجه اي وجود دارد و كلمه الله اكبر در وسط آن نقش بسته است.
    * ساختمان اصلي موزه
    برفراز اين گنجينه يك گل لاله در حال شكفتن قرار دارد كه ۴ گلبرگ اطراف آن ديده مي شود و سردر ورودي موزه ۸ ستون به واسطه ۸ سال دفاع مقدس به چشم مي خورد. موزه به دو بخش مجزا تقسيم مي شود. يك بخش فضاي روباز و بخش ديگر فضاي بسته كه مجموعاً ۲ هزار و ۵۵۰ مترمربع مساحت دارد. فضاي بسته موزه شامل ۸ تالار است كه هر تالار يك موضوع را دنبال مي كند.
    * تالار عبرت
    در اين تالار دفاع مردم سلحشور ايران با جنگ هاي ۲۰۰ ساله قبل از انقلاب مقايسه شده و ناكامي هاي آن دوران با استفاده از اسناد و نقشه ها در معرض ديد بازديد كنندگان قرار گرفته است. در اين تالار عهد نامه هاي مختلفي كه در دوران هاي گذشته به واسطه آن سرزمين بزرگ ايران را تقسيم كرده اند از جمله قطعنامه تركمنچاي، گلستان و نيز متن قطعنامه ۱۹۷۵ الجزاير به نمايش گذاشته شده است.
    * تالار بصيرت
    در اين تالار اسناد قبل از آغاز جنگ و حمله هاي پراكنده دشمن، شليك خمپاره، تصرف برخي از پاسگاه هاي مرزي و چند وسيله مربوط به جنگ در معرض ديد قرار دارد.
    * تالار نور
    در اين تالار اسناد مربوط به شروع جنگ، دستور صدام حسين مبني بر تصرف شهرهاي مختلف ايران و كمك كشورهاي غربي و كشورهاي عرب به صدام به منظور تضعيف جمهوري اسلامي و خيال خام به زانو درآوردن ايران به چشم مي خورد.
    * تالار شقايق
    در اين تالار وحشيگري هاي صدام در قالب حمله هاي شيميايي، حمله به مراكز عمومي، مدارس، بيمارستان ها و شكنجه آزادگان در دوران دفاع مقدس و بعد از آن آثار مربوط به آزادگان كه در دوران اسارت به دست خودشان ساخته شده است، در معرض ديد بازديد كنندگان قرار گرفته است.
    * تالار پيروزي
    در اين تالار كه شمشين تالار موزه است، مدارك مربوط به پيروزي ها و پايداري مردم ايران، نامه هاي مبادله شده ميان رئيس جمهور وقت ايران و صدام حسين، تصاوير مربوط به فتح هاي بزرگ از جمله فتح خرمشهر و مدال هاي دريافتي فرماندهان دفاع مقدس و... به نمايش درآمده است.
    * تالار شهدا
    تصاوير تعدادي از سرداران شهيد از سراسر ايران و پيراهن شهيدان از جمله پيراهن سردار علي ماهاني، كه باقيمانده پيكر پاكش پس از ۱۴ سال پيدا شد، به نمايش گذاشته شده است.
    * تالار آزادي
    در اين تالار ماكت پويا و متحرك عمليات «والفجر ۸» جاي دارد. اين ماكت با استفاده از نور، تصوير و صدا به صورت الكترونيكي و مكانيكي عمليات والفجر ۸ و عبور رزمندگان را به مدت۵۰ دقيقه اجرا مي كند. در اين ماكت ۴۵ هزار متر سيم به كار رفته و حركت تانــك ها، نفربرها، سقوط هواپيما، بمباران هواپيماها، ريختن منورهاي خوشه اي، شليك تانك ها دقيقاً شبيه عمليات والفجر ۸ طراحي و در مقياس ۱۱ هزار ساخته شده است، به طوري كه بيننده خود را در يك منطقه عملياتي احساس مي كند. اين ماكت به دست نيروهاي متخصص لشكر ۴۱ ثارالله طراحي و ساخته شده است.
    * فضاي روباز مجموعه
    فضاي روباز در ۳ قسمت شامل نمايش سلاح هاي جنگي سنگين و سبك كه ۸۰ درصد آنها غنيمتي است، سنگرهاي خودي و سنگرهاي دشمن تقسيم مي شود. فضاي بيرون، منطقه عملياتي كربلاي ۵ را در منطقه شلمچه به نمايش مي گذارد و دقيقاً شبيه به قسمتي از منطقه عملياتي كربلاي ۵ طراحي و ساخته شده است. سنگرهاي خودي با صداي بسيار زيباي افكت هاي ويژه عملياتي زير پوشش قرار گرفته است به طوري كه شخص احساس مي كند در منطقه عملياتي قرار دارد و ۷۰ درصد صداها (افكت ها) مربوط به همان عمليات كربلاي ۵ است كه از بيسيم ها رد و بدل شده و در داخل هر سنگر صداي مخصوص آن سنگر شنيده مي شود. مثلاً در سنگر اورژانس صداي آمبولانس و صحبت هاي پرستار و پزشك و ناله مجروحان جنگي، در سنگر تبليغات صداي اذان، كلاس هاي مختلف حديث و قرآن در سنگر اجتماعات، سخنراني و در سنگر فرماندهي بحث توجيه نقشه عملياتي كربلاي ۵ دقيقاً با همان صداها طراحي و در معرض بازديد علاقه مندان قرار گرفته است.
    در بخشي از اين فضا هم آب گرفتگي كه نيروهاي دشمن در منطقه شلمچه به منظور جلوگيري از نفوذ رزمندگان ايجاد كرده بودند با ۳۰ هزار متر مربع آب در بركه، طراحي شده تا دقيقاً شبيه منطقه عملياتي بازسازي و شبيه سازي شود و چندين قايق براي بازديد عملياتي علاقه مندان و ديدار از منطقه فرضي دشمن در اين بركه قرار گرفته است. همچنين پل هاي شناوري كه در منطقه عملياتي خيبر استفاده مي شد در اينجا روي بركه نصب شده به طوري كه وقتي كسي وارد منطقه فرضي دشمن مي شود دقيقاً باموانعي نظير سيم هاي خاردار، موانع خورشيدي، ميدان هاي مين متعدد،كانال هاي شناسايي و دقيقاً همان صداهايي كه از سنگر عراقي ها از توسط بيسيم گرفته شده مواجه مي شود.
    آخرين قسمت موزه دفاع مقدس كرمان فضاي روباز گلزار شهداست كه ۸ هزار سنگ قبر شهداي استان هاي كرمان و سيستان و بلوچستان در آنجا به صورت تزييني و نمادين ساخته شده است. در اين بخش براي شهداي هر شهرستان به تفكيك سنگ قبرهايي جداگانه طراحي شده است.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 10:5 |