محموددرویش مترجم:هادي محمدزاده
اشاره:
اين مطلب نشانگر وضعيت محمود درويش تا پايان جولاي سال 2003 است.

محمود درويش در سال 1941 در البروه روستاي شرقي عكا در يك خانوادهي سني مذهب متولد شد. در سال 1948پس از اشغال فلسطين به وسيلهي صهيونيستها، و زماني كه ساختمانهاي صهيونيستها بر ويرانههاي البروه ساخته شد خانوادهاش مجبور به مهاجرت شد و تجربه آوارگي تأثيرات عميقي بر زندگياش گذاشت. درويش پس از فارغالتحصيلي از دبيرستان به حيفا مهاجرت كرد. در سال 1970 به مدت يك سال تحصيلاتش را در دانشگاهي در مسكوي شوروي سابق پي گرفت و سپس به قاهره مهاجرت كرد.
مقارن اين ايام به عنوان شاعر، مدتي را در حبس خانگي به سر برد بعدها فعاليتهاي سياسياش را پي گرفت و آشكارا به ارائهي اشعار اعتراضياش پرداخت. از آثارش مي توان به كتابهاي زير اشاره كرد :
‘گنجشكهاي بي بال ( 1960)
برگهاي زيتون ( 1964)
عاشقي از فلسطين ( 1966)
تخت بيگانه 1999
ديوانهاي محمود درويش
ديواريه 2000
موقعيت محاصره (2002)
درويش تاكنون جايزهي ابن سينا، جايزة صلحِ لنين ، جايزه لوتس از انجمن نويسندگان افريقا-آسيايي، جايزهي هنرهاي حماسي فرانس و مدالِ آثارِ ادبي و جايزه آزادي فرهنگي از بنياد لنان و جايزه صلح استالين شوروي سابق را به خود اختصاص داده است. همين اواخر نيز (نوامبر 2003) جايزهي ناظم حكمت به او تعلق گرفته است.
او به عنوان سردبير ماهنامهي انجمن آزادي فلسطين و گرداننده مركز تحقيقات فلسطيني به كار مشغول بوده و در سال 1987 به كميتهي هيئت اجرائي جنبش فتح ملحق ميشود اما شش سال بعد در سال 1993 در اعتراض به موافقتنامه صلح اسلو از اين سازمان كناره ميگيرد.
به خاطر همين موافقت نامه بود كه جايزه صلح نوبلِ سالِ 1994 ، به ياسر عرفات و شيمون پرز و اسحاق رابين تعلق گرفت. بسياري از شعرهاي حماسياش به شكل سرودهاي عمومي و آوازهاي محبوب درآمدهاند. اغلب آثارش در مورد سرنوشت وطنش است. او از مفردات ساده و تصاوير واضح استفاده ميكند
مثلاً زخم دهان گشوده ( زخمي كه ميجنگد) خون ( ما ناممان را با بخار خون خواهيم نوشت ) سنگ ( كلمات من سنگ بودند )
درويش، اغلب مخاطب خود را با خشم و دادخواهي و با لحني پيامبرگونه مورد خطاب قرار ميدهد:
" خواهر!
اشكهايي در گلويم
و آتشي است در چشمهايم
من آزادم
همه كساني كه مردند
همه كساني كه خواهند مرد
روزي مرا در آغوش ميگيرند
و از من سلاحي ساخته خواهد شد
در سال 1961 فعاليتش را به عنوان روزنامهنگار آغاز كرده و تا مدتي روزنامه الاتحاد را سردبيري كرد. در سال 1971 فلسطين اشغالي را ترك گفته و به بيروت عزيمت كرد تا براي جنبش فتح كار كند. او به عنوان سردبير مجله ماهانه شئون فلسطينية و سردبير ارشد گاهنامه فرهنگي ادبي الكرمل چندي به كار مشغول بوده است. وقتي اسرائيل در سال 1982 به لبنان يورش برد و جنبش فتح مركز فرماندهي اش را از آنجا انتقال داد محمود درويش به قبرس نقل مكان كرد.
در مارس 2000 وزير آموزش و پرورش اسرائيل پس از ضميمه كردن آثار محمود درويش در كتابهاي درسي، دولت ايهود باراك را با بحران جدي روبرو ساخت.
درويش سرودن را از زماني كه در مدرسه در حال تحصيل بود شروع كرده بود و نخستين مجموعه آثارش در سال 1960 منتشر شد يعني زماني كه تنها نوزده سال داشت. با دومين مجموعهاش برگهاي زيتون (اوراق الزيتون) 1964 به عنوان يكي از شاعران پيشرو شعر مقاومت شناخته شد. اشعارش داراي دو موضوع عمده و كلي است: عشق و سياست.
به تدريج عشقِ مجازي آثارش، تبديل به اتحاد خلل ناپذير ميان شاعر و وطنش شد. در قسمتي از كتاب «عاشقي از فلسطين» ميخوانيم:
چشمها و خالهاي روي دستش فلسطينياند
نامش فلسطيني است
رؤياها و اندوهش فلسطيني است
دستمال سرش فلسطيني است
جسمش و قدمهايش فلسطيني است
كلماتش و سكوتش فلسطيني است
صدايش فلسطيني است
و تولد و مرگش
در قصيدة بيروتِ او ( 1982) با مطلع بيروت يا بيروت و قصيدهي مديح الظل العاليِ ( 1983) ،
به مقاومت فلسطيني و محاصره بيروت در طول تابستان 1982 از سوي نيروهاي اسرائيلي پرداخته شده است. بيروت از 13 جوئن تا 12 آگوست كاملاً بمباران شد و پارتيزانهاي جنبش فتح را مجبور كرد كه به خارج شهر نقل مكان كنند.
درويش در كتابِ حافظهاي براي فراموشي (ذاكرة للنسيان(
به اين موضوع پرداخته است اين كتاب در سال 1995 با عنوان Memory for Forgetfulness
در انگلستان منتشر شد.
در سال 1988 با شعري در كتاب عابرون في كلام عابر
اسرائيليها را بر آشفت و اسرائيليها آن را فراخواني براي نابودي و انهدام قوم يهود قلمداد كردند محمود درويش در آن شعر خطاب به اسرائيليها گفته بود:
برويد
زندگي كنيد هر جا دوست داريد
اما بين ما نباشيد
برويد
بميريد هر جا دوست داريد
اما بين ما نميريد
درويش بعدها خودش هم پذيرفته بود كه زبان اين شعرش خشن و نوعي دعوت به جنگ بوده است
در سال 1990 مارسل خليفه موسيقيدان مشهور در دادگاه بيروت متهم شد كه به مقدسات توهين كرده است اين اتهام او بر ميگشت به سرود او با عنوان «من يوسف هستم» كه بر يكي از شعرهاي محمود درويش متكي و از يكي از سورههاي قرآن اقتباس شده بود. در اين شعر درويش خودش را در درد يوسف كه مغضوب برادرانش قرار گرفته بود سهيم ميداند:
آه پدر من !
من يوسف هستم
آه پدر !
برادرانم
نه مرا دوست دارند
نه ميخواهند كه بينشان باشم
درويش همچنين از مراثي اشعيا و ارمياي نبي ( بخشهايي از انجيل) و كتب عهد عتيق نظير تورات الهام گرفته است.
او در كشورهاي مختلفي نظير لبنان، قبرس، تونس، اردن و فرانسه آواره بوده و در سال 1996 پس از 26سال تبعيد به فلسطين اشغالي برميگردد و از شهرش ديدن ميكند سپس در رام الله كه مركز فرماندهي ياسر عرفات است ساكن ميشود، شهري كه در سال 2002 به عرصهي كشاكشهاي زيادي تبديل شد.
محمود درويش سازش را رؤيايي بيش نميداند:
صلح رؤياست
صلح خوابي است كه خارج از خواب متولد شده است
دريا در خيابانها قدم ميزند
دريا از پنجرهها و شاخههاي درختان خشك آويزان است
دريا از آسمان فرو ميافتد
و به اتاق ميآيد
آبي، سفيد ،كفكرده و موجدار
من دريا را دوست ندارم
چرا كه در آن ساحل و كبوتري نميبينم
من در دريا هيچ چيز به جز دريا نميبينم
از كتابِ(حافظه اي براي فراموشي)
محمود درويش در حال اهداي كتاب «موقعيت محاصره» به انتفاضه
كتابشناسي:
شعر:
عصافير بلا أجنحة " (1960)
أوراق الزيتون " (1964)
عاشق من فلسطين " (1966)
آخر الليل " (1967)
يوميات جرح فلسطيني (1969)
العصافير تموت في الجليل " (1969)
"حبيبتي تنهض من نومها " (1970)
أحبك أولا أحبك " (1972)
محاولة رقم 7 " (1974)
تلك صورتها، وهذا انتحار العاشق " (1975)
احمد الزعتر (1976)
أعراس " (1977)
النشيد الجسدي"، (بالاشتراك)1980
صباح الخير يا ماجد - لجنة تخليد الشهيد القائد ماجد أبو شرار (1981)
قصيدة بيروت (1982)
مديح الظل العالي " (1983)
حصار لمدائح البحر " (1984)
هي أغنية، هي أغنية " (1986)
ورد أقل " (1987)
مأساة النرجس، ملهاة الفضة " (1989)
أرى ما أريد " (1990)
أحد عشر كوكباً " (1992)
الأعمال الشعرية الكاملة (جزآن) (1994)
لماذا تركت الحصان وحيداً " (1995)
Psalms, 1995 (trans. by Ben Bennani)
سرير الغريبة " (1999)
Then Palestine, 1999 (with Larry Towell, photographer, and Rene Backmann)
جدارية محمود درويش (2000)
The Adam of Two Edens: Selected Poems, 2001
حالة حصار (2002)
نثر:
شيء عن الوطن
وداعاً أيتها الحرب، وداعاً أيها السلام
يوميات الحزن العادي (1976)
Memory for Forgetfulness: August, Beirut, 1982, 1995
ذاكرة للنسيان (1987)
في وصف حالتنا : مقالات مختارة ، 1975 _ 1985 (1987)
عابرون في كلام عابر (1991)
الرسائل ( بالاشتراك مع سميح القاسم ) (1990)
المختلف الحقيقي (1990)
با هم شعرهايي از او ميخوانيم:
محمود درويش
ترجمه هادي محمدزاده
ترجمه به انگليسي عمر خدر
محمد
چون پرندهاي هراسان از دوزخِ آسمان،

در آغوشِ پدر پناه ميگيرد
پدر! مگذار به آسمان پرواز كنم
بالهايم تاب باد ندارند
و نورها كدرند
+++
محمد،
ميخواهد به خانه برگردد
بي دوچرخه
بي پيرهني نو
در آرزوي نيمكت مدرسه
و دفتر مشقهايش است
پدر! مرا به خانهامان ببر
تا مشقهايم را بنويسم
و آهسته آهسته
روي ساحل دريا
و زير سايههاي درختان نخل
زندگي كنم
اين كه چيز زيادي نيست
اين كه چيز زيادي نيست
+++
محمد،
در مقابل دشمن
نه سنگ و نه نارنجكِ ستارهايش در مشت
نميخواهد به سمت ديوار سر بچرخاند كه روي آن بنويسد
«آزاديام هرگز نخواهد مرد»
چرا كه آزادياي ندارد كه از آن دفاع كند
براي كبوتر پيكاسو هم افقي و چشم اندازي باقي نمانده است
ميرود كه از نو متولد شود
متولد شود در نامي كه لعنت يك اسم را يدك ميكشد
چند بار از خودش متولد خواهد شد؟
كودكي كه وطنيش نيست؟ كودكي كه كودكي را تجربه نكرده است ؟
كجا بخوابد اگر خواب درربايدش ؟ كه زمين زخم است .
+++
محمد،
ميداند كه مرگِ ناگزير
به كامش درخواهد كشيد
با اين وجود به ياد ميآورد،
كه پلنگي را در تلويزيون ديده است
پلنگي ژيان
كه ميخواهد بچه آهوي شيرخوارهاي را به كام دركشد
اما چون نزديك ميشود
و بوي شير به مشامش ميرسد حمله نميكند
چرا كه شير رام ميكند وحوش بيابان را
زينرو
پسر ميگريد و با خويش فكر ميكند:
«جان به در خواهم برد»
مادرم زندگيام را در صندوقي نهان كرده است
نجات خواهم يافت و شهادت خواهم داد
+++
محمد،
فرشته ايست تنها
در دو قدميِ شكارچيِ خونسردش
يك ساعت است
دوربين عكاسي
روي حركاتِ پسر كه صورت روشنش با سايهاش يكي شده است
زوم كرده است
قلبش چون سيب ميدرخشد
و انگشتانش چون ده شمعِ روشن
و شبنمها روي شلوارش چشمك ميزنند
صيادش لحظهاي ميتوانست انديشه كند و به خود بگويد:
رهايش ميكنم
تا زماني كه بتواند فلسطينش را بدون غلط هجي كند
اكنون به مسئوليت خود رهاش ميكنم
و فردا اگر طغيان كرد خواهمش كشت!
+++
محمد،
اين مسيح كوچك
به خواب در ميغلتد و رؤياهاش را
در سيماي تنديسي ساخته از مس
و شاخهي زيتون
و روح ملتي متجدّد
دنبال ميكند
+++
محمد خوني است فراتر
از آنچه پيامبران
به آن نياز دارند و در جستجويش هستند
پس به سدره المنتهي بَر شو محمد!
محـمــد
النص الأصلي لمحمود درويش
مُحمَّدْ،
يُعَشِّشُ في حِضن والده طائراً خائفاً
مِنْ جحيم السماء: احمني يا أبي
مِنْ الطَيران إلى فوق! إنَّ جناحي
صغير على الريحِ... والضوء أسْوَدْ
* *
مُحمَّدْ،
يريدُ الرجوعَ إلى البيت، مِنْ
دون دَرَّاجة... أو قميص جديد
يريدُ الذهابَ إلى المقعد المدرسيِّ...
الى دَفتر الصَرْف والنَحْو: خُذني
الى بَيْتنا، يا أبي، كي أُعدَّ دُرُوسي
وأكملَ عمري رُوَيْداً رويداً...
على شاطئ البحر، تحتَ النخيلِ
ولا شيء أبْعدَ، لا شيء أبعَدْ
* *
مُحمَّدْ،
يُواجهُ جيشاً، بلا حَجر أو شظايا
كواكب، لم يَنتبه للجدار ليكتُبَ: "حُريتي
لن تموت". فليستْ لَهْ، بَعدُ، حُريَّة
ليدافع عنها. ولا أفُق لحمامة بابلو
بيكاسو. وما زال يُولَدُ، ما زال
يُولدَ في اسم يُحمِّله لَعْنة الإسم. كمْ
مرةً سوف يُولدُ من نفسه وَلداً
ناقصاً بَلداً... ناقصاً موعداً للطفولة؟
أين سيحلَمُ لو جاءهُُ الحلمُ...
والأرضُ جُرْح... ومَعْبدْ؟
* *
مُحمَّدْ،
يرى موتَهُ قادِماً لا محالةَ. لكنَّهُ
يتذكرُ فهداً رآهُ على شاشةِ التلفزيون،
فهداً قوياً يُحاصرُ ظبياً رضيعاً.
وحينَ
دنا مِنهُ شمَّ الحليبَ،
فلم يفترِسهُ.
كأنَّ الحليبَ يُروِّضُ وحشَ الفلاةِ.
اذن، سوفَ انجو - يقول الصبيُّ -
ويبكي: فإنَّ حياتي هُناك مخبأة
في خزانةِ أمي، سأنجو... واشهدْ.
* *
مُحمَّدْ،
ملاك فقير على قاب قوسينِ مِنْ
بندقيةِ صيَّادِه البارِدِ الدمِ.
من
ساعة ترصدُ الكاميرا حركاتِ الصبي
الذي يتوحَّدُ في ظلِّه
وجهُهُ، كالضُحى، واضح
قلبُه، مثل تُفاحة، واضح
وأصابعُه العَشْرُ، كالشمع، واضحة
والندى فوق سرواله واضح...
كان في وسع صيَّادهِ أن يُفكِّر بالأمرِ
ثانيةً، ويقولَ : سـأتركُهُ ريثما يتهجَّى
فلسطينهُ دون ما خطأ...
سوف أتركُهُ الآن رَهْنَ ضميري
وأقتلُه، في غد، عندما يتمرَّدْ!
* *
مُحمَّدْ،
يَسُوع صغير ينامُ ويحلمُ في
قَلْب أيقونة
صُنِعتْ من نحاس
ومن غُصْن زيتونة
ومن روح شعب تجدَّدْ
* *
مُحمَّدْ،
دَم زادَ عن حاجةِ الأنبياءِ
إلى ما يُريدون، فاصْعَدْ
الى سِدرة المُنْتَهى
يا مُحمَّدْ!
MOHAMED
Translated into English by Amr Khadr *
Mohamed,
nestles in the bosom of his father, a bird afraid
of the infernal sky: father protect me
from the upward flight! My wing is
slight for the wind … and the light is black
Mohamed,
wants to return home, with no
bicycle ... or shirt
yearns for the school bench …
the notebook of grammar and conjugation, take me
to our home, father, to prepare for my lessons
to continue being, little by little …
on the seashore, under the palms …
and nothing further, nothing further
Mohamed,
faces an army, with no stone or shrapnel
of stars, does not notice the wall to write: my freedom
will not die, for he has no freedom yet
to defend. No perspective for the dove of Pablo
Picasso. He continues to be born, continues
to be born in a name bearing him the curse of the name. How
many times will his self give birth to a child
with no home ... with no time for childhood?
Where will he dream if the dream would come …
and land is a wound ... and a temple?
Mohamed,
sees his inescapable death approaching. But then
remembers, a leopard he has seen on the TV screen,
a fierce one besieging a suckling fawn. When it
came near and smelt the milk, it would not pounce.
As if the milk tames the wild beast.
Hence, I will survive - says the boy -
and weeps: for my life is there hidden
in my mother's chest. I will survive ... and witness
Mohamed,
a destitute angel, within a stone's throw from
the gun of his cold blooded hunter. For
an hour the camera traces the movements of the boy
who is merging with his shadow:
his face, clear, like dawn
his heart, clear, like an apple
his ten fingers, clear, like candles
the dew clear on his trousers …
His hunter could have reflected
twice, and say: I will spare him till when he spells
his Palestine without mistakes ...
I will spare him now subject to my conscience
and kill him the day he rebels!
Mohamed,
an infant Jesus, sleeps and dreams in
the heart of an icon
made of copper
an olive branch
and the soul of a people reed
Mohamed,
blood beyond the need of the prophets
for what they seek, so ascend
to the Ultimate Tree
Mohamed !