خورخه لوئیس بورخس / برگردانِ سپیده جدیری
ژنرال کويروخا با کالسکهاش میتازد به سوی مرگ
نهر از آب باران تهی بود، بی قطرهای
و ماه در لرزش پگاه میرقصيد
و دشت از گرسنگی میمرد، فقير چون موش کليسا.
کالسکه نوسان داشت، از اين سو به آن سو، غژغژکُنان از تپهها بالا میرفت؛
کالسکهای بزرگ، جادار، مخصوص تشييع.
چهار اسب سياه با نيمتنههايی به رنگ مرگ سياه
شش روح بيمناک و يک روح بیباک را مجسّم میکردند.
کنار کالسکهران میتاخت مردی سياه.
تاختن با کالسکه به سوی مرگ - چه شکوهمند!
ژنرال «کويروخا» ٭ نزديکیِ ميعادگاهِ مرگ را حس میکرد
با شش، هفت نفر همراهِ گلو بريده به جای ملازم.
(«کويروخا» میانديشيد)، اينک چه میتوانند بر سرم بياورند
تبهکاران آشوبگر، نيرنگباز و پُرمدّعای «کوردوبا»؟
حال آن که من نيرومند و بیباک، خوب زيستهام
چون تيرک بسته به اسبهايی که در ژرفنای دشت بیدرخت پيش میرانند.
من، که هزار بعد از ظهر را تاب آوردهام
و تنها نامم بر سپاهيان لرزه خواهد افکند،
هستیام را فرو نخواهم گذاشت بر اين برهوت دوردست.
مگر بادهای جنوب غرب، تصادفی میميرند؟ و يا دشنهها؟
امّا آن هنگام که آفتاب بر «بارانکا ياکو» پرتو افکند
خشونت سلاحها بر او فرود آمد بیرحم؛
مرگ، که برای همه هست، آن مرد «لاريوخايی» را فرا خواند
با بيش از يک دشنه از سوی «خوان مانوئل د روساس».
اينک مرده، اينک روح، اينک جاودانه، اينک با پای خود
به دوزخی پرتاب شد که خدا مقدّر کرد
و آنجا، او سان میديد از ارواح برزخیِ سپاهيان و اسبانش، درهمشکسته و بیرمق
تحت فرمان او.
_______________________________________________________________* گاچو کاديلو خوان فاکوندو کويروخا، که به «جگوار دشتها» شهرت داشت، در سال 1835 توسط مأموران ديکتاتوری وقتِ بوئنوس آيرس، خوان مانوئل در روساس در کالسکهی خود ترور شد

