تبليغاتX
به نام خداوند آسمانها و زمین
به نام خداوند آسمانها و زمین
شعر و سخن
درباره وبلاگ
بنام خداوند جان آفرین
با سلام
آمدم که با شما سخن بگویم
منتظر دریافت پیام های من باشید
از خواندن مطالب ما انشا الله بهره مند خواهید شد
ما را از نظرات خود مطلع فرمایید
امیر ثابت قدم
منوی اصلي
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
نگین سبز کویر
استاذنا
استخاره فوری
حافظ( فوری)
تبادل نظر...
دریچه ای برای خاتمی
شهرزادقصه گو.
تمام پیوندها
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آرشیو موضوعی
سخن روز
احادیث
خاطرات
شاعر و شعر
اشعار هدفمند
شعر طنزوکاریکاتورومطالب طنز
اشعار منظوم
اندرزها
من اینجوری فکر می کنم
اوگفت-من گفتم
جملات و اشعار کوتاه
اشعار عربی - انگیسی وفرانسوی باترجمه
نیایش
باراهروان
ادبیات ایران
ادبیات جهان
مناسبت ها
همراه با سایتها
همراه بانشریات
آماروارقام
نظرات . پیشنهادات وانتقادات دوستان
درس سلامتی
اخبارمتنوع وعکسهای خبری
خط زیبای فارسی
مناظرزیبا
اشعاردینی وتربیتی
دعا
فال حافظ وترجمه انگلیسی
قرآن - ترجمه به انگلیسی . ترجمه منظوم
شعرکودکان
داستانهاومطالب متنوع فارسی- عربی -انگلیسی وفرانسوی
مناظره ها..
جمی - نماد پایداری
خرداد88
پيوندها
حوزه
لبیک حج
وبلاگ فرید صلواتی
اعتماد 88
جهل مرکب
روضه اب
یکی از....
ازرنجی که می بریم .
مابه خرداد...
نارنج سبز
الفبای زندگی
درنا بهاریان
سی مرغ
توپ توپ
شیرازسبز - 1
شیرازسبز- 2
دیارعاشقان
هوای مشرق
 



 طراح قالب: رضا امین زاده

Powered By
 
BLOGFA.COM


 
می خواهید ... وبلاگ فرید صلواتی

 

 

می خواهید باور کنید . 

 

 می خواهید باور نکنید. 

 

ثابت قدم : این مطلب را دروبلاگ فرید صلواتی

بخوانید.

http://www.faridsalavati.blogsky.com/

  

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 13:35 |
پیام به علی ..
 

پیام به علی دروبلاگ  " ازرنجی که می بریم "

علی جان کارت دعوت شما برای شرکت درمراسم فردا

"۱۳آبان "رسید متاسفانه نتوانستم مستقیما باوبلاگ

شما تماس بگیریم واین مشکل درست اززمانی است

که شما آدرستان راعو ض کرده اید. بهرحال اگر

جواب ندادم معذرت می خواهم واز سایر دوستان

که مستقیماپاسخ نداده ام .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 21:21 |
عبودیت .... سایت استاذنا
 
 
نویسنده: استاذنا
 
چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت: 23:0
 
عبوديت و پرستش يكي از نيازهاي انسان است. تمامي انسان ها از ابتدا تا كنون به شكلي پرستش داشته اند. روح انسان نياز به عبادت و پرستش دارد. هيچ چيزي جاي آن را پر نمي كند، و خداوند تنها موجودي است كه لائق پرستش است
اهل عرفان گفته اند: براي رسيدن به عرفان الهي و شناخت خود و خدا مراحلي بايد طي شود. مرحلة اوّل "شريعت" است. براي پيمودن اين مرحله بايد به سراغ عبادت پروردگار رفت و با استعانت و كمك از عبادت وارد مرحلة دوم يعني "طريقت" شد، آن گاه از طريقت عبور كرده و به "حقيقت" پيوست كه پيوستن قطره به دريا است.
هر كدام از مكتب ها و آيين ها اَشكالي براي عبادت دارند امّا همه به دنبال پرستش و عبادت‌اند، ‌حتي موجودات ديگر نيز به عبادت و پرستش مشغولند. قرآن مي‌فرمايد: "كلّ قد علم صلوته و تسبيحه؛ (نور (24) آيه 41) تمامي موجودات نماز و تسبيح خدا را مي دانند". در جاي ديگر مي‌فرمايد: "إنْ مِن شيء إلاّ يسبّح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم؛ (اسراء (17) آية 44) هر موجودي با حمد، خدا را تسبيح مي‌گويد، ليكن شما تسبيح آنان را نمي فهميد".

جمله ذرات عالم در نهان
با تو مي گويند روزان وشبان
ماسميعيم و بصيريم وهشيم
با شما نامحرمان ما خا موشيم
گر شما سوي جمادي مي رويد
محرم جان جمادان كي شويد.
 
http://ostazona.blogfa.com/
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 23:5 |
گذرعمر .... وبلاگ هوای مشرق

 

ثابت قدم : "گذر عمر " مطلبی است که می توانید آن را در وبلاگ

"هوای مشرق " به ببینید.

http://www.parvin22.blogfa.com/

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 12:37 |
دست هامان .... وبلاگ " الفبای زندگی "

 

 

دست هامان نرسیده است به هم.... 

این شعر زیبا از فر یدون مشیری را در وبلاگ " الفبای زندگی " بخوانید.

http://sunset-sunrise.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 12:21 |
توصیه های مفید . سایت استاذنا
 
نویسنده: استاذنا
چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت: 11:47
آدمي موجودي است كه اگر دائما بر معرفت و مراقبت خويش نيفزايد، در مراحل مختلف دچار تزلزل و عقب‏گرد مي‏شود.

براي حصول معرفت و به ياد خدا بودن، برنامه‏هاي زير مي‏تواند مفيد باشد:
1ـ اختصاص دادن دقايقي در شبانه روز به تفكر درباره خويشتن و مراقبت از نفس خود و بررسي اعمال و حسابرسي آن؛
2ـ برنامه منظم براي تلاوت قرآن همراه با تدبر در آيات و مفاهيم آن؛
3ـ شركت در مجالس وعظ و نصيحت؛
4ـ هم نشيني با اهل طاعت و پرهيز از اهل معصيت؛
5ـ سحر خيزي و خواندن نماز شب و نوافل؛
6ـ پرهيز از پرخوري و پرخوابي؛
7ـ خواندن كتاب‏هاي موعظه و نصيحت و اخبار و روايات رسيده از معصومين (ع) مانند: نهج البلاغه، تحف العقول، معراج السعادة و ...؛
8ـ دعا به درگاه خداوند و استمداد .
http://ostazona.blogfa.com/
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 12:13 |
اسلام سبز - وبلاگ جهل مرکب

 

اسلام سبز  

ثابت قدم :  مطلب اسلام سبز را در وبلاگ جهل مرکب با آدرس

زیرمطا لعه کنید.

http://www.jahlemorakkab.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 12:1 |
یک سئوال و پاسخ. سایت استاذنا
 
نویسنده: استاذنا
 
جمعه 24 مهر1388 ساعت: 23:10
 
خسته شدم، شکست بدی خوردم، زمین خوردم، می خواستم از حاج آقا بپرسین کسی
 
 با دعا نوشتن و جادو عشق آدمو از آدم جدا می کنه و میگیره عاقبتش چی می شه؟ من
 
که اینطوری شدم و عشقمو با جادو ازم گرفتن چه کنم؟ راستش اول به این دعا نوشتن
 
 اعتقادی نداشتم اما حالا به عینه دیدم که نامزدم چطور از این رو به اون رو شد تو رو
 
خدا یه راهی بهم بگین دارم دق می کنم. ... البته ببخشید ولی باور کنید دیگه امیدی
 
به زندگی ندارم.


جواب این سوال را در قسمت نظرات آخرین پست "استاذنا" ببینید.
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 23:31 |
بسم الله .... وبلاگ ایران قهرمان
   

                        

 

                                       

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 9:14 |
شهید آیت الله غفاری .... سایت استاذنا
 
نویسنده: استاذنا
 
سه شنبه 14 مهر1388 ساعت: 20:21
 
در يكي از نشريات آمده است: "... صريح‏گويي (شهید آيت الله شيخ حسين غفاري)
 
 سبب شد كه رژيم تصميم قطعي بر شهيد كردن ايشان گرفت و ايشان را تحت شكنجه‏هاي
 
مختلف و كشنده قرار دادند، مثل داغ كردن پا در روغن، كشيدن ناخن‏ها، شكستن دنده‏ها،
 
مته گذاشتن بر استخوان‏هاي بدن، سوراخ كردن جمجمه‏ها و...". (هفته نامه امين، 1382/10/
 
7 سال اول، شماره 6، ص 5)
 
 
حالا فکر می کنید وظیفه ی ما در قبال این همه ایثار و فداکاری و این قدر خونهایی که برای
 
آبیاری این انقلاب ریخته شده چیه؟
 
ثابت قدم : باتشکر ازسایت استاذنا ومطالب مورد استفاده این سایت که  درسایت ماهم می آید
 
باید عرض کنیم که  درسبعیت رژیم پهلوی  هیچ گونه تردید ی وجود ندارد لکن تذکر چند
 
نکته لازم است.
 
۱- بطورکلی در حکومتهای اسلامی واقعی مانند حکومت مولا علی (ع) زندانی
 
سیاسی وجود نداشته است وهیچکس را بجرم سخن گفتن ونشرعقاید به زندان
 
نمی انداختند.
 
۲-  آن چه امروز درمورد حکومت پهلوی گفته می شود ضمن درست بودن
 
قسمت های زیادی ازآن گاهی جنبه غلو پیدامی کند . مثلا همین که  آیت الله
 
غفاری بیماربوده اند وبه ایشان توجه نشده است خود نوعی شکنجه است
 
وفوت ایشان هم باحتمال بهمین دلیل بوده است وبهمین دلیل زندانی بودن  آقایان
 
حجاریان و بهزاد نبوی هم محکوم است باتوجه به این که آقایان حجاریان
 
ونبوی ازخادمان رژیم هم  بوده اند.
 
۳- همین  طور است درمورد شهدای انقلاب درزمان انقلاب که تعداد
 
هزاران نفر می آید لکن باید از شهدا عکس و مشخصات بجا مانده
 
باشد که حداقل ما به آن ( البته با آن سطح وسیع ) نرسیده ایم .
 
۴- نوع جرم هم فرق می کند مثلا درزمان شاه سران انقلاب وفعالان
 
را ضدانقلاب شاه و رژیم می دانستند و البته آنها هم مستقیما
 
شاه رامورد حمله قرارمی دادند . لکن امروز امکان دارد بخاطر
 
نوشتن یک مطلب و شرکت دریک راه پیمائی مسالمت آمیز وحتی
 
حضور دربهشت زهرابرای فاتحه هم موردحمله قرارگیرند.
 
۵- ماکشوری هستیم که مردم انقلاب کرده اند برای این که
 
به آزادی برسندو قانون اساسی فصل الخطاب است که متاسفانه
 
به آن عمل  نمی شود.
 
البته نکات مبهم وناگفته دیگری هم وجود داردکه روشن نشده ویا
 
فعلا جای یاد آوری نیست .
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 21:19 |
رمزموفقیت ... سایت استاذنا
 

رمز موفقيت در زندگي:

1ـ اراده و خواست انسان
2- ذوق و استعدادهاي طبيعي
از اديسون پرسيدند: چرا اغلب جوانان موفق نيستند؟ گفت: براي اين كه راه خود را نمي شناسند و در جاده ديگري گام بر مي دارند.
3ـ ايمان به هدف و اعتماد به نفس
4ـ كار و تلاش
نابرده رنج گنج ميسّر نمي شود ***مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
قرآن كريم مي‌فرمايد: "ليس للاءنسان إلاّ ما سعي؛[ نجم (53) آيه 39] براي انسان بهره و نصيبي جز سعي و كوشش او نيست".
پيامبر اكرم(ص) فرمود: "آرميدن در آغوش تنبلي و گذران عمر به بطالت، دوري جستن از خوشبختي و سعادت است".
بزرگمهر مي‌گويد: بايد لب فرو بست، بازو گشود و كار كرد و دم نزد و يقين نمود كه كليد طلايي كاميابي، كار و كوشش است.
5ـ ثبات قدم، صبوري و اميدواري
علي (ع) مي‌فرمايد: "صبر و شكيبايي، كليد كاميابي و موفقيت است".
علي (ع) مي فرمايد: لا يعدم الصبور الظفر، و ان طال به الزمان؛بيروزي و موفقيت از انسان صبور و شکيبا جدا نشدني است، اگر چه زمان زيادي بر او بگذرد، (نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، کلمات قصار ش 145)
رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود ***رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود
6ـ آگاهي و شناخت
7ـ برنامه ريزي يا داشتن نظم و انظباط
اميرالمؤمنين(ع): اوصيکما بتقوي الله و نظم امرکم.[نهج البلاغه، وصيت حضرت به امام حسن (ع) و امام حسين (ع) نامه شماره 47]
8 - همت بلند نقشه بزرگ و قدمهاي کوچک
همت بلند دار كه مردان روزگار***از همت بلند به جايي رسيده اند
9ـ توجه به نبوغ هاي زود رس و ديررس:
10ـ نهراسيدن از شكست ها
قرآن مي‌فرمايد: "إنّ مع العسر يسراً"؛[انشراح (94) آيه 5 و 6] اين آيه دوبار پشت سر هم تكرار شده است. دقت كنيد: نفرمود: بعد از دوران عسر و سختي،‌ روزگار رفاه و آسايش مي آيد، بلكه فرمود: اصلاً موفقيت، رفاه و آسايش، درون سختي ها و مشكلات قرار دارد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 20:0 |
دردواره - دکترفضل الله صلواتی
                                                       
                                                              دردواره
 

خوش درخشيد ولي...

فضل‌الله صلواتي

با حضور مهندس ميرحسين موسوي درانتخابات رياست‌جمهوري دوره دهم،شوروشوق فوق‌العاده‌اي در مردم ايران پديد آمد. اكثريت مردم احساس كردند كه تحّولي در قواي اجرايي كشور ايجاد مي‌شود. خشونت‌ها و بداخلاقي‌ها و برخي انحصارگرايي‌ها به وحدت و مودت و همكاري همه جناح‌ها تبديل مي‌شود. اوضاع اجرايي كشور از مسير نظامي‌گري و خشونت به صلح وصفا روي مي‌آورد و سروسامان پيدا مي‌كند. ستادهاي اجرايي و مردمي انتخابات مهندس موسوي با تلاش بسيار، سخنراني‌ها، نشست‌ها، رايزني‌ها، مردم ناراضي از تورم و گراني و خشونت را راضي كردند كه به صحنه بيايند و نويد آينده بهتري دادند. چه بسيار مصاحبه‌ها و جلساتي كه با جوانان دراقشار مختلف داشتند. در ستاد مردمي اصفهان هر روز گروهي از جوان‌ها را دعوت و با پاسخ مستدل به سؤال‌هاي آنها، آنان را آماده مي‌كردند كه محور باشند و ديگران را به صحنه انتخابات بكشانند. راستي جوان‌ها در همه شهرها چه شوري آفريدند و چه نشاطي در رابطه با انتخابات دوره دهم رياست‌‌جمهوري پديد آوردند.براي امثال من تعجب‌آور بود كه با آمدن آقاي مهندس موسوي به اصفهان جوان‌هاي بسياري در فرودگاه به استقبال ايشان آمده و با نشانه‌ها و نوارهاي سبز مقدم ايشان را گرامي مي‌داشتند،‌سكوت بيست‌‌ساله ايشان باعث نشده بود كه جوان‌ها به ايشان گرايش نداشته و خدمات فوق‌العاده ايشان را به ملت و به جبهه‌ها و به رزمندگان اسلام، فراموش كرده باشند. در مراكزي كه حضور پيدا مي‌كردند مثل گلزار شهداي شهر، منزل علماي اسلام و در مسجد بزرگ سيد اصفهان، بيش از همه، جوان‌هاي شهر را مي‌ديديم كه با ايمان و اميد به صحنه آمده بودند و فرياد شادي برمي‌آوردندوازآينده بهتر كشور دم می‌زدند. جوان‌ها خوب مي‌فهميدند و پيشاپيش رهبران فكري جامعه حركت مي‌كردند. آنها نياز آينده جامعه را بهتر تشخيص مي‌دادند.در هفته تبليغات، شهرها پر از شور و نشاط بود، تا ساعت‌ها پس از نيمه‌شب صداي آزاديخواهي و دموكراسی ‌طلبی و عدالت‌جويي از همه‌جا شنيده مي‌شد و امثال ما كه جواني و عمر و مال و زندگي و فرزندان را روي انقلاب گذاشته‌ بوديم و در مراحل پاياني عمر قرار داريم،‌ جاي شعف و آرامش داشت كه نتيجه تلاش‌هاي پنجاه و شصت ساله خود را در شعارهاي آگاهي‌بخش مردم مي‌ديديم، احساس مي‌كرديم كه درخت انقلاب دارد به ثمر مي‌نشيند و آگاهي همگاني مي‌شود، اگر برخي پيروزي سال ۵۷ را زودهنگام مي‌دانستند امروز نتيجه همان موفقيت بهمن سال ۵۷ شكوفان مي‌شد و خلق ايران يكپارچه شعار عدالت و آزادي سر مي‌دادند و اين زمان با اين‌كه امام خميني(ره) در بين مردم حضور نداشتند،

مردم خود خميني‌گونه عمل مي‌كردند و هركسي براي خود يك خميني كوچك شده بود كه مي‌خواست اعتبار و اقتدار پيشين ايران تجديد شودوملت ايران سربلند و سرافراز در بين ملت‌هاي جهان استوار بماند. باشد كه فقر، بيكاري، افسردگي، اعتياد، فساد و گراني از ايران رخت بربندد و كشور رو به آباداني گذارد.مديران لايق و بااخلاص و باايمان بر سر كار آينده و با تخصص و آگاهي به مسائل داخلي و جهاني، مشكلات مملكت را برطرف كنند،‌ مردم كار و شغل مي‌خواهند، صدقه و وام موقت و هدايايي بر در خانه‌ها به چه دردي مي‌خورد و كدام مشكل را حل مي‌كند؟مسائل مملكت زيربنايي است، مردهاي كارديده و توانمند و ايران‌دوست و رئيس‌‌جمهور مقتدری و با ايمان مي‌خواهد،‌ نه بازوي اجرايي و مدير دست چندم. ايران كسي را مي‌خواهد كه چرخ‌هاي فرسوده مملكت را همگام با دنياي روز به حركت درآورد. ما كه دم از برابري و همراهي با ژاپن و آلمان مي‌زديم، امروز حتي از تركيه و كره‌جنوبي هم عقب افتاده‌ايم و در رديف عراق و افغانستان اشغال‌شده قرار گرفته‌ايم و ما آن تحول را مي‌خواستيم و مگر نبايد كشور انقلابي در اقتصاد و سياست و فناوري و تلاش هم سرآمد باشد؟چرا بايد جوانان دنبال هجرت از وطن خودشان باشند؟ چرا بيكاري؟ چرا اعتياد؟ چرا فساد؟ چرا طلاق؟ چرا زندگي زير خط فقر؟ چرا نهادينه‌شدن صدقات؟ چرا بي‌تفاوتي و بي‌هويتي؟ چرا بي‌ايماني؟ چرا عدم اعتماد به حكومت؟ چرا گراني كمرشكن؟ چرا بالارفتن آمار قتل و غارت و هتك ناموس؟ چرا پرشدن زندان‌ها؟ چرا بسته‌شدن كارخانه‌ها؟ چرا متوقف‌شدن برخي از كارهاي عمراني؟ چرا پليسي‌شدن جامعه؟ چرا برخوردهاي خشن با مردم؟ چرا جلوگيري از اجتماعات؟ چرا شكسته‌شدن حرمت‌ها؟ چرا گرفتن؟ ‌چرا بستن؟ چرا زندان؟ چرا كشتن و زدن؟ و هزار چراي ديگر.

 عشقبازان، يار اگر اغيار شد تكليف چيست؟

                                         گر طبيب ملتي بيمار شد، تكليف چيست؟

 مردم مي‌خواستند به پيشوايانشان، ‌به علمايشان، به رياست‌جمهورشان اعتماد كامل داشته باشند و شخص دوم مملكت و با اختيارات كامل براساس قانون‌اساسي باشد و مردم را از خود بدانند و خود را از آنها، جدايي احساس نكنند، اصلاً‌ فكر نكنند كه در رأي‌ها خللي ايجاد شده، چطور شد كه جمعي كثير از مردم اعتمادشان را از حاكميت از دست داده‌اند؟ در اين صورت ديگر سنگ روي سنگ بند نمي‌شود، بالاخره همه نامزدهاي شوراها و رياست‌ها موافق و مخالف دارند. خواهي نخواهي طرفداران شكست‌خورده‌ها عصباني مي‌شوند. در فوتبال بايد به داورها اعتماد داشته باشند. در قرعه‌كشي بانك‌ها، فروشگاه‌ها و سربازي‌ها، همه بايد مجريان را قبول داشته باشند. اعتماد را كه نمي‌شود با چوب و چماق القاء كرد، با اجبار كه نمي‌شود به مردمي گفت كه  ما را قبول داشته باشيد. هر چه ما مي‌گوييم وحي منزل است و چون و چرا ندارد و به قول ناصرالدين‌شاه ،رعيت، هم مجبور است آن را قبول كند و اگر اعتراضي كرد با يد با چماق بر سر او كوبيد.

وقتي اعتمادسازي نشده باشد، هر دو طرف تا آخرين لحظه ناظر بر شمارش آرا نباشند، وقتي مجريان فقط از يك جناح باشند، وقتي شوراي‌نگهبان يك‌ طرفه صلاحيت‌ها را تأييد و يا رد ‌كند، وقتي بعضي از اعضاي شوراي‌نگهبان موضع‌گيري مي‌كنند، وقتي رسانه‌هاي دولتي روي يك كانديدا بزرگنمايي مي‌كنند و جلوه‌گري دارند. وقتي جمعي جوان ساده‌انديش و بي‌اطلاع را با القائاتي كه فلان‌كس بد است و فاسق است و مي‌خواهد بي‌حجابي را ترويج كند و جلوي دخترها و زن‌های بدحجاب  را باز بگذارد و دروغ‌ها و دغل‌هاي ديگر را اشاعه ‌دهند و پوسترها و عكس‌هاي رقيبان را پاره كنند، آن وقت چه كسي انتظار دارد كه مردم به انتخابات و به مجريان آن اعتماد داشته باشند؟

اگر نظارت بين‌المللي هم بر شمارش آرا مي‌شد چه مي‌شد؟ مگر وقتي داوران بين‌المللي و خارجي فوتبال و يا واليبال ما را داوري مي‌كنند، اهانت به ماست؟ وقتي با قضاوت آنها برنده مي‌شويم، خوشحاليم، افتخار هم مي‌كنيم. پس وقتي مردم در روزنامه‌ها و يا احزاب در اطلاعيه‌هايشان مي‌آورند كه ما نظارت يك جناح خاص را و يا تأييد صلاحيت‌ها را و يا نظارت استصوابي را قبول نداريم با چماق كه نمي‌شود به آنها قبولاند.

 

بگذار سازمان ملل و افكار جهاني هم به صحّت عمل ما پي ببرند و همه دنيا بفهمند كه در حاكميت ايران دروغ، تقلّب، تخلّف، تبعيض و بي‌عدالتي وجود ندارد و آيا اين ، در جهان امروزافتخاري براي جمهوري اسلامي ايران نيست؟ ايرانيان دوست مي‌دارند كه رئيس‌جمهوري مقتدر با رأي شفاف و بدون مسئله و ايراد، داشته باشند، همه ما آرزو داشتيم كه در ايران و جهان مشروعيّت نظام ما زير سؤال نرود و بر اعتبارمان افزوده گردد. مردم مي‌خواستند رئيس‌جمهورشان با رأي بالا اعتبار و توانمندي و سربلندي در جهان مطرح باشد و با 85درصد رأي سرمان را در ميان مردم دنيا بالا نگاه داريم، نه آن‌كه نتيجه برعكس باشد.

انتخابات در روز جمعه ۲۲/۳/۸۸ برگزار شد و چه بسيار كه در برخي حوزه‌ها تعرفه كم آمد و چه بسيار كه تبليغاتي مي‌شد و چه بسيار كه مردم پشت درها ماندند. اينها خيلي اهميّت نداشت، چون ممكن بود زيانش براي همه نامزدها باشد.

طرفداران آقاي مهندس موسوي براساس نظرسنجي‌هايي كه انجام شده بود و تبليغاتي كه مي‌كردند خود را برنده انتخابات به حساب مي‌آوردند. پس از آن‌كه نتيجه آرا اعلام شد و فاصله اول و دومي زياد بود و دو نفر ديگر در حد غيرانتظاري رأي پاييني داشتند،‌ آنها که رأيشان به قول خودشان خوانده نشده بود، سخت اعتراض داشتند. نمي‌توانستند صحت ‌آرا و صحّت انتخابات را بپذيرند.آنهابراساس ظواهر و احصائيه‌‌هاي سرانگشتي نمي‌توانستند اين نتيجه را باور داشته باشند. در دوره نهم هم شخصيت‌ سياسي و مورد اعتمادي مثل آيت‌الله هاشمي رفسنجاني اين اعلام رأي‌ها را نپذيرفته و اخلال‌كنندگان در آن را به خدا واگذار كردند و حجت‌الاسلام كروبي هم آن نتايج را غيرواقعي اعلام كردند، وقتي سردمداران سياسي كشور نظرشان مثبت نباشد، مردم كوچه و بازار چه تكليفي دارند؟ بالاخره عده‌اي كه به نظر خودشان و جوّ زمان، خود را پيروز انتخابات مي‌دانستند ناراضي بودند. به صورتي‌ بايد كشور را مديريت كرد و مانع ايجاد بحران شد. بايد ظواهر را طوري نشان داد كه كارها درست بوده است. نمايندگان كانديداها بايد امضايشان پاي صورت جلسات باشد و نسخه‌اي از شمارش آراي هر صندوق را كه تأييد كرده بودند به آنها داده مي‌شد تا به ستادهايشان ببرند تا جلوي هرگونه اعتراضي گرفته شود.

در شرايط فعلي كشور، مردم به بسياري از مجريان و عملكردها و به صداوسيما و به آدم‌هاي حكومتي اعتماد و اطمينان ندارند. مراجع، روشنفكران، دانشگاهيان غيروابسته و بسيجي بايد برايشان ثابت شود كه در رأي‌گيري‌ها مشكلي وجود نداشته است، بالاخره موجب ايجاد اعتراض و بحران مي‌شود و بايد طبق قانون اجازه داده مي‌شد اعتراض كنند، راهپيمايي كنند، حرفشان را به گوش مسئولين برسانند، تهديد و اجازه حركت ندادن و كتك‌زدن موجب عكس‌العمل بدتر مي‌شود. خشونت، خشونت را به دنبال مي‌آورد. امروز اگر نبود، دو روز ديگر شود، با چوب و چماق و زنجير و بي‌سيم كه نمي‌شود جلوي بحران را گرفت، اينها مردم را عصباني‌تر مي‌كند، آتش‌ها به زير خاكستر مي‌رود، صداها را به چيزهايي ديگر تبديل مي‌كند!

كشورهاي خارج و رسانه‌ها‌يشان هميشه و براي همه كشورها خط و نشان مي‌كشند و شعار مي‌دهند. در زمان شاه كه انقلابيون و مجاهدان از خارج الهام نگرفتند، عملكرد عمّال شاه باعث پيدايش گروه‌هاي منسجم و تندرو شد و بالاخره جامعه به حركت درآمد، معاندين و مخالفين پيوسته ملامت و مسخره مي‌كنند كه خوب براي رأي‌دادن رفتيد و دستمزدتان را گرفتيد، پاداشتان باتوم بود و توسري و زندان و در سالن كنفرانس نشستن و سخنراني نماينده دادستان، مطالب احتمالاً محكمه‌پسند! نشاندندتان و با لباس زنداني و عكستان را در همه جا نشان دادند ،كه اي مردم روي زمين، اينها كساني هستند كه معتقد به نظام حاكمشان بودند. در رأي‌گيري منتخبين شوراي‌نگهبانشان شركت كردند، از مقررات وضع شده تمكين كردند و چون اعتراض كردند، گرفتيم و  زديم و كشتيم و شكنجه‌ها كرديم و اكنون هم به تماشايشان گذاشته‌ايم و وابسته به راديوها و ماهواره‌هايشان كرديم و جرمشان اين بوده كه با تلفن همراهشان عكس مي‌انداخته‌اند... .

ما به وزير و وكيل و فعّال سياسي و سردمداران احزاب موافق هم رحم نمي‌كنيم. همه را به زندان كهريزك مي‌اندازيم تا هر بلايي را به نام اسلام و مسلماني و حكومت عدالت علي(ع) بر سر آنها بياورند! و بعد سر بلند در سالن نمايش بنشانيمشان!

آقايان ابطحي و عطريان‌فر را هم بياوريم كه بگويند نظام خوب بوده و ارادت به رهبري داريم و تقلّب نشده و مقامات سياسي مورد تأييد و پشتوانه‌هاي انقلاب و امام(ره) مثل هاشمي رفسنجاني، ناطق نوري، ميرحسين موسوي، مهدي كروبي و... خوب نبوده‌اند و چنين و چنان كرده‌اند و اگر يك چوب بار ديگر به بارشيشه زده شود، ديگر چيزي باقي نمي‌ماند!

اين آقايان كه با شهامت تغيير موضع داده‌اند، چه حرفي براي گفتن داشتند؟ مگر تمام چهل ميليوني كه رأي دادند غير از اين معتقد بوده‌اند؟ و یا بر خلاف نظام ايران به آ‌قاي اوباما رأي داده‌اند؟ به سه نفر از محبوب‌ترين ياران امام خميني(ره) ميرحسين موسوي، مهدي كروبي و محسن رضايي كه شوراي‌‌نگهبان از ميان هزاران نفر، آنها را تأييد صلاحيت كرده، رأي داده‌اند، چرا مخالقان به اينها بد مي‌گويند و اهانت مي‌كنند و مورد نفرت قرارشان مي‌‌دهند؟ آيا كسي اينها را تابع نظام و ولايت ‌فقيه نمي‌داند؟ در هر رده و در هر نهادي كه باشند، من هر چه انديشيدم متوجه نشدم كه در چند روز زندان امثال اين بزرگواران چگونه همه صندوق‌ها را شمارش كردند و شناسنامه‌ها را با برگ آرا، تطبيق دادند كه متوجه شدند الحمدلله تقلبي وجود نداشته است، ما هم كه در زندان نبودیم،‌ بزرگاني توجيهمان نكرده بودند، بر همين روش بوديم، ديگر زندان نمي‌خواست كه باشجاعت بيرون بياييم و بگوييم هاشمي و يا خاتمي و يا كروبي و يا موسوي بد هستند. ماهواره‌هاي بيگانه هم كه ا ين حرف‌ها را داشتند. پس كجاي اين كار شهامت و شجاعت و اعمال قدرت بود؟ از دوران‌هاي زندان‌هاي شاه شنيده بودم كه در زندان خروس هم تخم مي‌گذارد، ولي نشنيده بودم كه آمار هم اصلاح مي‌شود و عددهاي صحيح هم پهلوي هم قر ار مي‌گيرند، جل‌الخالق.

آن آقاي محترم ديگر، كارمند ساده و بومي سفارت، چگونه توانسته در پست حروفچيني يا تحويل تقاضانامه‌ها متوجه شده كه سياست سفير انگليس چه بوده و در خيابان چه مي‌‌كرده و عكس‌ را براي آنجا مي‌خواسته؟ من روي علم غيب براي غير خدا، مسئله داشتم، ولي با اين اعترافات متوجه شدم كه وقتي كارمند ساده‌اي علم غيب دارد، چگونه بالاتری‌ها و از ما بهترون ندارند؟

من شهامت اين آقايان بزرگوار و دوستان خود را مي‌ستايم كه در تحوّل زندان تازه به برنامه چهل ميليون رأي‌دهنده دوره دهم رياست‌‌جمهوري رسيده‌اند.

براي من كه از همه‌جا بي‌خبرم و به خاطر بيماري دوماهي مي‌شود كه نه روزنامه‌اي را با دقت خوانده‌ام و نه به تلويزيون با دقت توجه كرده‌ام، ماهواره هم كه ندارم، ولي جسته و گريخته از نگاه سطحي به اخبار تازه، متوجه شده‌ام نه‌تنها در انرژي هسته‌اي و موشك‌هاي آن‌چناني، چيزي از  غربي‌ها كم نداريم، بلكه در داشتن زندان‌هاي گوانتامو و ابوغريب هم چيزي از آن پدرسوخته‌ها كم نداريم، با سربلندي و افتخار بايد بگوييم  ما هم زندان كهريزك را داشته‌ايم و معلوم نيست كجاهاي ديگر را. كه هنوز گندش درنيامده و پيش از آن‌كه رهبري دستور بستن آن را بدهند و بخواهند مسئولانش را محاكمه كنند،‌ همچنان به كار خود ادامه مي‌دهند.

جناب وزير كشور و وزير امور قضايي و فرماندهان پليس هم هنوز سفت و محكم سر جاي خود نشسته‌اند و در اثر قصور خود محاكمه نشده‌اند. متأسفانه هنوز سر كار هستند!

حضرت آيت‌الله هاشمي شاهرودي، ويرانه‌اي را به گفته خودشان به‌عنوان قوه‌قضائيه تحويل گرفتند، ولي با كارنامه زندان كهريزك و شايد زندان حصارك و شايد زندان اوين... و حمله به مردم و دانشجويان و مناطق مسكوني و محاكمه بي‌حساب و كتاب افراد سياسي و روزنامه‌نگاران ، دوره ده‌ساله خود را با موفقيت تمام كردند! و انشا‌الله كه در خط مرجعيّت قرار مي‌گيرند!

آقاي هاشمي شاهرودي، آقاي محسني اژه‌اي، آقاي محسن رضايي،‌ آقاي رحيم صفوي و فرماندهان محترم نيروهاي انتظامي هنوز براي مردم معلوم نكرده‌اند كه اين پديده لباس شخصي‌ها و ضرب و جرح مردم و حمله به خوابگاه‌ دانشگاه و فلج‌كردن و كشتن مردم و... چيست؟‌ اينها چه موجوداتي هستند؟ از كجا آمده‌اند؟ چرا دشمن قسم‌خورده مردمند؟ چرا با رأي‌ داده‌ها و تمكين‌كنندگان از نظام برخورد خشن مي‌كنند و تا اين حد با آنها بد هستند و از آنان متنفرند؟ در صورتي‌كه مخالفان نظام و همان دوستداران و مريدان ماهواره‌ها آزاد و سرخوش بوده و به ريش امثال من مي‌خندند و در پيام تلفني بدون شماره اعلام مي‌كنند كه: چشمتان كور...!

آيا حكومت ،عرضه جمع‌كردن اين عناصر را از سطح جامعه ندارد و مي‌خواهد كه آنها باشند؟ در صورتي‌كه نظام مي‌توانست با مديريت صحيح و دوستي و صميميت چهل ميليون رأي‌دهنده نظام را براي خود نگاه دارد و با سربلندي حكومت كند. در صورتي‌كه همه مردم را رها كرد و لباس‌شخصي‌هاي باتوم به دست را براي خود نگاه داشت، من كه از پشت پرده خبر ندارم، شايد اينها براي حكومت مفيدتر از توده مردمند و چهل ميليون‌ رأي‌دهنده.

شايد اگر روح‌‌الاميني در اين بحران و اين اوضاع بلبشو شهيد نمي‌شد، مردم به وجود زندان كهريزك هم پي نمي‌بردند، من كه تا اين زمان اسم آن را نشنيده بودم و از حكومت  هم انتظار نداشتم و متأسفم كه براي مردم خوب شهرك كهريزك چه سابقه تاريخي باقي ماند؟ كاش دانشگاه، پژوهشگاه، مركز فناوري و تكنولوژي، حوزه علميّه، كارخانه بزرگ توليد رايانه و... به‌نام كهريزك بر سر زبان‌ها مي‌افتاد.
آقاياني كه فرصت‌ها را به دست آورده‌اند از انقلابي مخملي مي‌گويند و اين بهانه‌اي شده براي فشار بر اقشار آگاه جامعه، خدا نكند كه شما با يك خارجي سلام و عليكي كرده باشيد و يا آنتن ماهواره داشته باشيد و يا با تلفني با خارج صحبت كرده باشيد كه شما هم جزو باند مخملي‌ها خواهيد بود.

اينها در داخل مخالفي و دشمني نتوانستند جور كنند، نام مخملي را انتخاب كردند كه شايد بتوانند بقيه مخالفانشان را بگيرند وگرنه كدام مخمل و كدام كرباس و كدام متقال؟

اوايل انقلاب كه رئيس‌ جايي بودم، گاردي داشتم كه وقتي مي‌آمد، زير و روي صندلي‌ها و ميزها و كاغذها را بازديد مي‌كرد، به او مي‌گفتم دنبال چه مي‌گردي؟ مي‌گفت: دنبال تروريست‌ها. مي‌گفتم: من گشته‌ام چيزي و کسی نبوده است؟ مي‌گفت:‌ اگر نبوده و يا نباشد فلسفه وجودي من در اينجا براي چيست؟ بالاخره من هم بايد كاري داشته باشم و حقوقي بگيرم.

وقتي بهزاد نبوي و محسن ميردامادي و مصطفي تاج‌زاده و... انقلاب مخملي باشند. آقايان  هاشمي رفسنجاني و مهدي كروبي و سيدمحمد خاتمي و ميرحسين موسوي و ناطق نوري با آن همه سوابق انقلابي و دوستي با امام، خودي نباشند، ديگر چه كسي را داريم؟ وقتي دزدي را تعقيب مي‌كنند خود دزد هم فرياد مي‌زند كه آي دزد و ديگر قضايا... .

گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد

                                                                  واي اگر از پس امروز بود فردايي

وقتي مراجع تقليد، انقلابيّون بزرگ و دلسوزان واقعي انقلاب كنار گذاشته شوند، جا براي تهمت‌زن‌ها، چماقدارها، لباس‌شخصي‌هاي بي‌هويت، افراد بي‌اعتماد به خدا و پيامبر و قيامت باز مي‌شود و هر كاري كه خواستند انجام مي‌دهند، ديگران هم به قول خودشان براي حفظ نظام يا ساكت هستند و يا مجبورند تأييدشان كنند و بگويند زدن‌ها، كشتن‌ها و زندان‌‌ها هم براي حفظ نظام بوده است!

          گوئيا باور نمي‌دارند روز داوري           كاين همه قلب و دغل در كار داور مي‌كنند

قرار بود ما با حكومتمان همه دنيا را اداره كنيم، عدل را تعميم دهيم، انقلاب را صادر كنيم، دنيايي را از عدل و داد پر سازيم، افسوس كه در انجام يك انتخابات ساده مانده‌‌ايم و نمي‌توانيم مردم خودمان را هم قانع كنيم و بچه‌هاي خودمان را مي‌زنيم و زندان مي‌كنيم و گناهش را به گردن خارجي‌ها مي‌اندازيم و همه مردم جهان را دشمن جاني خود مي‌دانيم و مثل داستان آن مردي كه گوساله‌اش خرابكاري مي‌كرد، گاوي را كه در خانه بسته بود به باد كتك مي‌گرفت كه علت وجودي آن گوساله تو بوده‌اي!

با اين برخوردها، با اين اهانت‌ها، با اين تحقيرها، با اين زندان‌ها، خويشتن را به بحران مي‌كشانيم. شما فكر مي‌كنيد راهمان درست است؟ مگر شاه هم همين‌طور نمي‌انديشيد؟ عقب‌مانده‌هاي از كاروان قدرت و ثروت هم براي بودن و يا تأمين آينده‌شان شعار مي‌دهند كه ‌آقا  بگيريد و ببنديد، با مخالفان شديداً برخورد كنيد، معترضان به انتخابات مجرمند، گناهكارند، بايد محاكمه شوند و... ثم ماذا.

بوي گندي كايد از مرداب، از مردارها    

                                                     گر برون ازطبله عطارشد، تكليف چيست؟

 دلسوزان انقلاب، پيروان امام(ع) پايه‌گذاران انقلاب، سيلي‌‌خوردگان زمان شاه، دلشان براي ايران و انقلاب مي‌سوزد. از جان گذشته،‌ نامه‌ها مي‌نويسند، تذكراتي مي‌دهند، انقلاب را از دست صاحبان اصليش بيرون كشيده‌اند و به جواناني نوخاسته داده‌اند كه از گذشته‌ها خبر ندارند، مفهوم انقلاب را متوجه نشده‌اند، براي مقابله با مردم و ضرب و جرح آنها تربيت شده‌اند، كروبي و نوري ، دلشان مي‌سوزد كه فريادشان را با صميميّت در نامه‌هايي منعكس مي‌كنند، براي فرصت‌طلبان انقلاب و ميوه‌چين‌ها چه فرقي مي‌كند كه درزندان چه بر سر جوان‌ها بياورند؟ امثال كرّوبي هستند كه آتش مي‌گيرند. آتش بگير تا كه بداني چه مي‌كشم، تازه به دوران رسيده‌ها به كرّوبي ايراد مي‌گيرند كه چرا به گفتن درد پرداخته‌اي و خوراك به راديوها داده‌اي و نگذاشته‌اي تا كشور يك‌باره نابود شود. هاشمي رفسنجاني، كروبي، موسوي، خاتمي، عبدالله نوري و... اينها در حكم مادرند و دلسوز فرزندشان مي‌باشند، نه آنها كه همراه بادند و با سيل حركت مي‌كنند.

خوراك راديوهاي خارجي را كتك‌زدن مردم و رهاشدن لباس‌شخصي‌هاي وابسته در جامعه، باتوم به دست‌ها، هفت‌ تيربندها و برخی دادگاه‌ها و دستگيري فرزندان مردم ،تأمين مي‌كند، آنهايي كه بر سر مردم مي‌كوبند و آنها كه از درد ناله مي‌كنند آنها عامل انتقاد هر انساني هستند.

امثال آقاي كروبي، نوري و ديگران نگران اسلام، انقلاب، روحانيت و عقايد مردم هستند نمي‌توانند تحمّل كنند كه گروهي بي‌هويت و بي‌ريشه به جان مردم بيفتند و همه‌چيز را بكوبند و غارت كنند، با باتوم و سرنيزه كه نمي‌شود صحت رأي‌ها را ثابت كرد، حكومت بايد مردم را قانع كند كه رأي‌ها درست شمرده شده و موافق و مخالف، آن را تأييد كرده‌اند. در هر كشوري وجود زنداني سياسي، مشروعيت هر نظامي را زير سؤال مي‌برد و آن را ديكتاتوري و استبدادي معرفي مي‌كند.

امروز مثل زمان ناصرالدين‌شاه كه نمي‌شود مردم را از همه‌چيز و همه‌جا بي‌خبر نگاه داشت و درِ كشور را بست. همه مردم از جوان و پير، همه‌چيز را مي‌دانند. اختناق دوران  ناصري ،مشروطيت را به‌وجود ‌آورد، حكومت  اگر مانع ارسال پيام شود، راديوها، ماهواره‌ها، اينترنت‌ها و سايت‌ها را چه مي‌كند؟ دولت چقدر فرصت دارد كه نشريه‌هاي پنهاني و شب‌نامه‌ها را جمع كند؟ آنها را كه ديگر مثل رسانه‌هاي رسمي نمي‌شود سانسور كرد. كاش نام ا سلام و مسلماني را از روي اعمال خود برمي‌داشتيم و با واژه‌هاي ديگري مردم را مي‌كوبيديم و به زندان مي‌برديم.

عجيب است كه از مردم توقع دارند كه كوتاه بيايند و بروند دنبال زندگيشان. ولي اربابان قدرت قصد كوتاه‌آمدن و عقب‌نشيني و قبول اشتباهات احتمالی خود را ندارند. همه خطاهاي خود را توجيه مي‌كنند و وقتي راه به جايي نمي‌برند، پاي خارجي‌ها را به ميان مي‌كشند، مسير اختناق و ديكتاتوري را هموار مي‌كنند.

تاكنون حاضر نشده‌اند يكي از ادعاهاي انتخاباتي را كه آ‌يا تخلّفي، اشتباهي انجام شده يا نه بپذيرند. فكر مي‌كنند چون رهبر ولي‌فقيه است، هر تفنگ به دست و هر ميزنشيني، سخنش فوق همه سخن‌هاست و حرفش حرف آخرست. آيا اين تفكر و اين راه به همان ديكتاتوري حكومتي ختم نمي‌شود؟ فكر ديكتاتوري هم به ديكتاتوري و استبداد ختم مي‌شود.

از يكي از همين آقايان پرسيدم: چرا مراكز تجمّع دراويش را خراب مي‌كنيد و آنها را پراكنده‌ مي‌سازيد؟ تا آنجا كه من خبر دارم و به برخي مجالسشان سر زده‌ام جز نمازجماعت و شعر مولوي و بيان شرح حال ائمه و مقداري گفتن: ياهو، يا حق و يا علي چيز ديگري نداشته‌اند. اصلاً در سياست هم دخالتي نكرده‌اند، مثل بعضي مسئولان يا برخی مقاله نویسها هر تهمتي كه به هركس خواسته‌اند نزده‌اند. آن شخص جواب داد: بعضي بزرگان آنها با خارجي‌ها تماس داشته‌اند و ما احساس خطر كرديم!

من تعجب مي‌كنم چرا مسئولان ما از خارجي‌ها اين‌قدر مي‌‌ترسند؟ هموطنان خود را به خاطر خارجي‌ها خانه خراب مي‌كنند و به زندان مي‌اندازند؟ مگر ما انسجام نداريم، زير پايمان سست است كه اين‌قدر وحشت داريم؟

اگر توطئه‌اي باشد فقط از طرف اسراييل ممكن است باشد و اگر خطري پيش آيد از جانب اوست. پس چرا ما همواره دشمن‌تراشي مي‌كنيم و امثال امريكا وا نگليس و فرانسه را تحريك مي‌كنيم كه عليه ما متحد شوند و نبردي بي‌امان راه بيندازند و باز هم به جنگ ناخواسته‌اي واردمان كنند؟ مثل آن‌كه مأموريت داريم با همه جهانيان غير از چند كشور در جنوب امريكاي لاتين، از دروازه جنگ وارد شويم. روزهاي آخر جنگ هشت‌ساله عراق را بايد به ياد بياوريم كه چگونه امام قدرتمندمان ، مجبور شد جام شوكران را بنوشد و جان عزيزش را بر سر اين ماجرا بگذارد. حتماً‌ قصد داريم كه با تعدادي موشك با همه دنيا بجنگيم، كه اين‌قدر بر طبل جنگ مي‌كوبيم و همه بدي‌ها و زشتي‌هاي ایران و جهان را به خارجي‌ها منتسب مي‌كنيم و همه خوبي‌ها را به خود نسبت مي‌دهيم!

من از رو در رويي‌هاي فيزيكي مردم خودمان و ايرانيان عزيزمان بيشتر نگرانم، آينده خوشي را براي اين اعمال خشونت‌ها نمي‌بينم. بالاخره رقبا هم به نظر دست‌اندركاران انتخابات رأيي داشته‌اند. آيا ديگر رأي‌دهندگان داري احترامي نيستند؟ بگذاريد لااقل مثل دوره‌هاي قبل، مردم پاي صندوق‌ها حاضر شوند و به آنها كه از پيش معلوم شده‌اند رأي بدهند، تا آنجا كه امكان دارد نبايد مردم را از دولت و نظام دور كرد.

اگر پايداران و پيشوايان انقلاب و چهره‌هاي سياسي را كه در زندان هستند كنار بگذاريم، ديگر براي ما كه مي‌ماند و چه مي‌ماند؟

بهتر نيست كه يكي پيدا شود كه اندكي فكر كند و راه‌حلي بجويد كه مردم از دولت فاصله نگیرند و نااميد نشوند و به قول خود ‌آقايان به خارجي‌ها روي نياورند.

بهزاد نبوي، محسن ميردامادي، عبدالله رمضان‌زاده، سيدمصطفي تاج‌زاده، سعيد حجاريان، محسن صفايي فراهاني، محسن امين‌زاده، علي تاجرنيا، سعيد شيركوند، شهاب‌الدين طباطبايي، محمدعلي دادخواه، علي‌اصغر خداياري، غلامرضا ظريفيان و... .

ببخش اي دوست ما را گر برون رفتيم از مسجد     

                                                           زمسجد آنچه مي‌جستيم در ميخانه پيدا شد

 آيا كسي از وزيركشور پرسيده كه چرا به معترضان اجازه راهپيمايي و تجمّع داده نشد كه منجر به درگيري گرديد؟ و چرا لباس‌شخصي‌ها و نيروي انتظامي را به جان مردم انداختند؟ چرا حمله‌كنندگان به كوي دانشگاه و مجتمع‌هاي مسكوني به دادگاه معرفي نشدند؟ چرا در شمارش و صورتجلسه صندوق‌ها اجازه حضور نمايندگان كانديداها را ندادند؟ چرا فعالان اصلاح‌طلب را كه در بالا نام برديم دستگير و زنداني كردند؟ ولي برنده‌ها به نظر آنها در ميدان وليعصر تهران جمع شدند و هر چه خواستند گفتند و معلوم نيست چرا شال سبز هم به گردن انداختند و هزاران چراي ديگر.

آيا كسي از آقاي دكتر لاريجاني سؤال كرد كه آيا ايشان با همه زندانيان كهريزك ملاقات كردند و معاينات پزشكي آنها را ديدند كه نامه و ادعاهاي حجت‌الاسلام كروبي را تكذيب كردند؟ و سؤالي كه از همه مسئولان و دست‌اندركاران كشور بايد كرد آن‌‌كه آيا خدا و قيامتي هم وجود دارد؟ و آيا روز حسابي و كتابي هم هست كه به همه كارهاي آنها رسيدگي شود؟ پس: واي اگر از پس امروز بود فردايي!

قساوت‌ها و سنگدلي‌ها و قانون‌شكني‌ها بود كه حكومت شاه را سرنگون كرد و تباهش نمود. درحالي‌كه ما دم از قانون مي‌زنيم و دائم قانون، قانون مي‌كنيم. فرمانده نيروهاي انتظامي رسماً و با كمال شهامت از پشت تلويزيون مي‌گويد: اجازه راهپيمايي و اعتراض را به كسي نمي‌دهيم. برخلاف اصول 26 و 27 قانون‌اساسي حضرت آقا اظهار وجود مي‌فرمايند. خويشتن را فوق قانون و تعيين‌كننده بر سرنوشت مردم مي‌دانند  و تهديد مي‌كنند كه چه مي‌كنيم و چه نمي‌كنيم. درحالي‌كه جوانان ما در خيابان‌ها و زندان‌ها كشته مي‌شوند، به كشته‌شدن يك دختر مصري در آلمان اعتراض مي‌كنيم كه به دست فردي شخصي از آحاد مردم كشته شده است!

 الله‌اكبر، اين همه آبروريزي و رسوايي را به كجا ببريم؟ وكيلان، روزنامه‌نگاران و خبرنگاران به زندان مي‌روند و در سالن اجتماعات نشانشان مي‌دهيم و با سربلندي مي‌خواهيم بگوييم: اي اهل عالم، ماييم كه افراد خودمان را گرفته‌ايم و اجازه اعتراض به آنها نداده‌ايم و كتكشان زده‌ايم و آنها را واداشته‌ايم كه بيايند و پشت تلويزيون از ما تمجيد كنند كه براي كشتن آقا سلطان، روح‌الاميني و.. دستمان درد نكند و بدين‌سان آبروي اسلام و انقلاب را نگه‌داشته‌ايم و برخي خطيبان دولتي هم احسنتمان كرده‌اند.

وقتي آقاي مهدي حميدي پيرمرد فرهنگي اصفهاني كه در آخر كوچه بن‌بستي درِ خانه‌اش باز بوده، عده‌اي از جوانان كه از چماق‌ها و لاي چينگ‌ها گریخته بودند به خانه او مي‌روند، مهاجمان سلم و تور، مثل آن‌كه بخواهند فلسطيني‌ها را بزنند بر سر او مي‌ريزند و مي‌زنند. به‌طوري‌كه مدت‌ها بستري مي‌شود و بعد از دو ماه هنوز يكي از انگشت‌هايش فلج است كه چرا در خانه‌ات باز بوده و عده‌اي به آن پناه برده‌اند؟

اين دوره به خاطر وجود امثال آقاي ميرحسين موسوي، پنجاه درصد مردم بيشتر شركت كردند وگرنه اتفاق ديگري نيفتاده بود و خبري نشده بود. به‌جاي تشكر از او و دوستانش و ستادهايش، همه را متهم مي‌كنند كه شما مردم را براي شورش تحريك كرده ايد.

هيچ‌وقت فكر نمي‌كرديم كه حكومتيان آن هم به نام اسلام مسلماني در برابر مردم بايستند، چه اعمال ضداخلاقي، ضداسلامي، ضدانساني انجام شود! پس از انقلاب به ياد ندارم كه به مخالفان  دولت اجازه اعتراض با راهپيمايي داده شده باشد، راهپيماياني اجازه راه رفتن دارند كه فقط در جهت سياست‌هاي حكومت و خواست‌ها و تأييد و موضع‌گيري‌هاي رؤسا باشند، مردم هيچگاه محلي از اعراب نداشته‌اند. در راهپيمايي‌هاي حكومتي مريدان و موافقان و همگامانشان شركت مي‌كنند، هرچه مي‌خواهند مي‌گويند و به نفع خواسته‌هاي دولت شعار مي‌دهند كه زنده باد كي و مرده باد كي.

و در اين بحران ديديم كه ضابطين قانون و پليس چگونه در خدمت مردم بودند و زندانبانان زندان‌ها چه بر سر فرزندان ملت آوردند و در دانشگاه‌ها چه كردند و در كوچه‌ها و خيابان‌ها چه رسوايي‌ها به بار آوردند؟ و قوه‌قضائيه هم در تأييد آنان جلسه كنفرانس و همايش ترتيب داد و روزنامه‌هاي وابسته هم و رسانه‌ها هم و گويندگان وابسته هم هرچه خواستند نوشتند و گفتند و هر كه را خواستند متهم  كردند و خارجيان را عامل اختلال و اختلاف دانستند، پنجاه‌درصد مردم كه قبلاً‌ به كسي رأيي نداده‌ بودند، اين مرتبه كه وارد گود شده بودند مايل بودند كه بدانند رأيشان چگونه شمارش شده است؟

و به راستي التزام به اسلام و رعايت كرامت انساني را چه خوب پاسداري كرديم. خبرنگاران را گرفتيم و انجمن صنفي روزنامه‌نگاران و مطبوعات را هم تعطيل كرديم، باشد كه نفسي از سينه‌اي برنيايد و قلمي برخلاف جهت دولت عليّه نچرخد. آيا بهتر نيست دست از تحقير مردممان، آن هم حاميان نظاممان برداريم، آنها را با اتهامات واهي به دادگاه‌ها نكشانيم، همه را آزاد كينم و اجازه اعتراض به مخالفان در چارچوبه نظام و قانون‌اساسي بدهيم. از آسيب‌ديدگان پس از انتخابات عذرخواهي كنيم، بيهوده پاي خارجي‌ها را به ميان نكشيم و همه ملت را جاسوس معرفي نكنيم كه:

گر حكم شود كه مست گيرند             در شهر هر آنچه هست گيرند

و با اعمال خشونت، به مردم اعلام جنگ نكنيم و بدين‌وسيله آنها را وادار نكنيم كه مقدسات را هتك كنند و همه را زير سؤال ببرند و بر در و ديوار به  هركس خواستند اهانت كنند و بايد كه اطلاعات، نيروهاي انتظامي، وابسته‌هاي به سپاهيان دست از خشونت‌گرايي بردارند و راه آشتي با مردم را بازگذارند. شايد كه ترميم اين همه توهين و تحقير و بد عمل‌ كردن را بنمايند.

ملتي كز جان به مرجع مي‌گذارد احترام       گر به هتك حرمتي ناچار شد تكليف چيست؟

به اميد دوستي‌ها و محبت‌ها و جبران خسارت‌هاي جسمي و روحي مردم و مردم‌سا لاري و آشتي با انسان‌ها.

اصفهان ـ‌ مرداد 88

ثابت قدم : دکترفضل الله صلواتی نماینده سابق مجلس شورای اسلامی هم اینک

دربیمارستان بستری است . برای ایشان دعا می کنیم . برای اطلاعات بیشتر  از

زندگی وتالیفات ایشان به وبلاگ او که در پیوندها ی ما آمده است مراجعه شود.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 15:21 |
نقش عملی مهدویت .. سایت استاذنا

نویسنده: استا ذ نا
 
پنجشنبه 11 تیر1388 ساعت: 11:33
 
سؤال:
نقش عملي مهدويت در پاسداري از اسلام چيست؟

جواب:
 
مهدويت نيز مانند ساير عقايد اسلامي نقش عملي خود را داشته و اگر تأثير آن از ساير عقايد اسلامي بيشتر نبوده كمتر نمي‎باشد مهدويّت نقش موجود اسلام را در عمل حفظ كرده است و از اين كه بر مسلمانان ياس و نااميدي مسلط شود جلوگيري مي‎كند و ضامن بقاي نقش عملي اسلام است اين نهاد اسلامي هميشه نقش اسلام را بيشتر در عمل خواهان بوده و مسلمانان را به پياده شدن نقش اساسي و كلي اسلام اميدوار ساخته و بر خلاف آنان كه نقش اسلام را پايان يافته گرفته‎اند، مهدويّت آن را هم‎چنان در آغاز كار و در بين راه مي‎داند و اسلام را بيش از آنكه دين چهارده قرن پيش باشد دين حال و آينده و قرنهاي بعد و چهارده قرن بعد هم اگر جهان ادامه يابد مي‎داند. پس نقش عملي مهدويّت در پاسداري از اسلام و نقش عملي اسلام موجود و گسترش و توسعة آن بسيار حساس و قابل توجه است و اين انديشه و عقيده‎اي است كه مسلمان را از اينكه عمر اسلام را تمام بداند و تسليم كفار و مكتبهاي الحاد و كفر شود يا جهان را از اسلام بي‎نياز بشمارد مصونيّت مي‎بخشد.
ايمان مسلمانان به اينكه اين دين بايد پيش برود و جهانگير شود و دنيا را به زير پرچم توحيد در آورد، آنها را در برابر امواج حوادث ثبات بخشيد و در مقابل دشمنان پايداري و استقامت داد، به گونه‎اي كه مسلمانان صدر اسلام گوشه‎گيري و انزوا و ترك مداخله در امور را شعار خود نساختند و اين ايمان به آينده مشوق و محرّك آنها به جهاد و تلاش بيشتر بود.
عقيدة مهدويّت محتوايش عقيده به بقاي اسلام است و اين كه، دين، مانند كوه و زمين و آسمان استوار است و در برابر حوادث پايدار. اين عقيده محتوايش اين است كه آينده براي اين دين است و آخرين ابر مرد كه خلاصة دودمان رسالت است مروج و زنده كننده آن است.
 
ثابت قدم : برای استفاده ازمطالب سایت دینی استا ذ نا ازپیوندهای ما استفاد ه شود.
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 14:33 |
مذهب فردوسی وسنائی غزنوی .. سایت استاذنا
 
اعتقادی - مذهب حکیم ابوالقاسم فردوسی و حکیم سنایی غزنوی؟

 

««« فردوسی و سنایی غزنوی دو شاعر شیعی »»»

 

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين
و صلّي الله علي سيّدنا و نبيّنا حبيب قلوبنا و طبيب نفوسنا
أبي القاسم المصطفي محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم و علي أهل بيته الطّيّبين الطّاهرين
صلاةً ترغمُ انوفَ الجاهدين الّلهمّ وفّقنا للعلم و العمل به

 

ــــــــــــــــ««»»ــــــــــــــــ

 

استاد معظم حضرت آیت الله مروی (حفظه الله تعالی) در بین درس خارج فقه به مناسبت فرمودند:

 

... یک وقتی عرض کردم بحث رؤیت الله در قیامت از آن مباحثی است که کاملاً قطب بندی تشیّع و تسنّن از آن استفاده می‌شود. [1][2]

سلاطین غزنوی شاعر پارسی‌گوی موالی بلند آوازه‌ای مثل فردوسی را با آن همه زحماتی که کشید به

حکیم ابوالقاسم فردوسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی

 

 خاطر یک شعر از همه‌ی حقوقش محروم کردند؛ یعنی وقتی فردوسی شاهنامه را به سلطان محمود تقدیم کرد سلطان محمود گفت فردوسی با این اشعارش عجم را زنده کرده است و باید یک جایزه‌ی خیلی بزرگی به او بدهم. اطرافیانش وقتی در شاهنامه گشتند به او گفتند آقای سلطان محمود غزنوی او شیعه است و از ما نیست. گفت: به چه دلیل؟ این شعر را شاهد آوردند:

 

به ببینندگــــان آفریننده را

نبینی مرنجان تو بیننده را

 

گفتند رؤیت الله را انکار کرده. کسی که رؤیت الله را انکار کند او شیعه است لذا آن جور با او برخورد کردند.

واقعاً فردوسی هم از مفاخریست که به قصد قربت باید به زیارتش رفت.

مقبره ی حکیم ابوالقاسم فردوسی

مقبره ی حکیم ابوالقاسم فردوسی

 

بعد از این‌که گفتند شیعه است و آن برخورد را با او کردند او هم قصیده‌ی بلندی که در شاهنامه آمده و خیلی جالب است را سرود:

 

ایا شاه محمود کشور گشای

ز کس گر نترسی بترس از خدای

مرا غمز کردند کان بد سخن

به مهر نبی و علی شد کُهن

منم بنده‌ی هر دو تا رستخیز

اگر شه کند پیکرم ریز ریز

من از مهر این هر دو شه نگذرم

اگر تیغ شه بگذرد بر سرم

منم بنده‌ی اهل بیت نبی

ستاینده‌ی خاک پای وصی

گرت زین بد آید گناه من است؟

چنین است و این رسم و راه من است

بدین زاده‌ام هم بدین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

ابا دیگران مرمرا کار نیست

بدین در مرا جای گفتار نیست

اگر شاه محمود از این بگذرد

مــر او را به یک جو نسنجد خرد

 

اگر کسی سلطان محمود غزنوی و صلابت او را بداند بعد فردوسی این قصیده را بنویسد به دست کسی بدهد بگوید برو در دربار سلطان محمود پیش چشمش بخوان آن وقت قدر فردوسی دانسته می‌شود.

 

همین‌جا به مناسبت این نکته را می‌خواهم عرض کنم هم ایام تبلیغی است و دوستان ممکن است دهه‌ی آخر صفر تبلیغ بروند هم فضاهای مختلفی باز شده. دوستان از هر زمینه‌ای برای تبلیغ مکتب اهل بیت باید کمک بگیریم؛ ذوق مردم متفاوت است. حتماً در زمینه‌ی ادب فارسی، به مناسبت‌های مختلف از شعرای بزرگی که در راه اهل بیت خدمت کرده‌اند باید استفاده کنیم.

مقاله‌ای را در یکی از مجلاّت ادبی روشنفکری  راجع به حکیم سنایی غزنوی می‌خواندم، مقاله‌ای نوشته بود از شاعران بزرگ و گرانمایه‌ی نیمه‌ی اوّل قرن ششم. حکیم سنایی غزنوی آدمی است که جلال الدین رومی هر چه در عرفان دارد سر سفره‌ی حکیم سنایی غزنوی نشسته. آن‌جا که می‌گوید:

حکیم سنایی غزنوی

حکیم سنایی غزنوی

 

عطار روح بود و سنایی دو چشم او

ما از پی سنایی و عطـــار می‌رویم

 

یعنی مولوی هر چه دارد در عرفان از سنایی و عطار دارد.

شرح حال سنایی را نوشته بود بعد این روشنفکر نوشته که: «مذهب سنایی معلوم نیست.».، استشهاد می‌کند به برخی از اشعاری که در حدیقة الحقیقه‌ی سنایی آمده است و در آن تاریخ صدر اسلام را برّرسی می‌کند و اسمی از برخی از افراد می‌برد.

من یک نکته‌ای در ذیل آن مقاله نوشتم و به یکی از دوستان در تهران گفتم که اگر دسترسی به این آقا دارید به او منتقل کنید.

حکیم سنایی غزنوی دیوانش هست؛ ده هزار شعر است. حکیم سنایی غزنوی از بزرگان عرفان و شعر ادب فارسی است. قطعاً شیعه‌ی مخلص اهل بیت بوده است. در بین اشعارش دقیق‌ترین برهان‌های کلامی شیعی را به شعر در آورده است و با بیان بسیار نقضی استدلال‌های بنیادین شیعه را در خلافت بلافصل حضرت امیر در اشعار خودش دارد. چند بیت از یک قصیده‌اش را می‌خوانم برایتان و این بحث را می‌بندم.

همین قدر می‌خواستم عرض کنم که توجّه داشته باشید امروز عرصه‌‌ای است که هر کس می‌تواند در فضاهای مجازی، در اینترنت، در گفتگوها یا هر کس هر چه از دستش برمی‌آید در سخنوری‌ها، سخنرانی‌ها، در گفتگوهای دانشجویی، دوستانی که در جمع حاضرند تدریس در دانشگاه دارند سعی کنید ذوق و سلایق مردم را درک کنید و با ذوق و سلایق مختلف مذهب اهل بیت را ترویج کنید.

حکیم سنایی را کسی به اندک مناسبتی در کلاس دانشگاه جایگاهش را بگوید، و گفته بشود که جلال الدین رومی که این همه امروز از او تبلیغ می‌شود در عرفان سر سفره‌ی چه کسی نشسته است و آن وقت این فرد که حکیم سنایی غزنوی است جریان تشیّعش چه جوری است؟

این چند تا شعر را ببینید:

 

من سلامت خانه‌ی نوح نبی بنمایمت

تا توانی خویشتن را ایمن از شر داشتن

شو مدینه‌ی علم را در جوی و پس در وی خرام

تا کی آخر خویشتن چون حلقه بر در داشتن

چون همی دانی که شهر علم را حیدر در است

خوب نَبوَد جز که حیدر میر و مهتر داشتن

کی روا باشد به ناموس و حِیَل در راه دین

دیو را بر مسند قاضی اکبر داشتن

مر مرا باری نکو ناید ز روی اعتقاد

حقّ حیدر بردن و دین پیمبر داشتن

ای که او را بر سرِ حیدر همی خواهی امیر

کافرم گر می‌تواند کفش قنبر داشتن

تا سلیمان وار باشد حیدر اندر صدرِ ملک

زشت باشد دیو را بر تارُک افسر داشتن

گر همی خواهی که چون مُهرت بُوَد مُهر قبول

مِهر حیدر بایدت بر جان برابر داشتن

چون درخت دین به باغ شرع هم حیدر نشاند

باغبانی زشت باشد جز که حیدر داشتن

جز کتاب الله و عترت ز احمدِ مرسل نماند

یادگاری کان تواند تا روز محشر داشتن

 

این چه بی انصافی است؟ من می‌دانم این آدمی که این مطلب را نوشته از روی اشتباه نیست این غرض ورزی است. اگر کسی سنایی را بشناسد می‌تواند بگوید مذهب سنایی معلوم نیست؟

 

جز کتاب الله و عترت ز احمدِ مرسل نماند

یادگاری کان تواند تا روز محشر داشتن

از گذشت مصطفایِ مجتبی جز مرتضی

عالَم دین را نیارد کس مُعَمَّر داشتن

 

تا به این‌جا می‌رسد

 

از پی سلطان دین پس چـــون رواداری همی

جز علی و عترتش محراب و منبر داشتن

هشت بُستان را کجا هرگز توانی یافتن

جز به حُبّ حیدر و شُـبَّیر و شُـبَّر داشتن

گر همی مؤمن شماری خویشتن را بایدت

مُهر زرِّ جعفری بر دین جعفر داشتن

 

آن وقت همچین آدمی را ما می‌توانیم بگوییم مذهبش معلوم نیست؟ آن وقت آن حقائق بلندی که در حدیقة الحقیقه‌اش گفته است که ای کاش بعضی قلم به دست بگیرند و شرحی بر حدیقة الحقیقه‌ی حکیم سنایی غزنوی بنویسند. و ای کاش برای انسان این فرصت دست بدهد که بتواند به غزنین برود و سنگ قبر این شاعر بزرگ را ببوسد.

مقبره ی حکیم سنایی غزنوی در غزنین

مقبره ی حکیم سنایی غزنوی در شهر غزنین

 

این‌ها آدم‌هایی بودند که اگر تغییر رأی می‌دادند چنان‌چه بعضی مثل عبدالرحمن جامی‌ها تغییر رأی دادند و قصیده‌‌ای در نکوهش حضرت ابوطالب گفتند برای این‌که مقرّب درگاه بعضی بشوند این‌ها خیلی می‌توانستند از این کارها بکنند. ولی در حقیقت جانشان را در کف دستشان گذاشتند و این‌جور از اهل بیت پیغمبر دفاع کردند و ارکان شیعی را این‌جور بیان کردند. لذا تردید در این افراد که حالا شیعه‌اند یا نه این تردید ناشی از غرض ورزی است.

و بالاخره وظیفه‌ی ماست که از هر فضایی ولو از راه هنر و شعر استفاده کنیم و تبلیغ و ترویج مکتب اهل بیت بنماییم. ... [۳]

 

 

 

.............................................................................

[1] مسئله‌ی رؤیت الله یکی از بزرگترین مسائل خلافی بین شیعه و تسنّن است که قاطبه‌ی تسنّن قائل به رؤیت الله در معادند و  آنانی را که قائل به رؤیت الله در معاد نیستند را تکفیر می‌کنند.

[2] الفصول المهمّه‌، شیخ حرّ عاملی، ج 1 ص 181 روایت اسماعیل بن فضل هاشمی عن ابی عبدالله علیه السلام هل یُری الله فی المعاد؟ فقال سبحان الله و تعالی عن ذلک علوّاً کبیرا. یابن الفضل إن الأبصارَ لاتُدرکُ الّا ما له لونٌ و کیفیة و الله خالقُ الألوان و الکیفیّة

[۳] این مطالب به مناسبت در تاریخ ۱۹/۱۱/۱۳۸۷ در بین درس خارج فقه توسط حضرت استاد بیان گردیده است.

 

 
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:28 |
زن ستیزی - پژوهشی درمورد قتل های ناموسی - سایت سلام
                                           

                                               سایت سلام 

 

 در حاشیه قتل معلم «رقیه رضایی» در حجله  زفاف

مبلغ فرهنگ خشونت علیه زنان، جاهلان روحانی نما یند

 اسدالله جعفری

ساعت پنج عصر بود که ،کهنه ابو طیاره خود را گرفته راهی مدرسه امام جواد شدم تا دوستم جواد، بیشتر منتظر نماند وقبل از اذان مغرب برگی از «تمهید القواعد»،را بخوانیم وبا چند وچون «وجود مقسمی» رها از قید اطلاق عارفان آشنا گردیم وآنگاه در برابر همین وجود لامکان ِ حاضر در همه جا ، قامت بندگی را قامت بندیم وقدقامةالصلاة قامت آراید وقیل وقال ها به یک سو روند وفقط دل با شد ودلدار که« قل الروح من امرربی» .

از در حیاط که بیرون شدم و یا حق گفته بر زین دو چرخه ام نشستم و به سمت قبله و رو به حرم چرخیدم و راه مسجد موسی بن جعفر را در پیش گرفتم.

وقتی پیش مسجد موسی بن جعفر رسیدم ،دوستی (از بچه های مزار واز قومانای حاجی محمد محقق  شولگر) را دیدم  .عنان دوچرخه گرفتم واز راهواریش بازداشتم تا با دوست خود احوال پرسی کنم .

بعد از احوال پرسی ،ایشان گفت کجا می روی  جعفری جان؟

گفتم: هی برار ،دنیای طلبگی است وهزار درد سر،می روم مدرسه امام جواد تا درسی مباحثه کنم .

- مدرسه امام جواد کجا است؟

- سی متری طلاب.

- اوه،چه خبرته ،حال تا سی متری طلاب با همین دوچرخه قوراضه می روی؟

- بقول ضرب المثل هزارگی:

کهنه خود را بساز که نو مردم گران است.

بعد از این شوخی های معمول ،از ایشان پرسیدم شما اینجا چه می کنید؟

گفت:

می خواهم خانه بروم کمی استراحت کنم .دلم گرفته است

گفتم چه ؟

گفت همین دیشب این دختر همسایه ما عروسی یش بود مادیشب با خوشی وشادی بردیم ایشان را حرم وبعد خانه داماد ولی صبح شنیدیم که داماد بی شرف ایشان را گشته وهفت کارد به قلب وپشت وپهلویش زده است.دیشب ایشان را بالباس عروسی حرم بردیم وخانه داماد آوردیم واین صبح با کفن خون آلود به حرم بردیم وبه کریم آباد(قبرستان مهاجران مشهد)تحویل خاک دادیم.

گفتم چرا ؟

گفت نمی دانم به خدا ،دختر همسایه که آدم خوبی بود ما که تاهنوز از ایشان بدی ندیده بودیم ماکه سال ها در همین میلان زندگی کردیم از ایشان بدی ندیده بودیم.

گفتم دختر چه کاره بود؟

گفت معلمه بوده.

تا گفت معلمه بود ناخود آگاه در دلم شور افتاد وتصویری در ذهنم تاریک وروشن وتاریک وروشن شد.

پرسیدم :فامیلش چه بود؟

گفت:

 خانم رضایی می گفت.

تا طنین واژه رضایی در گوشم پیچید، بدون درنگ گفتم خانه اش کجا بود؟

او چند قدمی آن طرف تر رفت ودم کوچه پنج متری موسی بن جعفر ایستاد وبا دستش به سوی د ری که چند مرد داشت پرچم های سیاه نصب می کرد اشاره نمود وگفت همان خانه اش است.

ذهنم به گذشته فلاش بک زد وتصویری روشن وتاریک وروشن وتاریک شد وکم کم روشن ورو شن وروشن تر...

او را می شناختم.دختری بود سیاه چهره،قدش کوتاه وچهار شانه بود.چشمان زاغی داشت وابروانش پرپشت وبه هم پیوسته بود .صورتش نه گرد گرد بودونه تخم مرغیی تخم مرغی.

معلم بود وبابچه ها مأنوس.چهره خندان داشت وزبان شیرین.باهمکارانش بسیار صمیمی بود

اودر عین حالی که باهمه صمیمی بود و برلبانش گل لبخند می رویید واززبانش عسل می چکید واز چشمانش مهر طلوع می کرد وخورشید برپیشانیش خیمه می زد،دختر محجب بود واهل عبادت وحلال وحرام.

به هدف مقدس معلمی اش اطمینان داشت وایمان  . در«اطمینان» معلم بود وراه پیغمبران می پو یید وایثار می کرد ودر«ایثار» به بچه های معصوم درس می داد  وراه زندگی می آموزاند وبه آینده های درخشان نظر داشت وبه بازسازی می اندیشید که در« نمایشگاه  بین المللی  مشارکت در توسعه ونو سازی افغانستان-  مشهد»، با دوست آموزگارش سمیه(حوا)محمدی گروه سرود نمایشگاه را سامانداده  وبه نمایشگاه جان تازه بخشیده بودند وبرای افغانستان چنان آبرو وعزتی به ارمغان آوردند که وزیر وقت تجارت دولت افغانستان« مرحوم سید مصطفی کاظمی» در دیدار از نمایشگاه به این دو دختر باتدبیر وخوش سلیقه وطن ،به خاطر مدیریت وسلیقه خوب در  نوع گزینش لباس بچه ها وانتخاب گروه سنی بچه  ها،آفرین ها گفته بود.

ولی آن روز نه سید مصطفی کاظمی  می دانیست ونه هیچ کسی دیگرکه  روز ی آن دختر سیاه  چهره قد کوتاه چهار شانه تپول وخنده روی  چشم زاغی چمن ابروی غزال پای ، روی پرنیان حجله ،چنین ناجوان مردانه ومظلوم وپرشقاوت بدست یکی ازنظامیان دوران جنگ های لعنتی داخلی همین جناب وزیر تجارت وازفرماندهان ارشد نیرو های  نظامی معامله گران غرب کابل ،کشته می شود تا آسمان چشمان بادامی شاگردانش برای همیشه بارانی بارانی باشند.

دردورانی که من با ایشان همکاربودم وبا هم سلام وعلیکی داشتیم ،بسیار جوان بود وقاعدتا باید بسیار احساساتی واهل تفریح می بود .ولی ایشان را ندیدم که از این اخلاق ها داشته باشد واهل خوشگذرانی باشد .

یک ضرب المثلی هست که می گویند :

به من بگو با کی دوست هستی تا من بگویم تو کیستی.

برهمین اساس، علاوه بر این که ایشان یک معلم بود وبرای ابنای وطن دانش می بخشید،دوستانش نیزآدم های شایسته ودارای کمالات انسانی بود ومن بیاد ندارم که ایشان بادختری وخانمی  درکوچه وخیابانی دیده شده باشد که از نظر حجاب بدحجاب باشند ویاحتی بدون چادر ومانتویی باشند وخودش نیز بسیار مقید به دستورات اسلامی بود چنان که دردوران که بنده با ایشان همکار بودم دیده نشد که مویش از زیر چادرش بیرون زده باشد ویا لباس های زننده برتن کرده باشد. 

دختر سیاه چهره وقد کوتاه بود وخنده روی ،ولی  بی حیا وچشم دریده نبود.

اما چه شد که پرنیان حجله  زفاف، خونین کفن این معلم خوب ومهربان بچه های وطن شد ؟ 

انگیزه های قتل این دختر پاک ومهربان وطن چه بود؟

چه عواملی باعث چنین قتل های فجیع ودلخراش می گردد؟

چرا خشونت علیه زنان ، روز بروز بیشتر می گردد؟

مألفه های خشونت علیه زنان چیست؟

من اطلاع دقیق ندارم که چه عواملی باعث قتل این معلم عزیز شده است.چون مدتی یک سال ونیم می شود که ایشان را ندیده بودم واز نامزدیش هم اطلاع نداشتم ودرنتیجه آن آقای را که تادیروز شوهرایشان بود واز امروز ببعد قاتل اوست ، ندیده بودم ونمی شناختم.

در این چند روزی که از قتل او می گذرد با دوستانش تماس های گرفتم واز انگیزه های قتل واحیانا اختلافات ایشان وشوهرشان جویا شدم اما چیزی گیرم نیامد وتمام دوستانش

 با لا تفاق می گفتند که با هم اختلافی نداشتند واز ازدواج شان راضی بود.

اما خبر های کوچه وبازار چیز های بسیار دارد که نمی شود به آنها اعتمادنمود ونه هم می شود که از آن ها صرف نظر کرد . وبه قول معروف رایج در میان هزاره ها :

تانباشد چیزکی،مردم نگوید چیز ها.

این که این دو زوج جوان با هم اختلافی داشته اند جای هیچ گونه شک نیست.چنان که شنیده شده است که برادرانش پیش نهاد طلاق ایشان را داده بوده اما پدر ومادر ایشان قبول نکرده وهمان باور سنتی خویش را به رخ کشیده که اگر دختر از من است همین شوهر که من انتخاب کرده ام ...

اما سؤال اصلی این است که آن  اختلاف ها تا آن حدی بوده که باعث قتل این عروس در حجله شود؟با این که قبل از شب زفاف هردو یشان به پزشکی قانونی رفته بوده وسلامت اخلاقی  ایشان تأیید شده بوده وبعد از شب زفاف وقتی به قتل می رسد نیز پزشکی قانونی تأیید می کند که ایشان هنوز همان غنچه ناشکفته است ونسیمی بر گل برگ آن نوزیده است . پس چه عواملی غیر از عوامل ناموسی وفساد اخلاقی باعث قتل این  معلم شده است؟

باتوجه به تأیید پزشکی قانونی  مبنی برسلامت ایشان،آیا داماد خودش مشکل جنسی داشته است؟وجنون جنسی؟

شنیده شده که شب عروسی، داماد بسیار خوشحال وشاد بوده وتا پاسی از شب بادوستانش می گفته ومی رقصیده وپای کوبی می کرده اند ودر آخر های مراسم بوده که دوبار موبایل ایشان زنگ می خورد واز این لحظه ببعد است که داماد حالت طبیعی خود را از دست می دهد.پس چه کسی به ایشان زنگ زده باشد ؟وچه گفته باشد که اورا چنین وحشی  سازد؟آیا آن فرد دشمن داماد بوده یا دشمن عروس؟یا دوست نادان هردو ؟یا صحنه بازی آقاداماد؟

راهی برای پیداکردن آن فردی ویا افرادی که شب عروسی به داماد زنگ زده اند وجود دارد؟

دردوران نامزدی چه اتفاقی افتاده بوده که این زوج را دشمن هم سازد؟

برسر زبان ها است که داماد قبلا دوزن دیگر را طلاق داده  بوده آیا طلاق آن دو زن براساس همین مسئله ی بدگمانی ویانا توانی جنسی داماد بوده؟

خانواده داماد چگونه خانواده ای است؟

درخانواده داماد سابفه جنایت بوده؟

داماد جنون نداشته؟

نوع سرگرمی دامادچه بوده؟

فلیم های جنایی وترسناک وتخیلی نگاه می کرده؟

خانواده عروس چکونه خانواده ای است؟

آیا این ازدواج با انتخاب هردو طرف بوده یا فقط طرف داماد می خواسته وعروس براساس اجبار خانواده تن به این ازدواج داده؟

شنیده شده که داماد قبلا نظامی واز فرماندهان جناح حزب وحدت آقای محمد اکبری بوده،بنا بر این آیا قبلا در دوران نظامی گری ایشان بین ایشان ونزدیکان عروس مسئله ای وجود نداشته است؟

داماد ازنظر روانی سالم بوده یانه؟

جنون نظامی چه؟

دردوران نظامی آدم کشته بوده یانه؟

اگر افغانستان رفته باشد،طبق سابقه نظامی گری ،پیش کدام دوست دوران نظامی اش رفته باشد؟

حزب وحدت خانواده داماد حاضر اند اسامی تمام دوستان این فرمانده  وفرزند خودرا درایران وافغانستان، برای روشن شدن ماجرای قتل وپیداکردن مخفیگاه او ،دراختیار خانواده عروس بگذارد؟

اگر به کشورهای ترکیه واروپایی رفته باشد،پلیس اینترپول می تواند اورا دستگیر کند؟این در خواست را خانواده عروس به پلیس اینترپول بدهد ،دولت افغانستان ویا نیروی انتظامی وقوه قضائیه ایران(که قتل در مشهد ایران واقع شده)؟

من از میان این پرسش ها به دو پرسش اساسی که در چند گراف بالامطرح کردم می پردازم یعنی به:

چرا خشونت علیه زنان ، روز بروز بیشتر می گردد؟

مألفه های خشونت علیه زنان چیست؟

چرا خشونت علیه زنان ، روز بروز بیشتر می گردد؟

خشونت علیه زنان نه پدیده قرن ما است ونه می توان آمار دقیق از پدیده خشونت علیه زنان را ارایه داد وآنچه که گه گاهی گزارش می شود بیش ازچند درصدی از اصل قضیه نیست ومخصوصا در جوامع سنتی مثل جامعه افغانستان ،خشونت علیه زنان به ندرد آفتابی می شود. چون بسیاری ازخانواده ها حاضر نیستند این مسئله درمعرض دید قرار گیرد. چون افشای آن را منافی با عرض وآبروی خود می داند. همین خانواده رضایی حاضر نشد، من عکس از آن مرحوم«رقیه رضایی» را با این مقاله به سایت ها بدهم . این در حالی است که بسیاری از مردم، مرحوم رقیه رضایی را شهید می نامند. یک دوست عزیز می گفت :

ما شبی دریک جا  به قرآن خوانی دعوت بودیم یکی از اساتید بزرگ حوزه(من هم ایشان  را می شناسم ولی صلاح نیست که نام این استاد عزیز را ببرم)آنجا تشریف داشت وگفت ایشان که بی گناه گشته شده است ،شهید است . ما هم برای ایشان یک فاتحه بخوانیم.

به هر حال گشته شدن مرحوم رقیه رضایی مسئله ی نیست که باعث ننگ باشد ولی باز خانواده ایشان حاضر نشد که من عکس از ایشان همراه  مقاله به سایت ها بدهم.

لذا مسئله اول این است که خشونت علیه زنان ومخصوصا در جوامع سنتی مثل جامعه ما بیشتر از آن است که گه گاهی آفتابی می شود.

مسئله دوم در افزایش خشونت علیه زنان، همین کتمان کردن آن است وتا خانواده ها حاضر نباشند که خشونت علیه زنان ودخترانش آفتابی شود،این آتش زیر خاکستر همچنان جان دختران وزنان ما را می گیرد وخشونت راهش را ادامه می دهد وعوامل این خشونت های عریان وفجیع ناشناخته می ماند ودرنتیجه راهی برای مهار آن نیز وجود نخواهد داشت.

 پس یکی از راه های کاهش خشونت علیه زنان ومخصوصا دختران جوان،این است که این خانواده ها اصل مسئله را کتمان نکنند .کتمان خشونت  علیه زنان،خشونت علیه زنان  را مشروعیت می بخشد وبه مردان خودخواه وبی منطق ، جرئت دینی وعنعنات ملی می بخشد تا با دست زدن به این نوع اعمال  خلاف عقل وشرع،خود را یک انسان دیندار وباغیرت ودارای عرق ناموسی جلوه دهند.

اگر خانواده های این زنان،  اصل مسئله را کتمان نکنند وماجرای قتل های این چنینی را دنبال کنند ،همین مسئله در مرور زمان بدل به یک فرهنگ می شود و قبح خشونت علیه زنان روز بروز بیشتر می گردد و دیگر کارهای خشونت آمیز علیه زنان ودختران پاک دامن نوع مردانگی وغیرت دینی وعرق ناموسی تلقی نمی گردد.

مألفه های خشونت علیه زنان چیست؟

مألفه های خشونت علیه زنان باتناسب فرهنگ هرجامعه فرق می کند ونمی توان برای آن یک نسخه واحد نوشت.

اما در جوامع سنتی ومذهبی ما چند عامل را می توان بعنوان مألفه های اساسی نام برد:

1 – عنعنات ملی

2 – سنت های قومی

3 –تعصب های طایفه ای

4 – باورهای سنتی از مسئله عرض وآبروی ناموسی

5 – باوروتابوهای مذهبی

6 – ازدواج های تحمیلی

7 – اندیشه های مرد سالاری مبتنی بر باورهای دینی

8 – فرهنگ زن ستیزی جاهلان روحانی نما

از این مجموعه به :1 – باوروتابوهای مذهبی2 – ازدواج های تحمیلی3 – اندیشه های مرد سالاری مبتنی بر باورهای دینی4 – فرهنگ زن ستیزی جاهلان روحانی نما، می پردازیم و نگاه کوتاه به آن می اندازیم.

باور وتابوهای مذهبی

هرجامعه ی باتناسب نوع جهان بینی وانسان شناسی ، نگاهی به زن دارند وهمین باور ها به مرور زمان بدل به تابو می شوند وقداست پیدامی کند.

در اسلام مسئله  زن در دو محور قابل بحث وبررسی است1 –زن در متون قدسی اسلام(قرآن –احادیث رسول خدا-سیره رسول خدا- احادیث پیشوایان معصوم)2 – تفسیر تاریخی این متون .

درقرآن ومتون دینی بجای مانده از پیشوایان دین(متون قطعی)،زن جایگاه بلند ورفیع وشایسته ای دارد وبه عنوان خلیفه الله مطرح است واز تمام حقوق انسانی برخوردار است.

درقرآن انسان های نمونه والگو در تربیت ،سیاست،حکومت ومقامات عالی تکاملی، زنانی چون مریم مقدس مادر عیسی ،آسیه همسرفرعون ،ملکه سبا...مطرح ومعرفی شده اند.

مقام زن را در اسلام همین بس که هیچ سوره ی قرآن بنام مردان نیست اما سوره ی بنام سوره زن وجود دارد(النساء)

قرآن گزارش نداده است که به جز رسولان مرسل ، به مردی دیگری وحی شده باشد.

اما قرآن گزارش داده است که به زنی بنام مریم بن عمران مادر عیسای مسیح وحی می شده است.

امروزه از بهترین حکومت های تجربه شده  بشری ،حکومت دموکراسی بر محور پارلمان است.قرآن اولین حکومت غیر دینی  مبتنی بردموکراسی پارلمانی را حکومت یک زن بنام ملکه سبا، ذکر وگزارش می کند.

در گفتار ورفتار محمد (ص)آورنده دین اسلام نیز درباره زن نقطه های طلای وجود دارند که تاج افتخار انسان وانسانیت است واین محمد بود که گفته است:

بهشت زیز پای مادران است.

من از دنیای شما سه  چیز را برگزیدم1 – نماز2 –بوی خوش3 زن

این محمد بود که در آن جامعه ی مرد سالار وزن ستیز عرب بادیه نشین وملخ خور ی که دختران را زنده زنده بگور می کرد،محمد(ص) دربرابر دخترش فاطمه خم می شد ودست دختر خود را می بوسید ومی گفت پدر فدای این دختری شود که مادر پدر است.

اما تفسیر تاریخی از این متون مقدس که توسط مسلمانان صورت گرفته است بسیار متناقض وخرد سوز وزن ستیزانه است وهمین تفسیر تاریخی این متون مقدس است که راه را برای خشونت علیه زنان هموار می کند وقتل های فجیع را موجه می سازد ورنگ دینی می بخشد.

لذا تا این تفسیر های تاریخی بازخوانی نشود واجتهاد نوین وپویا ومطابق با معیار های عام حقوق بشردر این تفسیرهای تاریخی رخ ندهد ، راه برای تداوم خشونت علیه زنان هموار است وقتل های فجیع زنان بی گناه وپاکدامن مثل رقیه رضایی، بارنگ وبوی دینی وناموسی ادامه خواهد داشت  

ازدواج های تحمیلی

ازدواج های تحمیلی درجامعه ما فجایع بسیاری  در پی داشته اند که بدلایلی هرگز آفتابی نشده وهمچنان خاموش قربانی می گیرند ودختران جوان وزنان عفیف وپاکدامن را به کام مرگ...می برند.

ازدواج های تحمیلی مبتنی بر همان باورهای کهن ملی وطایفه ای وتابو های دینی اند.

خانواده افغانستانی بر اساس همان باورهای کهن ملی وتابو های دینی ،معتقد اند که خداوندگار دختران وپسران خود هستند وهمان طور که در دوران طفولیت می توانند وحق دارند که به کودکانش امر ونهی کنند ،می توانند وحق دارند که دردوران بلوغ وحتی در دوران پس از بلوغ وتشکیل خانواده هم می توانند وحق دارند که به فرزندان خود امرونهی کنندوآنان فقط موظف به اطاعت بی چون وچرای والدین وبعد از والدین پسر بزرگ خانواده اند.

اگرفرزندی بنای بر استقلال داشته باشد والدین حقوق موهوم دینی خود را به رخ او می کشند واو را تهدید به نفرین خود وعذاب خدا می کنند.

البته این که پدر ومادر حقوقی دارند وحقوق پدر ومادر دراسلام بسیار بسیار پرارج  وعظیم است ودر ردیف حق خدا قرار دارد،هیچ جای شک وشبهه نیست.

قرآن واحادیث در این باره بسیار بلند معنا وپردامنه است که درجایش گفته ام واز طریق سایت های افغانی نشر شده است.

اما خانواده افغانستانی ،باید به این باور برسند که اگر حق پدر ومادر دراسلام چنان عظیم است،حقوق فرزندان هم بر پدر ومادر به همان میزان عظیم است.

اگر حقوق پدر ومادر تالی تلو حقوق خدا است، ،درقرائت امرزوه از دین، حقوق خدا هم حقوق یک طرفه نیست  بلکه حقوق خدا وانسان حقوق متقابل هستند .اگر خدا بعنوان خالق جان وجهان حقوقی بر انسان دارد،انسان هم بعنوان بنده خدا بر خدا حقوقی دارد.

پس حقوق پدرومادر که تالی تلو حقوق خدا است به طریق اولی حقوق متقابل است.

چنان که خدا انسان را در انتخاب حیات، فقط هدایت می کند ونه اجبار واکراه،پدر ومادر هم نباید در انتخاب زندگی دختران وپسران جوان بالغ ورشید ودانای به امورزندگی را اجبار واکراه کنند.

مسئله ازدواج از مسائلی اساسی حیات انسان است ونباید آن را بر اساس احساسات وباورهای کهنه وخرافی بنا نهاد.

در ازدواج مسائلی بسیاری را باید رعایت کرد که این مسائل باتوجه به رشد فرهنگی جامعه وتنوع زندگی وپیشرفت های پارامتر های تأثر گذار زندگی ،در هرجامعه ودر هردوره از زمان فرق های اساسی وبنیادی  دارد.

ازدواج نسل گذشته با ازدواج  نسل امرزوه بسیار تفاوت دارد ونباید نسل گذشته با همان دید دیروزی به ازدواج نسل امروزنگاه کند وهمان راه را بپیمایند که خودشان پیموده است.

درست است که آن نگاه به ازدواج در دوران وزمان خود درست پاسخ داده وکارآمد بوده  اما امروزه آن نگاه وآن راه ها نه کارآمد واست ونه به صلاح.

نسل گذشته تصوری دیگر اززندگی وازدواج داشت که همان زاد و ولد وپخت وپز وشست و شو بود .اما امروزه نسل جدید تصوردیگر از زندگی وازدواج دارد وحتی احساس نسل امروز با احساس نسل دیروز فرق های اساسی دارد.

در ازدواج های سنتی دیروز ، عروس وداماد نه حق انتخاب داشت ونه حق رؤیت همدیگر را قبل از شب زفاف.

امروز براساس ضرورت زندگی مدرن وتنوع احساس وتغیر نگاه به زندگی، اصل انتخاب شریک زندگی ودرک نسبی احساسات  طرفین و...از ضرورت های اجتناب ناپذیر از دواج است وباید پدر ومادر ها به این مسئله توجه داشته باشند واین ضرورت زمان رادرک کنند.

در ازد واج های امروز شناخت دختر وپسر از ضرورت های اولیه است ونباید پدران ومادران این حق شناخت قبل از انتخاب را ازفرزندانش بگیرند.

خانواده های افغانی باید به این باور برسند که اسلام رابطه نامشروع پسر ودختر را ممنوع و حرام می داند نه گفت وگوی برای شناختی از همدیگر را برای یک زندگی سعادتمندانه .  

اندیشه های مرد سالاری مبتنی بر باورهای دینی

اندیشه های مرد سالاری درجامعه افغانستانی ریشه در همان باورهای دینی دارد.

مرد افغانی باور دینی دارد که شوهر خدای زن است وزن را خدا برای اطاعت شوهر وبچه زایدن برای شوهر آفریده است وشوهر حق دارد که زنش را هرگونه که او می خواهد ادب کند .

این باوردینی باور من در آوردی از دین است منتها جامعه افغانستان جامعه جهالت زده بوده وهنوز هم بنسبتی ،جهالت زده است واگر دانشی ودین شناسی وجود داشته همان دانش ودین شناسی نیز در اختیار مردان بوده وزنان در بی سوادی مطلق به سر می برده ودر نتیجه از حقوق انسانی خود بی خبر می ماند واین مردان بودند که به دلخواه خود از اسلام حقوق برای شوهران ،می ساختند وبر زنان می قبولاندند ومی باوراندند که این حقوقی است که خدا وپیغمبر برای آنان داده اند وشما موظف به اطاعت از ما هستید.

همین انحصار دانش در چنگ مردان بوده که اندیشه مرد سالاری را در نهاد زن بدل به یک عقیده لا یتغیر دینی نموده است .

از جمله خشونت علیه زن سرچشمه اش همین اندیشه مرد سالاری وباور وقبول این اندیشه مرد سالاری از طرف زنان بوده وهنوز هم است.

پس تازمانی که این اندیشه های بنیان سوز مرد سالاری سوزانده نشود وزنان جامعه ما به باور تساوی حقوق مرد وزن نرسند وخود به دانش مجهز نگردند وبه خود آگاهی وحق شناسی وحقوق  شناسی دست نیابند، اندیشه مرد سالاری ودر سایه این اندیشه بنیان سوز خشونت علیه زنان ادامه خواهند داشت.

بهترین راه خشکاندن ریشه تفکر مردسالاری غیر عقلانی باسواد شدن خود زنان است تاخود زنان باسواد نشوند ودر اندیشه های بنیادین حقوق به نظریه پردازی نپردازند،تفکر مرد سالاری با نقاب دین ومذهب برحکومت خود ادامه خواهند داد.

تا زمانی که خودزنان به قرائت نو از دین نپردازند وخود شان در  آموزه های دین دست به اجتهاد نزنند ومثل مردان مرجع تقلید نشوند ،مردان به اجتهاد نوین در حوزه حقوق زن نخواهند پرداخت واگر در گوشه وکناری  افرادنادری مثل آیت الله العظمی صانعی ، دست به اجتهاد های غیر مشهور وحقوق بشری بزند،در جو مرد سالاری حاکم بر حوزه های علمیه ی نجف، قم، الازهر مصر  و روابط العالم السلامیه مدینه در عربستان سعودی ،همچنان مغفول می ماند و توان مبارزه با سیره اقدمین وشهرت واجماع های مردسالار را ندارد .

این نکته را نباید ناگفته بگذاریم که مبارزه با تفکر مرد سالاری به معنای رهایی زن از همه ی قید وقیود فقه خانواده نیست ونباید مبارزه با تفکر مرد سالاری را با رهایی و مهارگسختگی مطلق العنان زن در اجتماع وخانواده اشتباه گرفت وخلط کرد.

مبارزه با تفکر مرد سالاری مهار گسخته آری وباید  اما مهار گسختگی مطلق العنان زن در همه ی عرصه های فقه خانواده واجتماع  نه وهرگز نه.نه افراط ونه تفریط بلکه خط سوم که همان عدالت به معنای فلسفه اخلاق باشد.

فرهنگ زن ستیزی جاهلان روحانی نما

در جامعه افغانستان،(اعم از شیعه وسنی) روحانیون قشر بسیار تأثر گذار هستند ونبض جامعه دست همین قشر بی شناسنامه ی مهار گسسته است واین قشر براساس همان بی شناسنامه بودن ومهار گسستگی، فراتر از قانون عمل می کنند وقانونی برای مهار کردن مهار گسختگی اینها وجود ندارد.

در این نوشته بنای نقد همه ی جانبه این قشر جامعه را نداریم .البته نقد این قشر جامعه لازم است اما باید کسانی این نقد را انجام دهند که شایستگی علمی(که این کمترین بنده از بندگان خدای مهربان این شایستگی را ندارد) آن را داشته باشد وغرض ومرضی هم  درکارنباشد.

در این نوشته به سایه روشن های از فرهنگ زن ستیزی در تفکر بعضی از روحانیون  اشاره های گذرا می کنیم.

تفکر زن ستیزی در اندیشه روحانیون شیعه ومولوی های اهل سنت ،یک تفکر بسیار غیرعقلانی وشرعی است اگر چه همین تفکر غیر عقلی ومخالف شریعت ، رنگ وبوی عقل وشرع را دارد اما زیر بنای این تفکر عقلی وشرعی برهان عقلی جمعی انسانی وشرعیت صریح نیست بلکه عقلانیت این تفکر، همان عقلانیت انحصار طلب تمامیت خواه دینی است ومبنای شرعیت این تفکر نیز شریعت ثبوت شده ی هادی برهان برگرفته از قرآن وسیره پیشوایان دین نیست بلکه شرعیت این تفکر شرع سوز ،شرع توهمی رشد یافته در بستر تاریخ می باشد.

این نوع روحانیون ومولوی های که تفکر زن ستیزانه دارند از شرع فقط همان ریش بلند وخم وراست شدن های ریاآلود را می دانند وبس.

از نظر تخصص در دانش شرع شناسی هم این روحانیون ومولوی صاحب ها  دانش شرع شناسی ندارند ودانش شرع شناسی این قشر ی از روحانیون ومولوی ها در حد همان خواندن ونوشتن است وبه همین خاطر است که این روحانیون ومولوی ها که نمی توانند شرع را از سرچشمه اش دریافت کنند وشرعی که این ها از آن دم می زنند وآن را تبلیغ وتبیین می کنند برگرفته از کتاب های بی ارزش دینی است که ازنظر عالمان دین شناس ومجتهدان فن شرع شناسی هیچ گونه اعتباری ندارد.

ولی همین قشری از روحانیون ومولوی ها بیشتر از عالمان راستین در اجتماع حضور دارند ونوعا مردم دین را بیشتر از زبان جهالت آلود همین ها می شنوندتاعالمان راستین مجتهددرفن شرع شناسی.

این قشری جاهل وبی خبر از دین وسرچشمه دین، چندخصوصیت دارند که همین چند خصوصیت این هارا در نزدعامه موجه می سازند:

1 -حافظه خوب دارند

2 - صدای خوب دارند

3 – ریا پیشه اند

4 – عوام فریبان زهد پیشه اند

5 – جاهلان متنسک وهتاکان به  مردم وعالمان راستین اند.

حافظه خوب دارند

این قشری از روحانیون ومولوی ها کتاب های بسیاری را طوطی وار حفظ می کنند ودر میان مردم به تبلیغ همان محفوظات خود می پردازند وهمین ذهن انبار گونه وکشکولوار ایشان وبی پروایی شان در بیان آن محفوظات ، اینان را عالمان خبیر جلوه می دهند ومردم گمان می کنند که این ها واقعا عالم هستند.لذا بر اساس همین پندار به یاوه گویی های عوام فریبانه ایشان باور دینی دارند وفریب شان را می خورند وبه باورهای دینی باور مند می شوند که در اصل دین سوز اند.

صدای خوب دارند

اغلب این ها دارای حنجره خوب است وهمین حنجره خوب این ها در قرائت قرآن ونماز واذکار دینی  از اینها چهره های دانا وعالمان خبیر می سازند.

صدای خوب داشتن درمقبولیت عام روحانیون شیعه، نقش بیشتر دارند تا مولوی های اهل سنت ،چون در میان اهل سنت ،سنت منبر رفتن وروضه خوانی امام حسین(ع) مثل شیعه مرسوم وسنت وسیره نیست.

در مذهب شیعه روضه امام حسین(ع) هم ضامن بقای این مذهب شده وهم باعث به انحطاط کشیده شدن این مذهب.

از آنجای که روضه خوانی امام حسین(ع) توأم با حریت وآزادگی وانقلاب وآگاهی ودانشگاهی برای بیان وتبیین دین ومذهب بوده ،باعث بقا ی مذهب شیعه بوده وپایه های مذهب را استوار داشته وعقلانیت مذهب را با عاطفه واحساس لطیف روحی در هم آمیخته وبُعد های روحانی وفراعقلی دین ومذهب را نیز شکوفانموده است.از این جهت است که مذهب شیعه نسبت به دیگر مذاهب اسلامی از برتری وجامعیتی برخوردار می باشد ودر عرصه جهانی نیز این مذهب متناسب تر بافطرت عالی انسانی جلوه نموده است.

ازجهت دیگر همین روضه خوانی امام حسین (ع)باعث ورود بسیاری ازبدعت ها وخرافات از دیگرملل ونحل به دین ومذهب شده است ومذهب شیعه را مذهب عقل گریز وخرافات آلود جلوه داده ودرمقایسه بادیگرمذاهب اسلامی مذهب غریب می نماید.

منتها این جهت منفی سنت روضه خوانی امام حسین مربوط به نفس سنت روضه خوانی امام حسین(ع) نیست بلکه این جهت منفی بالعرض ، علت جامعه شناسی و روانشناسی دارد.

ازآنجای که دین ومذهب در بستر تاریخ ودرمتن جامعه رشد وتعالی معرفتی می یابد و خود دین یک امر صامت  می باشد واین دینداران اند که به مقدار معرفت خود از آن دین باعمل کرد خود آن دین ومذهب را درمعرض داوری تاریخی قرار می دهند ونوعا معرفت دینی چیزی نیست جز همان دانش بشری برگرفته از جوامع رشد یافته در امتداد تاریخ.

بنا بر این، هرجامعه دینی قرائت دین خود را مدیون دیندارانی است که مقام وعنوان هادیان آن دین را برعهده دارند واین هادیان دین ، هرمقدار دانش دین شناسی شان خالص ترباشد دین هم به همان مقدار خالص می ماند وبالعکس هم صادق است.

بعد از این تمهید، برگردیم به اصل سخن که عبارت بود از بُعدمنفی سنت روضه خوانی امام حسین(ع) وبدعت آلودکردن دین وخرافات زده نمودن شعائرمذهبی.

طبق آنچه  پیش ترعرض شد،سنت روضه خوانی در اصل،  فلسفه اش تبیین حریت وآزادگی بود وهمین اصل بود که سنت روضه خوانی امام حسین (ع) رابدل به یک دانشگاه دین یابی ودین شناسی نمود ودین ومذهب را دردو بعد عقلانی وعاطفی رشد داد وتحکیم بخشید.

اما درمرورزمان بعد عاطفی بر بعد عقلانی پیشی گرفت واینجا بود که روحانیون جاهل وبی دانش وبعضا بی دینان به ظاهر دیندارخوش صدا وتردست به میدان آمد واز صدای خوش خویش  جهت پربارکردن بعد عاطفی مذهب بهره گرفت واز آنجای  که شهادت امام حسین (ع) بعدی عاطفی اش فوق العاده جوشان وپرحرارت است وهمین بعد عاطفی شهادت امام حسین باعث شد که این روضه خوانانی جاهل بی خبر از گوهر دین اما خوش صدا وطرفه گویان وتردستان مرثیه خوان ، بابرجسته کردن بعدی عاطفی شهادت امام حسین ،به مرور سکانداران دین شوند وهرروز باابداع ویابرگرفتن سنت های دیگر ملل ها ، این بعدعاطفی را جانشین بعد عقلانی شهادت امام حسین کنند ودرنتیجه خود شان بعنوان عالم دین جای عالمان راستین را بگیرند وبرای این که بتوانند این بعد عاطفی را هم چنان پرحرارت نگهدارند,دست به بدعت های عاطفه  خیز زدند.

لذا ازاین ناحیه مذهب شیعه بدست این جاهلان عالم نما،  بدعت آلود وخرافات زده شد وسنت های خرافی هندی ومسیحی در مذهب شیعه راه یافت. البته نه در اصل مذهب بلکه در شعایر مذهبی ونمو د های خارجی مذهب . اما اصل وگوهردین واصل وجوهر مذهب شیعه به همت عالمان راستین ومجتهدان وارسته وعارفان فقه منش و حکیمان متشرع،عقلانیت مذهب شیعه وگوهر مذهب همچنان دست نخورده باقی ماندوبرهان های مذهب روز بروز تحکیم وقوام یافت ومذهب شیعه مذهب فطری ومطابق با اصول فطرت انسان،  نمود یافت.

فرهنگ زن ستیزی در تفکر جاهلان روحانی نما

فرهنگ زن ستیزی را همان جاهلان بی دانش وعوام فریبان حاکم بر عاطفه واحساس مردم در میان مردم تبلیغ می کنند.

این جاهلان متنسک وهتاک ،از زن چهره ی به تصویر می کشند که می پنداری زنان شیطان های تجسم یافته اند.

می توان تفکر زن ستیزی این ریاآلودگان جاهل هزاررنگ را چنین فهرست کرد:

1 –  زن ازدنده چپ مرد آفریده شده است

2 – زن یک دنده اش کم است

3 – زن قبرغه اش کج است(یعنی که درهیچ  راه مستقیم نیست وهرگز به راه راست هدایت نخواهد شد)

4 – زن ناقص العقل است

5 – از هزار زن یک زن به بهشت نمی روند

6 – این زن بود که آدم را گمرا ه کرد تا گندم را بخورد واز بهشت رانده شود

7 -  تمام جنگ های دنیا آتش بیارش زن بوده

8 – همه ی خونخواران جهان شیر حرام خورده اند

9 – هیچ جلاد وفاسد فی الارضی نیست که ریشه اش به مادری بر نگردد

10 – زنان کوفه بود که کوفیان را از یاری امام حسین باز داشتند

11 – پیغمبر گفته است بازن مشورت نکنید

12 – پیغمبرگفته است هرگاه با زن مشورت کردید برعکس نظر زن  عمل کن

13 – زن نباید درس بخواند

14 – به زن سوره یوسف را یاد ندهید

15 – زن یادرخانه باشد یادر گور

16 – زن چون علف رویده در  مزبله  است

17 –زن عروس هزارداماد است

18 –زن اگرفرشته هم باشد ازاو غافل مباش

19 – از سگ وفابینی از زن جفا

20 –زن چون ابر بی باران است

21 – زن چون آفتاب لب بام است جلوه می کند و می رود

این سخن معنایش این است که زن به هیچ اصول انسانی پابند ومعتقد نیست. بود ونبود زن براساس احساس است واز هرکس که خوشش آمد می رود.

گفتیم این جاهلان هزار رنگ، چون صدای خوش دارند ونوعا مجالس وعظ وخطابه های عمومی در اختیار این هزارچهرگان ریا آلود  وجاهلان هتاک است وآنگاه که بخواهند فرهنگ زن ستیزی خود را تبیین کنند وبر این اندیشه قرون وسطای خود مبنای دینی وحکمی وتاریخی اقامه کنند ، صدها حدیث جعلی وافسانه های ملل وادیان را بنام دین ردیف می کنند وباصدای خوش خود اشعاری هم از شاعران بنام جهان وادب فارسی را چاشنی سخن می کنند که گزیده های از آن اشعار را می توانید درکتاب گرانسنگ «زن در آیینه ضرب المثل ها  »نوشته دوست عزیز ما محمد علی برهانی شهرستانی، بخوانید وما گزیده ی از آن گزیده را می آوریم:

 چارچیز است ازخطاهاای پسر

گوشدارش باتوگویم سربسر

اول اززن داشتن چشم وفا

                   ساده دل را بس خطاباشدخطا                  

چارچیز است ای برادر پرخطر

تاتوانی باش زینها برحذر

قربت سلطان والفت بابدان

                         رغبت دنیا وصحبت بازنان                           

                                  چارچیزای خواجه کم داردبقاء                                          

  گوش دار ای مؤمن نیکولقاء

جورسلطان رابقاء کمتربود

 پس عتاب اصدقا کمتر بود

دیگرآن مهری که بینی اززنان

                                    بی بقاچون صحبت ناجنس دان                                      

پند نامه عطار

چنین گفت داناکه دخترمباد

                        چوباشد بجزخاکش افسرمباد                         

چوخواهی که خواری نیاری بروی

  به پیش زنان راز هرگز مگوی 

                               فردوسی                                   

چوزن راه بازار گیرد بزن 

                                     وگرنه تو درخانه بنشین چوزن                                 

  سعدی                                                                                                        چوکردی مشورت بازن

                                  خلاف زن کن ای دانا                                                    

سنائی

چون بفرمان زن کنی ...

نام مردی مبر به ننگ بمیر

پیش خودمستشار گردانش

                       لیک کاری مکن بفرمانش                                                  

اوحدی

چون نقش و فاوعهدبستند

برنام زنان قلم بشکستند

چوبادیگری فرا نشینند

خواهد که وجود تونبینند

این کار زنان راستباز است

افسون زن بددراز است                                                            تاریخ طبری

چه خوش گفت جمشید با رایزن

که یاپرده یاگوربه جای زن

مشو برزن ایمن که زن پارساست

که دربسته به گرچه دزد آشناست                                          نظامی

چه خوش گفت شاه جهان کیقباد

که نفرین بدبرزن نیک باد                                                     سعدی

چوچوگان کند گوژبالای راست

زکارزنان چند گونه بلاست

بیکماه یکبار ازآویختن

فزون گرکنی خون بود ریختن                                                   فردوسی

زبیگانگان چشم زن کور باد

چوبیرون شد ازخانه درگورباد                                                 سعدی

زن از پهلوی چپ شدآفریده

کسی ازچپ راستی هرگز ندید                                                   جامی

زن ازپهلوی چپ گویند برخاست

       نیاید ازچپ راستی راست                                                                  نظامی

فیلسوفی نگر چه شیواگفت

دُرّمعنا ببین چه شیوا سفت

گفت:ایزد چو ازکمون عدم

کرد ایجاد پیکر آدم

کردزن را زپهلویش ایجاد

وندرین نکته رازها بنهاد

زن اگر خلق می شد ازسر

خودسری می نمود باهمسر...                                                خلیل الله خلیلی

زنان چون درختند سبزآشکار

ولیک ازنهان زهردارند بار                                                     سعدی

زنان چون ناقصان عقل ودینند

چرا مردان ره آنان گزینند                                                    ناصرخسرو

زنان در آفرینش ناتمامند

ازیرا خویش کام وزشت نامند

دوکیهان گم کنند ازبهر یک کام

چوکام آید نجوید ازخودنام                                           ویس ورامین

زنان راستائ  سگان راستای

که یک سگ بِه ازصد زن پارسای                                    فردوسی

زن بد را قلم بدست مده

دست خودرا قلم کنی آن بِه

زانکه شوهرشودسیه جامه

تاکه خاتون شود سیه نامه

چرخ زن را خدای کردبحل

قلم ولوح گوبه مرد بهل

کاغذ اوکفن دواتش گور

بس بودگرکند بدانش زور

زن چوبیرون رود سختش زن

خودنمایی کند بکن رختش

ورکندسرکشی هلاکش کن

آب  رخ می بردبخاکش کن

زن چوخامی کندبجوشانش

رخ نپوشد کفن بپوشانش

زن مار است زخم خودبزند

برسرش نیک زن که بدبزند

نه به حجت توان براه آورد

نه باقراردرگناه آورد

نه بسوگندراستکارشود

نه به پیمان وعهد یارشود

تاکی باشی بود درآغوشت

چون برفتی کند فراموشت                                               اوحدی

این جاهلان را باید از مساجد وحسینه ها بیرون راند

تااین جاهلان خوش صدای عوام فریب هتاک و ریاآلودان تردامن  وفسون سازان  افسانه باف،برعرصه وعظ ومنبر ،حاکمان مهارگسخته باشند وبنام دین وشریعت این اندیشه های واپسگرایی را در مورد زن این گل باغ خدا،تبلیغ کنند ومردان را خداوندگاران زنان بدانند وباهتاکی وفسون گری وافسانه بافی وجعل احادیث زن ستیزانه از زبان پیشوایان دین وقطعه قطعه کردن شعرشاعران بزرگ وحکیم اسلامی ،اندیشه های قرون وسطایی خود را بگسترانند و واژگان مقدس ناموس،غیرت دینی،شرف اخلاقی،عرق ناموسی،طهارت اخلاق،پاکدامنی زن،ارتباط غیر اخلاقی بین وزن مرد...را بگونه ی تبیین وتفسیر وتبلیغ کنند که ازآن هابوی خون بیاید وخون آشامان را بخونخواری ترغیب کنند وخونخواری آنان را  موجه جلوه دهند ، پدیده شوم خشونت علیه زنان،به راه خود ادامه خواهند داد و همچنان قربانی خواهند گرفت وزنان ودختران پاکدامن مارا قربانی هوس های شیطانی این مردان واپسگرایی خوک سیرت می کند.

این واپسگرایان  در لباس علم ودین اندیشه پلید خشونت علیه زنان را تبلیغ می کنند واز دین مایه می گذارند واز احساس وغرور ناموسی فسون گرانه بهره می گیرند وازعرق ناموسی تابوی می سازند که خون زنان ودختران عفیف وپاکدان را پای آن می ریزند.

روحانیون هم باید مثل پزشکان دارای  نظام نامه علمی باشند

پس اولین راه مبارزه با این پدیده شوم وبنیان سوز این است که سازمان روحانیت قانون مند شود ودرجه بندگی علمی گردد وتا کسی مدرک علمی نداشته باشند حق تبلیغ هم نداشته باشند ولباس روحانیت نیز درجه بندی شود  وهرکس مطابق با همان مقطع تحصیلی خود لباس بپوشند تا جامعه بداند که چه کسانی را برای تبلیغ دین دعوت کند.

همان طور که هیچ پزشکی نمی تواند بدون جواز، مطب باز کند وبه طبابت بپردازد،روحانیون هم دررشته های مختلف از جمله در رشته تبلیغ وروضه خوانی دارای مدرک علمی وصلاحیت اخلاقی باشند وهیچ فردی بدون مدرک علمی حق تبلیغ وروضه خوانی را نداشته باشد.

تا سازمان روحانیت دارای نظام نامه علمی نشود ورشته های مختلف علمی حوزه  ومتخصصین آن رشته ها برای  مردم وجامعه شناسانده نشود ومبلغان طوطی صفت شیاد از عالمان آگاه ومجتهد در همان رشته واخلاق مداران دارای اخلاق برین دینی ، بازشناخته نگردد  وجلو غالیان  وافراط گران وتفریط پیشگان در عرصه تبلیغ گرفته نشود ، خشونت علیه زنان آبشخورش مساجد وروضه خوانی های است که پیش نماز وروضه خوان آن بر اساس صدای خوش وریا پیشگی وعوام فریبی در آن مقام ومکان، اندیشه خشونت علیه زن را می پراکنند.

تازمانی که سازمان روحانیت قانونمند ودارای شناسنامه نشود ومبلغان دین دارای اجازه نامه تبلیغ نگردد وهر شیادی با لباس پوشیدن وحفظ کردن افسانه های عوام پسند وفسون گری بیانی وآوازخوانی ،مبلغ دین باشند،پدیده خشونت علیه زنان همچنان ادامه خواهند داشت واین قتل های فجیع وشقاوت بار رنگ دین وغیرت ومردانگی بخود می گیرند وشقاوت پیشگان را بجای قاتلان سنگ دل ،مردان دیندار وباغیرت ودارای عرق ناموس لقب خواهند داد.  

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 14:52 |
یک پستال زیبا وبامفهوم از وبلاگ عصر انتظار

 


+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 12:0 |
من وعزیزنسین .

 

*خودمونی

 

من و عزیزنسین

 

تهران – خبرگزاری ایسکانیوز :اواخر دهه 1330 که خبرنگار حوادث روزنامه کیهان بودم خبر جالبی به دستم رسید.

این واقعه یک روز جمعه در تهران رقم خورد.صبح آن روز به عنوان خبرنگار کشیک در روزنامه نشسته بودم که تلفن زنگ زد.
خانمی از حاشیه زندان قدیمی قزل قلعه ماجرای جالبی را مطرح کرد و کمک خواست.
آن زن گفت : آقای خبرنگار، یک دزد هر شب به خانه های ساکنان محله ما دستبرد می زند بدون این که از پلیس و ژاندارم بترسد.هر بارهم که دستگیرش می کنیم نه پاسگاه محل تحویلش می گیرد و نه ماموران کلانتری بازداشتش می کنند.
این دزد که خیالش از بازداشت راحت است جسارت پیدا کرده وهر شب یک خانه را خالی می کند.زمانی که دزد بی انصاف را به کلانتری محل می بریم به ما می گویند «خانه های شما داخل نقشه تحت حفاظت ما نیست بنا براین از پذیرش دزد معذوریم».حالا نمیدانیم چه کنیم.
پرسیدم : حالا این دزد کجاست؟
زن جواب داد : دیشب هم طبق معمول هنگام سرقت از خانه ای دستگیرش کردیم و حالا در یک انباری ، طناب پیچ است.اهل محل تصمیم گرفته اند آنقدر نگهش دارند تا مرجعی او را ازما تحویل بگیرد.
تصمیم گرفتم متهم را ببینم وهمراه عکاس روزنامه – حسین پرتوی – روانه محل شدیم.همان طور که می دانید بنای تاریخی زندان قزل قلعه درحاشیه بزرگراه کردستان است که زمان قدیم درحاشیه تهران قرار داشت و بعد از آن بیابان های غربی پایتخت شروع می شد.
محله مورد نظر هم پایین دست زندان بود و مردم در آن نقطه شروع به ساخت وساز کرده بودند.ضمنا کلانتری یوسف آباد در سمت شرقی این محله نوساز قرار داشت و در بخش مشرف به بیابان هم پاسگاه ژاندارمری بنا شده بود.
وقتی به محل رسیدیم دیدیم عده زیادی از اهالی محل ، دزد را با دستان طناب پیچ می آورند.آنان تصمیم گرفته بودند متهم را همراه ما به کلانتری ببرند تا شاید این بار به کمک یک خبرنگار مشکلشان حل شود.
وقتی وارد کلانتری شدیم افسر نگهبان با دیدن جمعیت گفت : اقایان ؛ خانمها ! چند بار باید توضیح بدهم که محله شما در حوزه ما نیست.دزد را ببرید تحویل پاسگاه بدهید.
او برای توضیح بیش تر ، نقشه ای از بخش یوسف آباد را نشانمان داد : « ببینید این محله شما بیرون از خط مرزی حوزه یوسف آباد قرار گرفته است.بنا براین در نقطه ای که دزد را دستگیر کرده اید ما وظیفه ای نداریم».
جمعیت دوباره متهم را جلو انداخت و همگی روانه پاسگاه ژاندارمری شدیم.درپاسگاه هم نقشه ای جلوی ما پهن کردند و توضیح دادند که محله مورد نظر در حوزه آنان نیست.اصرار برای تحویل گرفتن دزد بی فایده بود و اهل محل به ناچار اورا به بازداشتگاه خانگی یعنی همان انباری برگرداندند تا ببینند تکلیف چیست.
پس از چاپ گزارشی که در باره این واقعه نوشتم بالاخره دادستان وقت تهران به یکی از بازپرسان ماموریت داد دزد را تحویل بگیرد و با قراربازداشت روانه زندان کند.مدتی بعد از این ماجرای جنجال آفرین ، با تعجب ترجمه داستانی از «عزیزنسین» را درروزنامه ای دیدم که نقل همان گزارش من درباره دزد قزل قلعه بود.بعد از انقلاب هم یکی از خانم های فیلمساز ایرانی با اقتباس از همین سوژه یک فیلم سینمایی ساخت که خیلی خوب فروخت.*
به قلم : استاد محمد بلوری - پدر حوادث نویسی ایران .
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 21:55 |
شعری ازامیرحسینی . وبلاگ نقطه سرخط

با احترام به سهراب سپهری


اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقی

اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تكلیف
می سپارم به شما
تا به یك نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانیست
دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی میدانم
گپ زدن بیهوده است
خوب میدانم دانشم بیهوده است
استاد از من پرسید
چقدر نمره ز من می خواهی
من از او پرسیدم دل خوش سیری چند

اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها میگیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهایم را وقتی می خوانم
كه خروس می كشد خمیازه
مرغ و ماهی خواب است

خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود
درس بی كرنش می خواندیم
نمره بی خواهش می آوردیم
تا معلم پارازیت می انداخت
همه غش می كردیم
كلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل یك بازی بود
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محیط خشن آموزش
و به دانشكده علوم سرایت كردم
رفتم از پله كامپیوتر بالا
چیزها دیدم در دانشگاه
من گدایی دیدم در آخر ترم
در به در می گشت
یك نمره قبولی می خواست

من كسی را دیدم
از دیدن یك نمره ده
دم دانشگاه پشتك می زد
شاعری دیدم
هنگام خطابه
به خرچنگ می گفت ستاره
و اسید نیتریك را جای می می نوشید
همه جا پیدا بود
همه جا را دیدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف یك درس به فرماندهی كامپیوتر
فتح یك ترم به دست ترمیم
قتل یك لبخند در آخر ترم
همه را من دیدم
من در این دانشگاه در به در و ویرانم
من به یك نمره نا قابل ده خشنودم
من به لیسانس قناعت دارم
من نمی خندم اگر دوست من می افتد
من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد

من در این دانشگاه
در سراشیب كسالت هستم
خوب می دانم استاد
كی كوئیز می گیرد
برگه حذف كجاست
سایت و رایانه آن مال من است
تریا،نقلیه و دانشكده از آن من است
ما بدانیم اگر سلف نباشد
همگی می میریم
و اگر حذف نباشد
همگی مشروطیم

نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود
كار ما نیست شناسایی مسئول غذا
كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها
كار ما شاید اینست كه در مركز پانچ
پی اصلاح خطا ها بروی

 

اهل دانشگاهم
رشته ام علافي‌ست
جيب‌هايم خالي ست
پدري دارم حسرتش يك شب خواب!
دوستاني همه از دم ناباب
و خدايي كه مرا كرده جواب.
اهل دانشگاهم
قبله‌ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌كاريست
من نمي‌دانم كه چرا مي‌گويند
مرد تاجر خوب است
و مهندس بي‌كار
وچرا در وسط سفره ما مدرك نيست!
((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد))
بايد از آدم دانا ترسيد!
بايد از قيمت دانش ناليد!
وبه آنها فهماند
كه من اينجا فهم را فهميدم
...

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 12:20 |
احضارارواح ازنظر علامه طباطبائی- سایت رشد

 

 

وقتی انسان می‏میرد، روح او زنده است، گرچه بدنش می پوسد و خاک می شود.
بعد از مردن، حجاب زمان و مکان و ماده و علائق آن برداشته
می شود و روح از قیود عالم طبع و ماده خلاصی می یابد و بسیاری از کارهایی را که نمی توانست انجام دهد، به سهولت و سادگی انجام می دهد. مخصوصاً ارواح طیّبه و طاهره که به مقام اخلاص رسیده اند، قدرتهای غیر قابل توصیفی از جانب خداوند پیدا میکنند.

مرحوم
علّامه طباطبایی صاحب تفسیر قیّم و ارزشمند « المیزان » برادری داشتند به نام حاج سید محمد حسن الهی طباطبایی که از علمای برجسته تبریز بودند.
مرحوم علامه می فرمودند برادر من شاگردی داشت که به او درس
فلسفه می گفت و آن شاگرد احضار ارواح می نمود ، یعنی قدرت داشت که بعضی از ارواح را حاضر کند و از آنها سؤالاتی کند. آن شاگرد، قبل از شروع به درس روح ارسطو را احضار می کند.

ارسطو می گوید: « کتاب اسفار ملاصدرا را بگیر و برو نزد آقای حاج سید محمد حسن الهی بخوان.» او هم کتاب را می گیرد و پیغام ارسطو را - که حدود سه هزارسال پیش زندگی می کرده؛ به آقای الهی می دهد، ایشان هم قبول می کنند.

مرحوم علامه طباطبایی می فرموند: برادرم می فرمود: «
ما به وسیله این شاگرد با روح بسیاری ازبزرگان ارتباط برقرار می کردیم و سؤالاتی می نمودیم، مثلاً مشکلاتی که در عبارات افلاطون حکیم داشتیم، از خود او می پرسیدیم یا اینکه روح ملاصدرا را حاضر می کردیم و مشکلات« اسفار» را از خود او می پرسیدیم.» ایشان می فرمود: « روزی روح افلاطون را حاضر کردیم.

افلاطون گفت: « شما قدر و قیمت خود را بدانید که در روی زمین
می توانید «لا اله الا الله» بگویید. ما در زمانی بودیم که بت پرستی آن قدر غلبه کرده بود که یک «لا اله الا الله» نمی توانستیم بر زبان جاری کنیم. آن شاگرد گاهی مسائل مشکلی را از آن ارواح می گرفت و نمی فهمید، ولی آقای الهی کاملاً می فهمید.

می فرمود: « ما روح بسیاری از علما را حاضر کردیم، مگر روح دو
نفر را که نتوانسیتم احضارکنیم یکی روح مرحوم سید بن طاووس و دیگری روح مرحوم سید مهدی بحرالعلوم رضوان الله علیهما. این دو نفر گفته بودند: « ما وقف خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هسیتم و ابداً مجالی برای پائین آمدن نداریم.»

حضرت علامه طباطبایی می فرمودند: «
از عجایب و غرایب این بود که وقتی نامه ای از تبریز از طرف برادرم به قم آمد، درآن نامه برادرم نوشته بود که شاگرد ما روح پدرمان را احضار کرد و از او سؤالاتی پرسیدیم و او جواب داد و در ضمن از شما گله ای داشتند که در ثواب این تفسیری که نوشته اید (تفسیرالمیزان) ایشان را شریک نکرده اید.»

مرحوم علامه می
فرمودند: « آن شاگرد ابداً مرا نمی شناخت و از تفسیر ما اطلاعی نداشت و برادر ما هم نامی از من در نزد او نبرده بود و اینکه من پدرم را در ثواب تفسیر شریک نکرده ام، کسی غیر از من و خدا نمی دانست، حتی برادر ما هم اطلاعی نداشت.
چون راجع به نیت
و قلب من بود و آن نه از این جهت بود که می خواستم امساک کنم، بلکه آخر کارهای ما چه ازرشی دارد که حالا پدرم در آن سهیم کنم؛ من قابلیتی برای خدمت خودم نمی دیدم.» (مخفی نماند که تفسیرالمیزان تفسیری است که از صدر اسلام تابه حال مانند آن نوشته نشده و گاهی آن چنان عنان قلم ازدست می رود که جز تأیید الهی و الهام سبحانی محمل دیگری ندارد.)
به هرحال نامه برادرم که به دستم رسید، بسیار شرمنده شدم و گفتم : «
خدایا اگر این تفسیرما نزد تو مورد قبول است و ثوابی دارد، من ثواب آن را به روح پدر و مادرم هدیه نمودم.»

هنوز جواب نامه برادرم را نفرستاده بودم که
باز نامه ای از طرف ایشان به دستم رسید که در آن چنین نوشته شده بود: « ما این بار که با پدر صحبت کردیم، خوشحال بود و گفت خداعمرش بدهد، تأییدش کند، سید محمد حسین هدیه ما را فرستاد.» قابل ذکر است که نقل این داستان برای این بود که اجمالاً احضار ارواح و تجرد و زنده بودن روح را گفته باشیم، اما جواز از این عمل احضار ارواح مورد بحث است و ممکن است شرعاً حرام باشد. مانند علم موسیقی که قطعاً دارای خواص و آثاری است، ولی شارع مقدس بنا به مصالحی، آن را تحریم فرموده است و همچنین است علم سحر و ارتباط با جنّ و تسخیر آنها و تسخیر ستارگان و امثال آن.

همانطور که گفتیم قیامت
انسان با مردن او برپا می شود و لذا اگر فردی متقی و پرهیزکار و اهل طاعت و عبادت حضرت حق تعالی باشد، قبر او باغی از باغهای بهشت می گردد و اگر اهل معصیت و ظلم و طغیان باشد، قبر او گودالی از گودالهای آتش می شود.

افرادی که با عالم برزخ
ارتباطی داشته اند و خداوند حجاب ماده را از جلوی چشم آنها برداشته است، نعمتها و عذابها برزخی را به چشم برزخی دیده اند و حکایات در این مورد اولاً از افرادی که شکّی در تقوا و طهارت و صدق آنها نیست.
ثانیاً مواردش به قدری زیاد است و قرائن درستی آن به حدّی است که جای هیچ گونه انکاری باقی نمیگذارد.

مرحوم محدث
قمی آقای شیخ عباس که صاحب تالیفات نافعه فراوانی است، می فرمود: « روزی برای زیارت اهل قبور به قبرستان وادی السلام در نجف اشرف رفتم که ناگهان از دور، صدای نعره شتری که می خواهند او را داغ کنند بلند شد. او صیحه ای می کشید و ناله ای می کرد که گویی زمین وادی السلام می لرزید. من به سرعت به طرف صدا رفتم. دیدم شتری در کار نیست، بلکه جنازه ای است که برای دفن آورده اند و این نعره ها از اوست.

ولی
اطرافیان اصلاً متوجه نیستند. این جنازه مرد متعدّی و ظالمی بود که در اولین وهله از ارتحالش به چنین عقوبتی دچار شده بود.» مرحوم آیه الله اقای سید جمال الدین گلپایگانی که از اعاظم علما و مراجع تقلید نجف اشرف بودند و به مقام کرامت نفس و پاکی روح و تزکیه و تهذیب و اجتناب از هواهای نفسانیّه رسیده بودند، می فرمودند: « من در اصفهان نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و مرحوم جهانگیرخان درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و به دستور آنها به قبرستان تخت فولاد می رفتم. عادت من این بود که شب پنجشنبه و جمعه می رفتم و یکی دو ساعت در بین قبرها حرکت می کردم و در عالم مرگ و ارواح تفکّر می نمودم؛ بعد از چند ساعتی استراحت می کردم و سپس برای نماز شب و مناجات برمی خاستم.

شبی از شبهای زمستان که برف می آمد و در یکی از حجره ها
رفتم؛ خواستم دستمالم را باز کنم و چند لقمه ای غذا بخورم که در این حال در مقبره را زدند و جنازه ای را آوردند و گفتند که متصدّی آن مقبره تا صبح قرآن بخواند و آنها صبح برای دفن جنازه بیایند. همراهیان، جنازه را گذاشتند و رفتند که ناگهان دیدم ملائکه عذاب آمدند و چنان گرزهای آتشین برسر او می زدند که آتش به آسمان زبانه می کشید و فریادهایی از این مرده برمی خاست که گویی تمام قبرستان متزلزل شده بود.

من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم به لرزه در آمد. اما آن صاحب
مقبره هیچ نمی فهمید. هر چه به او اشاره کردم که «حال من بد است، در را باز کن!» او نمی فهمید و من هم زبانم قفل شده بود و حرکت نمیکرد. بالاخره به او فهماندم که می خواهم بروم. او گفت: « کجا می روی؟ هوا سرد است. برف آمده، گرگها تو را می درند!» ولی من نمی توانستم به او بفهمانم که طاقت ماندن ندارم.

به هرحال از مقبره
خارج شدم و خود را به سختی به اصفهان رساندم؛ در راه چندین بار به زمین خوردم و یک هفته مریض بودم و استادان من از من پذیرایی می کردند تا کم کم قدری قوه و نیرو گرفتم.» مرحوم آیه الله حاج میرزا جواد آقای انصاری همدانی رحمه الله علیه می فرمود: « جنازه ای را در همدان تشییع می کردند.
من دیدم او را به
طرف تاریکی مبهم و عمیقی میبرند و روح آن مرد در بالای جنازه اش می رفت و پیوسته می خواست فریاد بزند که: « ای خدا مرا نجات بده!» ولی زبانش به نام خدا جاری نمی شد. سپس رو کرد به مردم و گفت: « ای مردم !مرا نجات دهید! نگذارید مرا ببرند!» ولی کسی صدای او را نمی شنید.

مرحوم انصاری فرمود: « من صاحب آن جنازه را می
شناختم.، و مردی ستمگر و حاکمی ظالم در همدان بود.»؛ مرحوم دکتر حسین احسان که بسیار مرد شایسته و دلسوز و خیر خواهی بود می فرمود: « جنازه ای را آوردند به کاظمین . وقتی خواستند جنازه را به طرف حرم مطهر ببرند، من هم مقداری تشییع کردم که ناگهان دیدم یک سگ سیاه مهیب روی جنازه نشسته است. من بسیار تعجب کردم و متوجه نبودم که این سگ،« بدن مثالی» آن جنازه است. آمدیم تا در صحن، دیدم آن سگ از روی تابوت به پایین پرید و گوشه ای ایستاد. جنازه را به داخل حرم بردند و طواف دادند. همین که جنازه را خارج کردند، دوباره آن سگ به روی تابوت پرید و بالای آن جنازه قرار گرفت.

مرحوم علّامه طباطبایی از مرحوم آیه الله حاج میرزا علی آقای قاضی رحمه الله علیه که استاد ایشان بوده اند، نقل کردند که نزدیکی منزل ما در نجف، زنی از افندیها فوت کرد. افندیها سنّی های عثمانی بودند که به مشاغل حکومتی اشتغال داشتند.
دختر این زن ضجّه و ناله زیادی
می کرد، به طوری که همه را منقلب کرده بود. وقتی خواستند مادر را داخل قبر بگذارند، دختر گفت: « من از مادرم جدا نمی شوم!» هر چه خواستند او را آرام کنند، نشد.

بالاخره بنا شد دختر را هم کنار مادر بخوابانند و تخته ای بگذارند و سوراخی
درست کنند که هر وقت خواست از آن بیرون بیاید. دختر در شب اول قبر، نزد مادر ماند. فردا که آمدند و تخته را برداشتند، دیدند دختر تمام موهای سرش سفید شده است. پرسیدند: « چه شد؟» گفت: « من کنار مادرم خوابیده بودم که دیدم دو مَلَک آمدند و شخص محترمی هم به همراه آنها وارد قبر شد.

آن دو فرشته از مادرم از خدا و
پیغمبر پرسیدند. او جواب داد، اما وقتی پرسیدند: « امام تو کیست؟» آن شخص محترم - که امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است فرمود: « من امام او نیستم.» دراین حال، آن دو فرشته چنان گرزی برسر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه کشید.»

مرحوم قاضی فرمودند: «
تمام طایفه آن دختر که همه سنّی مذهب بودند به برکت این دختر، شیعه شدند. » امام صادق علیه السلام فرمود: « رسول خدا صلی اله الله وآله و سلم می فرمود که حضرت عیسی علیه السلام از کنار قبری عبور کردند و دیدند که صاحب آن قبر را عذاب می کنند، سال آینده که از آنجا گذشت، عذاب برداشته شده بود. عرضه داشت: « بار پروردگارا!چه شده که عذاب او قطع شد؟» خداوند وحی فرستاد که ای روح الله این مرد، فرزندی داشت که به سنّ بلوغ رسید و او فردی صالح و نیکوکار است و او راهی را برای مردم هموار کرد و یتیمی را جای داد. پس من به برکت عمل فرزندش از گناه او در گذشتم.»

مراجعه شود به: 
امام
باقر علیه السلام و بازگرداندن روح دشمن
ارتباط با ارواح

منابع: معاد شناسی علوم طهرانی جلد 1، مجلس پنجم.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 22:46 |
بلوف اولمرت ... سایت خبری فردا
 
مطلب کدیور درباره سخن عجیب اولمرت
وبلاگ جمیله کدیور
ایهود اولمرت در ملاقات با مردم عسقلان به مطلب عجیبی اشاره کرده است. او گفته وقتی متوجه شده رایس می خواهد به قطعنامه شورای امنیت رای موافق بدهد، به دفترش گفته است بوش را برای من پیدا کنید!

به اولمرت می گویند بوش در فیلادلفیا مشغول سخنرانی است و اولمرت میگوید، از نظر من اهمیتی ندارد، من باید با او حرف بزنم.اولمرت به بوش می گوید شما نباید با قطعنامه شورای امنیت موافقت کنید. بوش هم در همان دقایق آخر پیش از رای گیری به رایس زنگ می زند و رایس که خود پیگیر قطعنامه بوده، با شرمندگی به قطعنامه رای ممتنع می دهد.

بلا فاصله سخنگویان کاخ سفید و وزارت خارجه آمریکا سخنان اولمرت را تکذیب کردند. حتی در تکذیبیه شان گفتند سخن اولمرت صد در صد دروغ است! این پرسش مطرح است که چرا به تعبیر سخنگویان کاخ سفید و وزارت خارجه امریکا،اولمرت چنین دروغی را گفته و یا به تعبیر درستتر،راستی را که نباید در مجامع عمومی بر زبان بیاورد، بیان کرده است؟

در کنار دلایل متعددی که در باره روابط امریکا و اسراییل و جایگاه اسراییل در سیاست های امریکا مطرح است،این دلیل می تواند فابل طرح باشد که برغم حجم گسترده کشتارددمنشانه افراد بیگناه ، نخریب اهداف غیرنظامی و بحران انسانی که اسراییل در مقابل چشمان حیرت زده مردم دنیا ایجاد کرده، در غزه ارتش و دولت اسراییل با مشکل جدی مواجه شده است و اولمرت به رغم این مانور بظاهر قدرت ،در پارادوکس ضعف و حقارت گرفتار شده است .اونیاز دارد که از خود یک رییس دولت قدرتمند نشان بدهد، تا حدی که بوش رییس جمهور امریکا امریه بر اوست!

روزنامه های اسراییل این موضوع را به خبر اول خود تبدیل کرده اند و از تقابل تبلیغاتی و سیاسی آمریکا و اسراییل سخن گفته اند. باید دید حال که اولمرت این گونه آمریکا ، بوش و رایس را تحقیر کرده است، حقیقت ماجرا چیست؟ غیر از این است که اولمرت و سیاستهای جنگی اسراییل توسط خون کودکان مظلوم فلسطین و مقاومت شهروندان بیگناه غزه تحقیر شده واو برای برون رفت از بحران بدنبال قدرت نمایی کاذب این چنینی برآمده است.
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 12:46 |
سنگ پرانی به اسرائیل . تکرار

 

برای حمایت از این جنبش، شما نیز این بازی را (با کپی کردن کد زیر در وب

سایت. وبلاگ ) در وبگاه خود قرار دهید:

 

 

 

 

 

 

ثابت قدم :  این هم سایت برادر عزیزماکه  یک بازی تحت

عنوان سنگ پرانی به اسراییل ترتیب داده اند .  این شما واین

هم سایت ایشان . ضمنا ازتماسهای مکرر ایشان با وبلاگ

تشکر می کنیم .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 23:58 |
تشکر از سایتها...

 

                سلام وتشکر.

 

امشب این  سایتها  درمورد حدیث امام حسین (ع)

 

نظر داده اند وبما سرزده اند.ازهمه عزیزان تشکر

 

می کنم . به امید د یدارهای مجد د شما.

 

1- نامه های گرد گرفته من.

 

2-مترسکهای مدرن.

 

3-بهار من.

 

4-ووبلاگ دوست عزیزفرید صلواتی بامطلب

 

جالب ( کوپن 511 ).

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 22:0 |
معرفی حضرت رقیه (س)- وبلاگ یا اباعبالله الحسین (ع)

 
بادرخشیدن حضرت رقیه (س) در سال 57 هجری قمری. خانه امام حسین (ع) وام اسحق گرمای تازه ای یافت. حضرت رقیه (س) در اوان کودکی مادر را از دست داد و دردامان عمه اش حضرت زینب (س) تربیت شد. در سال 60 هجری قمری. حضرت رقیه (س) به همراه کاروان راهی کربلا گردید. گویند در روز عاشورا. هنگام وداع حضرت امام حسین (ع) با اهل بیت. حضرت رقیه (س) خواب بود وپدر را ندید. از این روبارها از عمه اش زینب (س) سراغ پدر را می گرفت. پس از واقعه جانسوز عاشورا. کاروان اسرا به همراه سرهای مطهر شهدا ابتدا به کوفه و سپس به شام حرکت کرد. پس از ورود اهل بیت امام حسین (ع) به شام. آنها را درخرابه ای نزدیک کاخ یزید ملعون جای دادند. سختی های بسیار خرابه شام حضرت رقیه (س) را به شدت آزرده بود و یکسره بهانه پدر را می گرفت. یزید ملعون دستور داد سر پدر را برای او ببرند. حضرت رقیه (س) سر پدر را به دامان گرفت و درد دلها با سر بریده پدر کرد و سرانجام جان به جان آفرین تسلیم نمود و در همانجا غریبانه  به خاک سپرده شد. به راستی تصور این مصیبت که کودکی تنها با 3 سال سن با غم بی مادری و فراق بابا وتحمل آن همه مصیبت جانگداز.  باز هم مورد آزار و اذیت قرار می گیرد قلب هر موجود با احساسی را به درد می آورد. امروزه مرقد مطهر این نازدانه ابا عبدالله الحسین (ع) در شهر شام در سوریه به صورت بارگاهی عظیم وآبرومندی برای زیارت مشتاقان اهل بیت پیامبر (ص) درآمده است و همه روزه هزاران نفر عاشق  آن عزیز را زیارت می‌کنند.
برگرفته از سايت ترويج فرهنگ قرآني 
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 11:55 |
نوای آزادی - وبلاگ فریدصلواتی

 

نوای آزادی

 

سروده : دکتر فضل الله صلواتی (طوفان)

 

نموده طایر جانم هوای آزادی

دلم به سینه طپد از برای  آزادی 

خوش آن زمان فرحزا که بر فراز جهان

در اهتزاز ببینم لوای آزادی

تصدق شه مردان علی (ع) شود جانم

که او ست در همه جا پیشوای آزادی 

مدام نام کسی هست زنده و جاوید

که جان خویش نماید فدای آزادی 

چرا زبهر حسین علی (ع) پریشانیم؟

که او گذشت زعالم برای آزادی 

چو آب صاف شود پاک، خون تن آری

اگر که ریخته گردد به پای آزادی

زبانک صور نخیزم به روز حشر ز جای

مگر به گوش من آید نوای آزادی 

بگو به مرتجعین و ستمگران کاخر

دهد سزای شما را خدای آزادی

به زیر یوغ جهانیان تا کی ؟

سزد که جان دهد انسان بهای آزادی

بود زمان و زمین بر اساس عدل بنا

ستمگری ننشیند به جای آزادی

زچیست اهل ستم دشمنند با احرار؟

بقایشان چو بود در فنای آزادی 

هوی پرست که میهن به غیر بفروشد

چه چیز میطلبد در ازای آزادی ؟ 

مدام زندگی راحتی بکن (طوفان)

به زیر سایه  فر همای آزادی

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 12:9 |
مظلومیت حسین (ع)- سایت اسلام آئین دینداری
مظلومیت جدید حسین(ع)  (پاسخ به تهمتها)
 
پنجشنبه 12 دی ماه سال 1387 ساعت 08:57 AM

عزاداری امروزی!

 

  سلام به تمام دوستان. حتما" شنیدید که بعد از کشتن امام سوم، اجساد مطهر حسین(ع) و یارانشو روی خاک رها کردند و جنازه های کشتگان خود را به خاک سپردند و حتی وقتی اجساد دفن شدند هم به دستور خلفای جور  قبرهای آن امام و یارانش را شخم زدند و بر آنها آب جاری کردند. چه گریه ها که شیعیان بر سر این مسئله نمیکنند.

  اما خبر ندارید که امروز نیز انسانهای رذل دیگری هستند که هر دم با تهمتی و اهانتی بر ضد مکتب حسین، تبلیغات میکنند و عملا" همان شخم زدن را بار دیگر از سر گرفته اند اما اینبار نه بر سر قبر حسین(ع) بلکه در ذهن جوانان. این اراذل گاهی میگویند حسین بخواطر جاه طلبی کشته شد و گاهی میگویند ... . باور کنید چند روز پیش یکی از این اراذل و اوباش به وبلاگم آمد و کامنتی گذاشت که در آن شمر را یک قهرمان خوانده بود و از قتل حسین(ع) ابراز خشنودی نموده بود. اکنون و با خواندن این مقاله بهتر معنای جملات زیارت عاشورا را درک خواهیم کرد.

 

  متن زیر هم یکی از آن مقالات است که اتفاقا" مورد تأیید «شجاع الدین شفا»ی زرتشتی قرار گرفته و نویسنده در ابتدای متنش هم با کمال افتخار نامۀ تشکرآمیز آقای «شفا» را هم آورده که در مارس 2004 میلادی ارسال شده الست. این هعم خلاصه آنچه اینها میگویند:

 

"سالهاست مردم ما برای حسین بر سر و سینه میزنند در حالی که نمیدانند او را برای چه کشتند: یکی از سرداران یزید زنی زیبا به نام اورینب داشت و یزید عاشق وی شد و شعرهای فراوان در مدح او خواند. از سویی با نامه های کوفیان، حسین مصمم میشود که به کوفه برود. در دمشق یزید با راهنمایی معاویه سردار را به سفر میفرستد و وقتی سردار برمیگردد شهر را از این شایعه پر میکنند که اورینب در غیاب شوهر زنا کرده است. شوهر هم فورا" زن را طلاق میدهد و حسین فورا" زن را ربوده، عقد میکند. یزید به حسین پیغام داد که اگر سرت را میخواهی زن را طلاق بده. حسین زن را پس نفرستاد و  بخواطر نامۀ هانی به سوی کوفه رفت و در کربلا کشته شد."

 

حالا بیایید این مقاله را نقد کنیم.

 

نکته خیلی مهم اینستکه اسلامستیز از شدت دشمنی با اهل بیت اساسا داستان را وارونه نقل کرده است. در اسناد تاریخی هرگز گفته نشده است که امام حسین این زن را برای خود کرد بلکه آنچه در اسناد تاریخی، آنهم فقط در چند سند و نه به صورت متواتر،آمده است به طور خلاصه این است:

 

"یزید عاشق «ارینب» دختر اسحق می‌شود. ارینب در زیبایی و ادب و کمالات، شهرتی درخور داشت. معاویه از جریان آگاه شد و به یزید وعده داد که او را به مقصود برساند. «ارینب» با پسر عمویش «عبدالله بن سلام» که از شخصیت‌های معروف بود، ازدواج کرد و در عراق با همسر خود زندگی می‌کرد. عبدالله از سوی معاویه در عراق مسئولیتی داشت. معاویه او را از عراق به شام احضار کرد و توسط ابو هریره و ابو درداء به وی گفت: دوست دارد دختر خود را به ازدواج تو درآورم،‌چون از جهات مختلف شایستگی داری داماد خلیفه باشی. عبدالله پذیرفت، آن دو جریان را به معاویه گزارش کردند. معاویه پیش از این، به دختر خود گفته بود که اگر آن دو نزد تو آمدند که تو را برای عبدالله خواستگاری نمایند، موافقت کن،‌ ولی به آنان بگو: در صورتی موافقت می‌کنم که عبدالله، همسر خود را طلاق دهد. عبدالله که فریب معاویه را خورده بود، همسر خود را طلاق داد و از معاویه درخواست کرد به وعدة خود وفا کند، معاویه پاسخ داد: اگر دخترم رضایت دهد، می‌پذیرم. آن دو نزد دختر معاویه رفتند و جریان طلاق «ارینب» را به او گفتند دختر معاویه پاسخ داد: باید درباره این موضوع اندیشه و مشورت نمایم. جریان میان مردم پخش شد و مردم معاویه را به خدعه و مکر یاد کردند! مدتی گذشت تا عِدّه «ارینب» سپری شد. مجدداً آن دو نزد دختر معاویه رفتند اما پاسخ منفی داد و گفت: این ازدواج به مصلحت من نمی‌باشد! سپس معاویه، ابو درداء را به عراق فرستاد تا «ارینب» را برای یزید خواستگاری نماید. چون وی وارد عراق (کوفه) شد، فهمید که امام حسین(ع) هم در عراق است. تصمیم گرفت در آغاز خدمت امام برسد، بعد مأموریت خود را انجام دهد. چون خدمت امام رسید، حضرت فرمود: برای چه به عراق آمده‌ای؟ ابو درداء موضوع را به امام گفت، امام فرمود: من هم تصمیم داشتم کسی را نزد «ارینب» برای خواستگاری بفرستم. اکنون که نزد او می‌روی، پیام مرا نیز به او برسان. ابو درداء چون نزد ارینب رفت او را برای امام و یزید خواستگاری نمود. «ارینب» با وی مشورت کرد که کدام خواستگار بهتر است، ابو درداء پاسخ داد: امام برای همسری با تو شایسته‌تر است. امام با همان مهریه‌ای که بنا بود یزید بدهد، «ارینب» را به عقد خود درآورد. عبدالله همسر سابق که در شام بود، مورد بی مهری معاویه واقع شد و حقوق او را قطع کرد. عبدالله به سبب اموالی که نزد همسر خود به امانت گذاشته بود،‌ رهسپار عراق شد و موضوع امانت را با امام حسین مطرح کرد. آن گاه برای گرفتن اموال خود نزد همسر سابقش رفت و اموال خود را دریافت کرد. آن دو چون به یاد گذشته افتادند، متأثر شدند و هر دو به گریه افتادند. امام با دیدن آن صحنه نسبت به آن دو ترحم کرد و فرمود: باش که او را سه طلاقه کردم. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم، بلکه به جهت اینکه او را برای شوهرش نگه دارم، با او ازدواج کردم. سپس دستور داد تمام مهریه او را بدهند. آن دو خواستند به عنوان تشکر اموالی را به امام بدهند، که حضرت نپذیرفت و فرمود: پاداشی که امید است به من داده شود، بهتر از اموال است، سپس آن دو دوباره با یکدیگر زندگی کردند. بر اساس آنچه در داستان آمده،‌ این جریان بعد از ولایتعهدی یزید رخ داد."(الامامه و السیاسه، صفحات 166 تا 173)

 

 

پس میبینیم که اصلا انچه در برخی اسناد تاریخی آمده است اصلا به این شکلی که این دشمن غرضورز امام حسین نقل کرده است نیست بلکه ماجرا چیز دیگری است. امام حسین طبق این نقل تاریخی این زن را از یزید نجات میدهد و به شوهرش باز میگرداند. حتی روایت تأکید دارد که امام حسین فرمودند «. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم» و به محض آگاهی از دلبستگی مجدد این زن به شوهر سابقش او را طلاق دادند.

 

نکته دیگر اینکه به غیر از اینکه شبهه افکن، در نقل تاریخ مرتکب تحریف شده است خود این روایت که او نقل کرده است نیز جای بررسی بیشتر دارد و به نظر میرسد ماجرای اورینب به کل دروغ باشد:

اول:

بیایید داستان را به لحاظ روایی نقد کنیم:

روایت فوق مرسل است و هیچ‌گونه سندی برای آن ذکر نشده تا بتوان آن را مورد بررسی قرار داد. چون ابن قتیبه(نویسنده کتاب الامامه و السیاسه) داستان را این چنین آغاز می کند:ما حاول معاویة من تزویج یزید قال: وذکروا أن یزید بن معاویة سهر لیلة من اللیالی، وعنده وصیف لمعاویة یقال له رفیق، ... او که خود همعصر این ماجرا نبوده است نمیگوید این ماجرا را از چه کسی شنیده است تا ما بتوانیم سلسلۀ راویان را بررسی کنیم. چه بسا فرد دروغگویی این ماجرا را به او گفته باشد.

از سوی دیگر ابودرداء که در این داستان میبنیم بنا به نظر معروف در زمان حکومت عثمان مرده است. برخی هم مرگ او را 39 یا 38 هجری  درگذشته است(ابن اثیر الکامل، ج 3، ص 129؛ابن عبدالبرّ،‌الاستیعاب، ج 3، ص 1229 ـ 1230؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 4، ص 622.) پس او چگونه میتواند در این ماجرا که در اواخر حکمرانی معاویه و زمان ولایتعهدی یزید روی داده است حضور داشته باشد؟ پس این داستان دارد از شخصیتی در ماجرا نام میبرد که در آن زمان سالها از مرگش گذشته بوده است!!

از سوی دیگر از این داستان در اسناد دسته اول و مشهور هیچ خبری نیست. مشهورترین کتابی که این داستان را ذکر کرده است کتاب الامامه و السیاسه است که برخی در این که نویسنده آن ابن قتیبه باشد شک دارند.( دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 459) از این گذشته اسناد معدودی هم که این ماجرا را نقل میکنند انقدر آشفته هستند که در برخی از آنان این ماجرا را به فرد دیگری نسبت میدهند ولی روایت آنها در مورد ازدواج ان فرد با اورینب نیز قابل قبول نیست و تضاد کامل به عقل دارد ولی به علت عدم ارتباط با بحث از آودنش خودداری میکنیم.

 

  باز جای توجه دارد که در هیچ سندی به آمدن امام حسین به عراق پس از شهادت حضرت علی و رفتن به مدینه اشاره ندارد، مگر در حماسۀ عاشورا که در روایت فوق ماجرای اورینب را پیش از آن میداند و در واقع میگوید ماجرا اورینب باعث شد که یزید اینقدر به امام حسین برای بیعت فشار بیاورد و گفت از حسین یا بیعت بگیرید و یا سرش را؛ و در نتیجه امام حسین از مدینه خارج میشوند و ابتدا به مکه و بعد بخاطر نامه نگاری کوفیان به عراق میروند.

دوم:

در داستان فوق آمده که حضرت امام حسین علیه السلام‌ ارینب را در یک مجلس سه طلاقه کرد و فرمود: فقال : أشهد الله أنها طالق ثلاثا، (فرمود: خدا را شاهد میگیرم که او را سه طلاقه نمودم) و این با فرهنگ اهل بیت علیهم السلام‌ هیچگونه سازگاری ندارد، بلکه خلاف ضرورت احادیث اهل بیت و فقه شیعه است که در فقه شیعه کاملاً و مبسوط بحث شده است.

عن علی بن إبراهیم ، عن أبیه ، عن ابن أبی عمیر ، عن حماد ، عن الحلبی ، عن أبی عبد الله علیه السلام قال : من طلق امرأته ثلاثا فی مجلس وهی حائض فلیس بشئ.(ابا عبدالله(ص) فرمودند: کسی که در یک مجلس همسرش را سه طلاقه کند و نیز حائض باشد هیچ ارزشی ندارد. (طلاق باطل است))وسائل الشیعة (آل البیت)، شیخ حر عاملی، ج 22، ص 21 .

خب چگونه امام حسین اینگونه میفرماید و بعد زنی را سه طلاقه میفرماید؟

 

سوم:

یکی از شرائط  طلاق حضور دو شاهد عادل می باشد که در داستان فوق این امر رعایت نشده است.

قرآن می‌فرماید:

وأشهدوا ذوی عدل منکم.(دو عادل از بین خودتان به شهادت بگیرید) (طلاق/2)

تلک حدود الله ومن یتعد حدود الله فقد ظلم نفسه.(این حدود الهی است و هر کس از آن تعدی کند بر خودش ظلم نموده است) (طلاق/1)

و نیز امام صادق علیه السلام می‌فرماید‌:

ولا یجوز الطلاق إلا بشاهدین ...(طلاق جایز نمی‌باشد مگر با حضور دو شاهد.)وسائل الشیعة (آل البیت)، شیخ حر عاملی،  ج 22، ص 25 .

چهارم:

در داستان فوق امام حسین علیه السلام‌ به عبدالله سلام می فرماید: بل أدخله علیک حتى تبرئی إلیه منه کما دفعه إلیک.(تو داخل منزل من شده و با ارینب ملاقات کن و با تحویل اموال خود ذمه او را بری کن.) و این نیز با سیره اهل بیت علیهم السلام‌ و غیرت مردانگی عرب سازگاری ندارد که یک مرد اجنبی و نامحرم را به اندرون خویش راهنمایی کنند.گذشته از این که بری شدن ذمه نیازی به خلوت با نامحرم ندارد.

پنجم:

گذشته از بطلان قطعی روایت فوق به اندازه کافی در اسباب و عوامل زمینه ساز واقعه کربلا در کتب شیعه و سنّی بحث شده است که هیچ جای شک و شبهه باقی نمی‌گذارد تا نوبت به طرح این شبهه سست و بی اساس برسد.

ششم:

با صرف نظر از تمامی اشکالات موجود که ذکر شد اگر چنان‌چه این داستان بدون مواردی که با مقام عصمت و سیره اهل بیت منافات دارد  صحت می‌داشت و اتّفاق افتاده می‌بود، در حقیقت امام علیه السلام‌ با این کار خود، از طرفی جنایات معاویه و یزید را برای مردم اثبات می‌کند که این ها برای رسیدن باامیال شوم وشیطانی خود به هرکاری دست می زدند.و از طرفی دیگر با این کار از پاشیده شدن یک زندگی موفق وگرم جلوگیری کرده است.

 

حال برای این افراد مغرض سخن امام حسین را تکرار میکنم: اگر دیندار نیستید و باوری به معاد ندارید اقلا در این دنیا آزاده باشید.

ثابت قدم: این مطلب بصورت یک نظر به وبلاگ  ارسال شده است واما نظربنده به

این برادرعزیز ودیگردوستان این است که نگران این حرفها نباشند . حسین حقیقتی است

جاودان وانکارناپذیرکه  بت پرست وکمونیست هم درمقابل او سرتظیم فرودمی آورد.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 12:49 |
جملات .. سایت استادجعفری

جملاتي از تفسير و نقد و تحلیل مثنوي

1- متفكرين تماشاگر، انديشمندان تجريدپرستند، همچنانكه درون بين هاي تماشاگر، هواخواهان عرفان منفي مي باشند.
2- شخصي كه تنها نيروي انديشه را به كار ببندد و جز انديشه ، فرصت فعاليّت به هيچ يك از قواي دروني ندهد، مانند اين است كه فقط يك عينك به چشم دارد.
3- در اثر بعضي از معاصي ، نه تنها وجدان از فعاليت مي ايستد، بلكه گويي وجدان نابود گشته و يك فعاليّت در انسان بروز كرده است .
4- بخنديم ، امّا سرمايه خنده ما، گريه ديگران نباشد.
5- جهان يا انسان بدون حركت ، مساوي است با نيستي .
6- در بازارِ پر آشوب نيمه دوّم قرن بيستم ، بيست و يكمين تمدّن ، همه چيز انسان و انسانيت را در صورت كالا به معرض فروش درآورده است .

تفسیر و بررسی مثنوی

7- دواي جهالت هاي بشري ، سؤال است . بياييد آنچه را نمي دانيم ، سؤال كنيم و تا بتوانيم ، سؤال ها را بي جواب نگذاريم .
8- وجدان تاريخ ، همواره قلمي براي كشيدن خطّ سرخ به اباطيل و مزخرفات و اسماي دروغ گويان آماده كرده است .
9- نازپروردگان در همه تاريخ ، معتكفان آشپزخانه ها بوده اند.
10- آري ، تنها يك مسئله اساسي مطرح است . اين مسئله عبارت است از: تشخيص سايه وجود از اصل وجود...
11- بهشت ، انعكاسي از موجوديّتي است كه انسان در اين زندگاني تحصيل كرده است : از محقّرترين لذايذ گرفته تا لقاء الله و رضوان الله و ايّام الله .
12- اگر انسان ها مي دانستند كه عامل اساسي ترين خنده هاي آنان ، هماهنگي مرموزي با گريه هاي آنان دارد، عظمت ديگري داشتند.
13 - جامعه صنعتي ، معبدي است كه قرباني مي خواهد.
14- به عقيده ما، بشر يك ميليون اشتباه ندارد، بلكه تنها و تنها، يك اشتباه مرتكب شده است و آن اين است كه : هدف و ايده آل زندگي خود را نمي داند.
15- كسي كه حيات را نمي شناسد، نمي تواند از حيات واقعي برخوردار شود.
16- جان آدمي ، در زنداني است كه كليدش در دست خود اوست .
17- زندگي بي محور و فاقد اصل ، نتيجه اي جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.
18- اگر يك انسان نتواند اصل تعهد را در زندگاني خويش قبول كند، مانند اين است كه نمي داند از كجا آمده است .
19- اعتقاد به خداوندي كه نقشي در زندگي معتقد ندارد، اعتقاد نيست ، بلكه نوعي از پديده هاي دروني است كه تشريفات رواني ناميده مي شود.
20- بي اعتنايي به وضع انسان ها، درست شبيه به بريدن جزء از مجموع پيكر است .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 13:8 |
جمعه هابارانی است ..
                            
+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 22:38 |
یک داستان انگلیسی برای علاقمندان . سایت تبیان

The Astronomer

An astronomer used to go out at night to observe the stars. One evening,

as he wandered through the suburbs with his whole attention fixed on the

sky, he fell accidentally into a deep well. While he lamented and bewailed

his sores and bruises, and cried loudly for help, a neighbor ran to the well,

and learning what had happened said: "Hark ye, old fellow, why, in striving

to pry into what is in heaven, do you not manage to see what is on earth?

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 9:58 |