|
ملتى كه براى اقامه عدل اسلامى و اجراى احكام قرآن مجيد و كوتاهكردن دست جنايتكاران ابرقدرت و زيستن با استقلال و آزادى قيام نموده است، خود را براى شهادت و شهيددادن آماده نموده است و به خود باكى راه نمىدهد كه دست جنايت ابرقدرتها از آستين مشتى جنايتكار حرفهاى بيرون آيد و بهترين فرزندان راستين او را به شهادت رساند. مگر شهادت ارثى نيست كه از مواليان ما كه حيات را عقيده و جهاد مىدانستند و در راه مكتب پرافتخار اسلام با خون خود و جوانان عزيز خود از آن پاسدارى مىكردند به ملت شهيدپرور ما رسيده است؟ مگر عزت و شرف و ارزشهاى انسانى، گوهرهاى گرانبهايى نيستند كه اسلاف صالح اين مكتب، عمر خود و ياران خود را در راه حراست و نگهبانى از آن وقف نمودند؟ حضرت امام خمينى قدس سره الشريف |
|
پروند ه خودسوزي مقابل مجلس در دادسراي جنايي : فردي كه خودسوزي كرد به هيچ وجه معتاد نبود . | |
|
کیهان در مورد چراغ سبز احمدی نژاد به آمریکا نوشت: ذوق زده نشوید!
2022- ما كه از نسلهاي انقلاب و قبل از آن هستيم بعضي از افرادي كه اين روزها در رسانه ملي به عنوان انقلابيون موثر در سالهاي قبل و بعد 57 معرفي ميشوند يا نميشناسيم يا از افراد ردههاي پايين و دست چندم انقلاب قلمداد ميكنيم. اين ظلم بزرگي است كه انقلاب را اين طور از طريق رسانه ملي به نسلهاي امروز معرفي ميكنيد كه انگار اين انقلاب به اين سادگي پيروز شده است. نميدانم حتي اگر با بعضي چهرههاي اصيل انقلاب با آن همه جانفشانيها حب و بغض داشته باشيم از واقعيات عظيم انقلاب كه نميتوانيم فرار كنيم؟ سوال اين است كه چرا اين روزها جاي برخي استوانههاي عظيم انقلابي در استانها كه امام (ره) نيز علاقه و اعتماد خاصي نسبت به آنها داشتند (مانند حضرت آيت الله سيدجلال الدين طاهري اصفهاني) در معرفي رويدادهاي انقلاب خالي است؟
سی سالگی انقلاب ، مثل سی سالگی انسان می تواند آغاز قرار و آرام و طمانینه باشد. چنان که می دانید برخی متفکران تمدن ها و انقلاب ها را مثل زندگی انسان، سنجیده اند که مراحل متفاوت کودکی و جوانی و کمال و پیرانه سری را تجربه می کند.
به گمانم یکی از نکاتی که در این اغاز سی سالگی می توان به آن اندیشید این است که در کشور ما درباره چگونگی اداره امور سیاسی و افتصادی و فرهنگی دو دیدگاه و دو تجربه وجود دارد. تجربه اصول گرایان که اوج آن را در دولت نهم شاهدیم و تجربه اصلاح طلبان که وجه شاخص آن را در دولت هفتم و هشتم شاهد بوده ایم.
هر گرایش که بتواند برنامه روشن تری ارائه دهد و اعتماد مردم را جلب کند، طبیعی ست که در انتخابات اکثریت پیدا می کند و اداره دولت و مجلس و شورا ها را به دست می گیرد. البته در انتخاباتی ازاد و عادلانه. حال برای احراز اکثریت و اداره دولت و مجلس به دو شیوه می توان عمل کرد:
اثبات توانایی های خود و یا تخریب رقیب.
اثبات توانایی ها کار دشواری است. بگذارید دو مثال روشن بزنم. دولت جدید دو شعار مشخص داده است. آوردن نفت بر سر سفره مردم و دوم مهر ورزی. تردیدی نیست که چنین شعار هایی برای این که تبدیل به عمل شود نیاز به اندیشه و برنامه و قانون دارد. آنچه در دولت فعلی چندان مورد توجه نیست از قضا همین است. انهدام نهاد های تصمیم ساز و مراکز کارشناسی، تعطیل و توقف شوراهای تخصصی و قانونی نشانه های همین بی توجهی بوده و هست. اصلا خود بودجه، تاخیر در تقدیم و نیزساختار آن که اقتصاد دان های اصول گرا هم بودجه را جدی و قابل دفاع نمی دانند.- آنان واژه آبکی و خنده دار را برای بودجه به کار برده اند- نشان می دهد که دولت در تحقق وعده های خود تا چه پایه موفق بوده است.
مشکل وقتی بیشتر و پیچیده تر می شود که طرفداران دولت به جای اثبات دولت در صدد نفی و طرد منتقدان برآیند و زبان به ناسزا و تهمت بگشایند. این زبان و واژگان هم با سی سالگی انقلاب منافات دارد و هم با مدعای دولت مهر ورزی. بلکه برعکس می تواند نشانی از ناکامی در عمل و رفتار داشته باشد.
در جلسه داوس وقتی شیمون پرز با صدای بلند فریاد می زد و به رجب طیب اردوغان اهانت کرد. اردوغان عبارت بسیار نغز و عبرت انگیزی را به کار برد وبا آرامش تمام گفت:
" جناب پرز!
صدایت هم خیلی بالا می رود، معتقدم که این طور بالا رفتن صدای شما ریشه در یک احساس روانی گناه دارد. اما مطمئن باش که صدای من این طور بالا نخواهد رفت."
برای سی سالگی کارل پوپر هم تعبیر اندیشه برانگیزی دارد. گفته است:" اگر تا پیش از سی سالگی انسان سوسیالیست نباشد، دل ندارد و پس از آن اگر سوسیالیست بود مغز!"
چنان که می دانیم قرآن مجید هم از عصبیت و عصبانیت و صدای بلند به " انکر الاصوات " تعبیر کرده است. از زبان لقمان حکیم توصیه شده است که اندازه نگاهداریم و صدایمان بلند نشود. یاد بگیریم در جشن سی سالگی انقلاب چگونه سخن بگوییم.
**********************
اعتماد ملی
کفش های خبرنگار عراقی در تاریخ امریکا و عراق و منطقه ثبت شد!
بدون شک پس از ماجرای غریب کفش خروشچف ، کفش های منتظر زیدی خبرنگار عراقی شبکه بغدادیه، مهمترین کفش تاریخ سیاست است.
خروشچف رهبر پر جرئت و پر ماجرایی بود.سخنرانی معروفش درکمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی در باره افشای ماهیت استالین و نقد کیش شخصیت او هنوز هم از جمله مهمترین متن ها در شناخت استالین به شمارمیآید. پیمان ورشو را در سال 1955 بنیان نهاد. در جنگ سوئز در سال 1956 از مصر حمایت کرد و در برابر غرب ایستاد. یوری گاگارین با اسپوتنیک 1 در دوره ی او به فضا رفت. نخستین رهبر شوروی بود که در کمپ دیوید در سال 1959 با آیزنهاور ملاقات کرد و...
اما هنوز هم وقتی نام خروشچف به گوشمان می خورد؛ طنین صدای کفش او بر تریبون سازمان ملل است که پر رنگتر از حوادث دیگر رخ می نماید. در اجلاس عمومی 902 در اکتبر 1960 ، هنگامی که خروشچف گرم سخن بود و مشت کوبیدن بر میز چنان که بایست حالش را جا نمی آورد، ناگاه کفشش را از پا در آورد و به دست گرفت و چندین بار در برابر چشمان بهت زده رهبران جهان بر میز کوبید! بعدا نوه دختری خروشچف کوشید آن حادثه را توضیح دهد. منتها توضیح نمی خواست. قضیه ای بود که قیاسش با خودش بود.
تا دیروز کفش خروشچف در عالم سیاست شماره یک بود. و از امروز کفش های خبرنگار عراقی. هنگام مصاحبه بوش و مالکی نخست وزیر عراق در روز یکشنبه ، منتظر زیدی که در همان ردیف های جلو نشسته بود، هر دو لنگه کفشش را با فاصله زمانی کوتاه به سوی بوش پرتاب کرد. همو خوب نشانه گرفت و زد و هم بوش تر و فرز جاخالی داد و از اصابت لنگه کفش در امان ماند. البته می توانست لنگه کفش را بگیرد و کنار دستش روی تریبون بگذارد. از ماموران بخواهد که با خبر نگار کاری نداشته باشند و سخنش را ادامه دهد.چنین ظرفیتی نداشت...البته بوش با رندی گفت:" شماره کفش 10 بود!"
منتظر زیدی هنگامی که لنگه ی اول را پرتاب کرد گفت: این بوسه خداحافظی است !
در فرهنگ و سنت عراقی ها و نیز عرب ها با کفش زدن . یا پرتاب کفش، نشانه شدت بیزاری و نفرت است. یادمان است که در نخستین ساعات سقوط بغداد، عراقی ها با نعلین بر سر مجسمه صدام می زدند.خبرنگار فریاد می زد: قاتل ملت عراق، قاتل کودکان.
گاهی می توان یک سخن را هر گونه بخواهند تاویل و تفسیر کنند. کار خبرنگار عراقی دیگر تفسیر پذیر نیست. یک تابلو است در برابر چشمان دنیا. اگر ماجرای کفش خروشچف چند روزی طول کشید تا خبرش به دنیا برسد. ماجرای کفش های منتظر زیدی عکس و فیلمش و نیز تفسیرش پیش روی ماست.
خبرنگاری که با کفش و فریادش نشانه ای را باقی گذاشت که برای همیشه ماند و لبخند را بر لب های بوش خشکانید.
*****************
اعتماد ملی
تیتر جند خبر24 ساعت اخیر ازرسانه ها
آیت الله مکارم شیرازی:افراد نالایق بیشترکار خرابی می کنند تا
آبادانی .
آیت الله صافی گلپایگانی : معروف های دین به منکرتبدیل شده
است .
خداداد یک خبرنگار رابه بیمارستان فرستــــــــــــــــــــــــــــاد.
آماد گی نیر وی هوائی بانشا ند ن هواپیماهای متجـــــــــــاوز.
بوش : من رهاننده پنجاه میلیون انســــــــــــــــــــان هستم!
رشد طلاق درمازندران بالاترازمیانگین کشوری است .
تلفات مصرف مشروبات دست سا زدربندرعباس به 12
کشته ودونابینا رسید.
پیروزی 3 – صنایع سمنان 1
شايد سخن گفتن از «بسيج» به اندازه هيچ موضوعي، براي من كه سالها با بچههاي بسيج هم نفس بودهام، مشكل نيست.
با آنها هم نفس باشي، كنار سنگرهايشان تا صبح پاسباني كني، ميان خندههايشان، يك دم گريه كني و بال در بال رفتنشان ميان آسمانها را با ديدگان كمفروغت ناظر باشي، مجالي به تو نميدهد تا بتواني از آنها سخن هم بگويي.
در گفتمان «بسيج» سخن گفتن اصلاً جايي نداشت، تنها سكوت معني داشت و سخن گفتن نشان از «خود ديدن» بود پس كسي سخن نميگفت: تا ديده شود.
براي من در مورد «سخن نگفتن بسيجي» سخن گفتن بسيار سخت است و شايد محال. اينجا هم نميخواهم چيزي از خود بگويم و تنها، آنچه بود را بايد روايت كنم.
چندي پيش در گوشهاي بياني ديدم از همسر معظم شهيد باكري كه «حميد دنيا را از چشم من انداخت.» احساس كردم كه گويي سالها اگر ميخواستم حرف بزنم، بيشتر از اين چيزي نداشتم كه بسيجي يعني؛ «حميد باكري كه دنيا را از چشم همه ما انداخت.»
و اين بود كه امام (ره) عزيزمان گفت: «تنها افتخار من در اين دنيا اين است كه بسيجي ام» زيرا امام (ره) در دنيا تنها «بي ارزش بودن دنيا» برايش ارزش بود، انگار كه در اين دنيا تنها «حميد» برايش ميارزيد.
كيلومترها مرز ايران و عراق، سجاده ابراهيم همت، مهدي زين الدين، مهدي باكري، حسين خرازي و هزاران بسيجي گمنامي بود كه همه افتخارشان به همين گمنامي است.
نميدانم چرا فراموش كردهايم كه بسيجي، اگر اهل جنگ بود، اگر اهل سلاح و تير و خمپاره بود، اگر روي مين ميرفت، اگر محكم ايستاده بود، از خشونتش نبود، از «عبادتش» بود.
«عابد» بود، مثل مولايمان علي(ع) دنيا را به آب بيني بزي ميفروخت. مجاهد بود، مثل سيد و سالارمان حسين(ع)، دنيا را داده بود تا يك صبح تا ظهر عاشورا را بخرد.
گاهي كنار اروند فكر ميكردم، آيا «زاهدتر» از اين بچههايي كه حاشيه اين رود گل آلود، غواصي ميكنند روي اين كره خاكي هست؟ پشت كانال ماهي، بهخود ميگفتم: «پاكتر از خونهايي كه روي اين كلوخهاي سرد ريخته، توي اين دنياي بيارزش هست؟» فراموش كردهايم كه «بسيجي» خاكي نبود كه براي خودش «خاك» بخرد و دنيا طلب كند.
يادمان رفته كه «بسيجي» چفيه نميانداخت معامله كند و فخر بفروشد، بيتوجه شديم كه «بسيجي» جنگ نميكرد تا «خودي» نشان دهد.
«بسيجي» چفيه انداخت كه «دنيا» را از چشم همه بيندازد و خوب با اين «چفيه»، بيارزش كرد مناسبات دنيايي را. «اهل دنيا» خفيف شدند، روباهها به لانههايشان خزيدند، از رو رفتند آنها كه «اهل جان دادن» نبودند.
«نظر نژاد» را يادتان رفته.... اين آخريها آنقدر شاكي بود كه خدا چرا در جنگ نبردهاش؟ شجاعت «بابانظر» از تهورش نبود از اين بود كه جانش و همه آنچه داشت برايش به اندازه يك لبخند امام (ره) ارزش نداشت.
جنگ كه تمام شد... گويي «بابانظر» و «مهدي باكري» هم تمام شدند و چفيهشان ماند.... چفيه ارزشش به آن زاهدي بود كه آنرا به گردن انداخته بود جلوي صدها تانك، تنومند ميايستاد و يك تنه شليك ميكرد. ارزشش به آن «بيدنيايي» بود نه به رنگ و قيافه و ظاهر خاكياش.
بعد جنگ عدهاي فكر كردند، با چفيه، بسيجي ميشوند. نفهميدند چفيهانداختن يعني «سرنترس نظر نژاد»، «دل خاشع حاج ابراهيم همت»، «دنياي بيارزش حميد باكري»، «قلب بيشيله و پيله برونسي»، «نور صورت شهيد كاوه» و «عرفان بيغل و غش» هزاران بسيجي گمنام كه لابه لاي صحيفه روز محشر باقي است.
هنوز هم هر كه «سر نترس و دل خاشع و نور صورت و عرفان بيغلوغش» دارد، اجازه «چفيه انداختنش» هست، اين تكه پارچه براي ما «مقدس» است.
من يكي، هر وقت خدا توفيق ميدهد، احرام «چفيه» ميبندم. دلم ميلرزد كه «شهيد مهاجر» نكند راضي نباشد، گنهكاري سجادهاش را رنگين كند. دلم ميلرزد كه «اهل دنيا» نكند فكر كنند، «چفيه انداختن» بياجازه ميشود، بيحساب و كتاب است!
شهيد مهاجرها و فاضل الحسينيها و همه بسيجيهاي آسماني لشكر 5 نصر را شاهد ميگيرم كه خدا نياورد روزي را كه بخواهم اين پارچه بهشتي كه بوي قبر حسين(ع) ميدهد به اين بازيهاي دنيايي بفروشم. خدايا! آنروز را برايم مياور.


