تبليغاتX
به نام خداوند آسمانها و زمین

 

 همسر دلاور ميثم تمّار

ميثم تمّار از ياران نيرومند امام على (ع )، و از افراد برجسته و فرزانه و قويدل بود، ابن زياد دستور داد او را ده روز قبل از ورود امام حسين (ع ) به كربلا، به دار آويختند و شهيد كردند.
او همسر دلاورى داشت كه در راه اسلام ، بسيار ثابت قدم و استوار بود، از دلاوريهاى او اينكه :
به دستور ابن زياد، جنازه هاى حضرت مسلم (ع ) و هانى و حنظلة بن مرّه را (كه داستانش در داستان قبل ذكر شد) بدون غسل و كفن در ميدان كناسه كوفه انداخته بودند، و كسى جراءت نداشت آنها را بردارد و به خاك بسپارد.
همسر دلاور ميثم تمّار، تصميم گرفت آنها را به خاك بسپارد، هنگامى كه آخرهاى شب شد و چشمها به خواب رفت ، اين بانو با كمال مخفى كارى ، جنازه ها را به خانه خود منتقل نمود و نصف شب آنها را دور از چشم دژخيمان ابن زياد، كنار مسجد اعظم كوفه برد، و آنها را كه در خون پاك خود غلطيده بودند، به خاك سپرد، و هيچكس از اين جريان جز همسر هانى بن عروه كه همسايه اش بود، مطّلع نشد.
هزاران آفرين بر اين شير زن قهرمان كه براستى صلاحيت آن را داشت تا همسر ميثم باشد، آرى از فردى مانند ميثم ، انتظار آن هست كه همسرى اين چنين داشته باشد، اين است نقش مديريت شوهرى برازنده در رشد و تعالى همسرى رشيد و مسؤ ول .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 11:57 |

 

فهرست ...

 

توی مسجد نشسته بودیم . نماز عشاهم تمام شد . امام جماعت هم چندآیه ازآیاتی

 

که  طبق برنامه هرشب خوانده می شود توضیح داد. وقتی برنامه تمام شد توی

 

قفسه کتابها که بصورت باز است یک دوره مجله مکتب اسلام که مربوط به سال 39

 

بود نطرم راجلب کرد . این مجله درآن زمان یعنی زمان شاه سابق به مدیریت حاج

 

آقامکارم شیرازی منتشر می شد و تنها مجله ای بود که شامل مطالب اسلامی بود.

 

بعدهاهم چند مجله منتشر شد لکن مکتب اسلام جای خوبی را درمطبوعات آن زمان

 

پیداکرده بود.

 

  مطلبی هم در شماره آذرماه 39 منتشر شده بودکه شامل نظرات خوانندگان بود و

 

خوانندگان نظراتی درمورد علل فساد جوانان ارائه داده بودند که یکی ازآنها

 

رادراینجا می آورم . قضاوت ومقایسه آن روز یعنی 49 سال قبل با امروز

 

باشمااست .

 

نویسنده این مطلب هم شخصی بنام آقای هاشمی ازتویسرکان  بوده اند . و حالا اصل مطلب .

 

                       این هم فهرست علل فساد اخلاق جوانان

 

علل فساداخلاق جوانان مامختلف ودردهای اجتماعی ما زیاد است( نه ده . نه

 

صد .هزارها!)

 

مهمترین آنهابه عقیده حقیرنکاتی است که ذیلا درج می شوداماراه علاج هریک

 

رالابد هیات محترم تحریریه مکتب اسلام درموقع خود بیان خواهند فرمود.

 

1-     عدم پیروی ازحق وحقیقت فماذابعدالحق الاالضلال ( بعد ازحق جزگمراهی

 

چیزی نیست )

 

2-     توارث و محیط.

 

3-     ترک امر به معروف ونهی ازمنکر درعموم طبقات.

 

4-     عدم تعلیم وتربیت صحیح درمد ارس وخانواده ها.

 

5-     نبودن وسیله کاروزندگی برای طبقات بیکار.

 

6-     مشکل بودن راه ازدواج .

 

7-     دائربودن مجامع ومحافل فساد اخلاق .

 

8-      دردسترس بودن ام الخبائث یا" شیطان بطری "

 

9-     نشرمطبوعات شهوت انگیز وعکسهای زننده درمجلات .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:17 |
 

  اندر دیاراهل حق

  نویسنده : شاهین

آورده اند اندر ملوک عجم داستانسرایی نبود همچون کاظم بن الاسد بن جنگی ، که همو این متل(1) برما بخواند و رخت به دیار باقی برد.این سخن ما نیز از آن گوییم که شما را نیز آشنایی افتد در جمله عجایب که در ایرانشهر بباشد و گوش کس نشنیده و چشم کس ندیده .

راوی روایت کند که در سالهای جوانی و رستن خط بر عارض اجیر بودم به سرباز المعلمی در یکی از دیهات که صعب العبور بود و برفگیر ،چنانکه زمستان آمدو شد جنبندگان میان آتشین (2)منقطع و جز به مواشی (3)نتوانستی قطع راه کنی از دیهی به دیهی دیگر ، و در آبادی ما هیچ بازار نبود بجهت ابتیاع ابزار و آلات و جــز ماکیان و تخم ماکیان و لبن هیچ اطعمه بدست نآمدی.
در ورود از وضع بــرق بپرسیدیم چندان برما بخندیدند که سخت خجل گشتیم.استری به استیجار گرفته نصف روز در سوز و سرمارفته از آبادیی معمورتر لامپایی و چلیکی نفت ابتیاع نموده با تحمل مصائب بیشمار بازگشتیم .ومکان اطراق اطاقی بود جنب دبستان که گلین بود و سخت نمور ،طاقچه ای و دربی و تنوری جهت اشتعال و طبخ نان و مایحتاج در آن تعبیه کرده بودند. شب دویم اقامت که سگلرز (4)فراوان میزدیم صدایی شنیدیم که گویی کسی دق الباب میکند.درب گشودیم ،درویشی بود ژولیده با خرقه و کشکولی ،یا حق کنان بدرون آمدو پرسید جوان تازه بدینجای آمدی ؟ پاسخ گفتیم بلی.گفت اهل
حقی یا اهل دوزخ ؟.زبان برگشادیم که ما را چندان استطاعت نباشد که تمییز دهیم مر این دورا.
خیره نگاهی بینداخت و گفت هیچ کرامات اهل حق دیده ای .گفتیم : نی..
گفت پس ببین که مردان چه کنند. سپس لختی به اطراف و اکناف نگریست و یکباره به چالاکی شیشه از لامپا(5) برگرفته در دهان بنهاد و به طرفه العینی خــــرچ خـــرچ کنان آن شیشه درهم بشکست و ببلعید بی آنکه اندک جراحتی آید اورا یا قطره ای خون از عضو بلع بر زمین بچکد.
سپس یاحقی گفت و در فراز کرده برفت .تا طلوع منگ این حرکت بودیم و در استعجاب از آن کرامت .و چون صبح بدمید دوباره استر به اجاره گرفتیم و جهت خرید شیشه لامپا روان گشتیم .در راه گرگان از فرط کمی شکار بر ما هجوم کردند و به ا ستیصال از چنگال آن قوی پنجگان جان بدر بردیم.
چون شب سیــم برآمد دگربار آواز درویش بشنیدیم که داخل گشت و بپرسید آیا داخل در حلقه (6)شدی ؟.گفتیم مارا چنان از آن اطوار تعجب عارض گشت که فرصت تفکرنماند.این که بشنید ، سری تکان داده یا حقی بگفت و باز شیشه ی لامپا برگرفته در دهان نهاده و با آرواره به یک فشار درهم شکسته به دو کــرت (7)ببلعید .پس گفت سیــم بار نیز بیاییم اگر به حلقه ی رندان نشدی بدان به یقین اهل دوزخی .این بگفت و ما را در ظلمات درک عجایب بنهاده برفت .صبح برای بار سیـــم با استری که راه بلد بود برفتیم و لامپایــی دیگر بگرفتیم و بازگشتیم . گــرگان نیز که تــردد مارا دیده بودند
بگمان اینکه ما شکاری هستیم که بهر روزی آنان هر روز ازین جایگه عبور کنیم چندان یورش آوردند و اصرار کردند که جز به ضرب زور چماق همراهان از آنان نرستیم و آنان را نصیب نرسید جز لختی از گوشت که به دندان غیرت از پای ما بکندی. الغرض شب پنجم که از زخم ناسور در تعب بودیم و مشغول به نالش باز دو لنگه در گشوده شد و درویش بهمراه سوز سرما داخل شد .گفت ای جوان نبینم که رنجور باشی .ایمان آوردی به آنچه دو روز پیش بکردم ؟گفتم مرا شدت زخــم چنانست و الـــم بدان درجه که فرصت سیر در لاهوت و ناسوت نماند. از غیظ نگاهی بر من افکند و گفت میبینم چنان غرق در دنیایی
که هنوز حقانیت ما تورا آشکار نگشته .این بگفت و دست سوی شیشه ی لامپا برد ، با ترکه ای که در بغل داشتم چنان بردستش نواختم که وی را پرشی سخت دست بداد و سر به سقف سایید و کم مانده بود که بر زمین بخورد. گفتم اینبار اگر دست بدان شیشه بری فردا خود سوار استرت کرده بدنبال لامپا خواهم فرستاد و بدان که گرگــان نیز به استقبال آماده اند .شاید که بجای شیشه ی لامپای حقیر آنان رابخوری که خلق ازین سبعان رهایی یابند ، یا آنان تورا بخورند و اندکی شدت جوعشان ضعف گیردکه کم مانده شکم بر پشتشان رسد. درویش این که بشنید همچنانکه دست بر موضعی که ترکه نواخته بودم
میمالید نیشخندی بزد و گفت : نه خوشمان آمد . البته در یافتن راه حق طرق بسیارست و مرا بسیار شعف دست بداد که با یکی از ابدال و صاحبان خرقه در کسوت جوانی مصاحبت بیفتاد و ادلــه و براهین آتشین بگوش جان بشنیدم حقـــا که مرا در این ســـرا ی کاری نباشد. چه خود مرادند و بی نیاز . این بگفت و در با تواضع تمام ببست و بیرون شد و ما نیز آنشب در پناه نور لامپا و آتش مطبوع تنور تا صبح به راحتی بخفتیم .


1- داستان
2- کنایه از اتوموبیل است
3-چهار پایان
4- همچون سگ در سرما لرزیدن
5- چراغی نفتی که بر بالای آن شیشه ای قرار دارد -گردسوز-آلاله نیز گویند.
6- طریقت
7-با دو قـــورت

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 22:7 |

 

گوسفندی که گرگ شد.

نویسنده: شاهین

یکی بود یکی نبود دوتا گرگ بودن که توی کمره ی کوهی زندگی میکردن .قدیما اوضاعشون براه بود .مرغی خروسی خرگوشی گیر میومد و سفره شون همیشه پر و پیمون .اما امون از وقتی که شکارچیا اومدن . هر از گاهی صدای تیر میومد و گوشت تنشونو میلرزوند و سوراخ موشو یکی هزار تومن میخریدن. این بود که فکر کردن اینجوری نمیشه.گشتن و گشتن و گشتن تا کنار درختا گوسفندی رو پیدا کردن که دور افتاده بود از گله . با احتیاط جلورفتند .
گرگ اولی - سلام گوسفند جان
گوسفند -بع بع چه سلامی چه علیکی
گرگ دومی - نترس عزیز ما که کاریت نداریم
گوسفند - بع پس واسه چی بع اومدین دور و برم بع بع ؟
گرگ اولی - هیچ چی خسته شده بودیم از تفریح داشتیم قدم میزدیم .
گرگ دومی - تو چکار میکنی با زندگی ؟
گوسفند - بع بع من که زندگیم خیلی گوسفندیه بـع . صب چـــرا ظهر چـــرا شب هم توی آغل لالا.
گرگ اولی - غذات هم که همیشه همینه ؟
گوسفند - بــع آره . همش یکنواختی .نه تفریحی نه هیجانی نه عشقی نه آدرنالینی .
گرگ دومی - آخ آخ اینکه خیلی بده . ما که همش تو هیجانیم .مگه نه ؟
گرگ اولی - پس چی .
گوسفند - بع بع بع راس میگین ؟ میشه منم با خودتون ببرین .دونگمم بهتون میدم .
گرگ دومی با پا کله شو خاروند - فکر نکنم بشه آخه ما گرگیم ، تو گوسفندی . هیشکی از تو نمیترسه که بعد داستان بره تو فازه هیجان !
گرگ اولی - آره بابا کی از یه گوسفند میترسه . اوووووووووه لابد علفــــا !!
گوسفند مغموم و افسرده نگاه گوسفندیی به اونا انداخت و گفت - راس میگین . اما کاری نمیشه کرد ؟
گرگ دومی چشماشو ریز کرد و چینی به ابروهای گرگیش انداخت و گفت - فکر نکنم . فقط یه راه هس که اونم فکر نکنم تو جنم شما گوسفندا پیدا بشه .
گوسفند - بع بع بع بع اون راه چیه ؟ خواهش میکنم . من نمیخوام بع بع گوسفند بمیرم .بـــــــــــــــع
گرگ اولی -باید یاد بگیری مثل ما گرگ بشی ؛ یعنی باید یادت بدیم
گرگ دومی - اینکارم هزینه داره ، پول داری بدی ؟
گوسفند- نع نع پولــم کجا بود؛ ولی بجاش براتون کار میکنم ، هرکاری که بگین . دندوناتونو مسواک میزنم . هرشب ناخناتونو تیز میکنم .تو رو خدا
گرگ دومی - اینا که گفتی خودمونم انجام میدیم ؛ بدرد ما نمیخوره . ولی یه کاری میتونی واسمون بکنی .
گوسفند - چــع چع کاری ؟
گرگ اولی - آخر شب که میشه در آغل رو واسمون از داخل باز کن .

خلاصه گوسفندم قبول کرد و هر شب در آغل رو باز میکرد و گرگا یکی یکی گوسفندا رو میخودن و دلی از عزا در میاوردن .
بعد از یک هفته هم کلاسای آموزشی برای گوسفند گذاشتن و مجبورش کردن تمام جزوه های "گرگ اولیها ،گرگ دومیها و ..." چاپ انتشارات گوسفندچی رو بخونه.
بعد ازونم نوبت دوره های رنجری کمین و شکار شد که گوسفند قصه ی ما همه رو با موفقیت گذروند . کم کم ریختش هم داشت عوض میشد .دور چشماشو سیاه میکرد و سمهاشو بشکل چنگال گرگها میچید .و بجای بــع بــع ، اوووووووووبع اوووووووبع میکرد .شده بود یه شکارچی ماهر و قابل.
یک شب که با گرگها به شکار رفته بود .صدای تیراندازی شکارچیها اومد و گرگها تیز شروع به دویدن کردند. گوسفند راهی رو به اونها نشون داد و گفت .
-اوووبع ازینطرف بیاین و گرگها هم ازونوری رفتن .اما دیگه گوسفندو ندیدن.

گرگ اولی - گوسفند احمق .شانس اوردیم وگرنه شکارچیها امشب مارو با تیر میزدن .
گرگ دومی - آره تا حالا گوسفند به این گوسفندی و خرفتی ندیده بودم .اووووووووووووه

و صدای این زوزه جنگل و کوه رو پر کرد. بعد صدای 2تا تیر اومد و کوه و جنگل ساکت شدند.
نیمه های شب آدمهای شکارچی دور آتیش نشسته بودن و به اتفاق گوسفند داشتن کباب گرگ به نیش میکشیدند. گوشتش یک کم واسه گوسفند سفت اما خوشمزه بود.
گوسفند- اووبع اووبع گرگهای احمق . فکر میکردن من دارم اونارو فراری میدم. تا حالا تو عمرم گرگ به این گوسفندی ندیده بودم .
شکارچی اول -آره خیلی گرگهای احمقی بودند.یعنی گرگی که عقلشو دس یه گوسفند بده باید یک کم مخش پارسنگ بداره .
و همه با هم خندیدند. آخرای نیمه شب گوسفند خمیازه ای کشید و گفت :
گوسفند - اوووووبع اووووووووبع منکه سیر شدم .شما چطور ؟ و کش و قوسی به بدنش داد.
یه دفعه کارد تیز یکی از شکارچیا گلوشو عین پنیر برید.
شکارچی دوم - ما هنوز سیر نشدیم .
گوسفند با چشمای گوسفندیش یه نگاه معصومانه ای کرد و گفت آخه چـــــــرا بــع ؟ مگه من دوستتون نبودم .نـــــع ؟
شکارچی دومی - گوسفندی که فکر کنه ریختش که عوض شد دیگه گوسفند نیست و گرگه باس خیلی گوسفند باشه . مام دوس احمق نمیخوایم .

اینجوری شد که فرداشب هم شکارچیای قصه ی ما کباب قفقازی یه لا گرگ یه لا گوسفند خوردند و حالشو بردن.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 23:14 |

 

گوسفندی که گرگ شد.

نویسنده: شاهین

یکی بود یکی نبود دوتا گرگ بودن که توی کمره ی کوهی زندگی میکردن .قدیما اوضاعشون براه بود .مرغی خروسی خرگوشی گیر میومد و سفره شون همیشه پر و پیمون .اما امون از وقتی که شکارچیا اومدن . هر از گاهی صدای تیر میومد و گوشت تنشونو میلرزوند و سوراخ موشو یکی هزار تومن میخریدن. این بود که فکر کردن اینجوری نمیشه.گشتن و گشتن و گشتن تا کنار درختا گوسفندی رو پیدا کردن که دور افتاده بود از گله . با احتیاط جلورفتند .
گرگ اولی - سلام گوسفند جان
گوسفند -بع بع چه سلامی چه علیکی
گرگ دومی - نترس عزیز ما که کاریت نداریم
گوسفند - بع پس واسه چی بع اومدین دور و برم بع بع ؟
گرگ اولی - هیچ چی خسته شده بودیم از تفریح داشتیم قدم میزدیم .
گرگ دومی - تو چکار میکنی با زندگی ؟
گوسفند - بع بع من که زندگیم خیلی گوسفندیه بـع . صب چـــرا ظهر چـــرا شب هم توی آغل لالا.
گرگ اولی - غذات هم که همیشه همینه ؟
گوسفند - بــع آره . همش یکنواختی .نه تفریحی نه هیجانی نه عشقی نه آدرنالینی .
گرگ دومی - آخ آخ اینکه خیلی بده . ما که همش تو هیجانیم .مگه نه ؟
گرگ اولی - پس چی .
گوسفند - بع بع بع راس میگین ؟ میشه منم با خودتون ببرین .دونگمم بهتون میدم .
گرگ دومی با پا کله شو خاروند - فکر نکنم بشه آخه ما گرگیم ، تو گوسفندی . هیشکی از تو نمیترسه که بعد داستان بره تو فازه هیجان !
گرگ اولی - آره بابا کی از یه گوسفند میترسه . اوووووووووه لابد علفــــا !!
گوسفند مغموم و افسرده نگاه گوسفندیی به اونا انداخت و گفت - راس میگین . اما کاری نمیشه کرد ؟
گرگ دومی چشماشو ریز کرد و چینی به ابروهای گرگیش انداخت و گفت - فکر نکنم . فقط یه راه هس که اونم فکر نکنم تو جنم شما گوسفندا پیدا بشه .
گوسفند - بع بع بع بع اون راه چیه ؟ خواهش میکنم . من نمیخوام بع بع گوسفند بمیرم .بـــــــــــــــع
گرگ اولی -باید یاد بگیری مثل ما گرگ بشی ؛ یعنی باید یادت بدیم
گرگ دومی - اینکارم هزینه داره ، پول داری بدی ؟
گوسفند- نع نع پولــم کجا بود؛ ولی بجاش براتون کار میکنم ، هرکاری که بگین . دندوناتونو مسواک میزنم . هرشب ناخناتونو تیز میکنم .تو رو خدا
گرگ دومی - اینا که گفتی خودمونم انجام میدیم ؛ بدرد ما نمیخوره . ولی یه کاری میتونی واسمون بکنی .
گوسفند - چــع چع کاری ؟
گرگ اولی - آخر شب که میشه در آغل رو واسمون از داخل باز کن .

خلاصه گوسفندم قبول کرد و هر شب در آغل رو باز میکرد و گرگا یکی یکی گوسفندا رو میخودن و دلی از عزا در میاوردن .
بعد از یک هفته هم کلاسای آموزشی برای گوسفند گذاشتن و مجبورش کردن تمام جزوه های "گرگ اولیها ،گرگ دومیها و ..." چاپ انتشارات گوسفندچی رو بخونه.
بعد ازونم نوبت دوره های رنجری کمین و شکار شد که گوسفند قصه ی ما همه رو با موفقیت گذروند . کم کم ریختش هم داشت عوض میشد .دور چشماشو سیاه میکرد و سمهاشو بشکل چنگال گرگها میچید .و بجای بــع بــع ، اوووووووووبع اوووووووبع میکرد .شده بود یه شکارچی ماهر و قابل.
یک شب که با گرگها به شکار رفته بود .صدای تیراندازی شکارچیها اومد و گرگها تیز شروع به دویدن کردند. گوسفند راهی رو به اونها نشون داد و گفت .
-اوووبع ازینطرف بیاین و گرگها هم ازونوری رفتن .اما دیگه گوسفندو ندیدن.

گرگ اولی - گوسفند احمق .شانس اوردیم وگرنه شکارچیها امشب مارو با تیر میزدن .
گرگ دومی - آره تا حالا گوسفند به این گوسفندی و خرفتی ندیده بودم .اووووووووووووه

و صدای این زوزه جنگل و کوه رو پر کرد. بعد صدای 2تا تیر اومد و کوه و جنگل ساکت شدند.
نیمه های شب آدمهای شکارچی دور آتیش نشسته بودن و به اتفاق گوسفند داشتن کباب گرگ به نیش میکشیدند. گوشتش یک کم واسه گوسفند سفت اما خوشمزه بود.
گوسفند- اووبع اووبع گرگهای احمق . فکر میکردن من دارم اونارو فراری میدم. تا حالا تو عمرم گرگ به این گوسفندی ندیده بودم .
شکارچی اول -آره خیلی گرگهای احمقی بودند.یعنی گرگی که عقلشو دس یه گوسفند بده باید یک کم مخش پارسنگ بداره .
و همه با هم خندیدند. آخرای نیمه شب گوسفند خمیازه ای کشید و گفت :
گوسفند - اوووووبع اووووووووبع منکه سیر شدم .شما چطور ؟ و کش و قوسی به بدنش داد.
یه دفعه کارد تیز یکی از شکارچیا گلوشو عین پنیر برید.
شکارچی دوم - ما هنوز سیر نشدیم .
گوسفند با چشمای گوسفندیش یه نگاه معصومانه ای کرد و گفت آخه چـــــــرا بــع ؟ مگه من دوستتون نبودم .نـــــع ؟
شکارچی دومی - گوسفندی که فکر کنه ریختش که عوض شد دیگه گوسفند نیست و گرگه باس خیلی گوسفند باشه . مام دوس احمق نمیخوایم .

اینجوری شد که فرداشب هم شکارچیای قصه ی ما کباب قفقازی یه لا گرگ یه لا گوسفند خوردند و حالشو بردن.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 21:17 |
 
چشمان رودکی

رفته بودم تاجیکستان، جشن هزاره‌ی حضرت فردوسی بود. این واژگان نغز

تاجیک‌هاست که می‌گویند: حضرت فردوسی، حضرت حافظ. آن سفر مثل گشت و

گذاری در بهشت رویاها همچنان عطر خوش عبیرآمیزش در خاطرم مانده است.

عبدالمجید دوستیف، معاون رحمانف رییس جمهور تاجیکستان میزبانم بود، پر

لطف و گرم و از یاد نرفتنی. فرصت صحبت بسیار پیش می‌آمد. مثل روزی که از

دوشنبه رفتیم پنجکنت و رودک برای زیارت مرقد رودکی. دوستیف می‌گفت:

گروه ما پیروز شده بود. به من خبر دادند که بچه‌های ما گلرخسار را گرفته‌اند و

می‌خواهند اعدامش کنند! سر از پا نمی‌شناختم، تلفنی گفتم شرم کنید. می‌خواهید

یک زن شاعر را بکشید! سامانی ها با همه‌ی آبرویی که دارند، داستان کور

کردن رودکی لکه‌ی ننگ دوران حکومت آن‌هاست، حالا شما می‌خواهید شاعر را

بکشید! خودم را به دوستانم رساندم. گلرخسار را از چنگ آن‌ها در آوردم و گفتم

برو، از تاجیکستان برو تا روزگاری دیگر ...

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 22:56 |

                              علت  نیامدن باران

                    ازکتاب :اسرارنمازنوشته محسن قرائتی

   ...گاهی بی بارانی نتیجه معاصی مردم و نوعی عقوبت وتنبیه الــــــــــــهی است.

      رسول خدا(ص) فرموده است:

      وقتی خداوند برملتی غضب کندوعذاب برآنان نفرستدو نرخهاگران مــــی شودوعمرها کوتاه می گردد. تجارسود نمی برندو درخت هامیوه نمی دهند ونهرهاپرآب نمی شودوباران ازمردم قطع می شودواشرار برآنان تسط می یابند.

  درحدیث دیگری امام صادق(ع)فرموده است :

  "...وازاجارالحکام فی القضاء امسک القطرمن السماء"

هرگاه زمامداران وحاکمان دردادرسی ستم کنند باران ازآسمــــــــــان قطع می شود.

  طبق روایات غیرازآنچه یادشد.شیوع گناه. کفران نعمت . منع حقوق . کم فروشی ظلم وحیله. ترک امربه معروف ونهی ازمنکر. ندادن زکات و.. نیز  گاهی سبب قطع باران می شود.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 0:4 |