تبليغاتX
به نام خداوند آسمانها و زمین
 

                        پابلو نرودا(1973- 1904)

 

Pablo Neruda                                                                        

 

    نرودا شاعرکبیرشعرامروز آمریکای لاتین است.

 

 اودرژوئیه 1904 درپازال – شیلی متولدشد.از13سالگی

 

کارمطبوعاتی  راآغازکرد.

 

 تحصیلات خودرادررشته ی ادبیات فرانسه به پایان رساند.

 

حاصل عمر او انبوهی  ازاشعاروترجمه های بی شماری

 

درزمینه ادبیات وسیاست است .

 

به هنگام آغازجنگ های داخلی اسپاینا د رمادرید بود وپس ازقتل دوستش

 

( فدریکو گارسیالورکا) ازآن کشوراخراج شد.درسال 1969 به نامزدی

 

ریاست جمهوری شیلی برگزیده شد ولی به نفع سالوادر آلنده ازاین

 

مقام کناره گیری کرد.

 

  درسال 1971جایزه نوبل درادبیات به او تعلق گرفت.

 

  نرودادر23 سپتامبر1973 یعنی 12 روز پس از کودتای نظامیان

 

درشیلی  وسرنگونی حکومت آلنده درگذشت .

 

                          د یکتاتــــــــــــــــورها

 

برمزارعِ نیشکر

 

بویِ مرداروخون

                  

                 وغثیانِ از برگهای عفن                                                                                                       

 

                                                  یله شــــد.

 

د رخلوتی نفس گیــــر

 

استخوان ها

 

درگورها، میانِ د رختانِ نارگیل پوسیدند .

 

خود ستائی و کبـــــــــــــــر

 

 

باجام هاو یقه ها ویراق ها

 

                             به هم آمیخت

 

زهرخنده هایِ نهان درمیان دستکش ها

 

تالارهای قصرراکه مثل ساعتِ آفتاب، رخشان بود

 

نَوَرد یــــد

 

ود می

 

برآوازهایِ کشته ود هان هایِ کبودِ 

 

 دفن شده

  

نظرافکنـد

 

پنهان زدید ه ها

 

سوگواری جاویـــد

 

                  نازل شــــــد.

 

چون گرده گیــــــــــــــــاه،

 

دررویش خاموشوار برگ هایِ ُزمخت کور

 

با ضربه های پیاپـــــــــــــی

 

برآب هـــــــــــــــــای هول

 

درلایه لایه هایِ مانداب

 

پوزه آکنده از سکوت ولجن گذ شت

 

وکینه حا د ث شـــــــــــد.

 

==========

 

1- غثیان = د ل بهم خورد گی

 

کتاب : ارمغان جلیل خرمن ها

 

ترجمه : فواد نظیـــــــــــــری

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 21:16 |
 
 
شفیعی کدکنی

 

shafiei.jpg


محمدرضا شَفیعی کَدکَنی، زاده ی ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند، و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی کرد.


وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با سرودن در کوچه باغ های نیشابور به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.


شفیعی کدکنی را باید در زمره ی شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد. منبع زندگینامه: ویکی پدیا


از کتاب از کوچه باغ های نشابور


سفر به خیر


 به کجا چنین شتابان ؟
 گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
 همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم
 به کجا چنین شتابان ؟
 به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را!



صدای بال ققنوسان


 پس از چندین فراموشی و خاموشی
 صبور پیرم
ای خنیاگر پارین و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
 چه وحشتناک خواهد بود
 آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
 که در تعبید تاریخ اند
دوباره باز هم آوای غمگین شان
 طنین شوق خواهد داشت ؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
 که بال افشان مرگی دیگر
 اندر آرزوی زادنی دیگر
 حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
 نه چندان دور
 همین نزدیک
 بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب
 پس از آنجا کجا
 یارب ؟
درآنجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را
 پس از آنجا
کجا ققنوس بال افشان کند
 در آتشی دیگر ؟
خوشا مرگی دگر!
 با آرزوی زایشی دیگر!
 


 از بودن و سرودن


صبح آمده ست برخیز
 بانگ خروس گوید
وینخواب و خستگی را
 در شط شب رها کن
 مستان نیم شب را
 رندان تشنه لب را
 بار دگر به فریاد
 در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
 با نعره سنگ بشکن
بار دگر به شادی
 دروازه های شب را
 رو بر سپیده
 وا کن
 بانگ خروس گوید:
 فریاد شوق بفکن!
زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن!
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن!
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
 در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
 بر شاخه ی اقاقی
آیینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
 بر شانه های دیوار
 خواب بنفشگان را
 با نغمه ای در آمیز
 و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
از بودن و سرودن
 تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
 با من بخوان به فریاد
 ور مرد خواب و خفتی
 رو سر بنه به بالین!
 تنها مرا رها کن



کبریت های صاعقه در شب


1
کبریت های صاعقه
 پی در پی
 خاموش می شود
 شب همچنان شب است
با این که یک بهار و دو پاییز
 زنجیره ی زمان را
با سبز و زردشان
 از آب رودخانه گذر دادند
 دیدیم
در آب رودخانه همه سال
 خون بود و خاک گرم
 که می رفت
در شط
 شطی که دست مردی
 در موج های نرمش
آیینه ی خدا را
 یک روز شست و شو داد
2
 کبریت های صاعقه
 پی در پی
 خاموش می شد
شب همچنان شب است
خون است و خاک گرم
نظارگان مات شب و روز
بسیار روزها و چه بسیار
3
کبریت های صاعقه
پی در پی
شب را
 کمرنگ می کند
من دیدم و صبور گذشتن
 خون از رگان فقر و شهامت
 جاری بود
 در خاک های اردن سینا
4
 کبریت های صاعقه شب را
بی رنگ می کند
 چندان که در ولایت مشرق
از شهر بند کهنه ی نیشابور
سرکرده ی قبیله ی تاتار
 فریاد هم صدایی خود را
فانوس دود خورده ی تاریک
از روشنای صبح می آویزد
 کبریت های صاعقه
شب را
نابود می کند


زان سوی خواب مرداب


ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
آرامش گلوله ی سربی را
 درخون خویشتن
این گونه عاشقانه پذیرفتند
 این گونه مهربان
زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم
 بی جزر و مد قلب شما
آه
دریا چگونه می تپد امروز ؟
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
دیدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
زان یار باستانی همرازتان بلند
 
 
 
از کتاب  از بودن و سرودن


پرسش


 گیرم که این درخت تناور
 در قله ی بلوغ
 آبستن از نسیم گناهی ست
اما
 ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
 کاین سان کبود مانده و خاموش ؟
گیرم خدا نخواست که این شاخه
 بیند ز ابر و باد نوازش
 اما
 این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
 با گونه ی کبود
آیا چه کرده بود ؟


 


باغ برهنه


زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش
پیراهن حریر شفق را برید و رفت
من در حضور باغ برهنه
در لحظه ی عبور شبانگاه
پلک جوانه ها را
 آهسته می گشایم و می گویم:
آیا
 اینان
 رویای رندگی را
 در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می کنند ؟
در دوردست باغ برهنه چکاوکی
بر شاخه می سراید
این چند برگ پیر
وقتی گسست از شاخ
آندم جوانه های جوان
باز می شود
 بیداری بهار
آغاز می شود


 


آشیان متروک


همه ایوان و صحن خانه خاموش
همه دیوارها درهم شکسته
 به هر طاقش تنیده عنکبوتی
به روی سقف گرد غم نشسته


چنین ویرانه افتاده ست و بی کس
خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟
درین تنهایی بی آشیانش
مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟


غریب افتاده در آن پای دیوار
ملول و زار و عریان داربستی
بر آورده ست سوی آسمان ها
 به نفرین سپهر پیر دستی


در اصطبلش ستور شیهه زن کو ؟
تنورش مانده بی آتش زمانی ست
نمانده کس درین تنهایی تلخ
که خود افسرده از خواب گرانی ست


به شب اینجا چراغی نیست روشن
به روز اینجا نمانده های و هویی
دریغا مانده از آن روزگاران
شکسته بر کنار رف سبویی


در اینجا زادم از مادر زمانی
مرا این خانه مهد و آشیان است
نخستین آسمانی را که دیدم
خدا داند که خود این آسمان است


چه شب ها مادرم افسانه می گفت
از آن گنجشک آشی ماشی و من
به رویاهای شیرین غرقه بودم
نشسته محو گفتارش به دامن


چه شبهایی که رویا زورقم را
کنار زورق مهتاب می راند
د گوشم بر ترانه ی دلنشینی
که تنها دختر همسایه می خواند


چه روزانی که با طفلان همسال
 به کوچه اسب چوبی می دواندم
به زیر آفتاب بامدادان
به روی بام کفتر می پراندم


تهی افتاده اینک آشیانشان
به سان پیکری بی زندگانی
کبوترها همه پرواز کردند
به رنگ آرزو های جوانی


 


 از کتاب  شبگیر


کاروان


پیش رویم گرد راه کاروانی رفته تا بس دور
سوی آفاقی دگر سرشار از شادابی و شادی
پشت سر گسترده دشت روزگاران تهی
سرشار خاموشی
دشت انبوه فراموشی
وای من کز بستر آن لحظه های سبز
دیر ‚ چشم از خواب نوشینم گشودم ‚ دیر
برده بود افسون شیرین لای لای نغز تاریخم
سوی شهر ساحل رویا
 من در آن بشکوه و طرفه شارسان دور
شهسوار رخش رویین غرور خویشتن بودم
باختر سو تاختگاهم : دشتهای روم
مرز خاور سوی فرمانم : دیار چین
شعله می زد در نگاهم آتش زردشت
تازیانه می زد مغرور بر دریا
با شکوه شوکت دیرین
پیش آهنگ سپاهم
صد هزاران گرد رویین تن
با درفش کاویان جاودان پیروز
تیغ هاشان بر گذشته از حریر ابر
سر به سر روی زمین زیر نگین من
من به رویای نجیب و مهربان خویش
شادمان بودم
همچو موج برکه ای
با خلوت مهتاب در نجوا
در شبستان خیال خویش بیرون از زمین و آسمان بودم
بانگ زنگ کاروان روزگاران
خواب نوشین مرا آشفت
تا گشودم چشم
رفته بود آن کاروان و مانده بود از او
گرد انبوهی پریشان
چون تنوره ی دیو
در صحرا
که نیارم دید از بس تیرگی دیگر
جای پای کاروان رفته را یا پیش پایم را
کاروان رهروان باختر دیری ست
کرده شبگیر و گذشته از کنار من
رفته تا شهر هزاران آرزوی دور
شهر آذین بسته از رنگین کمانهای بهار
فکر انسان ها
شهر افسونگر کبوترهای پیغام بشر
زی کشور خورشید
شهر زرین غرفه های نور
وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان
با گروهی حسرت و هیهات
دیگرم هرگز
نه توان راه پیمودن
به سوی کاروان رفته تا بس دور
که گذشته روزگارانی ست زین صحرا
نه دگر باور بدان افسانه ولالایی شیرین
مانده از این سو
رانده از آنجا
نک چه سود از این شتاب دیر
از پس آن خامشی و آن درنگ
زود
دیر شد هنگام بیداری
ای خوش آن دنیای خاموشی
و سکوت پرنیان پوش فراموشی


 
باغ خودرو


خروس خانه ی همسایه می خواند
و باران سحرگاهان اسفند
فرو می ریخت از ابری شتابان
گریزان ابرها بر آبی صبح
چنان چون قاصدک بر کاسنی زار
روان بودند زی کوه وبیابان
و من در اوج آن لحظه ی خدایی
در آن اندیشه و آن بیشه بودم
که در آن سوی باغ پر گل ابر
دران ژرف کبود آیا کسی هست؟
که این باغ شفق گلخانه ی اوست
و فانوس بلورین ستاره
بر این نیلی رواق جاودان دور
چراغ روشن کاشانه ی اوست
و یا این باغ
خودرویست و خودروست؟


 زادگاه من


ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز
ای از گزند شهر پلیدان پناه من
ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه
هان! ای بهشت خاطره ای زادگاه من!


باز آمدم به سوی تو زان دور دورها
زانجا که صبح می شکفد خسته و ملول
زانجا که ماه در افق زرد گونه اش
در کام ابر می خزد آهسته و ملول


باز آمدم که قصه ی اندوه خویش را
با صخره های دامن تو بازگو کنم
وندر پناه سایه ی انبوه باغ هات
گلبرگ های خاطره را جست و جو کنم


هر گوشه ای ز خلوت افسانه رنگ تو
یاد آفرین لذت بر باد رفته ای ست
وان جویبار غم زده ات با سرود خویش
افسانه ساز لحظه ی از یاد رفته ای ست


ای بس شبان روشن افسانه گون که من
در دامن تو قصه به مهتاب گفته ام
وز ساحل سکوت تو با زورق خیال
تا خلوت خدایی افلاک رفته ام


ای بس طلیعه های گل افشان بامداد
کز جام لاله های تو سرمست بوده ام
و ای بس ترانه ها که به آهنگ جویبار
آن روزها به خلوت پاکت سروده ام


آن روزهای روشن و رویان زندگی
دوران کودکی که بر آن لحظه ها درود
در دامن سکوت تو آرام می گذشت
خاطر اسیر خاطره ای کودکانه بود


آری هنوز مانده به یاد آنچه نقش بست
آن روزها به خاطر اندوه بار من
وان نام من که بر تنه ی آن چنار پیر
زان روزگار مانده به جا یادگار من


با لکه های ابر سپیدت که شامگاه
آیند بر کرانه ی دشت افق فرود
چون سوسنی سپید که پر پر شود ز باد
بر موج های ساحل دریاچه ای کبود


با آن چکادهای پر از برف بهمنت
با آن غروب های شفق خیز روشنت
وان آسمان روشن همرنگ آرزو
وان سوسوی شبانه فانوس خرمنت


همواره شادمانه و شاداب و پر شکوه
چون نوشخند روشنی بامداد باش
هان! ای بهشت خاطره !ای زادگاه من!
سرسبز و جاودانه و بشکوه و شاد باش!


 


 از  کتاب شبخوانی



نمازی در تنگنا


زان سوی بهار و زان سوی باران
زان سوی درخت و زان سوی جوبار
در دورترین فواصل هستی
نزدیک ترین مخاطب من باش


نه بانگ خروس هست و نه مهتاب
نه دمدمه ی سپیده دم اما
تو آینه دار روشنای صبح
 در خلوت خالی شب من باش
 



 سوره روشنایی


روح ستاره ای مگر امشب
 در من حلول کرده که این سان
 از تنگنای حس و جهت
پاک رسته ام
بیداری است و روشنی و بال و اوج و موج
باز آن بلند جاری
باز آن حضور بیدار
مثل شراع کشتی یاران
می آید از کرانه ی دیدار
دیدار او اگر چه بسی دیر
دیدار او اگر چه بسی دور
پر می کند تغافل شب را
از آفتاب صبح نشابور
آن جرعه جرعه جام تبسم
وان گونه گونه باغ تکلم
در سایه ی بلند آلاچیق شب
باز آن هزار خرمن آتش
باز آن نثار زمزمه و نور
روح ستاره ای است که گویی
چندی افول کرده ست
وینک دوباره ناگاه
تابیده از کران ها
در من حلول کرده ست


 


سرود


از آن سوی مرز باور و تردید
می آیم
خسته بسته
 می آیم
هم رنگ درخت
در هجوم دی
می پایم
تا بهار می پایم
خاموشم و انتظار
سر تا پا
تا سبزترین ترانه را فردا
در چهچهه بوسه ی تو بسرایم
 



این کیمیای هستی


با واژه های تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظه ای که از شش سو می آمد
آه این چه بود این نفس تازه باز
در ریه ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی ؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس می کنم
که واژه های شعرم را
از روی سبزه های سحرگاهی
برداشته ام


 



خنیای خاک


سپیده دم در کویر
بلاغت رنگ هاست
طلوع نور و نماز
به خار و خارا و خاک
فراز فرسنگ هاست
سپیده دم در کویر
طنین آهنگ رنگ
و رنگ آهنگهاست


 



در اقلیم پاییز


آن بلوط کهن آنجا بنگر
نیم پاییزی و نیمیش بهار
مثل این است که جادوی خزان
تا کمرگاهش
با زحمت
رفته ست و از آنجا دیگر
نتوانسته بالا برود


 



 از  کتاب مثل درخت در شب باران



منطق الطیر


به هیچ خنجر
این ریسمان نمی گسلد
صدا می آید
یک ریز
روز و شب از باغ
چیو چیو
 چ چ
 چه چه
 چیو چیو
 چه چه
زلال زمزمه
جاری است زان سوی دیوار
جلال می پرسد:
این مرغ را گلو هرگز
ز کار خواندن و خواندن نمی شود خسته
که با نوایش در هرم روز و سایه ی شب
نگاه می دارد این باغ و بیشه را بیدار ؟
ببین که
می گویم
این سحر عاشق است و سحر
یکی نرفته هنوز
آن دگر کند آغاز
صدا یکی ست
ولیکن پرندگان بسیار



 در بادهای امشب و  هر شب


این بادهای هر شب و امشب
این باد آسیایی این باد مشرقی
وا می کنند پنجره ها را به روی تو
و فصل را دوباره ورق می زنند
در بادهای هر شب و امشب
از بهر این هیولا
این لاشه ی بزک شده در باران
گوری به عمق چند هزاران سال
در یک دقیقه حفر خواهد شد
این بادهای هر شب و امشب
با کیمیای عشق و با سیمیای مستی
نسجی ز آب و آتش ترکیب می کنند
و تا زباله دان
اوراق روزنامه های محلی را
تعقیب می کنند


 


آیینه ای برای صداها


آیینه ای شدم
 آیینه ای برای صدا ها
فریاد آذرخش و گل سرخ
و شیهه ی شهابی تندر
 در من
 به رنگ همهمه جاری است
آیینه ای شدم
آیینه ای برای صدا ها
آنجا نگاه کن
فریاد کودکان گرسنه
در عطر اودکلن
آری شنیدنی ست ببینید
فریاد کودکان
آن سو به سوگ ساکت گلبرگ ها
وزان
خنیای نای حنجره ی خونی خزان
آیینه ای شدم
آیینه ای برای صداها



کیمیای عشق سبز


هیچ کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می کند
کیمیا و سحر صبح را نگاه کن
جای بذر مرگ و برگ خوانی خزان
کیمیای عشق و صبح
و سبزه آفریده است
خنده های کودکان و باغ مدرسه
کیمیای عشق سرخ را ببین!
هیچ کس گمان نداشت این


 


در برابر درخت


صبح زود بود
باغ پر صنوبر و
سرود بود
سینه سرخ ها در اوج ها و اوج ها
پر گشوده فوج ها و فوج ها
می زد از کران شرق
در نگاه شان
شعاع شیری سحر
موج ها و موج ها و موج ها
هر گیاه و برگچه در آستانه ی سحر
آن صدای سبز را
زان سوی جدار حرف و صوت
می چشید
آن صدا که موسی از درخت می شنید
گر چه خویش را ز خویشتن
تکانده بودم و رها شده
باز هم در آن میان غریبه بودم و کسی
از حضور من خبر نداشت
هرچه واژه داشتم نثار کردم و درخت
لحظه ای مرا به کنه خویش ره نداد


 


بار امانت


آن صداها به کجا رفت
صداهای بلند
 گریه ها قهقهه ها
آن امانت ها را
آسمان آیا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت؟
آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج
بر سر چوبه ی دار
 به کجا رفت کجا ؟
به کجا می رود آه
چهچهه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا
این امانت ها را
باز پس خواهد داد ؟


 



از کتاب بوی جوی مولیان


زمزمه ها


1
ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند رنگ رنگ خواب ها
ای صفای جاودان هر چه هست
باغ ها گل ها سحر ها آب ها


ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها خورشید ها مهتاب ها
ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشن محراب ها


ناز نوشین تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها
2
خنده ات آیینه ی خورشید هاست
در نگاهت صد هزار آهو رهاست
میوه ای شیرین تر از تو کی دهد؟
 باغ سبز عشق کو بی منتهاست
برگی از باغ سخن هات ار بود
هستی صد باغ و بارانش بهاست
پیش اشراق تو در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه ی شمسی سهاست
در سکوتم اژدهایی خفته است
که دهانش دوزخ این لحظه هاست
کن خموش این دوزخ از گفتار سبز
کان زمرد دافع این اژدهاست
3
در نگاه من بهارانی هنوز
پاک تر از چشمه سارانی هنوز
روشنایی بخش چشم آرزو
خنده ی صبح بهارانی هنوز
در مشام جان به دشت یاد ها
یاد صبح و بوی بارانی هنوز
در تموز تشنه کامی های من
برف پاک کوه سارانی هنوز
در طلوع روشن صبح بهار
عطر پاک جوکنارانی هنوز
کشتزار آرزوهای مرا
برق سوزانی و بارانی هنوز
4
نای عشقم تشنه ی لبهای تو
خامشم دور از تو و آوای تو
همچو باران از نشیب دره ها
می گریزم خسته در صحرای تو
موجکی خردم به امیدی بزرگ
می روم تا ساحل دریای تو
هو کشان همچون گوزن کوه سار
می دوم هر سوی ره پیمای تو
مست همچون بره ها و گله ها
می چرم با نغمه ی هی های تو
مستم از یک لحظه دیدارت هنوز
وه چه مستی هاست در صهبای تو
زندگانی چیست ؟ لفظ مهملی
گر بماند خالی از معنای تو
5
عمر از کف رایگانی می رود
کودکی رفت و جوانی می رود
این فروغ نازنین بامداد
در شبانی جاودانی می رود
این سحرگاه بلورین بهار
روی در شامی خزانی می رود
چون زلال چشمه سار کوه ها
از بر چشمت نهانی می رود
ما درون هودج شامیم و صبح
کاروان زندگانی می رود
6
در شب من خنده ی خورشید باش
‌آفتاب ظلمت تردید باش
ای همای پرفشان در اوج ها
سایه ی عشق منی جاوید باش
ای صبوحی بخش می خواران عشق
در شبان غم صباح عید باش
با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغر امید باش


 


آه شبانه


دست به دست مدعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیب من جانب خانه می روی
بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی
من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو
بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی
در نگه نیاز من موج امید ها تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی
گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی
حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟


 


در آستان عشق


آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست
 با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست
 امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است
 چون دست او به گردن و دست رقیب نیست
اشکم همین صفای تو دارد ولی چه سود؟
 آینه ی تمام نمای حبیب نیست
 فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار
صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست
سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند
 در آستان عشق فراز و نشیب نیست
 آن برق را که می گذرد سرخوش از افق
پروای آشیانه ی این عندلیب نیست


 


 سبوی شکسته


شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم
همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم
 چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند
کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم؟
لاله ی صبح بهارم که درین دامن صحرا
 آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم
کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی
سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم
جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم
 با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم
 


 شهادتگاه شوق


 صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای
تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای
 پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک
 در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای
 در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر
 روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای
در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار
پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای
 می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق
تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای
زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر
جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای
 نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل
 کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای


 


بیابان طلب


 ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم
 وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم
جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون
هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم
 شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر
خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم
ساحل آسایشی نبود که من مانند موج
 رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم
در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها
تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم
روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار
وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم
چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع
 در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم
 


 


بوسه باران


غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم
 چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟
 این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم
به هواداریت ای پاک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
 موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم
خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
 که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
 غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
 شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
 که من سوخته سامان چه به پایان دارم


 


 


  از  کتاب زمزمه ها


گل های زندان


گیرم که ابر بامدادان بهشت اینجا
 بارید و خوش بارید
 وان روشنی آسمانی را
 نثار این حصار بی طراوت کرد
از ساحل دریاچه ی اسفند
با بی کران آیینه اش تابید و خوش تابید
اما
 مرغان صحرا خوب می دانند
گلهای زندان را صفایی نیست
 اینجا قناری ها ی محبوس قفس پیوند
 این بستگان آهن و خو کرده با دیوار
بر چوب بست حس معصوم سعادت های مصنوعی
 با دانه ای فنجان آبی چهچهی آوازشان خرسند
هرگز نمی دانند
کاین تنگناشان پرده ی شور و نوایی نیست


 


 سفرنامه ی باران


آخرین برگ سفرنامه ی باران
 این است
که زمین چرکین است



شب درکدام سوی سیه تر


شب های اندلس
شب های قرطبه
شبهای شاعران اسارت
شبهای نیل چهر
 شبهای تیره ای که نمی دانم
 پستانک کدام ستاره
 تاریکی شما را
این گونه شیر می دهد از مهر
 ای راویان وحشت و ظلمت
در مادرید زیبا
در مادرید روشن
 آیا
 آفاق آسمان شمایان
 امروز ‚ تنگ تر
یا آسمان من ؟
در بسته پای خسته، سحرگاه بی کلید
در توس در نشابور
در ری
 شب تیره تر نماید
 یا در فضای قرطبه
در خواب مادرید ؟


 
برای باران


 باران !‌ سرود دیگری سر کن
من نیز می دانم که در این سوگ
یاران را
یارای خاموشی گزیدن نیست
 اما تو می دانی که در این شب
 دیوارهای خسته را
 تاب شنیدن نیست
 من نیز می دانم که یاران شقایق را
 دستی به نفرین
 از ستاک صبح پرپر کرد
من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را
در گوش بیداران مکرر کرد
اما نمی گویم
دیگر نخواهد رست در این باغ
خونبرگ آتشبوته ای
چون قامت یاد شهیدانش
یا گل نخواهد داد
پیوند دست نا امیدانش
باران !‌ سرود دیگری سر کن!
شعر تو با این واژگان شسته
 غمگین است
ترجیع محزون تو
 امشب نیز
 چون ترجیع دوشین است
شعری به هنجاری دگر بسرای
 آوای خود را پرده دیگر کن
باران ! سرود دیگری سر کن!


 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 14:29 |
 
                                                               احمد شاملو

shamlou.jpg


احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.
شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما پس از چندی در بعضی از اشعار منتشر شده در هوای تازه - و سپس در اکثر شعرهایش - وزن را یکسره رها کرد و به‌صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.
شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه شده‌است. منبع :  ویکی پدیا


گزیده ای از کتاب های احمد شاملو
از قبیل:
باغ آینه،لحظه‌ها و هميشه،آیدا در آینه،ققنوس در باران،مرثیه های خاک،شکفتن در مه،ابراهیم در آتش،دشنه در دیس،ترانه های کوچک غربت،مدایح بی صله،در آستانه،حدیث بی قراری ماهان

از کتاب باغ آینه
باغِ آينه

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي ِ خسته‌گي
از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است![

شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست
من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.


مرثيه
نيم‌روز...
نيم‌روز...
بي‌آن‌که آفتاب را در نصف‌النهار ِ خوف‌انگيزش بازببينيم،
در پس ِ ابرهاي ِ کج، نقاب‌هاي ِ گول و پرده‌هاي ِ هزاران‌ريشه‌گي‌ي ِ
باران آيا
زمان از نيم‌روز ِ موعود گذشته است
و شب ِ جاودانه ديگر، چندان دور نيست؟
و ستاره‌گان، در انتظار ِ فرمان ِ آخرين به سردي مي‌گرايند
تا شب ِ جاودانه را غروري به کمال بخشايند؟

نيش‌خندها لبان ِ تازه‌تري مي‌جويند
و چندان‌که از جُست‌وجوي ِ بي‌حاصل بازمي‌مانند
به لبان ِ ما بازمي‌آيند.

از راه‌هاي ِ پُرغبار، مسافران ِ خسته فرامي‌رسند...
«ــ شست‌وشوي ِ پاهاي ِ آبله‌گون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم
کرده‌ايم
اي مردان ِ خسته
به خانه‌هاي ِ ما فرودآئيد!»
«ــ در بستري حقير، اميدي به جهان آمده است.
اي باکره‌گان ِ اورشليم! راه ِ بيت‌اللحم کجاست؟»
و زائران ِ خسته، سرودگويان از دروازه‌ي ِ بيت‌اللحم مي‌گذرند و در
جُل‌جُتاي ِ چشم‌به‌راه، جوانه‌ي ِ کاج، در انتظار ِ آن‌که به هياءت ِ
صليبي درآيد، در خاموشي‌ي ِ شتاب آلوده‌ي ِ خويش، به جانب ِ
آسمان ِ تهي قد مي‌کشد.

نيم‌روز...
نيم‌روز...
«ــ در پس ِ ابر و نقاب و پرده، آيا
زمان از نيم‌روز گذشته است؟
و شب ِ جاودانه آيا
ديگر چندان دور نيست؟»
و زميني که به سردي مي‌گرايد، ديگر سخني ندارد.
آن‌جا که جنگ‌آوران ِ کهن گريستند
گريه پاسخي به خاموشي‌ي ِ ابدي بود.

عيسا بر صليبي بي‌هوده مرده است.
حنجره‌هاي ِ تهي، سرودي ديگرگونه مي‌خوانند، گوئي خداوند ِ بيمار
درگذشته است.
هان! عزاي ِ جاودانه آيا از چه هنگام آغاز گشته است؟

رگ‌بارهاي ِ اشک، شوره‌زار ِ ابدي را باور نمي‌کند.
رگ‌بار ِ اشک، شوره‌زار ِ ابدي را بارور نمي‌کند
رگ‌بارهاي ِ اشک، بي‌حاصل است
و کاج ِ سرفراز ِ صليب چنان پُربار است
که مريم ِ سوگ‌وار
عيساي ِ مصلوب‌اش را بازنمي‌شناسد.
در انتهاي ِ آسمان ِ خالي، ديواري عظيم فروريخته است
و فرياد ِ سرگردان ِ تو
ديگر به سوي ِ تو بازنخواهد گشت...
نبوغ
براي ِ ميهن ِ بي‌آب و خاک
خلق ِ پروس
به خون کشيده شدند
ز خشم ناپلئون،
و ماند بر سر ِ هر راه‌کوره‌ي ِ غم‌ناک
گوري چند
بر خاک
بي‌سنگ و بي‌کتيبه و بي‌نام و بي‌نشان
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
بر معبر ِ پروس...
آن‌گه فره‌دريک ِ وطن‌دوست
آراست چون عروس
در جامه‌ي ِ زفاف
زن‌اش را،
تا بازپس ستاند از اين ره‌گذر
مگر
وطن‌اش را
]
وين زوجه
راست خواهي
در روزگار ِ خويش
زيباترين ِ محصنه‌گان بود
در
اروپ![

هنگام ِ شب ــ که رقص ِ غم آغاز مي‌نهاد
مهتاب
در سکوت‌اش
بر لاشه‌هاي ِ بي‌کفن ِ مردم ِ پروس ــ
خاموش شد به حجله‌ي ِ سلطان فره‌دريک
شمعي و شهوتي.
و آن دَم که آفتاب درخشيد
بر گورهاي ِ گم‌شده‌ي ِ راه و نيم‌راه
]يعني به گورها که نشاني به جاي ماند
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
در رزم ِ ماگده‌بورگ[ ــ
خاک ِ پروس را
شَهِ فاتح ِ
گشاده‌دست
بخشيد هم‌چو پيرهني کهنه‌مرده‌ريگ
به سلطان فره‌دريک،
زيرا که مام ِ ميهن ِ خلق ِ پروس
بود
سر خيل ِ خوشگلان ِ اروپاي ِ عصر ِ خويش!

بله...
آن‌وقت
شاه ِ فاتح ِ بخشنده بازگشت
از کشور ِ پروس،
که سيراب کرده بود
خاک ِ آن را
از خون ِ شور ِ زُبده‌سواران‌اش،
کام ِ خود را
از طعم ِ دبش ِ بوسه‌ي ِ بانوي ِ او، لوئيز.
و از کنار ِ آن همه برخاک‌مانده‌گان
بگذشت شاد و مست
بگذشت سرفراز
بوناپارت.
مي‌رفت و يک ستاره‌ي ِ تابنده‌ي ِ بزرگ
بر هياءت ِ رسالت و با کُنيه‌ي ِ نبوغ
مي‌تافت بر سرش
پُرشعله، پُرفروغ.


از کتاب لحظه‌ها و هميشه

شبانه
به گوهر ِ مراد
کوچه‌ها باريکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها تاريکن
تاقا
شيکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده مي‌برن
کوچه به
کوچه.

نگا کن!
مُرده‌ها
به مُرده
نمي‌رن،
حتا به
شمع ِ جون‌سپرده
نمي‌رن،
شکل ِ
فانوسي‌ين
که اگه خاموشه
واسه نَف‌نيس
هَنو
يه عالم نف توشه.

جماعت!
من ديگه
حوصله
ندارم
به «خوب»
اميد و
از «بد» گله
ندارم.
گرچه از
ديگرون
فاصله
ندارم،
کاري با
کار ِ اين
قافله
ندارم!

کوچه‌ها
باريکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها
تاريکن
تاقا
شيکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و
کمونچه
مُرده
مي‌برن
کوچه به
کوچه...


وصل
۱
در برابر ِ بي‌کراني‌ي ِ ساکن
جنبش ِ کوچک ِ گُل‌برگ
به پروانه‌ئي ماننده بود.
زمان، با گام ِ شتاب‌ناک برخاست
و در سرگرداني
يله شد.
در باغستان ِ خشک
معجزه‌ي ِ وصل
بهاري کرد.
سراب ِ عطشان
برکه‌ئي صافي شد،
و گنجشکان ِ دست‌آموز ِ بوسه
شادي را
در خشک‌سار ِ باغ
به رقص آوردند.
۲
اينک! چشمي بي‌دريغ
که فانوس ِ اشک‌اش
شوربختي‌ي ِ مردي را که تنها بودم و تاريک
لب‌خند مي‌زند.
آنک من‌ام که سرگرداني‌هاي‌ام را همه
تا بدين قُلّه‌ي ِ جُل‌جُتا
پيموده‌ام
آنک من‌ام
ميخ ِ صليب از کف ِ دستان به دندان برکنده.
آنک من‌ام
پا بر صليب ِ باژگون نهاده
با قامتي به بلندي‌ي ِ فرياد.
۳
در سرزمين ِ حسرت معجزه‌ئي فرود آمد
]و اين خود ديگرگونه معجزه‌ئي بود[.
فرياد کردم:
«ــ اي مسافر!
با من از آن زنجيريان ِ بخت که چنان سهم‌ناک دوست مي‌داشتم
اين‌مايه ستيزه چرا رفت؟
با ايشان چه مي‌بايدم کرد؟»
«ــ بر ايشان مگير!»
چنين گفت و چنين کردم.
لايه‌ي ِ تيره فرونشست
آب‌گير ِ کدر
صافي شد
و سنگ‌ريزه‌هاي ِ زمزمه
در ژرفاي ِ زلال
درخشيد
دندانهاي ِ خشم
به لب‌خندي
زيبا شد
رنج ِ ديرينه
همه کينه‌هاي‌اش را
خنديد
پاي‌آبله
در چمن‌زاران ِ آفتاب
فرود آمدم
بي‌آن‌که از شب ِ ناآشتي
داغ ِ سياهي بر جگر نهاده باشم.
۴
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهاي ِ دهليزش
به اميد ِ دريچه‌ئي
دل بسته بودم.
۵
شکوهی در جان‌ام تنوره می‌کشد
گويی از پاک‌ترين هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشيده‌ام.
در فرصتِ ميانِ ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
رقصی می‌کنم -
ديوانه
به تماشای من بيا!
دی ۱۳۴۰


يادداشت
چيزی بگو
اسم:
من مرگ را ...
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که در من مي‌گذرد.
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من
مي‌گذرد.
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ
در من مي‌گذرد.

در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من،
فواره و رويا در تو بود
تالاب و سياهي در من.
در گذرگاه‌ات سرودي ديگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودي کردم
سر سبزتر ز بيشه
من موج را سرودي کردم
پُرنبض‌تر ز انسان
من عشق را سرودي کردم
پُرطبل‌تر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي کردم
پُرتپش‌تر از دل ِ دريا
من موج را سرودي کردم
پُرطبل‌تر از حيات
من مرگ را
سرودي کردم.

سرودِ پنجم
۱
سرود ِ پنجم سرود ِ آشنائي‌هاي ِ ژرف‌تر است.
سرود ِ اندُه‌گزاري‌هاي ِ من است و
اندوه‌گساري‌ي ِ او.
نيز
اين
سرود ِ سپاسي ديگر است
سرود ِ ستايشي ديگر:
ستايش ِ دستي که مضراب‌اش نوازشي‌ست
و هر تار ِ جان ِ مرا به سرودي تازه مي‌نوازد ]و اين سخن چه
قديمي‌ست![.
دستي که هم‌چون کودکي
گرم است
و رقص ِ شکوه‌مندي‌ها را
در کشيده‌گي‌ي ِ سرْانگشتان ِ خويش
ترجمه مي‌کند.
آن لبان
از آن پيش‌تر که بگويد
شنيدني‌ست.
آن دست‌ها
بيش از آن‌که گيرنده باشد
مي‌بخشد.
آن چشم‌ها
پيش از آن‌که نگاهي باشد
تماشائي‌ست.
و اين
پاس‌داشت ِ آن سرود ِ بزرگ است
که ويرانه را
به نبرد ِ با ويراني به پاي مي‌دارد.
لبي
دستي و چشمي
قلبي که زيبائي را
در اين گورستان ِ خدايان
به سان ِ مذهبي
تعليم مي‌کند.
اميدي
پاکي و ايماني
زني
که نان و رخت‌اش را
در اين قربان‌گاه ِ بي‌عدالت
برخي‌ي ِ محکومي مي‌کند که من‌ام.
۲
جُستن‌اش را پا نفرسودم:
به هنگامي که رشته‌ي ِ دار ِ من ازهم‌گسست
چنان‌چون فرمان ِ بخششي فرود آمد. ــ
هم در آن هنگام
که زمين را ديگر
به رهائي‌ي ِ من اميدي نبود
و مرا به جز اين
امکان ِ انتقامي
که بدانديشانه بي‌گناه بمانم!
جُستن‌اش را پا نفرسودم.
نه عشق ِ نخستين
نه اميد ِ آخرين بود
نيز
پيام ِ ما لب‌خندي نبود
نه اشکي.
هم‌چنان که، با يک‌ديگر چون به سخن در آمديم
گفتني‌ها را همه گفته يافتيم
چندان که ديگر هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود.
۳
خاک را بدرودي کردم و شهر را
چرا که او، نه در زمين و شهر و نه در دياران بود.
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
چرا که او، نه عطر ِ ستاره نه آواز ِ آسمان بود.
نه از جمع ِ آدميان نه از خيل ِ فرشته‌گان بود،
که اينان هيمه‌ي ِ دوزخ‌اند
و آن يکان
در کاري بي‌اراده
به زمزمه‌ئي خواب‌آلوده
خداي را
تسبيح مي‌گويند.
سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم:
«ــ اي شعرهاي ِ من، سروده و ناسروده!
سلطنت ِ شما را ترديدي نيست
اگر او به تنهائي
خواننده‌ي ِ شما باد!
چرا که او بي‌نيازي‌ي ِ من است از بازارگان و از همه‌ي ِ خلق
نيز از آن کسان که شعر ِ مرا مي‌خوانند
تنها بدين انگيزه که مرا به کُندفهمي‌ي ِ خويش سرزنشي کنند! ــ
چنين است و من اين همه را، هم در نخستين نظر بازدانسته‌ام.»
۴
اکنون من و او دو پاره‌ي ِ يک واقعيت‌ايم
در روشنائي زيبا
در تاريکي زيباست.
در روشنائي دوسترش مي‌دارم.
و در تاريکي دوسترش مي‌دارم.
من به خلوت ِ خويش از براي‌اش شعرها مي‌خوانم که از سر ِ احتياط
هرگزا بر کاغذي نبشته نمي‌شود. چرا که چون نوشته آيد و بادي
به بيرون‌اش افکند از غضب پوست بر اندام ِ خواننده بخواهد
دريد.
گرچه از قافيه‌هاي ِ لعنتي در اين شعرها نشاني نيست; ]از آن‌گونه
قافيه‌ها بر گذرگاه ِ هر مصراع، که پنداري حاکمي خُل
ناقوس‌باناني بر سر ِ پيچ ِ هر کوچه برگماشته است تا چون
ره‌گذري پا به پاي ِ انديشه‌هاي ِ فرتوت ِ پيزُري چُرت‌زنان
مي‌گذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرت‌اش را چون چلواري
آهارخورده بردرند تا از ياد نبرد که حاکم ِ شهر کيست[ ــ اما
خشم ِ خواننده‌ي ِ آن شعرها، از نبود ِ ناقوس‌بانان ِ خرگردني از
آن‌گونه نيست. نيز نه ازآن‌روي که زنگوله‌ي ِ وزني چرا به گردنِ
اين استر آونگ نيست تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند. نيز نه
بدان سبب که في‌المثل شعري از اين‌گونه را غزل چرا ناميده‌ام:
۵
غزل ِ درود و بدرود
با درودي به خانه مي‌آئي و
با بدرودي
خانه را ترک مي‌گوئي.
اي سازنده!
لحظه‌ي ِ عمر ِ من
به جز فاصله‌ي ِ ميان ِ اين درود و بدرود نيست:
اين آن لحظه‌ي ِ واقعي‌ست
که لحظه‌ي ِ ديگر را انتظار مي‌کشد.
نوساني در لنگر ِ ساعت است
که لنگر را با نوساني ديگر به کار مي‌کشد.
گامي‌ست پيش از گامي ديگر
که جاده را بيدار مي‌کند.
تداومي‌ست که زمان ِ مرا مي‌سازد
لحظه‌هائي‌ست که عمر ِ مرا سرشار مي‌کند.
۶
باري، خشم خواننده ازآن‌روست که ما حقيقت و زيبائي را با معيار ِ او
نمي‌سنجيم و بدين‌گونه آن کوتاه‌انديش از خواندن ِ هر شعر سخت
تهي دست بازمي‌گردد.
روزي في‌المثل، قطعه‌ئي ساز کرده بر پاره‌ي ِ کاغذي نوشتم که قضا را،
باد، آن پاره‌کاغذ به کوچه درافکند، پيش ِ پاي ِ سياه‌پوش مردي که از
گورستان بازمي‌آمد به شب ِ آدينه، با چشماني سُرخ و برآماسيده ــ چرا
که بر تربت ِ والد ِ خويش بسيار گريسته بود. ــ
و اين است آن قطعه که باد ِ سخن‌چين با آن به‌گور ِ پدرگريسته در ميان
نهاد:
۷
به يک جمجمه
پدرت چون گربه‌ي ِ بالغي
مي‌ناليد
و مادرت در انديشه‌ي ِ درد ِ لذت‌ناک ِ پايان بود
که از ره‌گذر ِ خويش
قنداقه‌ي ِ خالي‌ي ِ تو را
مي‌بايست
تا از دلقکي حقير
بينبارد،
و اي بسا به روياي ِ مادرانه‌ي ِ منگوله‌ئي
که بر قبه‌ي ِ شب‌کلاه تو مي‌خواست دوخت.
باري ــ
و حرکت ِ گاه‌واره
از اندام ِ نالان ِ پدرت
آغاز شد.

گورستان ِ پير
گرسنه بود،
و درختان ِ جوان
کودي مي‌جُستند! ــ
ماجرا همه اين است
آري
ورنه
نوسان ِ مردان و گاه‌واره‌ها
به جز بهانه‌ئي
نيست.

اکنون جمجمه‌ات
عُريان
بر همه آن تلاش و تکاپوي ِ بي‌حاصل
فيلسوفانه
لب‌خندي مي‌زند.
به حماقتي خنده مي‌زند که تو
از وحشت ِ مرگ
بدان تن دردادي:
به زيستن
با غُلي بر پاي و
غلاده‌ئي بر گردن.

زمين
مرا و تو را و اجداد ِ ما را به بازي گرفته است.
و اکنون
به انتظار ِ آن‌که جاز ِ شلخته‌ي ِ اسرافيل آغاز شود
هيچ به از نيش‌خند زدن نيست.
اما من آن‌گاه نيز بنخواهم جنبيد
حتا به گونه‌ي ِ حلاجان،
چرا که ميان ِ تمامي‌ي ِ سازها
سُرنا را بسي ناخوش مي‌دارم.
۸
من محکوم ِ شکنجه‌ئي مضاعف‌ام:
اين‌چنين زيستن،
و اين‌چنين
در ميان ِ شما زيستن
با شما زيستن
که ديري دوستار ِتان بوده‌ام.

من از آتش و آب
سر درآوردم.
از توفان و از پرنده.
من از شادي و درد
سر درآوردم،
گُل ِ خورشيد را اما
هرگز ندانستم
که ظلمت‌گردان ِ شب
چه‌گونه تواند شد!

ديدم آنان را بي‌شماران
که دل از همه سودائي عُريان کرده بودند
تا انسانيت را از آن
عَلَمي کنند ــ
و در پس ِ آن
به هر آن‌چه انساني‌ست
تُف مي‌کردند!
ديدم آنان را بي‌شماران،
و انگيزه‌هاي ِ عداوت ِشان چندان ابلهانه بود
که مُرده‌گان ِ عرصه‌ي ِ جنگ را
از خنده
بي‌تاب مي‌کرد;
و رسم و راه ِ کينه‌جوئي ِشان چندان دور از مردي و مردمي بود
که لعنت ِ ابليس را
بر مي‌انگيخت...

اي کلاديوس‌ها!
من برادر ِ اوفلياي ِ بي‌دست‌وپاي‌ام;
و امواج ِ پهنابي که او را به ابديت مي‌بُرد
مرا به سرزمين ِ شما افکنده است.
۹
دربه‌درتر از باد زيستم
در سرزميني که گياهي در آن نمي‌رويد.
اي تيزخرامان!
لنگي‌ي ِ پاي ِ من
از ناهمواري‌ي ِ راه ِ شما بود.
۱۰
برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
دست ِ مرا بگير!
سخن ِ من نه از درد ِ ايشان بود،
خود از دردي بود
که ايشان‌اند!
اينان دردند و بود ِ خود را
نيازمند ِ جراحات به‌چرک‌اندرنشسته‌اند.
و چنين است
که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کين‌ات استوارتر مي‌بندند.
برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
برويم و، دريغا! به هم‌پائي‌ي ِ اين نوميدي ِ خوف‌انگيز
به هم‌پائي‌ي ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر مي‌شويم
حقيقت ِ ايشان را آشکاره‌تر
در مي‌يابيم!

با چه عشق و چه به‌شور
فواره‌هاي ِ رنگين‌کمان نشا کردم
به ويرانه‌رباط ِ نفرتي
که شاخ‌ساران ِ هر درخت‌اش
انگشتي‌ست که از قعر ِ جهنم
به خاطره‌ئي اهريمن‌شاد
اشارت مي‌کند.
و دريغا ــ اي آشناي ِ خون ِ من اي هم‌سفر ِ گريز! ــ
آن‌ها که دانستند چه بي‌گناه در اين دوزخ ِ بي‌عدالت سوخته‌ام
در شماره
از گناهان ِ تو کم‌ترند!
۱۱
اکنون رَخت به سراچه‌ي ِ آسماني ديگر خواهم کشيد.
آسمان ِ آخرين
که ستاره‌ي ِ تنهاي ِ آن
توئي.
آسمان ِ روشن
سرپوش ِ بلورين ِ باغي
که تو تنها گُل ِ آن، تنها زنبور ِ آني.
باغي که تو
تنها درخت ِ آني
و بر آن درخت
گلي‌ست يگانه
که توئي.
اي آسمان و درخت و باغ ِ من، گُل و زنبور و کندوي ِ من!
با زمزمه‌ي ِ تو
اکنون رخت به گستره‌ي ِ خوابي خواهم کشيد
که تنها روياي ِ آن
توئي.
۱۲
اين است عطر ِ خاکستري‌ي ِ هوا که از نزديکي‌ي ِ صبح سخن
مي‌گويد.
زمين آبستن ِ روزي ديگر است.
اين است زمزمه‌ي ِ سپيده
اين است آفتاب که بر مي‌آيد.
تک‌تک، ستاره‌ها آب مي‌شوند
و شب
بريده‌بريده
به سايه‌هاي ِ خُرد تجزيه مي‌شود
و در پس ِ هر چيز
پناهي مي‌جويد.
و نسيم ِ خنک ِ بامدادي
چونان نوازشي‌ست.

عشق ِ ما دهکده‌ئي‌ست که هرگز به خواب نمي‌رود
نه به شبان و
نه به روز،
و جنبش و شور ِ حيات
يک دَم در آن فرونمي‌نشيند.
هنگام ِ آن است که دندان‌هاي ِ تو را
در بوسه‌ئي طولاني
چون شيري گرم
بنوشم.

تا دست ِ تو را به دست آرم
از کدامين کوه مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامين صحرا
از کدامين دريا مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم.
روزي که اين‌چنين به زيبائي آغاز مي‌شود
]به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غم‌نامه‌ي ِ گذشته را با شبي که
در گذر است به فراموشي‌ي ِ باد ِ شبانه سپرده‌ام[،
از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوه‌ئي، اي همه‌ي ِ فصول ِ من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانه‌گي را آغاز کنم.


 از کتاب ققنوس در باران

چشم اندازی ديگری
با کليدی اگر مي‌آيي
تا به دست ِ خود
از آهن ِ تفته
قفلي بسازم.
گر باز مي‌گذاری در را،
تا به همت ِ خويش
از سنگ‌پاره‌سنگ
ديواری برآرم. ــ
باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.

قاطع و بُرّنده
تو آن شکوهپاره پاسخي،
به هنگامي که
اينان همه
نيستند
جز سوآلي
خالي
به بلاهت.

هم بدان‌گونه که باد
در حرکت ِ شاخساران و برگ‌ها، ــ
از رنگ‌های تو
سايه‌يي‌شان بايد
گر بر آن سرند
که حقيقتي يابند.
هم به گونه‌ی باد
ــ که تنها
از جنبش ِ شاخساران و برگ‌ها ــ
و عشق
ــ کز هر کُناک ِ تو ــ

باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.
خرداد ِ ۱۳۴۵


 از کتاب مرثیه های خاک

در آستانه
نگر
تا به چشم ِ زرد ِ خورشيد اندر
نظر
نکني
که‌ت افسون
نکند.
بر چشم‌های خود
از دست ِ خويش
سايباني کن
نظاره‌ی آسمان را
تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
که بلند
از چارراه ِ فصول
در معبر ِ بادها
رو در جنوب
همواره
در سفرند.

ديده‌گان را به دست
نقابي کن
تا آفتاب ِ نارنجي
به نگاهيت
افسون
نکند،
تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
بال‌دربال
که از درياها همي گذرند. ــ
از درياها و
به کوه
که خوش به‌غرور ايستاده است;
و به توده‌ی نم‌ناک ِ کاه
بر سفره‌ی بي‌رونق ِ مزرعه;
و به قيل و قال ِ کلاغان
در خرمن جای متروک;
و به رسم‌ها و
بر آيين‌ها،
بر سرزمين‌ها.
و بر بام ِ خاموش ِ تو
بر سرت;
و بر جان ِ اندُه‌گين ِ تو
که غمين نشسته‌ای
هم از آن‌گونه
به زندان ِ سال‌های خويش.
و چندان که بازپسين شعله‌ی شه‌پرهاشان
در آتش ِ آفتاب ِ مغربي
خاکستر شود،
اندوه را ببيني
با سايه‌ی درازش
که پاهم‌پای غروب
لغزان
لغزان
به خانه درآيد
و کنار ِ تو
در پس ِ پنجره بنشيند.
او به دست ِ سپيد ِ بيمارگونه
دست ِ پير ِ تو را...
و غروب
بال ِ سياه‌اش را...
۱۳۴۸


 
از کتاب شکفتن در مه

سرود براي ِ مرد ِ روشن که به سايه رفت
قناعت‌وار
تکيده بود
باريک و بلند
چون پيامي دشوار
که در لغتي
با چشماني
از سوآل و
عسل
و رُخساری برتافته
از حقيقت و
باد.
مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
که خلاصه‌ی خود بود.
خرخاکي‌ها در جنازه‌ات به سوءظن مي‌نگرند.

پيش از آن که خشم ِ صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گُرده‌ی گاو ِ توفان کشيده بود.
آزمون ِ ايمان‌های کهن را
بر قفل ِ معجرهای عتيق
دندان فرسوده بود.
بر پرت‌افتاده‌ترين ِ راه‌ها
پوزار کشيده بود
ره‌گذری نامنتظر
که هر بيشه و هر پُل آوازش را مي‌شناخت.

جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بيدار مي‌مانند
که روز را پيشباز مي‌رفتي،
هرچند
سپيده
تو را
از آن پيش‌تر دميد
که خروسان
بانگ ِ سحر کنند.

مرغي در بال‌هايش شکفت
زني در پستان‌هايش
باغي در درخت‌اش.
ما در عتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در شتاب‌ات
ما در کتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در دفاع از لبخند ِ تو
که يقين است و باور است.
دريا به جُرعه‌يي که تو از چاه خورده‌ای حسادت مي‌کند.
۱۳۴۹


فصل ديگر
بي‌آن‌که ديده بيند،
در باغ
احساس مي‌توان کرد
در طرح ِ پيچ‌پيچ ِ مخالف‌سرای باد
ياءس ِ موقرانه‌ی برگي که
بي‌شتاب
بر خاک مي‌نشيند.

بر شيشه‌های پنجره
آشوب ِ شب‌نم است.
ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيي و در خويش بنگری.
با آفتاب و آتش
ديگر
گرمي و نور نيست،
تا هيمه‌خاک ِ سرد بکاوی
در
رويای اخگری.

اين
فصل ِ ديگری‌ست
که سرمايش
از درون
درک ِ صريح ِ زيبايي را
پيچيده مي‌کند.
يادش به خير پاييز
با آن
توفان ِ رنگ و رنگ
که برپا
در ديده مي‌کند!

هم برقرار ِ منقل ِ اَرزيز ِ آفتاب،
خاموش نيست کوره
چو دی‌سال:
خاموش
خود
من‌ام!
مطلب از اين قرار است:
چيزی فسرده است و نمي‌سوزد
امسال
در سينه
در تن‌ام!


 از کتاب ابراهیم در آتش

ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد
قتل ِ احمد زِيبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد
۱
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي‌گستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش
از عشق
خداست
و پيش ِ عصيان‌اش
بالای جهنم
پست است.
آن‌کو به يکي «آری» مي‌ميرد
نه به زخم ِ صد خنجر،
و مرگ‌اش در نمي‌رسد
مگر آن که از تب ِ وهن
دق کند.
قلعه‌يي عظيم
که طلسم ِ دروازه‌اش
کلام ِ کوچک ِ دوستي‌ست.
۲
انکار ِ عشق را
چنين که به سرسختي پا سفت کرده‌ای
دشنه‌يي مگر
به آستين‌اندر
نهان کرده باشي. ــ
که عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
که وجودش همه
بانگي شد.
۳
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه ِ نجابت به خاک مي‌شکند
رخساره‌يي که توفان‌اش
مسخ نيارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک مي‌افتد
آن که در کمرگاه ِ دريا
دست حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگ‌وارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگ‌اش ميلاد ِ پُرهياهای هزار شه‌زاده بود.
نگاه کن!
۱۳۵۲


اشاراتی
به ايران درودی
پيش از تو
صورت‌گران
بسيار
از آميزه‌ی برگ‌ها
آهوان برآوردند;
يا در خطوط ِ کوه‌پايه‌يي
رمه‌يي
که شبان‌اش در کج و کوج ِ ابر و ستيغ ِ کوه
نهان است;
يا به سيری و ساده‌گي
در جنگل ِ پُرنگار ِ مه‌آلود
گوزني را گرسنه
که ماغ مي‌کشد.
تو خطوط ِ شباهت را تصوير کن:
آه و آهن و آهک ِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشي
تقوای ما نيست.

سکوت ِ آب
مي‌تواند خشکي باشد و فرياد ِ عطش;
سکوت ِ گندم
مي‌تواند گرسنه‌گي باشد و غريو ِ پيروزمند ِ قحط;
هم‌چنان که سکوت ِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوت ِ آدمي فقدان ِ جهان و خداست:
غريو را
تصوير کن!
عصر ِ مرا
در منحني‌ تازيانه به نيش‌خط ِ رنج;
هم‌سايه‌ی مرا
بيگانه با اميد و خدا;
و حرمت ِ ما را
که به دينار و درم برکشيده‌اند و فروخته.

تمامي‌ِ الفاظ ِ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
که به کار آيد
چرا که تنها يک سخن
يک سخن در ميانه نبود:
ــ آزادی!
ما نگفتيم
تو تصويرش کن!
۱۴ اسفند ِ ۱۳۵۱


از کتاب دشنه در دیس

ترانه‌ی بزرگ ترين آرزو
آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرنده‌يي،
هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمي‌ماند.
ساليان ِ بسيار نمي‌بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني‌ست
که حضور ِ انسان
آباداني‌ست.

همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره‌يي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک
کوچک‌تر حتا
از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵


رم
شبانه
زيباترين تماشاست
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو مي‌آيند،
و از شکوه‌مندی ياءس‌انگيزش
پرواز ِ شام‌گاهي‌ دُرناها را
پنداری
يک‌سر به‌سوی ماه است.

زنگار خورده باشد و بي‌حاصل
هرچند
از ديرباز
آن چنگ ِ تيزْپاسخ ِ احساس
در قعر ِ جان ِ تو، ــ
پرواز ِ شام‌گاهي دُرناها
و بازگشت ِ بادها
در گور ِ خاطر ِ تو
غباری
از سنگي مي‌روبد،
چيز ِ نهفته‌يي‌ت مي‌آموزد:
چيزی که ای‌بسا مي‌دانسته‌ای،
چيزی که
بي‌گمان
به زمان‌های دوردست
مي‌دانسته‌ای.
دی ِ ۱۳۵۵
رم


 از کتاب ترانه های کوچک غربت

عاشقانه
بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت ِ خويش
گريه ساز کني.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!
۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹


خطابه‌ی آسان ، در اميد
به رامين شهروند
وطن کجاست که آواز ِ آشنای تو چنين دور مي‌نمايد؟
اميد کجاست
تا خود
جهان
به قرار
بازآيد؟
هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادی مقدر نيست!

معشوق در ذره‌ذره‌ی جان ِ توست
که باور داشته‌ای،
و رستاخيز
در چشم‌انداز ِ هميشه‌ی تو
به کار است.
در زيج ِ جُست‌وجو
ايستاده‌ی ابدی باش
تا سفر ِ بي‌انجام ِ ستاره‌گان بر تو گذر کند،
که زمين
از اين‌گونه حقارت بار نمي‌مانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديده‌ی حيرت مي‌گشود.

زيستن
و ولايت ِ والای انسان بر خاک را
نماز بردن;
زيستن
و معجزه کردن;
ورنه
ميلاد ِ تو جز خاطره‌ی دردی بيهوده چيست
هم از آن دست که مرگ‌ات،
هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقيم ِ اَستران ِ تو
از فاصله‌ی کويری ميلاد و مرگ‌ات؟
مُعجزه کن مُعجزه کن
که مُعجزه
تنها
دست‌کار ِ توست
اگر دادگر باشي;
که در اين گُستره
گُرگان‌اند
مشتاق ِ بردريدن ِ بي‌دادگرانه‌ی آن
که دريدن نمي‌تواند. ــ
و دادگری
معجزه‌ی نهايي‌ست.
و کاش در اين جهان
مرده‌گان را
روزی ويژه بود،
تا چون از برابر ِ اين همه اجساد گذر مي‌کنيم
تنها دستمالي برابر ِ بيني نگيريم:
اين پُرآزار
گند ِ جهان نيست
تعفن ِ بي‌داد است.

و حضور ِ گران‌بهای ما
هر يک
چهره در چهره‌ی جهان
(اين آيينه‌يي که از بود ِ خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ
تو
يا من،
آدمي‌يي
انساني
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دست‌کار ِ عظيم ِ نگاه ِ خويش ــ
تا جهان
از اين دست
بي‌رنگ و غم‌انگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرت‌خيز نماند.

يکي
از دريچه‌ی ممنوع ِ خانه
بر آن تلِّ خشک ِ خاک نظر کن:
آه، اگر اميد مي‌داشتي
آن خُشک‌سار
کنون اين‌گونه
از باغ و بهار
بي‌برگ نبود
و آن‌جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغي مي‌خوانْد.

نه
نوميدْمردم را
معادی مقدّر نيست.
چاووشي‌ اميدانگيز ِ توست
بي‌گمان
که اين قافله را به وطن مي‌رساند.
۲۳ تير ِ ۱۳۵۹
 



از کتاب مدایح بی صله

پاييز ِ سن‌هوزه
برای منيژه قوامي
آيدا با حيرت گفت: ــ درخت ِ ليموتُرش را
ببين که اين وقت ِ سال غرق ِ شکوفه شده!
مگر پاييز نيست؟
گرما و سرما در تعادل ِ محض است و
همه چيزی در خاموشي‌ مطلق
تا هيچ چيز پارسنگ ِ هم‌سنگي کفه‌ها نشود
و شاهينَک ِ ميزان
به وسواس ِ تمام
لحظات ِ شباروزی کامل را
دادگرانه
ميان ِ روز و شبي که يکي درگذر است و يکي درراه
تقسيم کند
و اکنون
زمين ِ مادر
در مدارش
سَبُک‌پای
از دروازه‌ی پاييز
مي‌گذرد.

پگاه
چون چشم مي‌گشايم
عطر ِ شکوفه‌های چتر ِ بي‌ادعای ليموی تُرش
يورت ِ هم‌سايه‌گان را
به‌ناز
با هم پيوسته است.
آن‌گاه در مي‌يابم
به يقين
که ماه نيز
شب ِ دوش
مي‌بايد
بَدر ِ تمام
بوده باشد!

کنار ِ جهان ِ مهربان
به مورمور ِ اغواگر ِ برکه مي‌نگرم،
چشم بر هم مي‌نهم
و برانگيخته از بلوغي رخوتناک
به دعوت ِ مقاومت‌ناپذير ِ آب
محتاطانه
به سايه‌ی سوزان ِ اندام‌اش
انگشت
فرومي‌برم.
احساس ِ عميق ِ مشارکت.
۱۰ شهريور ِ ۱۳۶۹
سن‌هوزه


توازی‌ ردِّ ممتدّ ِ ...
توازی ردّ ِ ممتّد ِ دو چرخ ِ يکي گردونه
در علف‌زار...

جز بازگشت به چه مي‌انجامد
راهي که پيموده‌ام؟
به کجا؟
سامان‌اش کدام رُباط ِ بي‌ساماني‌ست
با نهال ِ خُشکي کَج‌مَج
کنار ِ آبداني تشنه، انباشته به آخال
درازگوشي سوده‌پُشت در ابری از مگس
و کجاوه‌يي درهم‌شکسته؟ ــ:
کجاست بارانداز ِ اين تلاش ِ به‌جان‌خريده به نقد ِ تمامت ِ عمر؟
کدام است دست‌آورد ِ اين همه راه؟ ــ:
کَرگوشان را
به چاووشي
ترانه‌يي خواندن
و کوران را
به ره‌آورد
عروسکاني رنگين از کول‌بار ِ وصله‌بروصله برآوردن؟
۲۸ آبان ِ ۱۳۶۸

از کتاب در آستانه
قصه مردی که لب نداشت
يه مردی بود حسين‌قلي
چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
خنده‌ی بي‌لب کي ديده؟
مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نيس
پَر نباشه پرنده نيس.

شبای دراز ِ بي‌سحر
حسين‌قلي نِشِس پکر
تو رختخوابش دمرو
تا بوق ِ سگ اوهواوهو.
تموم ِ دنيا جَم شدن
هِي راس شدن هِي خم شدن
فرمايشا طبق طبق
همه‌گي به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشونده‌ی ملاپيناس
دَم‌اش دادن جوون و پير
نصيحتای بي‌نظير:
«ــ حسين‌قلي غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمي‌شه
عيش ِ دومادی نمي‌شه.
خنده‌ی لب پِشک ِ خَره
خنده‌ی دل تاج ِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلي به دِله...»
حيف که وقتي خوابه دل
وز هوسي خرابه دل،
وقتي که هوای دل پَسه
اسير ِ چنگ ِ هوسه،
دل‌سوزی از قصه جداس
هرچي بگي باد ِ هواس!

حسين‌قلي با اشک و آه
رف دَم ِ باغچه لب ِ چاه
گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم
مرده‌ی خُلق ِ پاکتم!
حسرت ِ جونم رُ ديدی
لبتو امونت نمي‌دی؟
لبتو بِدِه خنده کنم
يه عيش ِ پاينده کنم.»
ننه‌چاهه گُف: «ــ حسين‌قلي
ياوه نگو، مگه تو خُلي؟
اگه لَبمو بِدَم به تو
صبح، چه امونَت چه گرو،
واسه‌يي که لب تَر بکنن
چي‌چي تو سماور بکنن؟
«ضو» بگيرن «رَت» بگيرن
وضو بي‌طاهارت بگيرن؟
ظهر که مي‌باس آب بکشن
بالای باهارخواب بکشن،
يا شب ميان آب ببرن
سبو رُ به سرداب ببرن،
سطلو که بالا کشيدن
لب ِ چاهو اين‌جا نديدن
کجا بذارن که جا باشه
لايق ِ سطل ِ ما باشه؟»
ديد که نه وال‌ّلا، حق مي‌گه
گرچه يه خورده لَق مي‌گه.

حسين‌قلي با اشک و آ
رَف لب ِ حوض ِ ماهيا
گُف: «ــ باباحوض ِ تَرتَری
به آرزوم راه مي‌بری؟
مي‌دی که امانت ببرم
راهي به حاجت ببرم
لب‌تو روُ مَرد و مردونه
با خودم يه ساعت ببرم؟»
حوض‌ْبابا غصه‌دار شد
غم به دلش هَوار شد
گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چي
اگر نَخوام که همچي
نشکنه قلب ِ ناز ِت
غم نکنه دراز ِت:
حوض که لبش نباشه
اوضاش به هم مي‌پاشه
آبش مي‌ره تو پِي‌گا
به‌کُل مي‌رُمبه از جا.»
ديد که نه وال‌ّلا، حَقّه
فوقش يه خورده لَقّه.

حسين‌قلي اوهون‌اوهون
رَف تو حياط، به پُشت ِ بون
گُف: «ــ بيا و ثواب بکن
يه خير ِ بي‌حساب بکن:
آباد شِه خونِمونت
سالم بمونه جونت!
با خُلق ِ بي‌بائونه‌ت
لب ِتو بده اَمونت
باش يه شيکم بخندم
غصه رُ بار ببندم
نشاط ِ يامُف بکنم
کفش ِ غمو چَن ساعتي
جلو ِ پاهاش جُف بکنم.»
بون به صدا دراومد
به اشک و آ دراومد:
«ــ حسين‌قلي، فدات شَم،
وصله‌ی کفش ِ پات شَم
مي‌بيني چي کردی با ما
که خجلتيم سراپا؟
اگه لب ِ من نباشه
جانُوْدوني‌م کجا شِه؟
بارون که شُرشُرو شِه
تو مُخ ِ ديفار فرو شِه
ديفار که نَم کشينِه
يِه‌هُوْ از پا نِشينه،
هر بابايي مي‌دونه
خونه که رو پاش نمونه
کار ِ بون‌اشم خرابه
پُلش اون ور ِ آبه.
ديگه چه بوني چه کَشکي؟
آب که نبود چه مَشکي؟»
ديد که نه والّ‌لا، حق مي‌گه
فوقش يه خورده لَق مي‌گه.

حسين‌قلي، زار و زبون
وِيْلِه‌زَنون گريه‌کنون
لبش نبود خنده مي‌خواس
شادی پاينده مي‌خواس.
پاشد و به بازارچه دويد
سفره و دستارچه خريد
مُچ‌پيچ و کول‌بار و سبد
سبوچه و لولِنگ و نمد
دويد اين سر ِ بازار
دويد اون سر ِ بازار
اول خدا رُ ياد کرد
سه تا سِکّه جدا کرد
آجيل ِ کارگشا گرفت
از هم ديگه سَوا گرفت
که حاجتش روا بِشه
گِرَه‌ش ايشال‌ّلا وابشه
بعد سر ِ کيسه واکرد
سکه‌ها رو جدا کرد
عرض به حضور ِ سرورم
چي بخرم چي‌چي نخرم:
خريد انواع ِ چيزا
کيشميشا و مَويزا،
تا نخوری نداني
حلوای تَن‌تَناني،
لواشک و مشغولاتي
آجيلای قاتي‌پاتي
اَرده و پادرازی
پنير ِ لقمه‌ْقاضي،
خانُمايي که شومايين
آقايوني که شومايين:
با هَف عصای شيش‌مني
با هف‌تا کفش ِ آهني
تو دشت ِ نه آب نه علف
راه ِشو کشيد و رفت و رَف
هر جا نگاش کشيده شد
هيچ‌چي جز اين ديده نشد:
خشکه‌کلوخ و خار و خس
تپه و کوه ِ لُخت و بس:
قطار ِ کوهای کبود
مث ِ شترای تشنه بود
پستون ِ خشک ِ تپه‌ها
مث ِ پيره‌زن وخت ِ دعا.
«ــ حسين‌قلي غصه‌خورک
خنده نداشتي به درک!
خوشي بيخ ِ دندونت نبود
راه ِ بيابونت چي بود؟
راه ِ دراز ِ بي‌حيا
روز راه بيا شب راه بيا
هف روز و شب بکوب‌بکوب
نه صُب خوابيدی نه غروب
سفره‌ی بي‌نونو ببين
دشت و بيابونو ببين:
کوزه‌ی خشکت سر ِ راه
چشم ِ سيات حلقه‌ی چاه
خوبه که اميدت به خداس
وگرنه لاشخور تو هواس!»

حسين‌قلي، تِلُوخورون
گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون
خَسّه خَسّه پا مي‌کشيد
تا به لب ِ دريا رسيد.
از همه چي وامونده بود
فقط‌اَم يه دريا مونده بود.
«ــ ببين، دريای لَم‌لَم
فدای هيکلت شَم
نمي‌شه عِزتت کم
از اون لب ِ درازوت
درازتر از دو بازوت
يه چيزی خِير ِ ما کُن
حسرت ِ ما دوا کُن:
لبي بِده اَمونت
دعا کنيم به جونت.»
«ــ دلت خوشِه حسين‌قلي
سر ِ پا نشسته چوتولي.
فدای موی بور ِت!
کو عقلت کو شعور ِت؟
ضررای کارو جَم بزن
بساط ِ ما رو هم نزن!
مَچِّده و مناره‌ش
يه درياس و کناره‌ش.
لب ِشو بدم، کو ساحلش؟
کو جيگَرَکي‌ش کو جاهلش؟
کو سايبونش کو مشتريش؟
کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟
کو نازفروش و نازخر ِش؟
کو عشوه‌يي‌ش کو چِش‌چَر ِش؟»

حسين‌قلي، حسرت به دل
يه پاش رو خاک يه پاش تو گِل
دَساش از پاهاش درازتَرَک
برگشت خونه‌ش به حال ِ سگ.
ديد سر ِ کوچه راه‌به‌راه
باغچه و حوض و بوم و چاه
هِرتِه‌زَنون ريسه مي‌رن
مي‌خونن و بشکن مي‌زنن:
«ــ آی خنده خنده خنده
رسيدی به عرض ِ بنده؟
دشت و هامونو ديدی؟
زمين و زَمونو ديدی؟
انار ِ گُل‌گون مي‌خنديد؟
پِسّه‌ی خندون مي‌خنديد؟
خنده زدن لب نمي‌خواد
داريه و دُمبَک نمي‌خواد:
يه دل مي‌خواد که شاد باشه
از بند ِ غم آزاد باشه
يه بُر عروس ِ غصه رُ
به تَئنايي دوماد باشه!
حسين‌قلي!
حسين‌قلي!
حسين‌قلي حسين‌قلي حسين‌قلي!»
تابستان ِ ۱۳۳۸
ميلاد
ناگهان
عشق
آفتاب‌وار
نقاب برافکند
و بام و در
به صوت ِ تجلي
درآکند،
شعشعه‌ی آذرخش‌وار
فروکاست
و انسان
برخاست.
۵ ارديبهشت ِ ۱۳۷۶

 
از کتاب حدیث بی قراری ماهان

نخستين که در جهان ديدم...
به دکتر جهانگير رافت
نخستين که در جهان ديدم
از شادي غريو بر کشيدم:
«من‌ام، آه
آن معجزت ِ نهايي
بر سياره‌ی کوچک ِ آب و گياه!»
آن‌گاه که در جهان زيستم
از شگفتي بر خود تپيدم:
ميراث‌خوار ِ آن سفاهت ِ ناباور بودن
که به چشم و به گوش مي‌ديدم و مي‌شنيدم!
چندان که در پيرامن ِ خويشتن ديدم
به ناباوری گريه در گلو شکسته بودم:
بنگر چه درشتناک تيغ بر سر ِ من آخته
آن که باور ِ بي‌دريغ در او بسته بودم.
اکنون که سراچه‌ی اعجاز پس ِ پُشت مي‌گذارم
به‌جز آه ِ حسرتي با من نيست:
تَبَری غرقه‌ی خون
بر سکوی باور ِ بي‌يقين و
باريکه‌ی خوني که از بلندای يقين جاری‌ست.
۱۲ اسفند ِ ۱۳۷۷

نخستين از غلظه‌ی ِ پنيرک...
نخستين
از غلظه‌ی پنيرک و مامازی سر برآورد.
(نخستين خورشيد...
بي‌خبر...)
و دومين
از جيفه‌زار ِ مداهنت سر برکرد.
(ديگر روز...
از جيفه‌زار ِ مداهنت...
خورشيد ِ روز ِ ديگر...)
سومين
اندوه ِ انتظار را بود از اندوه ِ انتظار بي‌خبر.
و چارمين
حيرت ِ بي‌حاصلي را بود
از حيرت ِ بي‌حاصلي
بهره سوته‌تر.
پنجمين
آه ِ سياهي را مانستي
يکي آه ِ سياه را.
آن‌گاه
خورشيد ِ ششم
ملال ِ مکرر شد:
آونگ ِ يکي ماه ِ ناتمام
به بدلچيني کاسه‌ی آسماني شکسته درآويخته.
و آن‌گاه
خورشيد ِ هفتمين در اشکي بي‌قرار غوطه خورد:
اشکي بي‌قرار،
بدري سياقلم
جويده‌ جويده ريخته‌واريخته.

و بيهوده
ما
هنوز
انتظاری بي‌تاب مي‌برديم:
ما
هنوز
هشتمين خورشيد را چشم همي‌داشتيم:
( شايد را و

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 19:43 |

              

                         پابلو نرودا(1973- 1904)

 

Pablo Neruda                                                                        

 

               نرودا شاعرکبیرشعرامروز آمریکای لاتین است.

 

 اودرژوئیه 1904 درپازال – شیلی متولدشد.از13سالگی کارمطبوعاتی 

 

  راآغازکرد.

 

 تحصیلات خودرادررشته ی ادبیات فرانسه به پایان رساند. حاصل عمر او انبوهی 

 

ازاشعاروترجمه های بی شماری درزمینه ادبیات وسیاست است .

 

به هنگام آغازجنگ های داخلی اسپاینا د رمادرید بود وپس ازقتل دوستش

 

( فدریکو گارسیالورکا) ازآن کشوراخراج شد.درسال 1969 به نامزدی ریاست

 

جمهوری شیلی برگزیده شد ولی به نفع سالوادر آلنده ازاین مقام کناره گیری کرد.

 

  درسال 1971جایزه نوبل درادبیات به او تعلق گرفت.

 

  نرودادر23 سپتامبر1973 یعنی 12 روز پس از کودتای نظامیان درشیلی    

 

وسرنگونی حکومت آلنده درگذشت .

 

                          د یکتاتــــــــــــــــورها

 

برمزارعِ نیشکر

 

بویِ مرداروخون

                  

                 وغثیانِ برگهای عفن                                                                                                       

 

                                                  یله شــــد.

 

د رخلوتی نفس گیــــر

 

استخوان ها

 

درگورها، میانِ د رختانِ نارگیل پوسیدند .

 

خود ستائی و کبـــــــــــــــر

 

 

باجام هاو یقه ها ویراق ها

 

                             به هم آمیخت

 

زهرخنده هایِ نهان درمیان دستکش ها

 

تالارهای قصرراکه مثل ساعتِ آفتاب، رخشان بود

 

                                                         نَوَردیــــد

 

 

 

ود می

 

برآوازهایِ کشته ود هان هایِ کبودِ  دفن شده

 

                                                        نظرافکنـد

 

پنهان زدید ه ها

 

سوگواری جاویـــد

 

                  نازل شــــــد.

 

چون گرده گیــــــــــــــــاه،

 

دررویش خاموشوار برگ هایِ ُزمخت کور

 

با ضربه های پیاپـــــــــــــی

 

برآب هـــــــــــــــــای هول

 

درلایه لایه هایِ مانداب

 

پوزه آکنده از سکوت ولجن گذ شت

 

وکینه حا د ث شـــــــــــد.

 

1- غثیان = د ل بهم خورد گی

 

کتاب : ارمغان جلیل خرمن ها

 

ترجمه : فواد نظیـــــــــــــری

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 21:43 |

 

لذات «نوشتن»

يوسف و زليخاي جامي

[يزدان سلحشور]

«چو يوسف را به آن گرگان سپردند
فلك گفتا كه گرگان بره بردند
به چشمان پدر تا مي‌نمودند
ز يكديگر به مهرش مي‌ربودند
چو پا بر دامن صحرا نهادند
بر او دست جفاكاري ‌گشادند
ز دوش مرحمت بارش فكندند
ميان خاره و خارش فكندند
به گريه هر كه را در پافتادي
به خنده بر سر او پا نهادي
به ناله هر كه را آواز كردي
نواهاي مخالف ساز كردي
چو شد نوميد از ايشان گريه برداشت
ز خون ديده بر گل لاله مي‌كاشت
بدين سان بود حالش تا سه فرسنگ
از و صلح و از آن سنگين‌دلان جنگ
از و نرمي و ز ايشان سخت‌رويي
از و گرمي و ز ايشان سرد گويي
ز ناگه بر لب چاهي رسيدند
ز رفتن بر لب چاه آرميدند
چهي چون گور ظالم تنگ و تيره
ز تاريكيش چشم عقل خيره
كشيدند از بدن پيراهن او
چو گل از غنچه عريان شد تن او
به قد خود بريدند از ملامت
لباسي تا به دامان قيامت
به سال 817 هجري به ولايت جام خراسان ديده به جهان گشود؛ نورالدين عبدالرحمان بن نظام‌الدين احمد جامي. در آغاز جواني به هرات شد و در نظاميه آن، دانش‌ اندوخت و چون به سمرقند روي نهاد، از مجلس مشايخ ثمر گرفت و گويند كه نه فقط در سرودن شعر كه در فنون ادبي و علوم ديني و تاريخ نيز سرآمد عصر شد. از سلاطين زمانش، سلطان حسين بايقراست كه هم او و هم وزير دانشمندش امير عليشير نوايي، جامي را سخت محترم مي‌داشتند؛ همچنان كه امراي آق «قويونلو» و «قره قويونلو» وي را اكرام فراوان مي‌كردند.جامي را اديبان «عراقي دوست» و «هندي ستيز» پايان دوران پرشكوه شعر پارسي مي‌دانند در حالي كه شعرش، چندان مستقل نيست و از شاعران پيش از خود، «اشارات سبكي» بسيار در شعر خويش دارد با اين همه راوي مطبوعي‌ست در نظم و گاه استادي نظامي را يادآور مي‌شود. جامي در نثر، نفحات‌الانس را متأثر از تذكرة‌الاولياي عطار و بهارستان را به تقليد از گلستان سعدي نگاشته و «نقد النصوص في شرح نقش الفصوص» ميانه رويكرد شمس در مقالاتش و محمد غزالي در كيمياي سعادتش درآمد و شد است. هفت اورنگ وي نيز، متأثر از نظامي و يوسف و زليخا، يكي از جمله اين اورنگ‌هاست.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:52 |

 

shafiei.jpg


محمدرضا شَفیعی کَدکَنی، زاده ی ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند، و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشته زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی کرد.


وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با سرودن در کوچه باغ های نیشابور به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.


شفیعی کدکنی را باید در زمره ی شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد. منبع زندگینامه: ویکی پدیا


از کتاب از کوچه باغ های نشابور


سفر به خیر


 به کجا چنین شتابان ؟
 گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
 همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم
 به کجا چنین شتابان ؟
 به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را!

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 20:43 |

 

 شعر معاصر جهان

 

   ترجمه هادي محمدزاده


مايا آنجلو Maya angelou ميسوري


 مايا آنجلو شاعر نويسنده، فرهيختگار، نمايش‌نامه نويس و كارگردان در 4 آوريل 1928 در سنت لوئيس ميسوري به دنيا آمد نام اصلي‌اش مارگارت جانسون بود و نام مايا آنجلو را در 20 سال اول زندگي‌اش بر خود گذاشته بود. با كتاب ( مي‌دانم كه چرا پرنده‌هاي قفسي آواز مي‌خوانند) به شهرت رسيد. نخستين اثر ادبي مايا آنجلو همين كتاب مي‌دانم كه چرا پرندگان قفسي آواز مي‌خوانند است كه شرح زندگي خود اوست و نام آن را از كتاب دلسوزي پل لارنس شاعر سياه پوست الهام مي‌گيرد. او نامزد دريافت جايزه پوليتزر سال 1972 شده و دكتراهاي افتخاري بسياري از دانشگاه‌هاي مختلف دريافت كرده است. جايزه مطبوعاتي خانه زنان در سال 1976 نيز به او تعلق گرفته بود. او به چندين زبان از جمله انگليسي فرانسوي اسپانيولي آفريقايي و غيره مسلط است.
كتاب‌ها:
مي‌دانم كه چرا پرنده هاي قفسي آواز مي‌خوانند 1975
به نام من گرد هم آييم 1974
خواندن, رقصيدن و مانند كريسمس شاد بودن 1976
قلب يك زن 1981
همة افراد بشر به كفش‌هاي سفر محتاجند 1986
آواز بر شده بر گردون2002
اشعار:
مجموعه‌كامل اشعار مايا آنجلو 1994
راهبه چرا نمي خواني؟ 1983
هنوز مي توانم برخيزم 1978
خدايا ! بال‌هاي من زخمي است 1975
جرعه اي نوشيدني خنكم بدهيد دارم مي ميرم 1971
نمايشنامه:
هنوز مي توانم برخيزم 1976
آژاكس1974
كمترينشان 1966
كاباره آزادي 1960
مقالات:
حتي اختران هم تنها به نظر مي‌رسند 1998


 


با هم شعري را از او مي‌خوانيم:

مايا آنجلو
بعد گمشده
قابله‌ها وكفن‌ها
خوب مي دانند
كه زايش دشوار است
و مرگ فرومايه است
و زندگي تنها آزموني در اين ميانه است
چرا با شكايت و غرولُند
سفر مي‌كنيم
چون هياهويي
در دل ستارگان؟
آيا بعدي گم شده است؟
بُعد گمشده عشق نيست ؟


 


متن اصلي شعر


 Maya angelou
Midwives and winding sheets
Know birthing is hard
And dying is mean
And living is a trial in between .
Why do we journey. muttering
Like rumors among the stars ?
Is a dimension lost?
Is it love
?

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 10:26 |
 
بدر شاکر السيّاب                                                                                                                                                   رودخانه و مرگ

مترجم: هادي محمدزاده


1- بويب نام رودخانه اي نزديک زادگاه شاعر در عراق است


BADR1.jpg


بويب1 ...
بويب ...
بويب
بويب
Buwayb
Buwayb
ناقوس هاي برج در قعر دريا گم شده است
أجراس برج ضاع في قارة البحر
Bells of a tower lost in the sea bed
غروب در درختان و آب در سبوها 
الماء في الجرار، و الغروب في الشجر
dusk in the trees, water in the jars
وسبوها را ناقوس هايي از جنس باران مي آکند
وتنضج الجرار أجراسا من المطر
spilling rain bells
که بلورشان با آهي ذوب مي شود 
بلورها يذوب في أنين
crystals melting with a sigh
بويب...
اي بويب ...
" بويب .. يا بويب"
`Buwayb ah Buwayb,"
و شوقي در خون من تاريک مي شود
به خاطر تو اي بويب!
فيدلهم في دمي حنين
إليك يا بويب
and a longing in my blood darkens
for you Buwayb
اي رودخانه من! که چون باران غمگيني
يا نهري الحزين كالمطر
river of mine, forlorn as the rain.


SHABE SHEAR.jpg
بدر شاکر در  حال قرائت شعر


مي خواهم در تاريکي بدوم
أود لو عدوت في الظلام
I want to run in the dark
و شوق سالي را در مشت بفشارم
أشد قبضتي تحملان شوق عام
gripping my fists tight
carrying the longing of a whole year


MOJASSEME.gif


مجسمه ي بدر شاکر در شهر بصره


در هر انگشتم هديه اي از گندم و گل برايت دارم
في كل إصبع كأني أحمل النذور
إليك من قمح و من زهور
in each finger, like someone bringing you
gifts of wheat and flowers
مي خواهم بر ستيغ تپه ها
 بر شوم
أود لو أطل من أسرة التلال
I want to peer across the crests of the hills,
تا نور ماه بگيرم
لألمح القمر
catch sight of the moon


MANZEL.gif


ويرانه هاي  منزل بدر  شاکر در شهر بصره



وقتي
در کناره هايت خود را به آب مي زند, سايه مي کارد
و زنبيل ها يش را از آب و ماهي و گل مي انبارد
يخوض بين ضفتيك يزرع الظلال
و يملأ السلال
بالماء و الأسماك و الزهر
as it wades between your banks, planting shadows filling baskets
with water and fish and flowers.
مي خواهم به دنبال ماه در تو شيرجه بزنم
أود لو أخوض فيك أتبع القمر
I want to plunge into you, following the moon,
و مي شنوم  صداي سنگريزه ها را که در عمقت به قرار و سکون مي رسند
و اسمع الحصى يصل منك في القرار
hear the pebbles hiss in your depths,
و صفير هزاران گنجشک را بر درخت.
صليل آلاف العصافير على الشجر
sibilance of a thousand birds in the trees.
تو رودخانه اي هستي يا جنگل گريه ها؟
أغابة من الدموع أنت أم نهر؟
Are you a river or a forest of tears?
يا ماهي بي خوابي که در آغاز صبح به خواب مي رود؟
و السمك الساهر هل ينام في السحر؟
And the insomniac fish, will they sleep at dawn?
 و آيا به انتظار مي مانند اين ستارگان, تا هزاران سوزن را از ابريشم تغذيه کنند ؟
و هذه النجوم هل تظل في انتظار
تطعم بالحرير آلاف من الإبر ؟
And these stars, will they stop and wait
feeding thousands of needles with silk?
اي بويب!
مي خواهم در تو غرقه شوم
صدف جمع کنم
و با آن ها خانه اي بر آورم
و أنت يا بويب
أود لو غرقت فيك ألقط المحار
أشيد منه دار
And you Buwayb .
I want to drown in you,
gathering shells,
building a house with them,
که سبزي آب ها و درختان در آن نشت کند
و ستارگان و ماه از آن سر ريز شوند
يضيء فيها خضرة المياه و الشجر
ما تنضح النجوم و القمر
where the overflow
from stars and moon
soaks into the green of trees and water,
و با جزر تو در آغاز صبح به دريا روم.
و أغتدي فيك مع الجزر إلى البحر
and with your ebb in the early morning go to the sea.
و مرگ, جهاني است شگفت که کودکان را مسحور مي کند
فالموت عالم غريب يفتن الصغار
For death is a strange world fascinating to children,
و درٍ مخفي اش در توست اي بويب...!
وبابه الخفي كان فيك يا بويب
and its door was in you, mysterious, Buwayb .
2


بويب! اي بويب!
20 سال گذشت بر ما
 که هر سال آن خود عمري بود


2
 بويب .. يا بويب
عشرون قد مضين كالدهور كل عام
Buwayb ah Buwayb.
twenty years have passed each one a lifetime.
و اين روز ها تاريکي همه جا را گرفته است
و اليوم حين يطبق الظلام
And this day when the dark closes in,
من بي خواب بر تخت افتاده ام
و استقر في السرير دون أن أنام
when I lie still and do not sleep,
اما با گوش هاي تيز  وجدانم مي شنوم
چونان درخت تناوري که با شاخه هاي حساس و پرندگان و بر گ و بارش
به صبح سرآغاز مي پيوندد
و ارهف الضمير دوحة إلى السحر
مرهفة الغصون و الطيور و الثمر
and listen with my conscience keen-a great tree reaching toward first light, sensitive
its branches, birds, and fruit-
خون و اشک هاي ريزان را حس مي کنم
 که چونان باران,
بر جهان اندوهگين فرو مي بارند
أحس بالدماء و الدموع كالمطر
ينضحهن العالم الحزين
I feel like rain the blood, the tears shed
Shed by the sad world;
ناقوس هاي تباهي در عروقم طنين مي اندازند
أجراس موتى في عروقي ترعش الرنين
my death bells ring and shake my veins,
و در خونم اشتياقي تاريک مي شود
فيدلهم في دمي حنين
and in my blood a longing darkens
در حسرت گلوله اي که انجماد مرگبارش
مثل دوزخ که استخوان ها را مي سوزاند
 روحم را از هم مي شکافد
 إلى رصاصة يشق ثلجها الزؤام
أعماق ، كالجحيم يشعل العظام
for a bullet whose deadly ice
might plow through my soul in its depths, hell
setting the bones ablaze.
مي خواهم برگردم
 و در اين کشاکش به مبارزان ديگر بپيوندم
أود لو عدوت أعضد المكافحين
I want to run out and link hands with others in the struggle,
مشتم را گره کنم
 و به صورت سرنوشت بکوبم
اشد قبضتي ثم أصفع القدر
clench my fists and strike Fate in the face.
مي خواهم در اعماق خونم غرقه شوم
أود لو غرقت في دمي إلى القرار
I want to drown in my deepest blood
با بشر درد بکشم
 و بار از دوشش بردارم
لأحمل العبء مع البشر
that I may share with the human race its burden
and carry it onward,
تا زندگي متولد شود
 و اين گونه مرگي
پيروزي است
و أبعث الحياة ، إن موتي انتصار
giving birth to life
My death
shall be a victory.


 MARGHAD.gif


مرقد بدر شاکر السياب

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 8:31 |
                                     

    مترجم‌: كامبيز تشيعي‌
 
 كارلو بتوكي‌(CARLO BETOCCHI)به‌ سال‌ 1899 در تورينو به‌ دنيا آمد.
 در سال‌ 1986 در فلورانس‌ درگذشت‌.
 وي‌ به‌ خاط‌ر شغل‌ پدرش‌ دوران‌ نوجواني‌ را به‌ اتفاق‌ خانواده‌ در شهرهاي‌ بلونيا، رم‌ و... گذراند و سرانجام‌ در فلورانس‌ استقرار يافت‌.
 اولين‌ مجموعه‌ شعرش‌ در سال‌ 1932 در فلورانس‌ چاپ‌ و منتشر شد. و سال‌هاي‌ بعد سه‌ مجموعه‌ ديگر از او به‌ چاپ‌ رسيد.
 مهمترين‌ فعاليت‌ فرهنگي‌اش‌ تاسيس‌ مجله‌اي‌ مذهبي‌ بود. عمق‌ ايدئولوژي‌ اشعار بتوكي‌ مذهبي‌ ــ كاتوليكي‌ است‌.
 
 يك‌ بعدازظهر شيرين‌ زمستان‌
 
 
 يك‌ بعدازظ‌هر شيرين‌ زمستان‌، شيرين‌
 براي‌ اين‌ كه‌ نور تنها چيزي‌ بود
 كه‌ تغيير نمي‌يافت‌، نه‌ سپيده‌دم‌ بود نه‌ غروب‌، ناپديد شدند افكارم‌ مثل‌ پروانه‌هاي‌
 بسياري‌ كه‌ ناپديد شدند، پروانه‌هاي‌ كه‌
 در باغهاي‌ سرشار از گل‌ سرخ‌
 زندگي‌ مي‌كنند آنجا، خارج‌ از دنيا.
 
 مثل‌ پروانه‌هاي‌ بينوا هستند، مثل‌ آن‌
 بي‌شمار پروانه‌هاي‌ ساده‌ بهار
 كه‌ بر روي‌ كرتها پرواز مي‌كنند زرد و سفيد،
 سبك‌ و زيبا رفتند،
 چشمان‌ متفكرم‌ را دنبال‌ مي‌كردند،
 هرچه‌ بيشتر اوج‌ مي‌گرفتند بدون‌ خستگي‌.
 
 تمام‌ شكلها همزمان‌ پروانه‌
 مي‌شدند، در اط‌راف‌ من‌
 ديگر هيچ‌ چيز متوقف‌ نبود، نور مرتعش‌
 دگر دنيايي‌ لبريز كرده‌ بود وادي‌ را
 كه‌ من‌ از آن‌ مي‌گريختم‌، و فرشته‌اي‌
 با صداي‌ جاوداني‌اش‌ آواز مي‌خواند
 و مرا به‌ درگاه‌ تو مي‌برد خدا.
 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 17:18 |
 
in  the morn from the privacy of the Palace of Creative
The Eastern Candle emanates in every direction;
Produces a clear mirror from the horizon’s pocket
In a thousand ways showing the world its own reflection.
In the corners of the grand cosmic music hall
The organ plays a tune, and Venus listens with elation.
The exalted harp cries, now where is the doubter?
The laughing cup cries, what happened to prohibition?
Look closely at the world, and choose gaiety and joy
Whichever way you look, this is the world’s situation.
The locks of the sweetheart and Master lock up and deceive
The mystics over this chain seek no confrontation.
Ask for a majestic life, if this world is what you seek
For He is benevolent and bountiful with compassion.
Light of the hopeful eye, eternal symbol of adoration;
Omniscient, Omnipotent, Soul of the World, King of the Nation.

 

بامدادان کـه ز خـلوتـگـه کاخ ابداع
شمـع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکـشد آینـه از جیب افق چرخ و در آن
بـنـماید رخ گیتی بـه هزاران انواع
در زوایای طربخانـه جمـشید فـلـک
ارغـنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چـنـگ در غلغله آید که کجا شد منکر
جام در قهقهه آید که کـجا شد مـناع
وضـع دوران بنگر ساغر عـشرت برگیر
کـه به هر حالتی این است بهین اوضاع
طره شاهد دنیی همه بند است و فریب
عارفان بر سر این رشتـه نـجویند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان می‌خواهی
کـه وجودیسـت عطابخش کریم نفاع
مظـهر لطـف ازل روشنی چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 11:2 |

 

نگاهی به مجموعه آثار طاهره صفارزاده/6
«بيعت با بيداری» طاهره صفارزاده؛ استواری شعر و استحكام نگاه

گروه ادب: «بيعت با بيداری» روند نگاه انتقادی و دينی «طاهره صفارزاده» را به مصائب زمانه خويش تكميل و به كمال رسانده است. او در اين كتاب باكمال صراحت و با استواری، شعر خود را هم‌سو با مردم و انقلاب اسلامی قرار می‌دهد و به آنان مژده می‌دهد كه به آن‌چه حق آنان است، نزديك شده‌اند.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، «بيعت با بيداری» سرآغاز نگاه مستقيم شعری طاهره صفارزاده به دلبستگی‌ها و دغدغه‌ها‌ی دينی و اعتقادی است كه شاعر آن را در بطن جهت گيری‌های سياسی و اجتماعی خويش قرار داده است.

نگاه دينی صفارزاده در اين كتاب با شكل‌گيری و جهت‌يابی صريح و بی‌پرده به زمانه خود مستقيماً نهيب می‌زند و نگاه انتقادی او مشخصاً به تمامی انسان‌هايی كه در برابر اين كنش‌ها منفعل هستند، جهت می‌يابد.

«چشمت چو باز شد

ديگر مخواب

كه خواب تو را باز می‌برد

در تيره راه خواب

سقف اتاق لانه ترديد است

چشمت چو بازشد

از سقف چشم بردار

برخيز

بيرون بيا

فصلی به انتظار نشسته‌ست»

نگاه سياسی و اجتماعی صفارزاده به زمانه‌ای كه در آن مشغول به زندگی است، در بيعت با بيداری مستقيماً به مصاديق حاضر در بطن مردم زمانه‌اش اشاره دارد. ايهام شعری و استعارا‌های دينی و قرآنی شاعر، كلام او را مستقيماً در مقابل همه آنچه كه او به مقابله با آن پرداخته جای می‌دهد و اين استقرار با توجه به استواری كلام شاعر و انتخاب دقيقی كه او از ناهنجاری‌های اجتماعی داشته است، قرار می‌هد.

از سوی ديگر در اين كتاب كلام شاعر درعين تندی و تيزی با ناهنجاری‌ها خود را به نيكی به پشتوانه‌ای قوی برای تمام كسانی كه خود را وقف مبارزه با اين سياهی و بيعت مجدد با بيداری قرار داده‌اند، قرار می‌دهد.

«تابوت‌ها گل داده‌اند

شكوفه داده‌اند

گل‌های بی‌كفن و غسل

اينجا بهشت است

از زير سايه درختان

صدای آفتاب شيون می‌آيد

صدای غرش بغض»

شعر بلند «سفر بيداران» كه در دی ماه 57 سروده شده است، به‌روشنی تمام نگاه و حركت اجتماعی و سياسی شاعر را به چشم می‌آورد. استفاده‌ای به‌جا و زيبا از تعابيری قرآنی چون «صدای دعوت قم می‌بارد» كه در آن كلمه «قم» اشاره‌ای است به سوره مباركه «مدثر» و يا «دوباره با هم برمی‌خيزيم در روز فصل» كه استعاره‌ای است از آيه 17 سوره نبأ (إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ كَانَ مِيقَاتاً. «قطعا وعدگاه [ما با شما]روز داورى است)، شعر صفارزاده را به بيعتی جاودان با بيداری مبدل كرده است.

صفارزاده در سفر بيداران تمام انسان‌ها را بازبينی هدف خويش از حيات و بازكاوی درون خويش از آنچه بر او می‌گذرد با اشاره به نفسير شاعر از شهيد و شهادت، فرا می‌خواند.

«هميشه از بيداری می‌گويم

تابازوان عشق زير سرماست

بايد بيدار بود

بايد ز خواب هراسيد

وآمدن شب را

نديده گرفت

و اين پيام جهاد است

پيام تو

تويی كه در دل هر شب

نماز ديدارش را

بر بام خانه ات برپا می‌داری»

شعر صفارزاده در «بيعت با بيداری» در برهه‌های پس از سال 58 نگاه اميدوارانه و همگام و همسو با انقلاب اسلامی به خود می‌گيرد و مخاطبان خود را با جريان جامعه خويش همراه می‌سازد. نگاه شاعر در اين مجموعه نگاهی است مردم‌گرا. نگاهی به تمامی كسانی كه به عين و قطع تمامی وجود خويش را در راه اصلاح جامعه به كار بردند و اينك وارثان حقيقی انقلاب‌اند.

«شما كه وارثان زمين‌ايد

قدم برداريد

و عزل واژه جدايی را بنويسيد

و بالايی سكونت انسان بايد

همقامت بلندی حق

همقامت بلندی تقوا باشد

اگر سواد نداريد

با حرف

با نگاه

با قدم بنويسيد

قسم به توده‌های صف‌آرا

نصر خدا

فتح خدا

فتح شما فرا رسيده است»

                   نويسنده: حميد نورشمسی

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:59 |

 

 

 

                        شعرا نگلیسی :  را برت فرا ست

 

                       ترجمه: فتح الله  شکیبــــــــــا ئی

 

                         آنچه  پنجاه سالگی می گفت

WHAT  FIFTY  SAID

 

                                    

 When I was young my teachers  were  the old.

 

I gave up fire for from till I was cold

 

I suffered like a  metal  being cast  . 

 

I went to school to age to learn the past.

 

Now I am old my teachers are the young.

 

What can’t be molded must be cracked and sprung.

 

I strain at lessons fit to start a suture.

 

I go to school to youth to learn the future. 

 

            روزگاری که جوا ن بودم پیرا ن ، آ موزگارا نم بو د ند.

 

             آ تش خو د را فدای قالب کردم ، تا ســــــــــــــرد شد م.

 

             همچون فلزی که به قالب رفته باشد،رنج می بــــرد م.

 

             به مدرسه نزد پیران می رفتم  تا گذشته را فرا گیـــرم.

 

             ا کنون که  پیر گشته ام،آ موزگارا نم جوا نا ننــــــــــد.

 

             آنچه به  قالب  درنیاید باید درهم شکسته گــــــــــرد د.

 

              من اینک  به درسهائی می پردازم که برای پیونددادن

 

               شایسته  باشنــــــد،

 

               به مدرسه ، نزد جوانان می روم ،تا آ ینده را فرا گیرم.

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 12:48 |

                                 شعرعربی

                     احمدمطر –  شاعرعراقی

                      ترجمه : سیدثنا آلبوشوکه

 

                                 قلم

 

                     جس الطبیب  خافقی

 

                      وقال لـــــــــــی:

 

                      هل هاهنا الالم ؟

 

                      قلت له : نعـــــم

 

                     فشق بالمشرط جیب معطفی

 

                     واخرج  القلم

 

                    هزالطبیب  راسه ... وابتسم

 

                      وقال لی :

 

                      لیس سوی قلم !!!

 

                     فقلت : لا یاسیـــــدی

 

                     هنا ید...........وفـــم!

 

                      رصـــــاصه .... ودم!

 

                     تمشی بلا قـــــــــــدم!

 

            دکتردستش راروی سینه ام نهاد

 

            وگفت :

 

             د رد تو اینجاست . اینجاست ؟

 

             گفتــــــــــــــــــــم : آری

 

           جیب تن پوشم راشکافت  وقلم رابیرون کشید

 

           سرش راتکانی د اد وتبسم نمود وگفت:

 

           این که چیزی جز قلم نیســــــــــــــــت

 

            گفتم :   نه آقـــــا!

 

            این دست است .....ودهان!

 

             گلوله است .......و خــون!

 

             وگامهایش نا مرئی است .

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 22:20 |

              

                         پابلو نرودا(1973- 1904)

 

Pablo Neruda                                                                        

 

               نرودا شاعرکبیرشعرامروز آمریکای لاتین است.

 

 اودرژوئیه 1904 درپازال – شیلی متولدشد.از13سالگی کارمطبوعاتی 

 

  راآغازکرد.

 

 تحصیلات خودرادررشته ی ادبیات فرانسه به پایان رساند. حاصل عمر او انبوهی 

 

ازاشعاروترجمه های بی شماری درزمینه ادبیات وسیاست است .

 

به هنگام آغازجنگ های داخلی اسپاینا د رمادرید بود وپس ازقتل دوستش

 

( فدریکو گارسیالورکا) ازآن کشوراخراج شد.درسال 1969 به نامزدی ریاست

 

جمهوری شیلی برگزیده شد ولی به نفع سالوادر آلنده ازاین مقام کناره گیری کرد.

 

  درسال 1971جایزه نوبل درادبیات به او تعلق گرفت.

 

  نرودادر23 سپتامبر1973 یعنی 12 روز پس از کودتای نظامیان درشیلی     وسرنگونی حکومت آلنده درگذشت .

 

                          د یکتاتــــــــــــــــورها

 

برمزارعِ نیشکر

 

بویِ مرداروخون

                  

                 وغثیانِ ربرگهای عفن                                                                                                       

 

                                                  یله شــــد.

 

د رخلوتی نفس گیــــر

 

استخوان ها

 

درگورها، میانِ د رختانِ نارگیل پوسیدند .

 

خود ستائی و کبـــــــــــــــر

 

 

باجام هاو یقه ها ویراق ها

 

                             به هم آمیخت

 

زهرخنده هایِ نهان درمیان دستکش ها

 

تالارهای قصرراکه مثل ساعتِ آفتاب، رخشان بود

 

                                                         نَوَرد یــــد

 

ود می

 

برآوازهایِ کشته ود هان هایِ کبودِ  دفن شده

 

                                                        نظرافکنـد

 

پنهان زدید ه ها

 

سوگواری جاویـــد

 

                  نازل شــــــد.

 

چون گرده گیــــــــــــــــاه،

 

دررویش خاموشوار برگ هایِ ُزمخت کور

 

با ضربه های پیاپـــــــــــــی

 

برآب هـــــــــــــــــای هول

 

درلایه لایه هایِ مانداب

 

پوزه آکنده از سکوت ولجن گذ شت

 

وکینه حا د ث شـــــــــــد.

 

1- غثیان = د ل بهم خورد گی

 

کتاب : ارمغان جلیل خرمن ها

ترجمه : فواد نظیـــــــــــــری

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 14:41 |

 

 

                        هوشی مین (1969-1890 )

 

                        کتاب:ارمغان جلیل خرمن هــا

 

                             ترجمه :  فواد نظیری                                                                                       

                                                                                      

                                                                                                             هوشی مین ،نمادمبارزه ومقا ومت قهرمانانه ملت ویتنام، درجنگ خانمانسوز 

 

   آمریــــــکا علیه سرزمینش است .

 

 

  "خا طرات زندان " مجموعه اشعاری است که دردومین دوره زندان خودســـــــــروده

 

ودرآن عمق اندیشه ی ظریف وحساس ، وذهنیت شاعرانه ا ین رهبرمبارزات سیاسی مردم ویتنا م به چشم می خورد.

 

 

                         خورشید صبح گاه

 

      نورِ خورشیدِ صبحگاه

 

        د رد لِ زنــــــــــــــدان

 

           رخنه می کند،

 

          د ود رامی روبــــــــد و

 

          مهِ رابه شعله می سوزاند.

 

          نفسِ زند گی تمام جهان را

              

           سرشارمی کنـــــــــــــد،

 

           ولبخند

 

           سیما یِ بند یان را

 

           روشنی می بخشد.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 21:56 |

                      معرفی یک شاعر وشعری از او

 

                     دیوید دیوپ( 1973-1927)

                   نقل ازکتاب : ارمغان جلیل خرمن ها

                      ترجمه: فواد نظیــــــــــــــری

 

دیوید دیوپ دربوردوی فرانسه متولدشد پدراواهل سنگال ومادرش کامرونی بود.

در طی زندگی کوتاهش مدام میان آفریقا وفرانسه دررفت وآمد بود.

هنگام مرگش که دریک سانحه هوائی درنزدیکی داکار اتفاق افتاد ،بین شاعران آفریقای سیاه چهره سرشناسی به شمارمیآمد.

ازاویک مجموعه اشعارومقالات به جای مانده است .

 

         آفر یقا

آفر یقــــــــــــــــــــــا

ای افریقای مـــــــــن

آفر یقای جنگاوران مغرور

درجلگه ها ی اجدادی

آفریقایِ ترانه خوانیِ مادربزرگ من

در طول آبکنارانِ رودبارِدورازچشم

هرگزنشناخته ام تـــــــــــــــــــــورا

اما

نگاه خیره ام ازخون تولبریز می شود

 

پاشیده روی مـــــزارع

خونِ حـــــــــــلاوتِ تو

حلاوتِ رنجـــــــــــــت

رنجِ بردگیِ تــــــــــــو

بر دگیِ کودکانــــــــت

 

آفریقا ،فریقـــآ آفریقــــــــــا

بــــــگو بامـــــــــــن

پس،

این توئی آیـــــــــــا

این گرده ئی که می خمد

وزیر بارحقارت به خاک می افتد

این پشتِ مرتعش که با داغ هایِ سرخ

درگذرگاه هایِ نیمــــــــــــــــــــــروزی

تازیانـــــــــــه را

به گفتن "آری "

تصدیق می کند؟

آن کاه،صدایِ سنگینی

این گونه پاسخــــم داد:

 

فرزند عاصی ام،

آن درخت تنومندوتازه سال

آن درخت تنهایِ شاهــــوار  

آنجا                                                                                                            میان گلهای سفیدپژمرده

آن است آفریقـــــــــــــــا

آفریقای توکه دوباره می روید

سرسخت وپرشکیب می رویـد

ومیوه هائی رسیده می شود از

 

طعمِ تلخِِ آزادی

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 9:14 |

 

                                                                  ا کتبــــــــــــــر 

 

                                                     شعر انگلیسی :  رابرت فراست

 

                                         ترجمه : فتح الله  شکیبا ئی

OC TOBER

 

O hhushed  October  morning mild,

 

Thy leaves have ripened to the fall;

 

Tomorrow’s wind , if It be wild,

 

Should waste them all.

 

The crows above the  forest call;

 

Tomorrow they may form and go,

 

O hushed October morning mild,

 

Begin the hours of this day slow.

 

Make the day seem to us less brief,

 

Hearts not averse to being beguiled,

 

Beguile us in the way you know,

 

Release one leaf at break of day;

 

At  noon release  another leaf ;

 

One from our trees , one far away.

 

Retard the sun with gentle mist;

 

Enchant the land with amethyst

 

Slow!  slow!

 

For the grapes sake , if they were all,

 

Whose leaves already are burnt  with frost,

 

Whose clustered  fruit must else be lost…

 

For the grapes  sake along the wall.

 

 

 

                         اکتبر

 

          ای صبح خاموش وملایم اکتبــــــــــــــر،

 

          برگهای تو آمـــــــــــــــاده پا ییزشده اند.

 

           واگر فردابادسرکشی آغازکنــــــــــــــد

        

          ا نهارایکســـــربرخاک  خواهد ریخــت.

 

           زاغهابرفرازجنگل فریاد می کشنـــــــد

 

           وشا  ید فردا ،برای رفتن بهم بپیونــــد ند،

 

           ای صبح خاموش وملایـــــــــــــم اکتبر،

 

          ساعات این روز را باکنـــــدی آغازکن

 

          وچنان کن که روز برما طولانی بگذرد.

 

         د لهائی که خود ازفریب داد ن روی گردان نیستند،

 

         مارابه شیوه ای که تو میدانی می فریببند.

 

        سپیده دمان یک برگ از شاخه جدا کـــن

 

         ونیمروز، بـــــــــــــــــــــــــــرگی دیگر ،

 

         زمین  را با یاقوت بنفش مسحور کــــن.

 

         آرام ! آرام!

 

         حتی اگرتنها بخاطر ا نگورهائی باشد

 

         که برگها یشا ن  از سرما سوخته،

 

         ومیوه های خوشه خوشه آنهانیـــــز،

 

        اگر جزاین کنی تباه خواهد شـــــــد

 

        بخاطرانگورهائی که برکنار دیوارند!

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 19:31 |

                               20 مهر روز بزرگداشت حافظ

 

  خواجه شمس الد ین حافظ شیرازی درسال717 وبه روایتی 727هجر ی قمری

 

متولدودرسال 792 هجری قمری وفات یافت .

 

  500 غزل ، چند قصبده ،  2 مثنوی وتعدادی رباعی ازاین شاعر پرآوازه بجای

 

مانده است .

 

حافظ راازآن رو حافظ لقب داده اند که حافظ قرآن بوده است و لسان الغیب هم می

 

گویند که اشعارش گویای  مطالب عرفانی است .

 

  امروز بنا داریم  اشعارومطالبی را دروبلاگ بیاوریم وماهم به سهم خود بعنوان

 

یک وبلاگ فرهنگی  یادی ازاین مرد بزرگوار داشته باشیم .

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 10:1 |

             هشتاد سالگی سهراب سپهری

  

                منبع :  روزنامه خورشید        

 

هشتادسال پیش درچنین روزی 15مهرماه کسی صدا زد سهراب وهمان روز سهراب سپهری متولد شد. اهل کاشان بود ، روزگارش هم بدنبود.تکه نانی داشت ،خرده هوشی وسرسوزن ذوقی،آنقدرکه بتوان صدایش کرد.

 

شاعر نوپرداز، نقاش وطراح سهرا ب تا دانشکده هنرهای زیبا رفت ورتبه ممتاز نقاشی راگرفت .

 

سهراب درصحن امامزاده سلطان علی اردهال کاشان مدفون   

 

است.

 

 

            شعری ازسهراب .

 

              صدای پای آب

 

       زندگی رسم خوشایندی است

 

       زندگی بال وپری دارد باوسعت مرگ

 

       برشی دارد اندازه عشق

 

       زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن وتوبرود.

 

       زندگی جذبه دستی است که می چیند

 

       زندگی نوبرانجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است

 

        زندگی ، بُعد درخت است به چشم حشره

 

        زندگی تجربه شب پره درتاریکی است

 

        زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

 

        زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد

 

        زندگی دیدن یک باغچه ازشیشه مسدود هواپیما ست

 

        خبر رفتن موشک به فضا

 

        لمس تنهائی ماه، فکربو ئیدن گل درکره ای دیگر

 

        زندگی شستن یک بشقاب است

 

        زندگی یافتن یک ده شاهی درجوی خیابان است

 

        زندگی مجذور آینه است

 

        زندگی گل به توان ابدیت

 

        زندگی ضرب زمین درضربان دل ما

 

        زندگی هندسه ساده ویکسان نفس هاست.

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 21:6 |

Duellum

Deux guerriers ont couru l'un sur l'autre:leurs armes ont éclaboussé l'air de lueurs et de sang.

Ces jeux,ces cliquetis du fer sont les vacarmes

D'une jeunesse en proie à l'amour vagissant.

 

Les glaives sont brisés!comme notre jeunesse,

Ma chère!Mais les dents,les ongles acérés,

Vengent bientôt l'épée et la dague traitresse.

O fureur des coers murs par l'amour ulcérés!

 

Dans le ravin hanté des chats-pards et des onces

Nos héros,s'étreignant méchamment,ont roulé,

Et leur peau fieurira l'aridité des ronces.

 

-Ce gouffre,c'est l'enfer,de nos amis peuplé!

Roulons-y sans remords,amazone inhumaine,

Afin d'éterniser l'ardeur de notre haine!

نبرد تن به تن

دو جنگجو به هم يورش بردند

سلاح هاشان در هوا نور و خون می پاشيد

اين کشمکش اين چکاچک شمشير

هياهوی جوانی است دستخوش عشق نالان

 

شمشير ها در هم شکستند چون جوانی ما

اما دندان ها و ناخن های تيز،نازنين من

انتقام شمشير و خنجر غدار را خواهند ستاند

ای خشم سوته دلان ِ زخم خورده ز عشق!

 

در دره ای که گذرگاه پلنگان و ببران است

پهلوانان ما که رذیلانه در هم آويختند

به زمين در غلتيده اند،و پوستشان

بژحاصلی بوته های خار را به گل خواهد نشاند

 

دوزخ است ای گرداب،آکنده ز دوستان ما

بی ندامت فرو غلتيم در آن،ای دخت سوارکار سنگدل !باشد که آتش کينه را جاودان کنيم!          

 

 

شارل بودلر : گلهای شر

ترجمه : رضا  پارسا یار 

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 11:26 |

     

                                ترانه ام

فرزندم،ترانه ام موسيقی اش را به گونه بازوان مشتاق عشق تو خواهد پيچيد.

ترانه ام،به کردار بوسه ی برکت،جبين تو را خواهد نواخت.

به هنگام تنهايي ات در کنار تو خواهد نشست و در گوش تو زمزمه خواهد کرد و چون در ميان جمع باشی برگرد تو حصاری از فاصله خواهد کشيد.

ترانه ام به دو بال رؤياهای تو ماند،دلت را به مرز آن نا شناخته خواهد برد.

چون شب ديجور در راه تو فرا رسد،او به کردار ستاره وفادار بالای سرت خواهد بود.

ترانه ام در مردمک چشمانت خواهد نشست،و تو تا قلب چيزها بينش خواهی يافت.

چون صدايم در مرگ خاموش شود،ترانه ام در دل زنده تو سخن خواهد گفت.

                                                                                        رابیندرانات تاگور

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 11:17 |

 

                               شعرعربی

                        ترا ژدی قانـــــــــــــــــــا

                              نزارقبانی

                  ترجمه  : مهدی سرحدی

 

                          معجزره قانا

 

                   وجه قانا شاحب اللون کماوجه یـــــــسوع

                         وهواءالبحرفی نیسان

                         امطاردماء و دمـــوع..

                        دخلوا قاناعلی اجسادنا

                     یرفعون العلم النازی فی ارض جنوب

                    ویعیدون فصول المحترقه..

                   (هتلراحرقهم فی غرف الغـــــاز)!

                   وجاووابعدهکی یحرقونـــا..

                     هتلرهجرهم من شرق اوروبــــا..

                  وهم من ارضنا قدهجرونا .

                  هتلرلم یجدالوقت لکی یمحقــــهم

                   ویریح  الارض منهـــــــم..

                  فاتوا من بعده...کی یمحقونــــــا!!

      

               گزیده ای از شعر تراژدی قانـــــــــــــــــــــــــــا

 

             چهره قانارنگ پریده است ،همچو رخسارمسیح

              ودرماه فروردین ،هوای دریـــــــــا

               خون واشک باران اســـــــــــــــــت.

 

             بر پیکرما... وارد"قانــــــا"شدنــــد

            درسرزمین جنوب پرچم نازی هارابرافراشتند

            تامکررسازند...فصل های آتش افــروزی  را

          "هیتلرآنان رادراتاق گازسوزانـــــــــــــــــــــد"

            وآنان آمدند تامارا بسوزانند...

           هیتلرآنان راازشرق اروپــــــــــــــــــــــــاراند

         وآنان ماراازسرزمین خویش کوچاندنــــــــــد

          هیتلرفرصت نیافت تایکسره نابودشان کنـــد

           وزمین راازشرآنان رها سازد

           ولی آنهاپس ازآن آمدند ......

           که مارامحو ونابودکننـــــــــد..

 

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 22:19 |

شعرعربی

محمود درویش -  شاعرمقاومت فلسطین

ازکتاب: شعرمعاصرعرب- دکتر شفیعی کدکنی

صوت من الغابه

من غابه الزیتون جاءالصدی...                                                                                     وکنت مصلوباعلی النار

            -------

اقول للغربان:لاتنهشی

فربما ارجع للدار

وربماتشتی السما

        ------

ربماتطفیء هذا الخشب الضاری

انزل یوماعن صلیبی

تری..

کیف اعود حافیا.... عاری

     صدائی ازبیشه

ازبیشه زیتون صدا آمد

ومن مصلوب بودم روی آتش ها

            -----

می گفتم ای زاغان!

بس بادتان شیون!

شایدکه برگردم به خانه خویش

شایدافق . یک لحظه بارانی شود. شاید

وین شعله درنده رایکباره بنشاند

         ---------

یک روز می آیم فرودازاین صلیبِ خویش

وانگه مراآنروزخواهی دید

عریان وباپای برهنه بازگردیده

( درتابش  خورشیــــــــــــــــد)

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 19:18 |

                 ابحث عن ..

ابحث عن نفسی فی قوه

تقول لی ان اهدم الدنیـا

تقول لی ان ابنی الدنیـا

ابحث فی نفسی . فی صبوتی

عن الغدالاجمل والاغنی

ابحث عن معنی

انظم فیه الارض والله

جستجــــــــو

درخویش به پای وپویه ام تا

آن نیروی ناب رابیابم

کزپرتو آن توان جهان را

ویران کرد ودوباره اش ساخت

        ##

درخویش  به جستجوی آنم

کزنادانی وازجوانـــی

رنگ دگری دهم به فر دا

اندر پی معنی ای که بتوان

در چهره دیگری درآورد

هم روی زمین وهم خدارا

   ازکتاب شعرمعاصرعرب

       دکتر شفیعی کدکنی

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 0:24 |

         شعرعربی...                                                                                       آد ونیس(علی احمد سعید)

      اغنیــــــــــــــــه

النواقیس علی اهدابنــــــــــا

واحتضارالکلمــــــــــــــــــا ت

وانا بین حقول الکلما ت

فارس فوق جواد من تراب

رئتی شعری و عینای کتابـی

وانا تحت قشورالکلما ت

فی ضفاف الزبدالموتلقه

شاعر غنی فما ت

تارک تحت وجوه الشعراء

للعصافیرلاطراف السماء

هذه المرثیه المحترقه

      ســــــــــرود

ناقوس هاروی پلک های ما

واحتضار وازه هـــــــــــــا

ومن د رمیان دشت های واژه ها

شهسواری هستم براسبی ازخاک

ریه ام شعروچشم هایم کتا ب

---

در زیرپوست واژه ها

برکرانه کف های روشن

شاعری هستم که سرود وزندگی رابدرودکرد

برجای نهاده پیش چشم شاعران

برای  گنجشک هاوکرانه ها ی آسمان

این مرثیــــــــــــــــــــــه سوخته را

      منبع: شعرمعاصرعرب  محمدرضاشفیعی کدکنی

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 23:57 |

                ازکتاب  شعرمعاصرعرب- محمدرضاشفیعی کدکنی

       الفیتوری – شاعرسودانی

محمدمفتاح الفیتوری که نیاکانش اززنگیان افریقابوده اند. درسال  1930 ازپدری سودانـــــــــی ومادری مصری دربندراسکندریه مصرمتولدشد. در اسکندریه وقاهره بزرگ شد ونخستین  مجموعه شعرش رابانام سرودهای آفریقا به سال1955درقاهره منتشرکرد وشهرت چشمگیری راباهمـــــــــین مجموعه به دست آورد. وی درسودان ومصرولبنان زندگی کرده ودر سالهای اخیردربیروت  اقامت داشته است . پس ازسرود های افریقا. عاشقی ازآفر یقا(1964)رامنتشرکرد و آفریقامرابیـــــــــادآور (1966). در سال 1969نمایشنامه ای باعنوان سوالامنتشرکردکه زمینه آن آفریقااست ومسائـــــــــل آفریقائی  ودرچاپ دیگری که ازاین نمایشنامه است آن راغم های آفریقاخوانده است . در1968شعر بلندسقوط دیشلیم رامنتشرکرد که به تاثیریکی ازحکایات کلیله ودمنه است. همچنین مجموعه قهرمان وانقلاب  ویخ را. در1970 چنگ نوازیهای درویش د وره گرد رانشرداد ودر 1973نمایشنامــــــه شورش عمرمختارراکه ماجرای آن درلیبی می گذرد وقهرمان آن علیه حکومت ایتالیا قیام می کند.

   شعرالفیتوری ازغم های ساده یک سیاه زنگی بالحنی رمانتیک آغازمی شود وتامرحله یـــــــک شعرانسانی کا مل وشامل درمجموعه شعری اوباتطور تاریخی ذهن وذوق او حرکت می کند.

                         صوت افر یقیـــــــــــــــــــا

صوتک  هذ ا؟

اننی اکادان المسه

اکادان اراه

اکاد ان انشق فی غصونه

رائحه الارض وعرق الجباه

اکادان اسمع فی خفوقه

تدفق "الکنغو" العظیم بالمیاه

صوتک یاافریقیا

هذاالذی یهزنی هزالاعاصیر صداه

احبه...و هوانفعال....

وثوره مطبقه الشفاه

احبه...وهوبریق اعین

تشنجت فیها اراده الحیاه

احبه ... وهوخطی عاریه

تحفرفی الارض مقابرالغزاه

احبه لانه صوتی انـــا...

صوتک یاافریقیا

صوت الاه

      صدای افریقــــــــــــا

  اینک این صدای توست

که آن رالمس می کنم

چندان که گوئی می بینمش

چندان که گوئی بوی آن به مشامم می خورد

بوی زمین است وعرق  پیشانی ها

اینک ازتپشهای آن می شنوم

ریزش "کنگوی" بزرگ رابا آب ها

صــــــــــــــدای تو. ای افریقـــــــا

این صداست که مراهمچون طوفان هابه لرزه درمی آورد

.---

دوستش می دارم که احساس است

وخونی که می جوشد وشورشی که برلب است

می خواهمش که برق چشمهاست

چشمهائی که خواست زیستن آنهارابه تشنج  در آورده

دوستش دارم آن گام های برهنه

که زمین رابه گونه گوری برای جنگبارگان حفر می کند

دوستش می دارم چراکه صدای من است

صـــــــــــــــــــــدای خــــــــــــــــــــــد ا

 

                

+ نوشته شده توسط امیر ثابت قدم در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 0:28 |