ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
فرخی یزدی
شاعر مبارز وآزادی خواه دوران معاصر

آنان که از فراعنه .......
آنان که از فراعنه توصیف می کنند
از بهر جلب فایده تعریف می کنند
بام بلند همسر نام بلند نیست
از فکر کوته است که تصحیف می کنند
تخفیف و مستمری ؛ مهریه و حقوق
گیرند و بالمناصفه تنصیف می کنند
در حیرتم ز ملت ایران که از چه روی
معتاد گوش خود به اراجیف می کنند
آزادی است و مجلس و هر روزنامه را
هر روز بی محاکمه توقیف می کنند
گویند لب ببند چو بینی خطا زما
راهی است ناصواب که تکلیف می کنند
فرش حصیر و نان پنیر و مقام فقر
ما را توانگران به چه تخویف می کنند
-------------------
به زندان قفس
به زندان قفس مرغ دلم چون شاد میگرد
مگر روزی که از این بند غم آزاد میگردد
تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریاد میگردد
ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنه فولاد میگردد
ز بیداد فزون آهنگری گمنام و زحمت کش
علمدار علم چون کاوه حداد میگردد.
دلم از این خرابی ها بود خوش چونکه میدانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد میگردد
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زان رو
که بنیان جفا و جور بی بنیاد میگردد
-------
آن زمان...
آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي
دست خود ز جان شستم از براي آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي
با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز
حمله ميكند دايم بر بناي آزادي
در محيط طوفاي زاي ، ماهرانه در جنگ است
ناخداي استبداد با خداي آزادي
شيخ از آن كند اصرار بر خرابي احرار
چون بقاي خود بيند در فناي آزادي
دامن محبت را گر كني ز خون رنگين
مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي
فرخي ز جان و دل مي كند در اين محفل
دل نثار استقلال ، جان فداي آزادي.

میدان آزادی
شعر : حسین سبزه صادقی
شاعر کرمانی

اگر مشتاق ديداري بيا ميدان آزادي
كه مشتاقي نخواهي ديد تا ميدان آزادي
خيابان زخمي و خون از گلوي شهر ميجوشد
چه كردي خشم تيغ آلوده با ميدان آزادي؟
زمان مست و زمين مست و كبوتر مست و ميداني
پر از فوارههاي بيصدا ميدان آزادي
ملاقات من و عشق و طناب و چوبه ميآيي
و از چوبه نميپرسي چرا ميدان آزادي؟
رها در وسعت شعري كه از حالم رها ميشد
به حال خود رها كردي مرا ميدان آزادي.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
یا علی
از پدرم اسمشُ ياد گرفتم
وقتي چشام به روي دنيا وا شد
هنوز تو قنداقه بودم ياعلي
گفت و منُ بغل گرفت و پاشد
تو عالم بچگي و سادگي
وقتي غمي دنيامُ تاريك مي كرد
پدر ميگفت يا علي و پا مي شد
منُ به آسمونا نزديك مي كرد
زمزمه ي ياعلي و ياعلي
از رگِ مادرم تو خونم مي ريخت
شباي تشنه وقتي شيرم مي داد
طعم علي روي زبونم مي ريخت
علي كليد خانه ي خدا بود
قفل دل شكسته رُ وا مي كرد
علي مثِ فرشته هاي معصوم
با گريه دنيا رُ تماشا مي كرد
ماه شباي مشق بچگي هام
عكس علي بود كه تو چشمه مي ريخت
وقتي علي رُ مي نوشتم رو خط
نام علي برام كرشمه مي ريخت
بچگيام عمريه رفته از ياد
با اونكه از غصه دارم تا مي شم
دخترمُ وقتي بغل مي كنم
بازم مي گم يا علي و پا مي شم.
شعر پسندیده
اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشههایم را سانسور کنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می دانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفهکن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم !
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم.
لطف دژخیم
از کتاب "نوای آزادی"
دکترفضل الله صلواتی
دیروز
وقت ظهر
یکدفعه باز شد در سلول تنگ و تار
دژخیم بر خلاف همیشه ، با لطف و مرحمت ، پرسید حال من
آرام گفت:
زندانی عزیز ، در بندیِ خموش و فداکار و خوب من
دانی که دوست می دارمت؟
من معدن سخاوت و لطف و محبتم !!!!!!!!
من کان مهر و دوستی و صفا و کرامتم!!!!!!!!!!
از صبح تا کنون ، همه جا را قدم زدم ، در گوشه و کنار
در شهر و روستا، این تازیانه را برایت خریده ام
زیباست ، نه ؟
جالب و سر سخت و محکم است.
آرام و بی صداست. پیوسته من به فکر توام ، دوست دارمت.
امید هست که عاقل و با فهم بینمت
دستور داده ام که نگهبان و پاسدار
هر روز جامـه خود را عوض کنند
کفش تمیز جمله به پاهای خود کنند.
فرموده ام که بیشتر از روزهای پیش
تحویلشان دهند خشاب و گلوله را
گفتم تفنگها و مسلسلها را ، روغن زنند و صیقلی و
پاکشان کنند
از بهر آنکه فکر تو آسوده تر شود.
دستور داده ام که همه سطح بام را، با سیم خاردار بپوشانند
گفتم که دستبند تو را صیقلی دهند.
گفتم پیاز هم بدهندت کنار نان، گفتم که عکس هم بگذارند
در اطاق
بر تو نشان دهند ز دور آفتاب را، باید سپاس این همه لطف
ما کنی !!!
زندانی عزیز.
گرسایه محبت ما برسرت نبود،شاید که ضمن راه پای تو
می شکست
شاید که زیر چرخ ترن خورد می شدی، زیر اتومبیل و یا زیر
پای فیل
مرگ تو می رسید.
یا آنکه می گرفت سگ هار پای تو، از پشت بام ، و یا از فراز
کوه،
گشتی تو واژگون، یا آنکه در میان یکی چاه، سرنگون
یا در خروش و جوشش امواج پر خطر، دریای بیکران، تو
غرق گشته
و یا سوء قصدها ، می شد ز ناحیه ناشناسها.
زندانی عزیز
از لطف ماست که دائم کشی نفس ،
از مهر ماست که تو آب می خوری!!!
این از گذشت ماست که نان بر تو می دهند
ما مظهر عدالت و انصاف و قدرتیم!!!!!!!!!!
ما معدن سخاوت و مهر و مروتیم!!!!!!!!!!!
بخشش ز ما بخواه، تقاضای عفو کن
دیگر مکن لجاجت و یکدندگی بس است
مردانگی ، فتوت و بخشندگی ز ماست
خوش باش ، ای عزیز
که امروز عید ماست.
زندان پادگاه اصفهان
آذر ماه سال هزارو سیصدو پنجاه و دو
| |
|
|
| #3 | |
|
|
متن انگلیسی
Lay Down Your Arms! Lay down your arms! I cringe at seeing this ugly, ruinous tool.
The gun in your hand speaks the language of fire and lead.
Faced with this demonic, destructive weapon, I have nothing, but a heart filled with love for you
You! Who art the enemy of friendship. The language of fire and lead Is the language of anger and bloodshed,
It is the language of the tyrant's wrath, Come, sit, talk, listen, The light of humanity may penetrate your heart.
Brother! If you are addressing me, sit down like a brother,
Lay down your arms. Lay down your rifle So that the life-destroying demon may leave your soul.
What do you know of the ways of humanity? If life has been given by God Why should you take it away? Why, as the result of one moment of hatred, Should you mire your brother in dust and blood?
Let us imagine that at every moment, you tell and seek the truth.
Let us imagine that right is on your side.
But, my dear brother, you should not express truth Through the tongue of this dumb killing tool.
If your sleepy conscience has wakened at last, Lay down your arms |
بازهم با داغ گــــــــرم گر یه هـــا
التماست می کنم در لحظه هـــــــا
تا نــــگاهم غر ق چشمـــانت شود
ای همه دریـــــای اشکت ژاله هــا
بی تو چشمانم به در ها مانده است
بی تو ایّــــــا مم همه آد ینه هــــــا
ذهن مغشوشم فقــــط یـــــاد آورد
روز وصل یــار آن هم جمعه هـــا
از نــــگاه خسته ام دانی غـــــــمم
ای تــو جاری در همه اندیشه هـــا
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

|
| ||||
| |||||
. ولی بسیاری هستند که بخش کمتر اجرا شده این تصنیف را که در ادامه *********************************
مرغ سحر ناله سر کن ..... داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار ، اين قفس را.................. برشکن و زير و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ ..... نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه اين خاك توده را .. پر شرر كن
ظلم ظالم ، جور صياد ......... آشيانم داده بر باد
اي خدا ، اي فلك ، اي طبيعت .......... شام تاريك ما را سحر كن
نوبهار است ، گل به بار است .......... ابر چشمم ، ژاله بار است
............. اين قفس چون دلم تنگ و تار است ..............
شعله فكن در قفس اي آه آتشين ..... دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين ... بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن . مرغ بي دل ،
شرح هجران ........ مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن
*********************************
بند دوم:
عمر حقيقت به سر شد ................. عهد و وفا بي اثر شد
ناله عاشق ، ناز معشوق .......... هر دو دروغ و بي ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد ..... قول و شرافت همگي از ميانه شد
از پي دزدي ، وطن و دين بهانه شد .. ديده تر كن
جور مالك ، ظلم ارباب ................... زارع از غم گشته بي تاب
ساغر اغنيا پر مي ناب ............... جام ما پر ز خون جگر شد
اي دل تنگ ناله سر كن ..............از قويدستان حذر کن
از مساوات صرف نظر كن
ساقي گلچهره بده آب آتشين ........ پرده دلكش بزن اي يار دلنشين
................. ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين ...............
كز غم تو ، سينه من ...................پر شرر شد ، پر شرر شد
**************************************
سالها رفت و دلم در تب و تاب است هنوز
نقش مستورى من نقش بر آب است هنوز
به طرب حمل مكن سرخى رويم كه ز هجر
قلب آكنده ز غم ديده پر آب است هنوز
من كجا؟ يار كجا؟ طالع بيدار كجا
من اسير غم او، بخت به خواب است هنوز
دامنش گيرم اگر لطف خدا يار شود
ليك افسوس كه اين قصه سراب است هنوز
سخت من طالب ديدار و تو غايب ز نظر
ز آتش هجر تو اين قلب كباب است هنوز
همچو يك قطره آبيم به درياى جهان
زندگى زودگذر، همچو حباب است هنوز
«ناصر» از عشق تو آموخت سخن گفتن را
زين سبب گفته او گوهر ناب است هنوز.
استفتاء درباره حكم سيگار
ضمن عرض سلام به محضر مبارك فاضل و دانشمند و فقيه و مجتهد زمان، حضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى، از جهت كسب آگاهى و اعلام نظر، سروده زير تقديم مى گردد.
از كرمانشاه غلامحسين توانا
آيت اللّه مكارم، اى فقيه نيك نام
اى همه عزّ و كمال و رفعت و جاه و مقام
اى سراپا علم و عرفان، زاهد عصر و زمان
وى همه نورت كلام و وى همه نغزت پيام!
مكتب اسلام دارد چون تو مردى سرفراز
فاضل و عادل به گيتى، حاذق فقه و كلام
متن «تفسير نمونه» منحصر شد در جهان
آفرين بر ذوق و طبع و مرحبا بر آن مرام
هر پيامش بى نظير و هر بيانش دلپذير
متنِ شيرين و روانش دل برد از خاص و عام!
ضمن تقديم ارادت زان سپس، عرض سلام
محضر آن پاك مرد گوهر فرخنده نام
آنچه اكنون گشته سنگين، حلّ اين معضل بود
اين گِره بگشاى و واكن باب رحمت روى عام
نيك دانى آنچه دارد بهر انسان ها ضرر
طبق فتواى فقيهان مصرفش باشد حرام
مصرف «سيگار» دارد بس ضررها را ز پى
گر ندارد آن زيانى، پس ضرر باشد كدام؟
اين سموم بس كشنده روز و شب بيع و شرا
مى شود اينجا و آنجا با كمال اهتمام
فرض آنكه عايداتش باشد از انجم فزون
مى نيارزد آنچه دارد مرگ و بيمارى مدام!
مى نيارزد تا كه انسان جان خود سازد فدا
عقل سالم كى پسندد اين غُل و زنجير و دام؟
اين چنين چيزى كه دارد پاى تا سر شور و شر
از چه حاضر گشته دولت بهر توزيعش مدام؟
ساليانه صدهزاران مرده اند از اين طريق
اين ستم، گر نيست نقمت، پس چه بايد داد نام
چيست فتواى شما در محو اين «امّ الفساد»؟
يا چه دستورى نمايد منع آن را تا قيام؟
اى فقيه بافضيلت! رأى خود كن آشكار
هر كه گردد روسياه و يا كه گردد شادكام!
طول عمرت خواهم از درگاه حَىِّ لايزال
در سلامت پايدار و در سعادت مستدام!
پاسخ استفتاء
جناب آقاى توانا
مى كنم با نام حق آغاز، اكنون اين كلام
مى فرستم بر جنابت صد درود و صد سلام!
نامه ات خواندم كه بد از هر نظر «فصل الكلام»
دلنشين و جامع و زيبا و جالب خوب و تام
از محبتها و ابراز ارادتهاى ناب
گشته ام ممنون و دارم از برايت يك پيام:
راست گفتى، مصرف «سيگار» دارد صد ضرر
بهر شيطان شد سلاح و بهر ديوان، هست دام!
شعله اى از نار دوزخ، آتشى از قهر ربّ
در فسادش شك نكن از مذهب خيرالانام!
آن كه دل بندد به اين «امّ الخبائث» در جهان
از حقيقت دور باشد، در طريقت هست خام!
گر بخواهى همچو «مِىْ» نامش بنه «امّ الفساد»
اين به شكل «دود» باشد وان يكى «زهرى» به جام
گر بزرگى از بزرگان جايزش بشمرده است
بر بنى آدم خطا ممكن بُوَد از خاصّ و عام!
آنچه گفتم يك اشارت بود در اين مسأله
عاقلان را يك اشارت هست كافى، والسّلام!
|
تقدیم به همشهریان عزیزم درشب عید نوروز

آبادان
شعراز : مشرف آزاد تهرانی
این چنین باخروش و خشمش شهر
بامدادان به پای می خیزد
خو شه های کبود آتش و دود
روی شهر برهنه می ریزد
عطرنان درپناه خاکستر ،
زندگی را به پای می دارد
تادراندیشه های گُرسنِگیش
مرد آهنگر
سینه با آفتاب بسپارد
این چنین باخروش وباخشمش
بامدادان
به پای می خیزد
شهر آبادان .
متن کامل این شعر که توسط عسکری قلی تبار اوجاکی از بابلسر سروده شده
است و در سایت یاری ثبت شده بدین شرح است:
سلام ای اردکانی، مرد باران
که از اندیشه ات زاییده "باران"
سلام ای خنده ی جاوید دوران
سلام ای جاودانه روزگاران
منم آن "عسکری" از شهر دریا
که در آن شهر بودم سربداران
در آن سالی که اول بار دیدم
جمال مهربانت، یادگاران
مرا استاد "علی" بود و پدر هم
که اوجاکی بُدیم از مازداران
دو شش سالی شده از آن زمانه
که من در بند گشتم از شراران
ببین سید نمی خواهم بگویم
همه تکرارهای روزگاران
تو خود بهتر همی دانی که چون بود
و یا چون کرد آن جنجالِ خاران
تمام حرف را اندک بگویم
که حرّافی نباشد کار یاران
اگر با ما بیایی گودِ میدان
که با هم می زنیم این ساز و تاران
بساط بی هنر را رنگ پاشیم
از آن رنگی که سازد "مهر کاران"
چه باک از مدعی و جور و ظلمش؟
تو گویی یک پشه اندر هزاران!
شرف را پرچمی سازیم بر بام
که چون پیشینیان پر افتخاران
همه عالم اگر گفتند خاموش
تو قلب خویش بین و دوستداران
فقط سید بدان امّید مایی
مکن امّید ها را پار پاران
مکش گامی عقب از جورِ جاهل
بوَد نیروی تو لبخندِ زاران!
بیا سیّد ولی با گامِ سنگین
که از گامت بخشکد نیشِ ماران
چنان شوری به پا کن در دلِ ما
که برچیند بساط سست کاران
وگر با ما نیایی گودِ میدان
خیالی نیست، خود دانی و یاران
به هر صورت در این قلبِ پر از عشق
تو می مانی همیشه، "مردِ باران"...
غین،
زا،
ها...
نهری از طلای مذاب
شطی از فضه
غزّه...
خماهن آسمان
خاکستر پولاد
سرو آزاد
رمز مزامیر داود
زمزمه ی سندباد
آینه ای در برابر آفتاب
استاده پرشکیب و
چشم فروهشته بر شماتت باد
سنگ محک خداوند در معرکه وجود
بود و نمود و نبود
جویبار شرمی بر پیشانی کوتاه تاریخ
ترانه توحید
خنیاگر باران بر کام تشنگان
تجسم خروشاهنگ آلفه و پنه
زدودن اصطبل آژیاس
نه افسانه ی هرکول،
حقیقتی مظلوم
حماسه ی حماس
(2)
کودکان غزه سرودي خواندند
سبز...جنگلي از سدر
سرخ...شطی از ستاره
کهکشانی از صهیل اسبان
با یال های گرگرفته قرمز
تندر سم ها
برق نقره ای چشم ها
ردّ ارابه خونین آفتاب تنهايي
بر بام آسمان
راه سرخ ایمان
سنجه ای تازه از زندگانی
گذار از تنگنای تابوت کبود
آزادی
شهابی بر چشم
هشت پای شش پر
دروج آب و آتش و خاک و باد
وسوسه از نیل تا فرات
بی مرز
با نشان صلح نوبل بر کف
سنگپاره ای به شکل قلب
(3)
سینه سرخی
درکرانه دریا
بر شاخسار سدر سوخته ای
می خواند:
غین
زا
ها
عین
زا
ها
غزه
عزه...
کلاغ پیری
سال ها غریده بود:
نکبه
نکسه
اکنون با گلویی بسته
با با ل های شکسته
بی غریومانده است.
(4)
غزه
سیلابی از فریاد
مضراب تند تازیانه
برطنبور تن ترد کودکان
مویه های خاموش مادران
(5)
غزه...
باغ های های زیتون و سدر،
از باران طراوت می گیرند
و لاله از موج کوچک شبنم
و پولاد از رقص شعله
و آزادی از خون
و خون از ایمان
وایمان از اشک
و اشک از عشق
و عشق از گریه بی صدای مادران
های سلیمان!
غزلی نو بسرا
زیر آفتاب "غزه" تازه است
(6)
غزه...!
تیغ عقیق ایمان را
از گوهر تنهایی خدا آب داده است
ترجیع بند سرود کودکانش
حسبنا الله و...
انگار این آیه بر مهبط غزه نازل شده است
شکوه آیه در عادت گمشده بود
در زندان زنگارلفظ فرسوده بود
در قلب کودکان
و برزبان آنان نو شد
این قاریان کوچک
- مثل سوره های کوچک قرآن-
خود تفسیر آیه به آیه اند.
(7)
غزه...
هیچ کس نمی تواند تو را بسراید
کاش واژه های مجنون ماغوط
می رمیدند و تو را می سرودند.
کاش برقی از ژرفای درد نزار
و جرعه ای از شور درویش
و بارقه ای از رنج بیاتی
و گدازه ای از آتشفشان زبان شاعری که چشمان خیس اشک و فریادش هیچگاه رهایم نمی کند:
"چه کسی همه شاهان و
تمام رهبران عرب را از من می خرد؟
آن ها را
به یک وجب از خاک اشغال شده می فروشم!
چه کسی ولیعهد
واعلیحضرت را می خرد؟
آن ها را می فروشم!
به پوست پرتقال یافا
به عطر پرتقال"
(8)
صبح روز هشتم آفرینش
خداوند خدا
از زلال سپیده و
ژرفای شب
از گلخنده فرشته و
شکوه هیبت خویش
از ابریشم آب و
نازکای نیلوفر
چشمان تو را آفرید
جرعه ای از نگاه تو
تمام تشنگی را سیراب می کند
فرشتگان
در محراب آینه ی چشم تو
سر بر خاک نهادند و خواندند:
منزه است خدایی که تو را آفرید.
متبرک باد چشمان تو
چشمان کودکان غزه!
(9)
مست استطاعت صبرید!
خضر کدام هنگام
بر غزه گذر کرده
که سراسر دشت ها و خانه ها
بوستان ایمان است.
انان که از تمنای موت
از هراس می میرند
می بینند
غزه آن چنان شعله ای از حیات افروخته
که مرگ بر آستانش برای همیشه مرده است.
نغمه مقاومت
و صراط مستقیم استقامت
و استطاعت صبر
بر خاک و خانه های غزه
خضر نه، خدا گذر کرده است.
(10)
در گرگ و میش!
از خواب بر می خیزم
خواب؟
از زیر آوار خواب برون می خزم
ویران...
در آئینه غزّه
به چشمانم نگاه می کنم
مثل نخستین شعله ی نگاه انسان نخستین
در درخشش نقره ای چشمه ساری
یا تلالو آبی برکه ای
یادر سپیدی صلابت سنگ سوده ای
و آه
مثل ماهی قرمزی
بر لبم لغزید
دریغا انسان!
در آئینه غزه
(11)
گذار سوگواران را از شط آتش دیده ام
شانه های برهنه زخمی
تن پوشی گلگون
چشمان براق،
طلوع آفتاب الماس سیاه
از افق خون
انگار قویی بر ابریشم برکه ای...
از شط ملتهب آتش گذشتند
مرغان دریایی بر دریای مرجان مذاب...
گذار مردم غزه
از توفان آتش و جاده ی تلخ تیغ و سقفی از باران بمب بود.
آواز قطره های نرم باران و
آوار هولناک بمب...
از این گذار نفس گیر
چه با شکوه و مظلومانه گذشتند.
(12)
رامسس روزگار ما
پس از هشتاد سالگی
سالی هفتاد بار
موهای سفید-مرده اش را
سیاه می کند
مثل پر کلاغ
با اندک مایه ای از ذغال بلوط
خودی از لای و لجن بر سر...
کودکان غزه
موهای قهوه ای شان
با عطرقهوه تازه
هر روز و شام رنگ خون می گیرد
کودکی را از زیر آوار بیرون کشاندند.
موهایش خیس خون بود
تاجی از مرجان دریایی بر سر
کاشکی
روزی
رامسس در آینه تاج مرجان
طره های سرخ کودکان
به خویش می نگریست...
*************************
اعتماد ملی
|
کربلا از کفن غزه برون افتاده است | |
|
جهان ،از نگاه تو زيباتر است
جهان، از نگاه تو صبحي زلال
كه پاشيده از حنجر اصغر است
بهار است هرسو نظر ميكني
بهاري كه از زخم بارآور است
پس از تو نگارينه حسن را
شكوه د گر، شوكت د يگر است
مرامت، همه ظاهر و باطن است
كلامت ،همه اول وآخر است
ولاي تو در اين شب سوت وكور
همان آتش زير خاكستر است
ولايي كه فردا ،چنان آفتاب
بر امواج دلها، جهان گستر است
ای سفر می کند
به مردمی که پایمالشان می کنند اما نمی توانند انکارشان کنند . به دخترکان آوار و مشق های نا تمام .
بغضُ باور میکنم، وقتی که خنده زخمیه
جنگُ باور می کنم ، وقتی پرنده زخمیه
بوی باروت ، بوی سیب ، طعم شکستن صدا
رنگِ خاکستریِ مرگِ تموم ِ آدما
اگه تلخه اگه شیرین ، دیگه دور آخره
یه نبرد بی امون ، یه جنگ نا برابره
آخرین سنگُ به شیشه های دنیا می زنیم
می میریم، آتیش به چشمای تماشا می زنیم
گریه می کنیم که روشن شه چراغ خنده ها
دیگه دلواپس دنیا نباشن پرنده ها
نازنین گریه نکن ، فردا که آفتاب بزنه
طعم زیتون می ده خونی که تو رگهای منه
معنی آيات ابراهيم
شعراز: علیرضاقزوه
نمازی خوانده ام در بارش يکريز ترتيلش
فدای عطر "حول حالنا"ی سال تحویلش
کليد آسمان د ر دست، مردی می رسد ا ز راه
پر است ا ز معنی آیا ت ابراهيم تنزيلش
زمين هر روز فرعونی دگر در آستين دارد
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نيلش
زمان اسب سپيد مهدی موعود را ماند
به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با فيلش
زمين يکروز در پيش خدا قد راست خواهد کرد
به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجيلش
نگين قم
| شهرها انگشترند و «قم» ، نگين تربت قم، قبله عشق و وفاست مرقد معصومه «ع» چشم شهر ما دخترى از اهل بيت آفتاب در حريمش مرغ دل پر مى زند هر دلى اينجاست مجذوب حرم اين حرم باشد ملائك را مطاف ديده پاكان به قبرش دوخته حوزه قم هاله اى بر گِرد آن قم هميشه رفته راه مستقيم شهر خون، شهر شرف، شهر جهاد هركجا را هر چه سيرت داده اند نقطه قاف قيامند اهل قم اهل قم ز اوّل ولايت داشتند اهل قم از ياوران «قائم» اند دختر موسى بن جعفر «ع» را درود |
قم، هماره حجّت روى زمين شهر علم وشهر ايمان و صفاست مهر او جانهاى ما را كهربا وارث درّ حيا، گنج حجاب هر گرفتار آمده، در مى زند جان، اسير رشته جود وكرم زائران را ارمغان، عشق و عفاف عصمت و پاكى از آن آموخته فقه و احكام خدا را مرزبان بوده در مهد هدايتها مقيم شهر فقه و حوزه، علم و اجتهاد اهل قم را هم بصيرت داده اند برق تيغ بى نيامند اهل قم در دل و در ديده آيت داشتند درقيام و پيشتازى دائمند كز عناياتش تراويد اين سرود |
ذوق صحبت
كجا روم كه درِ لطف تو به من باز است
شها زتوست در عالم هر آنچه آواز است
كسى به باب دگر مى رود كه انديشد
كه بسته بابِ تو و باب ديگران باز است
كبوترى كه وطن كرد بر درِ حَرَمت
كجا دگر به سرِ او هواى پرواز است
كسى كه از دم گرم تو ذوق صحبت يافت
كجا دگر به دم سرد خلق دمساز است
كسى كه نازكشى چون تو نازنين دارد
بجاست بر مَلك و بر فَلَك گَرَش ناز است
خوش آنكه در ملأ عام با تو همدوش است
خوش آنكه در حرمِ خاص با تو همراز است
براى رهرو كوى تو راه نزديك است
زبهر قاصد بابت، مدام در باز است
بيامديم به باب اللهى به درگه تو
كرم نما و عطا كن كه جاى اعزاز است
شعر از: عارف تهرانی
«يا امام رضا»
نشسته كنج تضرع به زير لب گـــله د ا رد
نيازمند غريبي كه د رد فاصــــــــله د ا رد
ز راه آمد ه زائر به كوله بـــــــــار محبت
به د ست، عجز و تمنا به پاي، آبله د ا رد
قيام كرده به سجادهي يقــــين و اراد ت
رضا رضاي حزينش صفاي نافــــله دارد
و دانه دانهي اشكش شبيه رشتهي زنجير
گواه آن كه د ل و جان اسير سلسله د ا رد
جدا ز همسفران درد دل بگويد و گـــــريد
مگر به جسم ضعيفش كه گرد قافله دارد
براي زائر مولا غزل سرود، چو «تائب»
ز آستانه لطفش تمني صــــــــــــله دارد
* مهدي ايزدپناه
امام مهربان
آن خالقي که بر تن بي روح جان دهد
مهر تو، رايگان، به دل خاکيان دهد
شخصي کريم، جود بلا شرط مي کند
آري، خدا هر آنچه دهد، رايگان دهد
هر نعمتي که داد خدا، بي سوال داد
وصل تو را، که خواسته ام، بي گمان دهد
از خلقت تو، خواست خداوند لامکان
ما را کنار رحمت عامش مکان دهد
گر جان دهم، به يک نگهت، سود با من است
کالاي خويش را، که بدين حد گران دهد؟
بي امتحان مرا به غلامي قبول کن
رسوا شوم، اگر دل من امتحان دهد
دارم اميد، لطف تو گيرد چو دست من
دامان پر ز گرد گناهم تکان دهد
مي خواست گر خداي نبخشد گناه ما
ما را چرا امام چنين مهربان دهد؟
آن پرچمي که بر سر بام حريم توست
راه بهشت را به محبان نشان دهد
قلب (حسان) به ياد تو از غصه فارغ است
در انتظار اين که به پاي تو جان دهد
روز جزا که در صف قرآن و عترتيم
ما را امام ثامن ضامن امان دهد
غزلی از حافظ خطاب به امام رضا(ع)
ای آفتاب آینه دار جمـــــــــــــــــــــــال تو
مشک سیاه مجمره گردان خــــــــــــال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه ســــو د
کاین گوشه نیست د رخور خیل خیال تــو
دراوج نازرونعمتی ای آفتاب حســــــــــن
یارب مباد تا به قیامت زوال تـــــــــــــــو
مطبو ع تر زنقش توصورت نبست بــا ز
طغرا نویس(1)ابروی مشکین مثا ل تـــو
د رچین زلفش ای دل مسکین چگونــه ای
کاشفته گشت باد صبا شرح حـــــــا ل تو
برخاست بوی گل زدر آشــــــــتی د رآی
ای نو بهار ما رخ فرخنده فــــــــــــال تو
تاآسمان زحلقه بگوشـــــــــــــا ن ما شود
کوعشوه ای زابروی همچون هلا ل تـــو
تاپیش بخت باز روم تهنیت کنــــــــــا ن
کومژده ای زمقدم عید وصال تـــــــــــو
این نقطه سیاه که آ مد مد ا رنـــــــــــور
عکسی است درحد یقه بینش ز خا ل تو
بر عد ل خواجه عرض کد امین جفا کنم
شرح نیازمندی خود یا ملا ل تـــــــــــو
حافظ د راین کمند سر سرکشان بسی است
سودای کج مپز که نباشــــــــد مجال تو.
|
|
|
بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم
…انیس جان غم فرسودهء بیمار هم باشیم
شب آید، شمع هم گردیم و بهر یکدیگر سوزیم
…شود چون روز ، دست و پای هم، در کار هم باشیم
دوای هم، شفای هم، برای هم، فدای هم
…دل هم، جان هم، جانان هم، دلدار هم باشیم
بهم یکتن شویم و یک دل و یگرنگ و یک پیشه
…سری در کار هم آریم و دوش بار هم باشیم
جدایی را نباشد زهره ای تا در میان آید
…بهم آریم سر ، بر گرد هم پرگار هم باشیم
حیات یکدیگر باشیم و بهر یکدیگر میریم
… گهی خندان زهم ، گه خسته و افگار هم باشیم
بوقت هوشیاری عقل کُل گردیم بهر هم
…چو وقتی مستی آید ساغر سرشار هم باشیم
شویم از نغمه سازی عندلیب غم سرای هم
…برنگ و بوی یکدیگر شده، گلزار هم باشیم
به جمیعت پناه آریم از باد پریشانی
…اگر غفلت کند آهنگ ما ، هشیار هم باشیم
برای دیده بانی خواب را بر خویشتن بندیم
…ز بهر پاسبانی دیدهء بیدار هم باشیم
جمال یکدیگر گردیم و عیب یکدیگر پوشیم
…قبا و جبه و پیراهن و دستار هم باشیم
غم هم، شادی هم، دین هم، دنیای هم گردیم
…بلای یکدیگر را چاره و نا چار هم باشیم
بلاگردان هم گردیده ، گِرد یکدیگر گردیم
…شده قربان هم از جان و منت دار هم باشیم یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
…زبان و دست و پا یک کرده خدمتگار هم باشیم
نمی بینم بجز تو همدمی ای(فیض ) در عالم
…بیا دمساز هم گنجینهء اسرار هم باشیم
الفبای درد
دکترقیصر امین پور
ا لفبای د رد ا ز لبم می تــــــــــــــراود
نه شبنم ، که خون ازلبم می تــــــراود
سه حرف است مضمون سی پاره دل
الف .لام . میم . ازلبم می تــــــــــراود
زدل برلبم تادعائی برآیـــــــــــــــــــد
اجابت زهر یاربم می تــــــــــــــــراود
زدین ریا بی نیازم ، بنـــــــــــــــا زم
به کفری که از مذهبم می تــــــرا ود
آتش در گلستان
تا گلستان نبی از جور اعدا، در گرفت
جسم و جان دوستان از شعلهاش آذر گرفت
در سرای صادق آل نبی آتش زدند
چون خلیل آن شاه دین جا در دل آذر گرفت
نیمه شب در بزم منصورش ببردند از عناد
آنكه خورشید فروزان از رخش زیور گرفت
چون برون از خانه ی منصور شد دل پر ز خون
حضرت روح الامین دست عزا بر سر گرفت
ساخت چون منصور نا منصور مسمومش ز كین
رفت شادی از میان، غم ما سوی را بر گرفت
زد شرر بر جسم و جانش زهر كین با صد محن
شعله اش اندر جنان بر قلب پیغمبر گرفت
دین عزادارست و، مذهب شد یتیم و سوگوار
عالمی را ماتم نور دل حیدر گرفت
خون دل از دیده می افشاند با صد درد و داغ
تا سرِ او را بدامن موسی جعفر گرفت
افتخار مرثیت خوانی صفا روز نخست
در خصوص خاندان از حضرت داور گرفت
علی سهرابی تویسركانی
زین ماتمی كه چشم ملایك ز خون، تـرست
گویا عزای صادق آل پیمبرســــــــــــــــــت
یا رب چه روی داده، كزین سوگ جانگداز
خلقی پریش خاطر و، دلها پر آ ذ رســـــت
مُلك و مَلك به ناله و افغان و اشـــــك و آه
چون داغدار، حضرت موسی بن جعفرست
خون می رود ز فرط غم از چشم شـــیعیان
زیرا كه قلب عالم امكان مكد رســــــــــت
منصور، شاد گشت ز قتل خد یــــــو د ین
اما به خُلد، غمزده زهرای اطهرســــــــت
او گرچه كشت خسرو دین را ولی به دهر
نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترســـــــت
تن در نداد بر ستم و، این كلام نـــــــــــغز
بر پیروان حق و عدالت مقــــــــــررسـت
آزاد مرد، تن به زبونی نمی دهـــــــــــــد
مرگ از حیات در نظر مرد خوشترســت
تنها نه اشكبار چشم صفا زین عزا بـــود
دلهای شیعیان همه از غم مكدرســــــــت.
پائیز
شعراز: فرید ون مشیری
پائیــــــــــزسردِ زرد
باسبز و سرخِ باغ ، چه گویم ، چها نکرد
بایک لهیب ، شعله برافروخت درچنار
بایک نهیب رنگ ربود از رخِ چمــــن.
گیسوی بیـــــــــــــــــد را
کَند وبه خاک ریخـــــت
یاقوت ناربــُــــــــــن را
برسنگ زد گریـــــــــخت !
پیچید تازیانه براندام نــــــــــارون.
توفان سهمنـــــــــــا ک
پاشید خاک بررخ خورشیدهای تــاک.
ماند از سیاهکاری او باغ بی چراغ
شب ها دگر نتابیــــــــد،
مهتابِ نستـــــــــــــرن.
یغما گرانِ بــــــــــــــاد
د ر های گنجخا نه گشودند.
هر جا که لطف ونــــــــاز
هرسو که رنگ وبوی، ربود ند.
مرغانِ نغمه خوان را
خاروخسی به جا ننهاد ند،
ازلا نه ، از وطــــــــــــــن !
پا ئیز ســــــــــــــرد زرد
با سبزو ســــــــرخ باغ
چه گویم چها نکرد
تا کی دوباره جلوه کند چهره بهار
د رآشیـــــــــــــــان من.
پرندگان باغ های نور.
کتاب راکه باز می کنی
دو بال یک پرنده راگشوده ای
پرنده ای که از زمیــــــــــــــــــن
تورابه باغهای نور می برد
زهرکجا که بـــــــــــــــگذرد
به ارمغانی از خـــــــــــــرد
به خانه تو روشنی می آورد
گشوده باد بال های مهـــر او
که جاودانه بر فراز می پرد....
فریدو ن مشیــــــــــــــــــــری
|
كربلا و ري |
|
خاک ری نالید در پیش خدا |
|
|
|
جعفر رسول زاده (آشفته) |
|
|
سِحـــــــــــــــرسَحـَـــــــــر
منبع : روزنامه همشهری - ( خلاصه )
سحر برای حافظ دارای قداســــت وهدایت وبـــشارت والبته تکالیفی است .
درس سحربرای حافظ، روح بخــش وشورآفـــرین است ونتایج وبرکاتی را
که ازاین شب خیزی به دست مـــــــی آورد، به زبان رمزوکنایه واستعاره
بیان می کند.
اشعارفراوان حافظ به وضوح بیانگرمجاهده های عبودی وحالات باطنی
ومنازل شهودی است که او طی کرده است وآنهارا ازنتایج سحرمی داند.
مرو به خواب که حافظ به بارگــــــاه قبول
زورد نیمشب ودرس صبحگــــاه رســـــید
-
قراروخواب زحافظ طمع مدار ای د وست
قرارچیست صبوری کدام وخواب کجــــــــا
-
سرمکش حافظ زآه نیمشـــــــــــــــــــــب
تاچو صبحت آینه رخشــــــــــــــــــا ن کند
-
هرگنج سعادت که خدا داد به حــــــــافظ
ازیمن دعای شب و وردسحــــــری بود
-
سحر بابادمی گفتم حدیث آرزومـــــندی
خطاب آمد که واثق شوبه الطاف خدا وند ی
-
خوشش باد آن نسیم صبحگاهــــــــی
که د ردشب نشینان راد وا کــــــــــــرد
-
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وند رآن ظلمت شب آب حیاتم داد نــد
-
پیرمیخانه سحـــــرجام جهان بینم داد
وند رآن اینه ازحــــــسن تو کرد آگاهم
-
گرچه ما بندگان پادشهیــــــــــــــــــم
پادشاهان ملک صبحگهیــــــــــــــم
قسمتی ازشعربلند " موافقم با تروریسم "
نزارقبا نی
ترجمه : مهدی سرحـــــــــــــــدی
متهمون نحن بالارهاب
ان نحن دافعنا عن الارض
وعن کرامه التراب .....
علی اغتصاب الشعــب..
واغتصا بنــــــــــــــــــــا
ا ذ احمینا اخرالنخیل فی صحرائنا
وآخر النجوم فی سما ئنـــــــــــــــا
وآخر الحروف فی اسما ئنـــــــــــا
وآخرالحلیب فی اثداء امها تنــــــا
ان کان هذا ذ نبنـــــــــــــــا
ما ارو ع الارهـــــــــــــا ب
ما به تروریسم متهم هستیـــــــم
اگردفاع کنیم اززمیــــــــــــــــــن
واز کرامـت خـــــــــــــــــــا ک...
اگر سر به شورش برداریــــــم
در برابرتجاوزبه مـــــــــــــرد م
وتجاوز به خویــــــــــــــــــــش
اگر به حمایت برخیــــــــــزیم
از آخرین نخل بیــــــــــا با ن
وآخرین ستارگا ن آ سمــا ن
وآخرین حروف نا ممـــــا ن
وآخرین شیر پستان مادرانمان
اگر گناه ما این است ،
چه زیباست تروریســــــم
|
|
ديار سبز |
|
حميد رضا ايران نژاد |
|
نور سبز حجله است و عکس سرخ قابها | |||
|
منبع: كتاب حماسه هاي هميشه ج1 | |||
یاقــــــــــــــــــــد س
گزیده ای ا زشعربلند" ای قدس"
نزار قبانی
ترجمه : مهدی سرحد ی
یاقدس .... یا مدینتی .
یاقدس ... یاحبیبتی
وتفرح السنابل...الخضراء والزیتون
وتضحک العیون
وترجع الحمائم المهاجره
الی السقوف الطاهـــــــره
ویرجع الا طفال یلعبـون
ویلتقی الاباء والبــــنون
علی رباک الزاهـــــــره
یا بلدی
یابلد السلام والزیتــــــون
ای قدس
ای قدس ... ای شهر مـــــن
ای قدس .... ای محبوب مـــن
فردا...فردا،درخت لیمو شکوفه خواهدداد ای سرزمین صلح وزیتون
وخوشه های سبزوزیتونها، شاد مان خواهند شد
ودید گان، لبخند خواهد زد
وکبوتران مهاجر، بازخواهند گشت
به بام های پا ک
کودکان بازمی آیندو بازی ازسرمی گیرند
پدران وپسران، دیدارمی کنند
بربلندی های سر سبزت
ای سرزمین من.
وداع ای آستان عصمت الله
وداع ای ماه عشق وجوشش وشــــــور
وداع ای ماه حق وتابش نـــــــــــــــور
ود اع ای شافع مقبول درگــــــــــــــاه
وداع ای آستان عصمت اللــــــــــــــه
چه د لهای فسرده شا د کـــــــــــردی
چه جانهای گران آزاد کـــــــــــردی
چه د ولتهابه اززانــــی کــــــه دادی
چه درهائی به رحمت برگشـــــادی
چه افرادی زتو سامان گرفتنـــــــــد
برات ازآتش وشیطا ن گرفتنـــــــــد
شیاطین راهمه د ر بند کـــــــــردی
ولی الله راخرسنـــــــــــد کـــــردی
لقای حق که بس می بود دشـــــوار
رهش رایمن تو گردید همــــــــوار
تو خود نور خدای مهربانــــــــــی
جمال حضرت آن دلستا نـــــــــــی
دراین مد ت که مهمان توبودیـــــم
به دامان امان بخشت غنودیـــــم
تقلائی اگرکردیم گه گـــــــــــــاه
رضایت رابه جان جستیم ای ماه
چو برچینی به صد اعزا زدامان
شمار آور"سراج" ازاهل ایمان
کتاب : عاشورا تاغدیــــــــــــــر
|
|
اي رؤياي باراني ! |
|
رجب افشنگ |
|
اي رؤياي باراني آخرين سوار گمشده | |||
|
منبع: كتاب حماسه هاي هميشه | |||
شعر عربی
ازکتاب : چه کسی معلم تاریخ راکشت؟
نزارقبانی
ترجمه: مهدی سرحدی
گزیده ای ازشعر "تراژدی قانا"
کیف اسرائیل لا تذ بحنـــــــــــــــــا ؟
کیف لا تلغی
هشاما و زیادا وا لرشیــــــــــــــــدا ؟
وبنو تغلب مشغولون فی نسوانهم ..
وبنو مازن مشغولون فی غلمانهــم..
وبنوهاشم یرمون السراویل علی اقدامها...!
ما الذی تخشاه اسرائیل من بعض العرب
بعدما صاروا یهـــــــــــــــــــــودا؟!.
چرا اسرائیل سر ازتن ماجدانکند؟ !
چرا درنابودکردن هشام وزیادورشید
درنگ کنــــــــــــــد؟
حال آن که "بنی تغلب "، به زن هاشا ن
و"بنی مازن" به غلمانشان سرگرم هستند
و"بنی هاشم " دربرابرش لنگ انداخته اند!
اسرائیل راچه باک ازبرخی عرب ها
وقتی که آنها ، خود
" یهودی " شده اند؟!
|
|
|
X |
علی معنای عشق آفرینش
علی آن شیر میدان شجاعت علی آن مظهر زهد و عدالت
همان سرچشمه علم و فضایل به آن زیبا ترین شکل و شمایل
علی دریای علم بیکران ها که بود آگه به راه آسمانها
شب و تنها و نخلستا ن کوفه ز نامردی آن مردان کوفه
دلش غمگین ز رنج روزگاران ز سستی و ز بد عهدی یاران
ز تنهایی چو سر در چاه می کرد ز غم ها شکوه ها و آه می کرد
چه می گفتا به شب اندر نهانی به چاه از ناله های آسمانی
دعا می خواند و آنجا داد می زد ز درد و رنج و غم فریاد می زد
به یاد اشک آن زهرای اطهر ز فقدان و ز دوری پیمبر(ص)
به یاد فاطمه قلبش گرفته ز ناچاری غمش در دل نهفته
همان ام الحسن ، ام الحسینـش گل یاسش و ام الزینبـینـش
به یاد محسن آن طفل شهیدش که لعنت باد بر قاتل عنیدش
نماند از بهر او یاران چندی بجز قدر کم و تعداد اندی
سه تا ماندند زاصحاب پیمبر(ص) فقط مقداد و سلمان و ابوذر
به یاد مالک اشتر که مردی چو او هرگز نبود اندر نبردی
علی زیبا ترین نام دو عالم علی اولی ترین اولاد آدم
علی آن اولین مر د مسلمان که در جانش نشسته نور ایمان
به سیزده سالگی بهر پیمبر(ص) ولی گشت ووصی گشت وبرادر
علی آن وارث علم نبوت علی آن صاحب حق امامت
علی معنای عشق آفرینش چراغ روشن تقوا و بینش
چرا می رفت نخلستان کوفه ز نامردی آن مردان کوفه
به نخلستان دور کوفه می رفت ز جور مردمان کوفه می رفت
به شب آن ناله های آسمانی به اشک و ناله های آنچنانی
غمش پنهانی اندر چاه می گفت اگر شادی بدی با ماه می گفت
به هر جنگی که با کفار می شد چو شیران حیدر کرار می شد
ز تنهایی چون سرمی کرد در چاه ز غم های دل و از غصه و آه
اگر چه در زمین تنها ..... بود به راه آسمان ها آشنا بود
به یاد رنج زهرا گریه می کرد ز فقدان پیمبر مویه می کرد
---------------------------------------------------------------------------
پیمبر کز خلایق برترین بود بدانستی که حج آخرین بود
چو در خاک غدیر خم رسیدند بکردند صبر تا مردم رسیدند
تمام حاجیان را جمع کردند سخن های فصیحش سمع کردند
سپس دست علی بالای سر کرد وصیت کرد و گفتارش اثر کرد
که هر کس را که من مولای اویم ز بعد خود علی مولاش گویم
که هرکس دست من بالای اوهست ز بعد من علی مولای اوهست
وصی باشد برایم هم برادر ولی بهر شما مولا و رهبر
ز گفتار نبی طاعت نمودند تمام حاضران بیعت نمودند
چو پیغمبر برفت از دار دنیا دل مولا شکست از کار دنیا
ولی انداخت رسم بی وفایی میان امت و مولا جدایی !
ضمان و بیعت خود را شکستند ز قدرت دست او کامل ببستند
خلافت را ز دست او ستاندند شتر در خانه ای دیگر نشاندند
ز دست او حکومت را گرفتند همه زین ماجرا اندر شگفتند
علی کز علم و حکمت هیبتی داشت خلافت کی به نزدش قیمتی داشت
خلافت را به نزدش قیمتی نیست به قدر لنگه کفش کهنه ای نیست
تمام همّ و غمّش بهر دین بود که دستورات قرآن کی چنین بود
سکوتش بهر حفظ دین اسلام که تا شاید بماند شیعه را نام
چنانکه خاری اندر چشم او بود و یا یک استخوانی در گلو بود
سکوت ازشیرغران بس عجیب است چرا؟ چون بین یارانش غریب است
بگفتا صبر کردم بهر دینم که پیغمبر(ص) بفرمودی چنینم
نصیبش گشت در آخر شهادت به مسجد هم به محراب عبادت
حميد رضا فاطمي – 1385- شب 21 ماه مبارک رمضان
شب قدر دراشعارفارسی
منبع : شبکه پیام نما
شب وصل شب قدر
شعر: غزل تاج بخش
این شب قدر ، شب درد، شب نالیـــــــــــدن
وزتراش گهر اشک به خود بالیــــــــــــد ن
این شب قدر، شب درد،شب دیوانــــــــــــه
عاقل ازدرد تهی گشته، خرد بیگانـــــــــــه
این شب قدر ،شب وصل و تمنا ودعـــــــــا
شب بیگانه شدن با همه رنگ وریــــــــــــا
درشب قدر، شب د رد ،کتاب آورد نــــــــــد
ساقیان فلکی ، باده ناب آورد نـــــــــــــــــد
مصحف پاک فرود آمد وشب رنگیـــــن شد
سینه از بارغم عشق عجب سنــــــگین شد
عشق در باورخون، دشت جنون گشت چرا؟
لیله القدر علـــی غرق به خون گشت جرا؟
شب لب تشنه وبردردعلی جـــویا شــــــــد
درسحرگاه شب قدرملک گریــــان شـــــــد
سیلان شرف وخون علی جوشان شد
لیله القدرسیه پوش عـــلی می گرد د
باده فزت همه نوش علی مــی گرد د
یاعلی قد رتود ر قد ر چه والا گرد یــد
لیله القدر به نام تو مسمــــــــا گرد ید
بارنگ ونگارجنت العد نـــــــــــــــی
بانور وضیاء لیله القــــــــــــــــد ری منوجهری دامغانی
تو را قد راگرکس نداند چه غــــــــم
شب قد ررامی ندانند هـــــــــــــــــــم سعدی
شب قدراست وطی شد نامه هجــــر
سلام فیه حتی مطلع الفجـــــــــــــر حافظ
آن شب قدر...
حافـــــــــــــــظ
دوش وقت سحرازقصه نجاتم دادنـــــــــــــد
وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادنـــــــــــــد
بیخودازشعشعه پرتو ذاتم کردنـــــــــــــــد
باده ازجام تجلی صفاتم دا د نــــــــــــــــــد
چه مبارک سحری بودوچه فرخنده شبــی
آن شب قدر که این تازه براتم داد نــــــــد
بعد ازاین روی من وآینه وصف جمـــــال
که درآنجاخبرازجلوه ذاتم دادنـــــــــــــــد
من اگر کامروا گشتم وخوشدل چه عجب
مستحق بودم واینها به زکاتم دادنــــــــــد
هاتف آ ن روز به من مژده این دولت داد
که برآن جوروجفاصبروثباتم داد نــــــد
این همه شهدوشکرکز سخنم می ریزد
همت حافظ وانفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجا تم دادنــــــــــد
وصیت نامه مولاعلی(ع ) به فرزند ا ن پس ازضربت خورد ن
بدست ا بن ملجم.
ومن وصیته له علیه السلام للحسن والحسین علیهماالسلام لما ضربه ابن ملجم لعنه الله.
اوصیکمابتقوی الله وان لا تبغیا الدنیا وان بغتکما، ولا تا سفا علی شیی ء
منها زوی عنکما. وقولا بالحق ، واعملا للاخر. وکونا للظالم خصما وللمظلوم عونا.
اوصیکماوجمیع ولدی واهلی ومن بلغه کتابی بتقوی الله ونظم امرکم، وصلاح
ذات بینکم ، فانی سمعت جد کما صلی الله علیه وآله یقول: "صلاح ذات البین
افضل من عامه الصلاه والصیام"
والله الله فی الایتام فلا تغبواافواههم ولا یضیغوا بحضرتکم. والله الله فی
جیرانکم فانهم وصیه نبیکم مازال یوصی بهم حتی ظننا انه سیورثهم.
والله الله فی القران لایسبقکم با لعمل به غیرکم والله الله فی الصلاه فانهاعمود دینکم.
والله الله فی بیت ربکم لاتخلوه مابقیتم فانه ان ترک لم تناظروا . والله الله فی الجهاد باموالکم وانفسکم والسنتکم فی سبیل الله. وعلیکم بالتواصل والتبادل. وایاکم والتدابروالتقاطع . لاتترکوا لامربا لمعروف والنهی عن ا لمنکر فیولی علیکم شرارکم ثم تدعون فلا یستجاب لکم . یابنی عبدالمطلب لاالفینکم تخوضون دماءالمسلمین خوضا تقولون قتل امیرالمومنین ،الا لا تقتلن بی الا قاتلی.
انظروا اذاانامت من ضر بته هذه فاضربوه ضربه بضربه ، ولاتمثّلوا بالرجل فانی سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول:
" ایاکم والمثله ولوبا لکلب العقور"
ازوصیت آن حضرت است به حسن وحسین علیهماالسلام راجو ن پسرملجم – که
نفرین خدا براوباد- اوراضربت زد.
ترجمه منظوم : ناصرباریکانی طالقانی ( ناصح)
بنام خداوندگارجهــــــــــــــــــــــــــــان
خداوند بخشنده مهربـــــــــــــــــــــا ن
سفـــارش برای شما می کنــــــــــــــم
سفارش به ترس ازخدا می کنــــــــم
مخواهید دنیــــــــــــــــــــاولذات وی
اگر چند آید شمارابه پـــــــــــــــــــی
د ریغش نباید خورید آنچه هســــت
وگرآنچه ازوی نیاید به د ســـــــــت
بگوئید حق راکه گرد دعیـــــــــــا ن
بگیرید پاداش د رآن جهــــــــــــا ن
نمائید پیکارباظالمـــــــــــــــــــــــان
ستمد یده رایارباشید و جــــــــــــان
شماجمله طفلان قوم وبـــــــــــــــلد
هرآنکس که این نامه براو رســـد
سفارش برای شمــــــــــــــامیکنم
سفارش به ترس ازخدا مـــی کنم
به آرایش کاربسته کمـــــــــــــــر
کنیدآ شتی جمله بایکد گـــــــــــر
زجدّ شما من شنید م که گفـــــت
بگفت آشکار ونگفت از نهفــت
بود آشتی دا د ن مرد مـــــــــان
به ازسجده وروزه سا لیـــــــان
خداراخدارا سخن آن بـــــــــود
که درباره آن یتیمان بـــــــــود
گرسنه مدارید گه گاه سیــــــر
مدا رید ضایع برخوداسیـــــر
خداراخداراکه همسایــــگا ن
پیمبرسفارش نموده چنــــان
سفارش چنان کرد رفت این گمان
کـــه ارثی معین کند بهرشان
خداراخدارا زقرآن امــــــا ن
که پیشی نگیرند تان دیگران
بگیر ید پیشی کسان درعمل
شما دست اقدامتان در بــغل
خداراخدار نمازیقیــــــــــــن
ستونی نماز است درکاردین
خداراخدا خانه کرد گـــــــار
مخواهید خالی دراین روزگـا ر
نداریداگرحرمتش رانــــگاه
عذابی فرستد خدا برگنــــاه
خارا خدارا به راه جهــــاد
به مال وبه جان وزبان حکم داد
به بخشش به پیوستن یکد گر
به واقع به ببندید محکم کمــر
مبادا زهم روی گردان شـوید
زهم بگسلید وبه یک سو روید
شده امر درکارمعروف وحــــی
زمنکر خداوند فرموده نهـــی
اگر این دورا وانهید ازمیان
شود بد ترین شما حکمران
دعاهایتان پس نگرد د قبول
ندارد تضرع نمودن حصول
پسرهای عبد المطلب بهوش
نگردید درخون مردم به جوش
نبینم به خون کسی برده د ست
مسلمان نشاید که درخون نشست
مگوئید امیرهمه مومنـــــــا ن
شده کشته حالی که دراین جهان
بجز قاتل من کسی بی گمان
نبایدشود کشته درایــن میا ن
گر ازضربتش مرگم آمد به پیش
نباید زنید ش زیک ضربه بیش
نه دستش برید ونبّرید پــــــــا
شنیدم من این ازرســـول خدا
نبرّید جسـمی که مردار بو د
اگر چند جسم سگ هار بود.
درسوک علی
کتاب : عاشورا تاغد یـــــــــــــــــــــر
د یشب اجل ساقی بزم هل اتی بـــــــــــــــود
د ر دست او پیمانه قالوا بلــــــــی بـــــــــود
د یشب شفق اشعارجنگ بد رمی خوانــــــد
در گوش هستی آیه های قدر می خوانــــــد
د یشب سحر بامرغ شب هم ناله می شـــــد
هم ناله ازداغ نخستین لاله می شـــــــــــــد
دیشب علی سوزد لش راسازمی کـــــــــــرد
گه د یده رامی بست وگاهی با زمی کـــــرد
د یشب تمام اهل خانه جمع بود نــــــــــــــد
پروانه گرد بستریک شمع بود نـــــــــــــــد
د یشب رخ خونین مولا زرد مــــــی شــــــد
بازارگرم داوری ها ســــــــــــــرد مـــی شد
د یشب حسن پیراهـــــــنش راچاک می کرد
خونابه فرق پــــــــدرراپاک می کــــــــــرد
د یشب حســـــینش مهدغم را تا ب می داد
وقت عــــــطش د ر دست بابا آب مــی داد
دیشـــــب چو نی کلثوم زارش زارمی زد
آتش به جــــــان با یادآن ا فطار می زد
د یشب علی برزینب خود نوش می داد
زینب سخنهای پد رراگــــوش می داد
می گفت بازینب که ای آرام جانــــــم
فرداسلامت رابه مادر می رسانــــــم
ازناله ات قلب پــــد ر راریش داری
کم گریه کن جون گریه ها درپیش داری
باید به بینی طشت پرلــــــخت جگررا
باید به بندی بعد اوبارسفــــــــــــر را
باید به دشت کربلا منزل گزینـــــــــی
تاآنکه داغ شش براد ررا به بینــــــی
باید به بینی جسم اکبـــــــر پاره پاره
گلبوسه تیرو گلوی شیرخــــــــواره
باید به بینی جنگ آب وابــــــرو را
باید زنی گلبوسه رگهای گلــــــورا
باید جولاله داغ روی داغ بینـــــی
هفتا د ود و باغ وخزان باغ بینــی
باید به بینی هیجده سر درمقابــل
بر روی نیزه کوبه کو،منزل به منزل
باید که خصم فرقه نامرد گــــــــردی
با مادرخود فاطمه همدرد گـــــردی
باید که آ ن پهلوزضرب درشکسته
بیند تورامانند بابــــــا سرشکسته
بسم الله الرحمن الرحیم
انا انزلناه فی لیله الــــقد ر(1)
وما ا د ریک ما لیله الـقد ر(2)
لیله القد ر خیر من الف شهر (3)
تنزل الملئکه و الــروح فیها باذن
ربهم من کل امـــــــــر(4)
سلا م هی حتی مطلع الفجــــر(5)
In the name of ALLAH, the Beneficent , the Merciful.
Surely , we revealed it on the grand night.(1
And what will make you comprehend what the grand nigh is .۲
The grand night is better than a thousand month.(3
The Angle and Gibreel descend in it by the permission of theirLord for every affair.(4)
Peace it is pill the break of the morning.(5
ترجمه شعری - قرآن نامه مجد
سرآغازگفتارنام خداســـــــــــــــت که رحمتگرو مهربان خلق راست
هما نا که نازل نمودیم مـــــــــــا
کتابی شب قدر برمصطفــــــــی(1)
چه آگاه سازد ترا زان مقـــــــام
که اند رشب قدر باشد تمــــــــام (2 )
شب قد ر در نزد پروردگــــــــار
مقامش فراتر زماهی هــــــــزار(3)
ملا یک وجبــــریل برامـــــــر رب
به پیغمبروبر امامان بـــــــــه شب
نمایند ازهر اموری بیــــــــــــــان
که تقدیر خلق است درآن نهان(4)
بــــود تاسحر ذ کر حق وسجود
که این شب شب رحمت است ودرود(5)
رمضان بود.....
شعراز: حســـــــــا ن
کتاب : عاشورا تاغدیـــــــــــر
رمضان بودو شب نوزدهـــــــــــــــــــــــم
ام کلثوم کنـــــــــــــــــــارپــــــــــــــــدرش
سفر ه گسترده به افطـــــــــــا رعلــــی
شیر و نان ونمک آورد بـــــــــــــــــــرش
میهمان مظهــــــــــــــــــــر عدل وتقوی
میزبان دختر نیکو سیــــــــــــــــــــر ش
علی آن مردمناجات ونمـــــــــــــــــــــا ز
چونکه افتاد به آنهـــــــــــــــــــا نظرش
چشمه های غم او جوشان شــــــــــد
ریخت زان منظره اشک از بصــــــرش
گفت : درسفره من کی دیــــــــــــدی
دوخورش یا که ازآن بیشتـــــــــــــــرش
نمک وشیر، یکی را برگیــــــــــــــــــــر


