شعرکودکان....
شعرکودکان
اومــــــــد ن آپاچیـــــــــا
یادته که اون روزا کوچیکی بچه گیا همگی جمع می شدیم می رفتیم به سینما
می دونید فیلمش چی بود حمله آپاچیا باکمون وخنجرا آتیشــــــــــارو نیزه ها
جیغ وفریاد وصدا می اومد ازخیمه هــــــــــــــــا بعدشم آتیـــش و د ود
خون آدم مث رود
اومدن آپاچیـــــــا اومدن آپاچیــــــــا
بعد شم جوونیا توده وسومکائیا زنده بادومرده باد می زدن همدیگه را
کاسبا ازترسشون می بسن دکونا را
اومدن آپاچیـــا اومدن آپاچیــــــــا
تازمان کودتا اومدن چماقیا شعبونا و بی مخـــــــا دسته چاقوکشــــــــــــــــــا
می گرفتن همه را می زدن آدما را
اومدن آپاچیـــا اومدن آپاچیـــــــا
اون روزا زمون شا اون پلید روسیا بچه هاجمع می شدن می ریختن توکوچه ها
می گفتن مرگ به شا این دفه پاسبانا می زدن بچه هارا یاکه باتیرمی زدن مغز انقلابیا
آتیشا ولاستیکا خون آدم توهوا خفقا ن تهدیدو حبس سهم اون سیاسیا همه ایرونیــــا
اومدن آپاچیـــــا اومدن آپاچیــــــا
توروزای انقلاب بعضی یاد شون میا دسه چماقیا می ریختن تو دکونا می ریختن
روغنا را پخش میکردن شکرا کورمی کردن چشارا می گفتن که شا میخوایـــــــــــــم
وحشیای بی حیا
اومدن آپاچیا اومدن آپاچیـــــــــا
تاکه ازراه رسید بهمن 57 روز پیر وزی ما روز تقدیر خـــــدا تودهوفدائیـــــــــــــا
کمونیست وخلقیا مفسد و ساواکیا همگی یکی شدن بهر نابودی ما صدای تیروتفنگ
قتل مـــــــــــــــردای خدا
اومدن آپاچیا اومدن آپاچیـــــــا
بعد شم عراقیا اومدن به خاک ما بعثیای بی خدا انهدام خونه ها گریه های یتیما
پوشیدن رخت عزا مادراو دخترا بچه های بی با با
اومدن آپاچیا اومدن آپاچیـــــــــــا
گمونم تموم بشه دیگه این تیر کمونا آتیشا رونیزره ها اما نه شاید بیان دوباره آپاچیا
آر ه آره اومدن اونا پنجا نفرن اومدن که بشکنن حرمت بیت خدا یا که برهم بزنن
دفترروزنامه را اومدن تابشکنن درای خوابگاهارا اومدن که وردارن فیلم آدم برفی را
آدما تو سینما همه جیغشون هوا
اومدن آپاچیا اومدن آپاچیــــــــا
بنام خداوند جان آفرین