|
چهارگوشه ايران: استان اصفهان
ايرانگردی- همشهری آنلاين: استان اصفهان با مساحتی حدود 105937 كیلومتر مربع بین 30 درجه و 43 دقیقه تا 34 درجه و 27 دقیقه عرض شمالی خط استوا و 49 درجه و 36 دقیقه تا 55 درجه و31 دقیقه طول شرقی از نصف النهار گرینویچ قرار دارد.
این استان كه در مركز ایران واقع شده است از شمال به استانهای مركزی، قم و سمنان، ازجنوب به استانهای فارس و كهگیلویه و بویراحمد، از شرق به استانهای لرستان و چهارمحال بختیاری محدود است. بر اساس آخرین تقسیمات كشوری، این استان دارای 17 شهرستان، 60 شهر ، 37 بخش و 116 دهستان و مركز آن اصفهان است.
جغرافیای تاریخی استان
در ادوار پیش، اصفهان نقش پلی را داشت كه قسمتهای كم ارتفاع شرق فلات ایران را با سرزمین های كوهستانی غرب مرتبط می ساخت و برای اطراق سرمازدگان كوهستان غرب و گرمازدگان و خستگان هوای خشك شرق، محل مناسب و مطلوبی بود.از اصفهان قبل از اسلام، یعنی دوره حكومت مادها و دوره شاهنشاهی هخامنشیان ، اشكانیان و ساسانیان اطلاعات زیادی در دست نیست و از آن دوره ها، آثار قابل توجهی بر جای نمانده است.

آنچه مسلم است، استقرار جلگه اصفهان درمیان بیابان ها و كوه های خشك مركزی ایران از یك طرف و اهمیت و موقعیت ارتباطی خاص آن در مركز فلات پهناور ایران از طرف دیگر، تاریخ و سابقه آن را به سابقه و قدمت كشور ایران مرتبط كرده است.پیش از برپایی پادشاهی مادها، اصفهان حد شرقی ممالكی بوده است كه بابلی ها از آن اطلاع داشته اند و به احتمال قوی جزو ناحیه (انزان) یا (انشان) بوده است.
ویژگیهای فرهنگی
استان اصفهان از جمله مناطق تاریخی کشور است که مانند ستاره درخشانی بر تارک سرزمین کهنسال ایران می درخشد این استان تنوع قومی جالب توجهی دارد که فرهنگ پر بار ملی و مذهبی ایران عامل پیوند و یگانگی تمامی آنها از جمله بختیاری ها، ارمنی ها، زرتشتی ها و... شده است.
شهر اصفهان
از مراجعه به منابع موجود تاریخی چنین بر می آید كه كلمه، اسپاران، بطلمیوس، سپاهان، پهلوی ، اصفهان عرب و اصفهان امروز لفظی قدیمی است و به احتمال قریب به یقین كلمه ای پهلوی است و ریشه قدیمی تر از پهلوی آن مكشوف نیست.

در عهد اشكانیان اصفهان مركز و پایتخت یكی از ایالت های وسیعی بود كه تحت فرمان ملوك اشكانی قرار داشت. در دوره ساسانیان، اصفهان محل سكونت و قلمرو و نفوذ، اسپوهران، یا اعضای هفت خانواده بزرگ ایرانی كه مشاغل عمده و مناسب سلطنتی در اختیار داشتند، بود.
بعد از اسلام، اصفهان مانند دیگر شهرهای ایران تا اوایل قرن چهارم تحت سلطه اعراب بود و در زمان منصور خلیفه عباسی، مورد توجه قرار گرفت وبه حاكم این شهر دستور داده شد در عمران و آبادانی آن كوشا باشد.
در سال 319 هـ. ق مرداویج زیاری اصفهان را متصرف شد و آن را به پایتختی برگزید و جشن سده را هرچه باشكوه تر در این شهر برپا كرد. در سال 327 هـ. ق اصفهان به تصرف ركنالدوله دیلمی در آمد و آن را به پایتختی انتخاب كرد و اصفهان دوباره رونق خود را گرفت.
در سال 443 هـ. ق اصفهان به دست طغرل پادشاه سلجوقی فتح شد. در سال 639 هـ.ق تحت سلطه مغولها قرار گرفت.پس از بازگشت سپاه مغول شهر اصفهان مجدداُ رونق یافت. سقوط شهر اصفهان و انقراض سلسله صفویه پس از 6 ماه محاصره به دست محمود افغان، انجام گرفت. 
با سقوط شهر اصفهان سلسله صفوی نیز منقرض شد و اصفهان دچار انحطاط شد. در دوران زندیه و قاجاریه پایتخت كشور به شیراز و تهران انتقال یافت در زمان قاجار پسر ناصرالدین شاه، ظلالسطان زمین و مصالح و آثار تاریخی شهر را به مردم می فروخت و می خواست به هرترتیبی كه شده مخارج قشون خود را كه از واحدهای بسیار قوی و منظم كشور بود، تاْمین كند.
از ویژگی های اقتصادی شهر اصفهان در دوره قاجار، درآمد ناچیز زمین و عدم امنیت ملاكین بود. در دوره پهلوی با توجه به شرایط تاریخی و جغرافیایی، شهر اصفهان موردتوجه قرار گرفت، دربازسازی آثار تاریخی آن كوشش هایی به عمل آمد و توسعه صنعتی شهر و منطقه آغاز شد.
اصفهان یكی از شهرهای بزرگ و سیاحتی ایران است.
مراكزتاریخی وباستانی
- آرامگاه پیربكران
- آرامگاه باباركن الدین
- آرامگاه باباقاسم
- آرامگاه میرفندرسكی
- آرامگاه شاهزادگان
- آرامگاه واله
- آرامگاه صائب تبریزی
- آرامگاه همای شیرازی
- آرامگاه مجلسی
- آرامگاه میرعماد
- گردشگاه وباغ های تاریخی چهارباغ
- كاخ چهل ستون
- كاخ هشت بهشت
- عمارت عالی قاپو
- منارجنبان
- مناره باغ قوشخانه
- مناره دارضیاء
- تالاراشرف
- مدرسه كاسه گران
- مناره چهل دختران
- مناره ساربان
- مناره زیار
- مناره راهروان
- مدرسه شمس آباد
- خانه امینیان
- مناره مسجد علی
- مناره بخت آغا
- مناره غار
- مناره مسجد شعیا
- مناره گلدسته
- مناره های مسجد شاه
- مدرسه ملا عبدالله
- مدرسه جده
- مدرسه میرزا حسین
- مدرسه کاسه گران
- مدرسه نیماورد
- مدرسه جلالیه
- مدرسه شمس آباد
- مدرسه بزرگ صدر
- آرامگاه میرز ا رفیعا
- آرامگاه میرمجدالدین
- آرامگاه الراشد بالله
- آرامگاه نظام الملک
- آرامگاه شهشهان
- آرامگاه خاتون آبادی
- آرامگاه محمد جعفر
- آرامگاه خوانساری
- آرامگاه خواجه سعد
- آرامگاه نصر آبادی
- آرامگاه بخت آغا
- قلعه فارفا آن
- كاروان سرای مهیار
- سردرخانقاه ابومسعود
- سردرزاویه درب کوشک
- سردر قیصریه
- سردر مسجد جورجبر
- سردرخانقاه نصرآباد
- کتیبه مدرسه آقا کافور
- کتبه مدرسه مریم بیگم
- آتشگاه کوه سنگی
- بازار اصفهان
جاذبه های طبیعی
اماكن زیارتی ومذهبی
-
مسجدامام
-
-
مسجدومناره برسیان
-
مسجد گار
-
مسجدسرخی
-
مسجدلنبان
-
مسجدركن الملك
-
مسجدازیران
-
مسجدقطبیه
-
مسجد سین
-
مسجداشترجان
-
مسجدجارچی
-
مسجدایلچی
-
مسجد علی
-
مسجد الجاتو
-
مسجد رحیم خان
-
مسجد کاج
-
-
مسجد درب جوبار
-
مسجد باغ حاجی
-
مسجد آقا نور
-
مسجد ساروتقی
-
مسجد مصری
-
مسجد شفیعیه
-
مسجد حکیم
-
مسجد حاجی منوچهر
-
مسجد سلیمان بیک
-
مسجد شیخ علیخان
-
مسجد علی قلی آقا
-
مسجد مقصود بیک
-
مسجد علی نوش آباد
-
امامزاده اسماعیل
-
امامزاده جعفر
-
امامزاده ابراهیم
-
امامزاده هارون ولایت
-
بقعه ستی فاطمه
-
بقعه شاه سیدعلی اكبر
-
بقعه شاه رضا
-
امامزاده باقر
-
امامزاده زید
-
امامزاده درب امام
-
امامزاده شوری
-
امامزاده احمد
-
كلیسای بیت اللحم
-
كلیسای وانك
-
كلیسای هاکوپ
-
کلیسای گیورک
-
خبرتلخ وبدی بود . دیروز پنجشنبه خبر دادند که افسانه دختر همشیره که درشهرضا ساکن بودند بعلت بیماری ریوی در اصفهان فوت کرده اند. برای من که درسالهای ۴۹
-
تا ۵۳ دردانشگاه اصفهان تحصیل کرده ام ودراین شهرزندگی کرده ام . رفتن به اصفهان اصلا بااین شرایط روحی خوب نبود . لکن بقول حافظ:
-
چوپرده دار به شمشیر می زند همه را
-
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند .
-
بنابراین روزجمعه حدودظهرعازم ترمینال جنوب برای عزیمت به اصفهان شدم و حدود ساعت یک بعدازظهرهم اتوبوس به طرف اصفهان حرکت کرد و فردا شنبه هم قراراست خاکسپاری ومراسم انجام شود. شب راهم منزل پسرخواهرم بودیم واقوام و دوستان هم آمده بودند .
روزشنبه 8 خردادماه 89
امروز بیشتر افراد خانواده ازنقاط مختلف آمده بودند تادرمراسم خاک سپاری شرکت کنند . تابوت راآوردند نمازمیت راخواندند.. و لااله الاالله . محمدرسول الله . علی ولی الله . .. چندقدم می بردند وروی زمین می گذاردند و یک روحانی هم سوال می کرد این افسانه خانم چطورانسانی بوده است ؟ و همه می گفتند انسان خوب وبی آزاری بود.
چقدرغم انگیز بود همین سوال وجواب دل آدم راکباب می کرد.
شوهر90 ساله این مرحومه 45 ساله هم حضور داشت ..
وقتی به آن پیرمرد نگاه می کردم یادم به این گفته سعدی می افتاد که : زن جوانی راتیری درپهلو به که پیری
مردی عادی ومعمولی . البته فرهنگی بود. اما ماشاالله دختران وپسر او هم بزرگ بودند و بهرحال شاید مصلحت خدا بود زیرااگرافسانه قبل ازاو بیمارمی شد کسی نبود که ازاو پرستاری کند واگر آن پیرمرد بیمارمی شد افسانه مجبوربود که اوراتروخشک کند. ماکه نمی دانیم آن چه خود مصلحت می داند همان راباید بپذیریم وقبول کنیم ..
بعدهم تلقین وخاکسپاری یک تاکسی بارهم آمده بود که بلندگوئی برآن نصب بود و دعاهای مختلف رامی خواند وزیارت عاشوراراهم خواندند قسمت آخر زیارتنامه راهم خودم خواندم .
بهشت معصومه شاهین شهر. . بود ..
درنزدیکی مزارپدرومادردفن شد .. تلقین انجام گرفت . خاک سرد برپیکر او ریخته شد.
هرکسی به نوعی اندوه وغم خودراابرازمی کرد.
بعدازخاکسپاری درمنزل یکی ازآشنایان کمی استراحت کردیم وبعدهم برای صرف ناهار به رستورانی که جنب حسینیه اعظم شاهین شهربود رفتیم ومراسم هم قراربود ازساعت 3 آغازشود.
ناهاروبعدهم مراسم ..
طبق معمول یک مداح هم آمده بود و ازهمه جامی خواند وصدای بلند گو هم تاآخرین نفس بود و همه چیز هم
خواند ه می شدواشعار وترانه هائی که مارابیاد خوانندگان قبل ازانقلاب می انداخت . صدای بلند گوشدید بود من مجبور شدم برای گرفتن تیزی صدای بلند گو ازدستمال کاغذی استفاده کنم و مقداری درهر دوگوش چپ وراستم بگذارم ..
اومی خواند. خدایا عاشقان راباغم عشق آشناکن . و فایزو..
دوستان می آمدند وفاتحه ای می دادند ومی رفتند . اما ماصاحب عزابودیم وباید تاآخرجلسه می ماندیم ومیهمانان راهم بدرقه می کردیم وتشکر ..
وشعر شهریار یادم آمد ..
آهسته باز ازبغل پله ها گذشت
درفکرآش وسبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دوروبرش هاله ی سیاه
اومرده است وباز پرستارحال ماست
درزندگی ما همه جا وول می خورد!
هرکنج خانه صحنه ای ازداستان اوست
درختم خویش هم به سرکارخویش بود
بیچاره مادرم!
هرروزمی گذشت ازاین زیرپله ها
آهسته تا به هم نزند خواب نازمن
امروزهم گذشت
در،بازوبسته شد
باپشت خم ازاین بغل کوچه می رود
چادرنمازفلفلی انداخته به سر
کفشش چروک خورده وجوراب وصله دار،
اوفکربچه هاست
هرجاشده هویج هم امروزمی خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها!ا
وازمیان کلفت ونوکرزشهرخویش
آمدبه جستجوی من وسرنوشت من
آمدچهارطفل دگرهم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته به زیربال
هرشب درآید ازدریک خانه ی فقیر
روشن کندچراغ یکی عشق نیمه جان ،
اوراگذشته ای است سزاواراحترام،
تبریزما،به دورنمای قدیم شهر
درباغ(بیشه) خانه ی مردی است باخدا
هرصحن وهرسراچه یکی دادگستری است
این جابه دادناله ی مظلوم می رسند
این جاکفیل خرج موکل بود وکیل
مزدودرآمدش همه صرف رفاه خلق
دربازوسفره پهن
برسفره اش چه گرسنه ها سیرمی شوند
یک زن مدیرگردش این چرخ ودستگاه
اومادرمن است
انصاف می دهم که پدررادمرد بود
باآن همه درآمد سرشارش ازحلال
روزی که مردروزی یکسال خودنداشت
اما قطارهای یراززادآخرت
وزپی هنوز قافله های دعای خیر
این مادرازچنان پدری یادگاربود
تنها نه مادرمن ودرماندگان خیل
اویک چراغ روشن ایل وقبیله بود
خاموش شد دریغ!
نه اونمرده می شنوم من صدای او،
بابچه هاهنوزسروکله می زند
ناهید لال شو!
بیژن بروکنار
کفگیربی صدا
دارد برای ناخوش خودآش می پزد
اومردودرکنارپدرزیرخاک رفت
اقوامش آمدندپی سرسلامتی
یک ختم هم گرفته شدوپربدک نبود
بسیارتسلیت که به ماعرضه داشتند
لطف شمازیاد!
اماندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف هابرای تومادرنمی شود!
پس این که بود؟
دیشب لحاف ردشده برروی من کشید
لیوان آب ازبغل من کنارزد!
درنصفه های شب
یک خواب سهمناک وپریدم به حال تب
نزدیک های صبح
اوباز زیرپای من این جانشسته بود
آهسته باخدارازونیازداشت
نه!اونمرده است!
نه اونمرده است که من زنده ام هنوز
اوزنده است درغم شعروخیال من
میراث شاعرانه ی من هرچه هست ازاوست
کانون مهروماه مگرمی شود خموش؟
!آن شیرزن بمیرد؟
اوشهریارزاد
(هرگزنمیردآن که دلش زنده شدبه عشق)
اوباترانه های محلی که می سرود
باقصه های دلکش وزیباکه یادداشت
ازعهدگاهواره که بندش کشیدوبست
اعصاب من به سازونواکوک کرده بود
اوشعرونغمه دردل وجانم به خنده کاشت
وانگه به اشک های خودآن کشته آب داد
لرزیدوبرق زدبه من آن اهتزازروح
وزاهتزازروح گرفتم هوای ناز
تاساختم برای خودازعشق عالمی
اوپنج سال کردپرستاری مریض
دراشک وخون نشست وپسررانجات داد
اماپسرچه کردبرای تو؟هیچ!هیچ!
تنها مریض خانه به امید دیگران
یک روزهم خبرکه بیااوتمام کرد!
درراه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچیدکوه وبه من فحش دادو دور شد
صحراهمه خطوط کج وکوله وسیاه
طومارسرنوشت وخبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من ازدورمی گریست
تنهاطواف دورضریح ویکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادربه خاک رفت
می گشت آسمان که بکوبدبه مغزمن
دنیابه پیش چشم گنهکارمن سیاه
وز،هرشکاف ورخنه ی ماشین غریوباد
یک ناله ی ضعیف هم ازپی دوان دوان
می آمدوبه مغزمن آهسته می خلید:
تنها شدی پسر!
بازآمدم به خانه چه حالی نگفتنی!
دیدم نشسته مثل همیشه کنارحوض
پیراهن پلیدمرابازشسته بود
انگارخنده کردولی دل شکسته بود:
بردی مرابه خاک سپردی وآمدی!
تنهانمی گذارمت ای بینواپسر!
می خواستم به خنده درآیم زاشتباه
اماخیال بودای وای مادرم!
اما آخرجلسه وضع طوردیگری شد .. ومرثیه خوان رفت وروضه حضرت زینب راخواند . او می دوید ومن می دویدم .... منقلب شدم . وگریه امانم نمی داد ... بطرف دستشوئی رفتم وصورتم راشستم لکن بازهم همین طور .
بیاد مظلومیت زینب و برادران گرامی وفرزندان .. واسارت و بیاد مادران شهدا ...
بیاد آن تیرهای تهمت وملامت ...که آنهاراشورشی خواندند که برحاکم زمان قیام کرده و قصد براندازی حکومت یزید راداشته است و حالا به این جرم باید شهید شود. و برروی جنازه ها اسب بدوانند ...وخانواده های مبارزان راه حق دربند واسارت باشند..
در قسمت زنانه هم شیون بود وگاهگاهی هم یادآوری حرفهای بی مصرف ...که بعد مطلع شدم و وقتی سوارماشین بودیم که دوباره به سرمزارافسانه برویم . گله گذاری شروع شد .
گفتم : این حرفهای خاله زنک راکناربگذارید و چیزای دیگه بگیم مثلا شما ترانه یاردبستانی رابلدید بخونید..
بعد من و آن دونفرخانم هائی که ازبستگان بودند یاردبستانی راباهم خواندیم ... و
سبک تروراحت ترشدیم .
من از روزوفات برادرم غلامرضا وپسر ایشان "افشین "تابحال نتوانسته بودم سرمزارآنهابروم بهرزحمتی بود خواستم که مرابه بهشت رضوان ببرندو درآنجاهم اخوی وافشین را زیارت کردم .
اخوی غلامرضا طبعی شاعرانه واهل مطالعه بود وخط بسیارزیبائی داشت .روی سنگ قبر اوهم شعری انتخاب شده بود که ازدفترخاطرات اوبرداشته شده بود.
درجهان نوبت ماگربدوگرخوب گذشت
چه تفاوت کند ارزشت واگرزیبابود
همه جاگشتم واطراف جهان گردیدم
عاقبت منزل آسایش ما اینجابود
دردل خاک دل مرد ه من زنده شود
گوید ارلاله رخی حیف که او تنها بود.
وشعری هم ازحمیدمصدق که برای سنگ مزارافشین انتخاب شده بود.
گل به گل سنگ به سنگ این شهر
یاد گاران تواند
رفته ای اینک وهرسبزه وسنگ
درتمام درودشت
سوگواران تواند.
اتفاقاهمین روزها هم سالگرد وفاتشان بود .
مسافت زیادی بود . همه خسته بودیم به خانه برگشتیم .
قرارشد بچه هابرای ماقهوه درست کنند . اما نمی دانستم قهوه می خواهند به خورد مابدهند یافال قهوه . بهرحال بچه ها قهوه درست کردند و چه قهوه خوشمزه ای شد . گویا فوت وفن قهوه درست کردن راخوب بلد بودند .
بعد نمی دانم چطور بحث به فال قهوه کشید وبعد هم به مرحوم صمصام ..
نسترن گفت . وقتی قهوه راخوردید فنجان رادر نعلبکی وارونه قراردهید .. البته من اعتقاد نداشتم وحالاهم ندارم اما برای تنوع فکرنمی کنم کسی بدش بیایدکه فال قهوه بگیرندو بهرحال بدنیست ..
چنددقیقه گذشت که قهوه مانده درته فنجان خوب جاگرفته وخشک شده بود .
نسترن فنجان رادردست گرفت وگفت وگفت ..
دائی جان ...
وآنچه نقش هانشان می داد اومی گفت مثلا نقش آبشاررابعنوان موفقیت . نقش کشتی رابعنوان حرکت .نقش آسمان وفضای صاف رابعنوان این که هیچ مشکلی وجود ندارد...
و بالاخره یک حرف هم زد که حرف بود و آن این که دائی جان بعضی وقتها می خواهی حرفهائی رابزنی اما نمی شود اینجا جائی است که باید مواظب باشی ودقت کنی ... این نکته خیلی مهم بود . البته بعضی نکاتی که می گفت درست بود . بعضی ها هم درست نبود اما من توی ذوق اونزدم وگذاشتم حرفهایش رابزند. ..
البته دربیان مطلب خیلی قوی بود وبیان شیرین وجذابی داشت ..
بعد هم بحث صمصام .. که دردوران دانشجوئی من اورامی دیدم که برالاغی سواربود وتوی خیابانهای اصفهان
می گشت ومثل بهلول حرفهایش رامی زد وظاهراهم کسی کاری بااونداشت ..وحالامختصری ازوبلاگ شرحه شرحه برای آشنائی دوستان با صمصام می آورم .
نام و نسب جناب صمصام:
نام ونسب ایشان سید محمد فرزند سید جعفراست ، که در خانواده
ای دینی و مذهبی در سال ۱۲۹۰ ه.ش. قدم به عرصه ی وجود گذاشت.
پدرش گویا از اهالی علوم دین بود و تا سالیان سال ، وظیفه ی تبلیغ
امور دینی و مذهبی را بر عهده داشت.
ایشان در خاندان سادات موسوی معروف به قلمزن اصفهانی ، پرورش
و تعالی یافت و آنگونه که معروف است ، مقدمات علوم دینی را نزد
پدرش خوانده بود. جناب صمصام پس از طی دوران تحصیل و همچنین
پشت سر نهادن مقدمات علوم دینی ، گرایش به مباحث عمیق عرفانی
پیدا می کند و پس از آشنایی با آن مفاهیم ، خود وارد عرصه ی عرفان
عملی می شود.
ایشان بر روی منبر و یا در بزم های معنوی ، بیشتر به قرائت مثنوی
معنوی و دیوان حافظ می پرداخت. گاه پیش می آمد که حتی بر روی
منبرهایش در تمام وقت ، اشعاری از سعدی را قرائت می کرد و اندیشه
های ناب مندرج در آن متون را با هم تلفیق می نمود ، و این مباحث بود
که منبرهای جناب صمصام را رنگ و بوی ویژه ای می داد ، و در آیه آیه
های توحیدی منبرش سخن از عشق بود و شوخی های عاشقانه!
عروج عارفانه ی آن پیر رحمانی:
بنا بر قولی ایشان در ششم محرم الحرام سال ۱۴۰۱ ه.ق. زمانی که
قصد داشت به مجلس عزای امام حسین (ع) قدم بگذارد ، و خود را برای
منبری آتشین مهیا می نمود، در خیابان تصادف و آن واقعه ی نامبارک
انجام گرفت و ایشان به مقام رفیع لقاءالله نایل گردید ، و در تکیه ی
در کوشکی بروجردی فبرستان تخت فولاد اصفهان در بستر خاک آرمید.
می گویند ایشان به محض آنکه پس از تصادف به هوش آمد ، اولین
جمله ای که بر زبان آورد این بود که آن راننده را رها کنید تا برود! روز
اجل من امروز بوده است و او تنها وسیله ای برای اجرای حکم الهی
است.
=========
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
نیست در لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
نسترن می گفت : من هروقت مشکلی پیدامی کنم می روم تخت فولاد بالای سرمزار صمصام .زیارت می کنم وحاجت می طلبم وجواب هم گرفته ام ..
خوب دیگه کاری نداشتیم . واما یک داستان راکه ازصمصام شنیده ام برای شما بازگو می کنم .
می گویند صمصام دردوران انقلاب بخاطرمبارزه دستگیرمی شود . وچندماهی هم درزندان می ماند وقتی اززندان آزادمی شود می گوید :
من به خمینی گفتم پارو دمب سگ نذار . خمینی پارودمب سگ گذاشت گرفتندش ..
اما خودم به این نصیحت گوش ندادم وخودم رو گرفتند .
وبیاد حرف نسترن افتادم که درتفسیر فال قهوه گفت :
دائی جان :
یک چیزائی می خوای بگی .. نمی تونی .. باید مواظب باشی و...
آره مواظب باشم .. پارودمب سگ نذارم ....
برنامه ما دراصفهان تمام شده بود و روزیکشنبه صبح هم راهی تهران شدم .
پایان . |