نویسنده: شاهین
 
جمعه 26 تیر1388 ساعت: 11:22
 
آچمـــــز
 
یادم میاد کوچیکتر که بودیم همیشه ننه مون میگفت : آق میتی الهی نبینم یه روز به چه کنم چه کنم بیفتی .

آقا جونمونم هم چند دفعه ای تو گوش ما خوند که : جوون یه جوری برو و بیا که آچمــز نشی تو زندگیت .

خب مام که جوون بودیم و جاهل . راسیاتش سر در نمیاوردیم که اون بنده خداها چی میگن اما چــــــــی؟
 
خودمونم از تک و تا نمینداختیم. تا امروز روزی شد و اسمال بدو اومد در دکون که : آق میتی خبر داری چی
 
شده ؟

گفتیم : سهام عدالتمون نقد شده ؟

گفت :نه

گفتیم :فریدون ا دیزل آباد دراومده ؟

گفت : نه

گفتیم : امام زمون به فیروز آبادی جواب داده ؟

گفت : نه

گفتیم : اون طلاها که اون سالها گفتند یهو مس شده دوباره طلا شده ؟

گفت : نه

گفتیم : لباس شخصیا اومدن بازار سید اسماعیل لباس نو بخرن؟

گفت : نه

گفتیم : یه آدمی گوله خورده ؟

گفت : مگه اینهمه آدم نبودن که این روزا گوله خوردن ؟

ما گفتیم : نه

یه نگاهی بهمون انداخت که اگه به سگ مینداختی سرشو میزاشت زمین میمرد.

گفتیم : پس چی شده نفله ؟ تو که ما رو جون به لبمون کردی

گفت : آقای رفسنجونی جمعه میات نماز جمعه.

گفتیم : مگه باقی روزا نماز نمیخوند ؟

گفت : چرا

گفتیم : حکمـــــا یه چن وختیــه جمعه ها کارت نزده.

گفت : ایول زدی تو خال

گفتیم : خب ما رو سنه نه ؟

گفت : آخه وعضیات خرابه .

گفتیم : آها . په آخر عاقبت خیاط تو کوزه افتاد ؟

گفت : اونم چه کوزه ای

اونجا بود که بعده یه عمر دوزاریمون که کج بود صاف شد و تلقی افتاد سر جاش. اول تو دلمون . بعدشم بلند
 
بلند گفتیم :

الهی هیچ عزیزی رو خوار نکون

الهی هیشکی رو به اون روزی ننداز که کاسه ی چه کنم چه کنم دسش بیگیره

الهی هیشکیو آچمــــــز روزگار و ای فلک غدار نکون

الهی هیچ تنابنده ای. مسلمون و نامسلمون. چوب دوسر نجسش نکون

گفت : آق میتی . اولیاش افتاد اما . آچ چی ؟

گفتیم : نخوچی.

گفت : آمین.