سیمن بهبهانی

 

گر شعله های ...

 
 گر شعله های خشم وطن
 
زين بيشتر بلند شود
 
ترسم به روی سنگ لحد
 
نامت عجين به گند شود

پر گوی و ياوه ساز شدی،
 
بی حد زبان دراز شدی
 
ابرام ژاژخايی ی تو
 
اسباب ريشخند شود

هرجا دروغ يافته ای
 
درهم چو رشته بافته ای
 
ترسم که آنچه تافته ای
 
بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو،
 
کور است چشم باور تو
 
پيلی که اوفتد به زمين
 
حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه،
 
خاک مرا به باد مده
 
ابر عبوس اوج - طلب
 
پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را،
 
در خاک و خون مکش همه را
 
کاری مکن که خلق خدا
 
گريان و سوگمند شود

نفرين من مباد تو را
 
زان رو که در مقام رضا
 
دشمن چو دردمند شود،
 
خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی
 
يا قصد سنگسار کنی
 
کبريت و سنگ در کف تو
 
خاموش و بی گزند شود

سيمين بهبهانی
 
۲۵ خرداد ۱٣٨٨
 

                        زبان اندیشه ها

 

صورتک برچهره بستید و . شمارامی شناسم

 

روی . پنهان کرده اید اما صدارامی شناســــم

 

شرم رابرآستان لقمه هاکردید قربـــــــــــــــان

 

من گدایان زبون بی حیارا می شناســـــــــــم

 

همچوگرگ از اشتیاق طعمه لبریزیـــــد. آری

 

معنی ی این خنده ی دندان نمارا می شــناسم

 

باورم راآشنائی نیست با گفتـــــــــــار لب ها

 

من زبان ساکت اندیشه هارامی شنـــــــــاسم

 

هست زندانی سیه درپشت این دیواررنـــگین

 

ازورای رنگ دلسوزی . ریا رامی شناســـــم

 

گر طلسمی بسته گرداند  . دعائی می گشایـد

 

می شناسید آن طلسم واین دعارامی شناسـم

 

بند هرمشکل که برپایم زدید آسان گشــود م

 

معجز این پنجه ی مشکل گشارامی شنــاسم

 

صورتک ارچهره بگشائید . ای پتیاره دیوان !

 

من شمارامی شناسم . من شمارا می شنـاسم .

-----------------------------------------

 

 

 

گو آفتاب براید


ایات مصحف عشقم
کس خواندنم نتواند
وان کس که مدعیم شد
غیر از دروغ نخواند
چونان سیاوش پاکم
از دود و شعله چه باکم
آتش به رخت سفیدم
خکستری نفشاند
دل را برابر یاران
چون گل به هدیه نهادم
دیوانه آن که به تهمت
خون از گلم بچکاند
آن شبنمم که سراپا
در انتظار طلوعم
گو آفتاب براید
وز من نشانه نماند
جان را به هیچ شمردم
این است رمز حضورم
دشمن بداند و دردا
کاین نکته دوست نداند
رویای باغ بهشتم
در نقش پرده ی خوابت
شیطان به کینه مبادا
این پرده را بدراند
چون صبح ،‌ ایت حقم
تصویر طلعت حقم
عاقل طلیعه ی حق را
در گل چگونه کشاند ؟
جز آفتاب و به جز من
ظلمت زدا و صلا زن
پیغام نور و صدا را
سوی شما که رساند ؟
گفتی چرا نکشندم
زیرا هر آن که به کشتن
جسم مرا بتواند
شعر مرا نتواند.

--------------

من با توام


من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ.
---------------------------
بوالعجبی  هستم
 
به کلام فتح نیازم کو؟

که لب از مکالمه بر بستم:

چو نهیبِ فاجعه بشنفتم،

به گروهِ فاتحه پیوستم.

دلِ تخته پاره ندادندم

که چو بشکنَد، به فغان آید _

چه وجودِ بلعجبی هستم

که «تَرَق» نکَردم و بشکستم!

به جگر فشردنِ دندانم

به صلاح بود و چنین کردم

چه کنم؟ هلاکِ جگر بندان

به دهان گُرگ نیارستم.

به زبانِ بسته حکایت را

به قلم سپردم و خون خوردم

ز نفوس روی نهان کردم

به سرا نشستم و در بستم.

شب و بیمِ موج و تبی، تابی

دَوَران هایلِ گردابی

همه خوانده بودم و ماندن را

همه آزمودم و دانستم.

به سرا نشستم و در بستم

دِل من ز سینه چو گنجشکی

به شتاب و شِکوه برون آمد

بِنِشست غم زده بر دستم

که «درین خموشی ی مرگ آیین

ز کلام فتح نشانت کو؟

چو ز هست و نیست بپُرسندت،

نفسی بکش که بلی، هستم!»

دل من! مباش چنین غمگین

که به هست و نیست نیاندیشم:

همه آنچه خواستم از یزدان

به ثبات و صبر توانستم.

دلَکَم! مکوش به آزارم

که نه ناتوان و نه نومیدم

به ادای حق چو گشودم لب،

به فنای ظلم کمر بستم...

 

شعر تازه ای از سیمین
ای دیار روشن ...
 
ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کوچراغی جزتنم کاتش زنم در شام تارت:
ماه کو،خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!
چشم روشن کوکه فانوسش کنم در رهگذارت؟!

آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان
می گشایند آب در گنجینه های افتخارت؟
شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت

می فروشند آنچه داری: کوه ساکن،رود جاری
می ربایند آهوان خانگی را از کنارت
گنج های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت

شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز وساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم
بند بگشا- ای خد!- تاشکر بگذارد شکارت

مدعی را گو چه سازی مُهر از گل درنمازت
سجده بر مسکوک زر پرسودتر آید به کارت!
این زن – ای من- برکمر دستی بزن، برخیز ازجا:
جان به کف داری همین بس بهره از دار وندارت .