سیزده بدر...م - ا- زائر
سیزده بدر
م – ا- زائر
13فروردین ماه 89

ضرب المثلی بود که می گفتند : چه خوش است به یک کرشمه دوکار. زیارت عیدالعظیم ودیدن یار...
فکرمی کردم سیزده بدرکجابروم ؟ البته این اهمیت نداشت که با نیت نحس بودن سیزده ازمنزل خارج شوم . زیرا دربسیاری ازسالها ازخانه هم بیرون نمی رفتم . دیدن بعضی ازمناظر درسیزده بدر برایم خوشایند نبود .
امروز فکرکردم بروم حضرت عبدالعظیم زیارتی کنم و گشتی هم بزنم . وقتی سوار ماشین شدم آقای راننده که یک عینک دودی هم بچشم داشت بعد ازسلام واحوال پرسی بالهجه ای شمالی گفت :
سیزده بدرمی ری ؟
گفتم : بله .
گفت : تنها چرا . چراخانم راباخودتان نیاوردید ؟
گقتم : خوب ایشون نیومد گفت میمونم تو آشپزخونه کاردارم .
وبعدگفت : من تنها هستم . 5 سال پیش عیالم فوت کرده است وتنهایم .
گفتم : خوب . امکان دارد افرادی هم بااین شرایط آماده ازدواج باشما باشند.
گفت: نه دیگه .. وبعد هم گفت وضعم هم بدنیست . بااین که مسیری متفاوت داشت لکن مرا به مترو رساند و می گفت : حالا می خواهی بروی عبدالعطیم چه کنی ؟ خوب بروتوی پارک برای خودت بگرد .
گفتم : حتما خیال می کنی هرکس می رود عبدالعظیم می رود توی حرم می نشیند ویک فصل گریه می کند وبعد هم بیرون می آید خیر این طور نیست . آنجاهم پارک دارد وزیبااست و بلواری هم بصورت پارک به حضرت عبدالعظیم منتهی می شود که مسافران زیادی می آیند . بهرحال گفت : من کاری ندارم من فقط باخداکاردارم باملت کاری ندارم .
گفتم : اتفاقا باخدابودن یعنی باملت بودن . اگر باخداهستی یعنی باملتی و آن که باملت نیست باخدانیست .
بااین حرفها ازهم جداشدیم . ومن هم بامترو عازم عبدالعظیم شدم واین اولین سفرزیارتی من درسال جدید به شهر ری بود . وقتی به آستانه عبدالعظیم رسیدم آخرخطبه های نمازجمعه بود وموقع نمازهم بود . طبق معمول فکرکردم باید زیارت رابه بعدازنمازجمعه موکول کنم . لکن این محدودیت برداشته شده بود وشاید هم بخاطر مسافران نوروزی بود که هنوز به شهرهای خود برنگشته بودند . صدای خطیب جمعه می آمد که باصلابت واستحکام صحبت می کرد درحالی که بحث هم احتیاج به صلابت واستحکام نداشت وآن بحث بهداشت بود که هفته آینده هفته بهداشت است واین که اسلام بهترین دین ازنظر بهداشت است و 92روایت هم فقط درمورد بهداشت دندان دارد والبته بلندگو هم این صدارا صلابتی مضاعف می داد . وبعد هم اضافه کرد که من چندروایت رادریزد خواندم چند پزشک هم در همانجا حاضربودند وتعجب کردند که چنین روایاتی دراسلام وجود دارد والبته خود نویسنده خود خیلی تعجب کرد که چطور بعداز 30 سال که ازانقلاب اسلامی گذشته است هنوز پزشکان ما که پدرانشان هم مسلمان بوده اند این احادیث راکه مربوط به حرفه آنهاست نمی دانند و ازشنیدن آنها هم متعجب می شوند.ونقص کار ازکجاست . ازصداوسیما . روزنامه ها ..
من که مطمئن نبودم این حرفها برای خداست یابرای ملت یابرای هردو یابرای هیچ کدام . ازصحن امامزاده طاهر وارد شدم ونمازظهروعصر را خواندم وبعد هم نمازها ی مستحب .و شروع به زیارت کردم ودوستان وسفارش کنندگان راهم بیادآوردم . تازمانی که ازصحن حضرت عبدالعظیم خارج شدم .
حدود ساعت 2ونیم بعدازظهر بود ناهاری رادرهمان اطراف خوردم و دوباره راهی ایستگاه اتویوس شدم که عازم مترو وبازگشت به تهران شوم . اتوبوسها هم امروز مجانی بود البته روزهای 12و13رامجانی اعلام کرده بودند.
اما شلوغ بود آهسته آهسته وارد قسمت وسط اتوبوس شدیم من و پیرمرد دیگری که دوجوان هم برای ما ازجابلند شدند وکلی هم به آنها دعاکردیم . پیرمردی که روبروی من نشسته بود یک دستمال که چند گل محمدی در دستمال بود درآورد وتعارف کرد که ماگلهارابو کنیم که بوکردیم وصلوات فرستادیم . گفتم اهل کجائید .چند اسم گفت و وقتی گفت فراهان دانستم که اهل اطراف اراک است وبعدهم گفت . حالا آن شهرهای کوچک همه بزرگ شده اند کمیجان بزرگ شده ویک شهر شده است با 200 الی 300هزارنفر جمعیت وبعد هم اضافه کرد : همه جا آبادشده ولی تهران خراب شده است.
گفتم : حالاخراب شود اشکالی ندارد اگر آدمهایش خراب نباشند.
گفت : آره درست می گی . آدما باید درست باشند .
بازگفتم : حالاکدوماش خرابن بزرگا یا کوچیکا .
یک مرتبه چند نفر باهم ازخنده منفجر شدند و گوئی اتوبوس تکان خورد.
وارد متروشهرری شدم که به تهران برگردم . یک آقای افغانی که دراتوبوس هم همراه ما بود به من تعارف کرد که بنشینم وکناراونشستم .
به اوگفتم : فقط امروز خلوت است وازفرداواویلا می شود.
وبعد هم صحبت کردیم درمورد افغانستان وگفت اهل مزارشریف است . خوشحال شدم راجع به مزارشریف کمی مطالعه کرده بودم . اواعتقاد داشت که مزارشریف قدمگاه مولاعلی (ع) است . من گفتم بعضی اعتقاد دارندکه سرمبارک مولاعلی درآنجا دفن است وبعضی هم می گویند فردی که نامش علی ونام پدرش ابوطالب است در اینجا است . این آقای افغانی هم ازبرادران اهل سنت بود ومدت 2ماه بود که برای کار به ایران آمده بود.
درمورد افغانستان ومسیرهای سفربه افغانستان سوالاتی کردم و در توپخانه هم ازهم جداشدیم .
تاکسی ها خلوت وخیابانها هم همین طور.
بایک تاکسی خطی سوارشدم دراول ستارخان یک جوان درحالی که چند سی دی دردست داشت آنهارابه رانندگان ومسافران ماشین ها ارائه می کرد . راننده گفت :
ول کن بابا این مزخرفا چیه ؟
البته من می دانستم اوجوانی است که ازناچاری اقدام به فروش سی دی می کند یعنی یک جوان ازاین ملت وقت وعمر خودراباید برای فروش یک مشت سی دی مصرف کند که البته نو ع سی دی هم شاید نوع ملایم وسبکی بود و سی دی ها ازخوانندگان خارج نشین بود .
گفتم : خوب اینها که درماهواره ها هم هست و مردم می بینند و راننده گفت . : چه آهنگ های سنگین ومتینی داشتیم که حالا باید اینهاراگوش کنیم .
ومن گفتم : آره درسته بعضی هاراکه ازحق نمیشه گذشت . مثل آهنگ های دلکش ومرضیه.
مثلا: آهنگ سحرکه ازکوه بلند جام طلاش سرمی زنه .....
سرکوچه از تاکسی پیاده شدم خسته بودم ورفتم که بخوابم .. ساعت 4 عصر بو د.
----
۲ داستان کوتاه .
ثابت قدم :
امروزیکی ازبستگان ازخوزستان آمده بود که البته خانواده بزرگ وازسادات هستند ودرخوزستان هم معروف هستند ولی لزومی به معرفی اونیست . دوداستان زیباوکوتاه ومستند برایم تعریف کرد حیفم آمد که آنهارابرای شما بازگونکنم .
داستان ۱- عمروعاص همیشه قران می خواند وقران همیشه همراه او بود. یک روز معاویه به اوپیشنهاد حکومت مصر را د اد. عمروعاص قرآن رابوسید وکنارگذاشت وگفت : هذافراق بینی وبینک .
داستان ۲- مدرس که امروز بحث اوزیادمطرح است البته درحرف ونه درعمل .می گویند یک روز رضاشاه پیغام دادکه بیاید که بااوکاردارد . مدرس یک درشکه راصدازد وگفت : کرایه چقدرمی گیری ؟ درشکه چی گفت : ۲قران ونیم .
مدرس گفت : رضاشاه این مبلغ نمی ارزد وپیاده به راه افتاد.
البته نتیجه وپیام وهمه این حرفها هم باخودتان است یعنی باخوانندگان وبلاگ .
بنام خداوند جان آفرین