چشمان رودکی

رفته بودم تاجیکستان، جشن هزاره‌ی حضرت فردوسی بود. این واژگان نغز

تاجیک‌هاست که می‌گویند: حضرت فردوسی، حضرت حافظ. آن سفر مثل گشت و

گذاری در بهشت رویاها همچنان عطر خوش عبیرآمیزش در خاطرم مانده است.

عبدالمجید دوستیف، معاون رحمانف رییس جمهور تاجیکستان میزبانم بود، پر

لطف و گرم و از یاد نرفتنی. فرصت صحبت بسیار پیش می‌آمد. مثل روزی که از

دوشنبه رفتیم پنجکنت و رودک برای زیارت مرقد رودکی. دوستیف می‌گفت:

گروه ما پیروز شده بود. به من خبر دادند که بچه‌های ما گلرخسار را گرفته‌اند و

می‌خواهند اعدامش کنند! سر از پا نمی‌شناختم، تلفنی گفتم شرم کنید. می‌خواهید

یک زن شاعر را بکشید! سامانی ها با همه‌ی آبرویی که دارند، داستان کور

کردن رودکی لکه‌ی ننگ دوران حکومت آن‌هاست، حالا شما می‌خواهید شاعر را

بکشید! خودم را به دوستانم رساندم. گلرخسار را از چنگ آن‌ها در آوردم و گفتم

برو، از تاجیکستان برو تا روزگاری دیگر ...